X
تبلیغات
سنگلاخ دره نور
(سادات سنگلاخ افغانستان)

و اینجانب در اینجا یک وصیت به اشخاصی که به انگیزه مختلف باجمهوری اسلامی مخالفت می کنند و به جوانان ، چه دختران و چه پسرانی که مورد بهره برداری منافقان و منحرفان فرصت طلب و سودجو واقع شده اندمی نمایم ، که بیطرفانه و با فکر آزاد به قضاوت بنشینید و تبلیغات آنان که می خواهند جمهوری اسلامی ساقط شود و کیفیت عمل آنان و رفتارشان باتوده های محروم و گروهها و دولتهایی که از آنان پشتیبانی کرده و می کنند وگروهها و اشخاصی که در داخل به آنان پیوسته و از آنان پشتیبانی می کنند واخلاق و رفتارشان در بین خود و هوادارانشان و تغییر موضعهایشان درپیشامدهای مختلف را، با دقت و بدون هوای نفس بررسی کنید، و مطالعه کنیدحالات آنان که در این جمهوری اسلامی به دست منافقان و منحرفان شهیدشدند، و ارزیابی کنید بین آنان و دشمنانشان ؛ نوارهای این شهیدان تا حدی دردست و نوارهای مخالفان شاید در دست شماها باشد، ببینید کدام دسته طرفدارمحرومان و مظلومان جامعه هستند.

 

برادران ! شما این اوراق را قبل از مرگ من نمی خوانید. ممکن است پس ازمن بخوانید در آن وقت من نزد شما نیستم که بخواهم به نفع خود و جلب نظرتان برای کسب مقام و قدرتی با قلبهای جوان شما بازی کنم . من برای آنکه شما جوانان شایسته ای هستید علاقه دارم که جوانی خود را در راه خداوند و اسلام عزیز و جمهوری اسلامی صرف کنید تا سعادت هر دو جهان را دریابید. واز خداوند غفور می خواهم که شما را به راه مستقیم انسانیت هدایت کند و ازگذشته ما و شما با رحمت واسعه خود بگذرد. شماها نیز در خلوتها از خداوندهمین را بخواهید، که او هادی و رحمان است .

 

و یک وصیت به ملت شریف ایران و سایر ملتهای مبتلا به حکومتهای فاسدو دربند قدرتهای بزرگ می کنم ؛ اما به ملت عزیز ایران توصیه می کنم که نعمتی که با جهاد عظیم خودتان و خون جوانان برومندتان به دست آوردید همچون عزیزترین امور قدرش را بدانید و از آن حفاظت و پاسداری نمایید و در راه آن ،که نعمتی عظیم الهی و امانت بزرگ خداوندی است کوشش کنید و از مشکلاتی که در این صراط مستقیم پیش می آید نهراسید که ان تنصرواالله ینصرکم ویثبت اقدامکم . و در مشکلات دولت جمهوری اسلامی با جان و دل شریک ودر رفع آنها کوشا باشید، و دولت و مجلس را از خود بدانید، و چون محبوبی گرامی از آن نگهداری کنید.

 

و به مجلس و دولت و دست اندرکاران توصیه می نمایم که قدر این ملت رابدانید و در خدمتگزاری به آنان خصوصا مستضعفان و محرومان و ستمدیدگان که نور چشمان ما و اولیای نعم همه هستند و جمهوری اسلامی رهاورد آنان و بافداکاریهای آنان تحقق پیدا کرد و بقای آن نیز مرهون خدمات آنان است ،فروگذار نکنید و خود را از مردم و آنان را از خود بدانید و حکومتهای طاغوتی را که چپاولگرانی بی فرهنگ و زورگویانی تهی مغز بودند و هستند را همیشه محکوم نمایید، البته با اعمال انسانی که شایسته برای یک حکومت اسلامی است .

 

و اما به ملتهای اسلامی توصیه می کنم که از حکومت جمهوری اسلامی و ازملت مجاهد ایران الگو بگیرید و حکومتهای جائر خود را در صورتی که به خواست ملتها که خواست ملت ایران است سر فرود نیاوردند، با تمام قدرت به جای خود بنشانید، که مایه بدبختی مسلمانان ، حکومتهای وابسته به شرق و غرب می باشند. و اکیدا توصیه می کنم که به بوقهای تبلیغاتی مخالفان اسلام و جمهوری اسلامی گوش فرا ندهید که همه کوشش دارند که اسلام را از صحنه بیرون کنندکه منافع ابرقدرتها تامین شود.

 

د - از نقشه های شیطانی قدرتهای بزرگ استعمار و استثمارگر که سالهای طولانی در دست اجرا است و در کشور ایران از زمان رضاخان اوج گرفت و درزمان محمدرضا با روشهای مختلف دنباله گیری شد، به انزواکشاندن روحانیت است ؛ که در زمان رضاخان با فشار و سرکوبی و خلع لباس و حبس و تبعید وهتک حرمات و اعدام و امثال آن ، و در زمان محمدرضا با نقشه و روشهای دیگر که یکی از آنها ایجاد عداوت بین دانشگاهیان و روحانیان بود، که تبلیغات وسیعی در این زمینه شد؛ و مع الاسف به واسطه بیخبری هر دو قشر از توطئه شیطانی ابرقدرتها نتیجه چشمگیری گرفته شد. از یک طرف ، از دبستانها تادانشگاهها کوشش شد که معلمان و دبیران و اساتید و روسای دانشگاهها از بین غربزدگان یا شرقزدگان و منحرفان از اسلام و سایر ادیان انتخاب و به کار گماشته شوند و متعهدان مومن در اقلیت قرار گیرند که قشر موثر را که در آتیه حکومت را به دست می گیرند، از کودکی تا نوجوانی و تا جوانی طوری تربیت کنند که ازادیان مطلقا، و اسلام بخصوص ، و از وابستگان به ادیان خصوصا روحانیون ومبلغان ، متنفر باشند. و اینان را عمال انگلیس در آن زمان ، و طرفدار سرمایه داران و زمینخواران و طرفدار ارتجاع و مخالف تمدن و تعالی در بعد از آن معرفی می نمودند. و از طرف دیگر، با تبلیغات سوء، روحانیون و مبلغان و متدینان را ازدانشگاه و دانشگاهیان ترسانیده و همه را به بی دینی و بی بند و باری و مخالف بامظاهر اسلام و ادیان متهم می نمودند. نتیجه آنکه دولتمردان مخالف ادیان واسلام و روحانیون و متدینان باشند؛ و توده های مردم که علاقه به دین و روحانی

 

دارند مخالف دولت و حکومت و هر چه متعلق به آن است باشند، و اختلاف عمیق بین دولت و ملت و دانشگاهی و روحانی راه را برای چپاولگران آنچنان باز کند که تمام شئون کشور در تحت قدرت آنان و تمام ذخایر ملت در جیب آنان سرازیر شود، چنانچه دیدید به سر این ملت مظلوم چه آمد، و می رفت که چه آید.

 

اکنون که به خواست خداوند متعال و مجاهدت ملت - از روحانی ودانشگاهی تا بازاری و کارگر و کشاورز و سایر قشرها - بند اسارت را پاره و سدقدرت ابرقدرتها را شکستند و کشور را از دست آنان و وابستگانشان نجات دادند، توصیه اینجانب آن است که نسل حاضر و آینده غفلت نکنند ودانشگاهیان و جوانان برومند عزیز هر چه بیشتر با روحانیان و طلاب علوم اسلامی پیوند دوستی و تفاهم را محکمتر و استوارتر سازند و از نقشه ها وتوطئه های دشمن غدار غافل نباشند و به مجرد آنکه فرد یا افرادی را دیدند که باگفتار و رفتار خود در صدد است بذر نفاق بین آنان افکند او را ارشاد و نصیحت نمایند؛ و اگر تاثیر نکرد از او روگردان شوند و او را به انزوا کشانند و نگذارندتوطئه ریشه دواند که سرچشمه را به آسانی می توان گرفت . و مخصوصا اگر دراساتید کسی پیدا شد که می خواهد انحراف ایجاد کند، او را ارشاد و اگر نشد، ازخود و کلاس خود طرد کنند. و این توصیه بیشتر متوجه روحانیون و محصلین علوم دینی است . و توطئه ها در دانشگاهها از عمق ویژه ای برخوردار است و هرقشر محترم که مغز متفکر جامعه هستند باید مواظب توطئه ها باشند.

 

ه - از جمله نقشه ها که مع الاسف تاثیر بزرگی در کشورها و کشور عزیزمان گذاشت و آثار آن باز تا حد زیادی به جا مانده ، بیگانه نمودن کشورهای استعمارزده از خویش ، و غربزده و شرقزده نمودن آنان است به طوریکه خود را وفرهنگ و قدرت خود را به هیچ گرفتند و غرب و شرق ، دو قطب قدرتمند را نژاد برتر و فرهنگ آنان را والاتر و آن دو قدرت را قبله گاه عالم دانستند ووابستگی به یکی از دو قطب را از فرائض غیرقابل اجتناب معرفی نمودند! وقصه این امر غم انگیز، طولانی و ضربه هایی که از آن خورده و اکنون نیزمی خوریم کشنده و کوبنده است .

 

و غم انگیزتر اینکه آنان ملتهای ستمدیده زیر سلطه را در همه چیز عقب نگه داشته و کشورهایی مصرفی بار آوردند و به قدری ما را از پیشرفتهای خود وقدرتهای شیطانی شان ترسانده اند که جرات دست زدن به هیچ ابتکاری نداریم وهمه چیز خود را تسلیم آنان کرده و سرنوشت خود و کشورهای خود را به دست آنان سپرده و چشم و گوش بسته مطیع فرمان هستیم . و این پوچی و تهی مغزی مصنوعی موجب شده که در هیچ امری به فکر و دانش خود اتکا نکنیم وکورکورانه از شرق و غرب تقلید نماییم بلکه از فرهنگ و ادب و صنعت وابتکار اگر داشتیم ، نویسندگان و گویندگان غرب و شرقزده بی فرهنگ ، آنها را به باد انتقاد و مسخره گرفته و فکر و قدرت بومی ما را سرکوب و مایوس نموده ومی نمایند و رسوم و آداب اجنبی را هر چند مبتذل و مفتضح باشد با عمل وگفتار و نوشتار ترویج کرده و با مداحی و ثناجویی آنها را به خورد ملتها داده ومی دهند. فی المثل ، اگر در کتاب یا نوشته یا گفتاری چند واژه فرنگی باشد، بدون توجه به محتوای آن با اعجاب پذیرفته ، و گوینده و نویسنده آن را دانشمند وروشنفکر به حساب می آورند. و از گهواره تا قبر به هرچه بنگریم اگر با واژه غربی و شرقی اسم گذاری شود مرغوب و مورد توجه و از مظاهر تمدن وپیشرفتگی محسوب ، و اگر واژه های بومی خودی به کار رود مطرود و کهنه وواپسزده خواهد بود. کودکان ما اگر نام غربی داشته باشند مفتخر؛ و اگر نام خودی دارند سر به زیر و عقب افتاده اند. خیابانها، کوچه ها، مغازه ها، شرکتها،داروخانه ها، کتابخانه ها، پارچه ها، و دیگر متاعها، هرچند در داخل تهیه شده باید نام خارجی داشته باشد تا مردم از آن راضی و به آن اقبال کنند. فرنگی مابی از سر تا پا و در تمام نشست و برخاستها و در معاشرتها و تمام شئون زندگی موجب افتخار و سربلندی و تمدن و پیشرفت ، و در مقابل ، آداب و رسوم خودی ، کهنه پرستی و عقب افتادگی است . در هر مرض و کسالتی ولو جزئی وقابل علاج در داخل ، باید به خارج رفت و دکترها و اطبای دانشمند خود رامحکوم و مایوس کرد. رفتن به انگلستان و فرانسه و امریکا و مسکو افتخاری پرارزش و رفتن به حج و سایر اماکن متبرکه کهنه پرستی و عقب ماندگی است .بی اعتنایی به آنچه مربوط به مذهب و معنویات است از نشانه های روشنفکری وتمدن ، و در مقابل ، تعهد به این امور نشانه عقب ماندگی و کهنه پرستی است .

 

اینجانب نمی گویم ما خود همه چیز داریم ؛ معلوم است ما را در طول تاریخ نه چندان دور خصوصا، و در سده های اخیر از هر پیشرفتی محروم کرده اند ودولتمردان خائن و دودمان پهلوی خصوصا، و مراکز تبلیغاتی علیه دستاوردهای خودی و نیز خود کوچک دیدنها و یا ناچیزدیدنها، ما را از هر فعالیتی برای پیشرفت محروم کرد. وارد کردن کالاها از هر قماش و سرگرم کردن بانوان ومردان خصوصا طبقه جوان ، به اقسام اجناس وارداتی از قبیل ابزار آرایش وتزئینات و تجملات و بازیهای کودکانه و به مسابقه کشاندن خانواده ها و مصرفی بار آوردن هر چه بیشتر، که خود داستانهای غم انگیز دارد، و سرگرم کردن و به تباهی کشاندن جوانها که عضو فعال هستند با فراهم آوردن مراکز فحشا وعشرتکده ها، و دهها از این مصائب حساب شده ، برای عقب نگهداشتن کشورهاست . من وصیت دلسوزانه و خادمانه می کنم به ملت عزیز که اکنون که تاحدود بسیار چشمگیری از بسیاری از این دامها نجات یافته و نسل محروم حاضربه فعالیت و ابتکار برخاسته و دیدیم که بسیاری از کارخانه ها و وسایل پیشرفته مثل هواپیماها و دیگر چیزها که گمان نمی رفت متخصصین ایران قادر به راه انداختن کارخانه ها و امثال آن باشند و همه دستها را به سوی غرب یا شرق درازکرده بودیم که متخصصین آنان اینها را به راه اندازند، در اثر محاصره اقتصادی و جنگ تحمیلی ، خود جوانان عزیز ما قطعات محل احتیاج را ساخته و با قیمتهای ارزانتر عرضه کرده و رفع احتیاج نمودند و ثابت کردند که اگر بخواهیم می توانیم .

 

باید هوشیار و بیدار و مراقب باشید که سیاست بازان پیوسته به غرب و شرق باوسوسه های شیطانی شما را به سوی این چپاولگران بین المللی نکشند؛ و با اراده مصمم و فعالیت و پشتکار خود به رفع وابستگیها قیام کنید.

 

و بدانید که نژاد آریا و عرب از نژاد اروپا و امریکا و شوروی کم ندارد و اگرخودی خود را بیابد و یاس را از خود دور کند و چشمداشت به غیر خود نداشته باشد، در درازمدت قدرت همه کار و ساختن همه چیز را دارد. و آنچه انسانهای شبیه به اینان به آن رسیده اند شما هم خواهید رسید به شرط اتکال به خداوندتعالی و اتکا به نفس ، و قطع وابستگی به دیگران و تحمل سختیها برای رسیدن به زندگی شرافتمندانه و خارج شدن از تحت سلطه اجانب .

 

و بر دولتها و دست اندرکاران است چه در نسل حاضر و چه در نسلهای آینده که از متخصصین خود قدردانی کنند و آنان را با کمکهای مادی و معنوی تشویق به کار نمایند و از ورود کالاهای مصرف ساز و خانه برانداز جلوگیری نمایند و به آنچه دارند بسازند تا خود همه چیز بسازند.

 

و از جوانان ، دختران و پسران ، می خواهم که استقلال و آزادی و ارزشهای انسانی را، ولو با تحمل زحمت و رنج ، فدای تجملات و عشرتها و بی بند وباریها و حضور در مراکز فحشا که از طرف غرب و عمال بی وطن به شما عرضه می شود نکنند؛ که آنان چنانچه تجربه نشان داده جز تباهی شما و اغفالتان ازسرنوشت کشورتان و چاپیدن ذخائر شما و به بند استعمار و ننگ وابستگی کشیدنتان و مصرفی نمودن ملت و کشورتان به چیز دیگر فکر نمی کنند؛ ومی خواهند با این وسایل و امثال آن شما را عقب مانده ، و به اصطلاح آنان "نیمه وحشی " نگه دارند.

 

و - از توطئه های بزرگ آنان ، چنانچه اشاره شد و کرارا تذکر داده ام ، به دست گرفتن مراکز تعلیم و تربیت خصوصا دانشگاهها است که مقدرات کشورها دردست محصولات آنها است . روش آنان با روحانیون و مدارس علوم اسلامی فرق دارد با روشی که در دانشگاهها و دبیرستانها دارند. نقشه آنان برداشتن روحانیون از سر راه و منزوی کردن آنان است ؛ یا با سرکوبی و خشونت و هتاکی که در زمان رضاخان عمل شد ولی نتیجه معکوس گرفته شد؛ یا با تبلیغات وتهمتها و نقشه های شیطانی برای جدا کردن قشر تحصیلکرده و به اصطلاح روشنفکر که این هم در زمان رضاخان عمل می شد و در ردیف فشار و سرکوبی بود؛ و در زمان محمدرضا ادامه یافت بدون خشونت ولی موذیانه .

 

و اما در دانشگاه نقشه آن است که جوانان را از فرهنگ و ادب و ارزشهای خودی منحرف کنند و به سوی شرق یا غرب بکشانند و دولتمردان را از بین اینان انتخاب و بر سرنوشت کشورها حکومت دهند تا به دست آنها هرچه می خواهند انجام دهند. اینان کشور را به غارتزدگی و غربزدگی بکشانند و قشرروحانی با انزوا و منفوریت و شکست قادر بر جلوگیری نباشد. و این بهترین راه است برای عقب نگهداشتن و غارت کردن کشورهای تحت سلطه ، زیرا برای ابرقدرتها بی زحمت و بی خرج و در جوامع ملی بی سر و صدا، هر چه هست به جیب آنان می ریزد.

 

پس اکنون که دانشگاهها و دانشسراها در دست اصلاح و پاکسازی است ، برهمه ما لازم است با متصدیان کمک کنیم و برای همیشه نگذاریم دانشگاهها به انحراف کشیده شود؛ و هر جا انحرافی به چشم خورد با اقدام سریع به رفع آن کوشیم . و این امر حیاتی باید در مرحله اول با دست پرتوان خود جوانان دانشگاهها و دانشسراها انجام گیرد که نجات دانشگاه از انحراف ، نجات کشور وملت است .

 

و اینجانب به همه نوجوانان و جوانان در مرحله اول ، و پدران و مادران ودوستان آنها در مرحله دوم ، و به دولتمردان و روشنفکران دلسوز برای کشور درمرحله بعد وصیت می کنم که در این امر مهم که کشورتان را از آسیب نگه می دارد، با جان و دل کوشش کنید و دانشگاهها را به نسل بعد بسپرید. و به همه نسلهای مسلسل توصیه می کنم که برای نجات خود و کشور عزیز و اسلام آدم ساز، دانشگاهها را از انحراف و غرب و شرقزدگی حفظ و پاسداری کنید و بااین عمل انسانی - اسلامی خود دست قدرتهای بزرگ را از کشور قطع و آنان راناامید نمایید. خدایتان پشتیبان و نگهدار باد.

 

ز - از مهمات امور، تعهد وکلای مجلس شورای اسلامی است . ما دیدیم که اسلام و کشور ایران چه صدمات بسیار غم انگیزی از مجلس شورای غیرصالح ومنحرف ، از بعد از مشروطه تا عصر رژیم جنایتکار پهلوی و از هر زمان بدتر وخطرناکتر در این رژیم تحمیلی فاسد خورد؛ و چه مصیبتها و خسارتهای جانفرسا از این جنایتکاران بی ارزش و نوکرماب به کشور و ملت وارد شد. دراین پنجاه سال یک اکثریت قلابی منحرف در مقابل یک اقلیت مظلوم موجب شد که هرچه انگلستان و شوروی و اخیرا امریکا خواستند، با دست همین منحرفان از خدا بیخبر انجام دهند و کشور را به تباهی و نیستی کشانند. از بعد ازمشروطه ، هیچ گاه تقریبا به مواد مهم قانون اساسی عمل نشد - قبل از رضاخان باتصدی غربزدگان و مشتی خان و زمینخواران ؛ و در زمان رژیم پهلوی به دست آن رژیم سفاک و وابستگان و حلقه به گوشان آن .

 

اکنون که با عنایت پروردگار و همت ملت عظیم الشان سرنوشت کشور به دست مردم افتاد و وکلا از

 

 

 

خود مردم و با انتخاب خودشان ، بدون دخالت دولت و خانهای ولایات به مجلس شورای اسلامی راه یافتند، و امید است که با تعهدآنان به اسلام و مصالح کشور جلوگیری از هر انحراف بشود. وصیت اینجانب به ملت در حال و آتیه آن است که با اراده مصمم خود و تعهد خود به احکام اسلام و مصالح کشور در هر دوره از انتخابات وکلای دارای تعهد به اسلام وجمهوری اسلامی که غالبا بین متوسطین جامعه و محرومین می باشند و غیرمنحرف از صراط مستقیم - به سوی غرب یا شرق - و بدون گرایش به مکتبهای انحرافی و اشخاص تحصیلکرده و مطلع بر مسائل روز و سیاستهای اسلامی ، به مجلس بفرستند.

 

و به جامعه محترم روحانیت خصوصا مراجع معظم ، وصیت می کنم که خودرا از مسائل جامعه خصوصا مثل انتخاب رئیس جمهور و وکلای مجلس ، کنارنکشند و بی تفاوت نباشند. همه دیدید و نسل آتیه خواهد شنید که دست سیاست بازان پیرو شرق و غرب ، روحانیون را که اساس مشروطیت را با زحمات و رنجها بنیان گذاشتند از صحنه خارج کردند و روحانیون نیز بازی سیاست بازان را خورده و دخالت در امور کشور و مسلمین را خارج از مقام خود انگاشتند وصحنه را به دست غربزدگان سپردند؛ و به سر مشروطیت و قانون اساسی و کشورو اسلام آن آوردند که جبرانش احتیاج به زمان طولانی دارد.

 

اکنون که بحمدالله تعالی موانع رفع گردیده و فضای آزاد برای دخالت همه طبقات پیش آمده است ، هیچ عذری باقی نمانده و از گناهان بزرگ نابخشودنی ،مسامحه در امر مسلمین است . هرکس به مقدار توانش و حیطه نفوذش لازم است در خدمت اسلام و میهن باشد؛ و با جدیت از نفوذ وابستگان به دو قطب استعمارگر و غرب یا شرقزدگان و منحرفان از مکتب بزرگ اسلام جلوگیری نمایند، و بدانند که مخالفین اسلام و کشورهای اسلامی که همان ابرقدرتان چپاولگر بین المللی هستند، با تدریج و ظرافت در کشور ما و کشورهای اسلامی دیگر رخنه ، و با دست افراد خود ملتها، کشورها را به دام استثمار می کشانند. بایدبا هوشیاری مراقب باشید و با احساس اولین قدم نفوذی به مقابله برخیزید و به آنان مهلت ندهید. خدایتان یار و نگهدار باشد.

 

و از نمایندگان مجلس شورای اسلامی در این عصر و عصرهای آینده می خواهم که اگر خدای نخواسته عناصر منحرفی با دسیسه و بازی سیاسی وکالت خود را به مردم تحمیل نمودند، مجلس اعتبارنامه آنان را رد کنند ونگذارند حتی یک عنصر خرابکار وابسته به مجلس راه یابد.

 

و به اقلیتهای مذهبی رسمی وصیت می کنم که از دوره های رژیم پهلوی عبرت بگیرند و وکلای خود را از اشخاص متعهد به مذهب خود و جمهوری اسلامی و غیروابسته به قدرتهای جهانخوار و بدون گرایش به مکتبهای الحادی وانحرافی و التقاطی انتخاب نمایند.

 

و از همه نمایندگان خواستارم که با کمال حسن نیت و برادری با هم مجلسان خود رفتار، و همه کوشا باشند که قوانین خدای نخواسته از اسلام منحرف نباشدو همه به اسلام و احکام آسمانی آن وفادار باشید تا به سعادت دنیا و آخرت نایل آیید.

 

و از شورای محترم نگهبان می خواهم و توصیه می کنم ، چه در نسل حاضر وچه در نسلهای آینده ، که با کمال دقت و قدرت وظایف اسلامی و ملی خود راایفا و تحت تاثیر هیچ قدرتی واقع نشوند و از قوانین مخالف با شرع مطهر وقانون اساسی بدون هیچ ملاحظه جلوگیری نمایند و با ملاحظه ضرورات کشورکه گاهی با احکام ثانویه و گاهی به ولایت فقیه باید اجرا شود توجه نمایند.

 

و وصیت من به ملت شریف آن است که در تمام انتخابات ، چه انتخاب رئیس جمهور و چه نمایندگان مجلس شورای اسلامی و چه انتخاب خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر، در صحنه باشند و اشخاصی که انتخاب می کنند روی ضوابطی باشد که اعتبار می شود مثلا در انتخاب خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر، توجه کنند که اگر مسامحه نمایند و خبرگان راروی موازین شرعیه و قانون انتخاب نکنند، چه بسا که خساراتی به اسلام و کشوروارد شود که جبران پذیر نباشد. و در این صورت همه در پیشگاه خداوند متعال مسئول می باشند.

 

از این قرار، عدم دخالت ملت از مراجع و علمای بزرگ تا طبقه بازاری وکشاورز و کارگر و کارمند، همه و همه مسئول سرنوشت کشور و اسلام می باشند؛چه در نسل حاضر و چه در نسلهای آتیه ؛ و چه بسا که در بعض مقاطع ، عدم حضور و مسامحه ، گناهی باشد که در راس گناهان کبیره است . پس علاج واقعه را قبل از وقوع باید کرد، و الا کار از دست همه خارج خواهد شد. و این حقیقتی است که بعد از مشروطه لمس نموده اید و نموده ایم . چه هیچ علاجی بالاتر ووالاتر از آن نیست که ملت در سرتاسر کشور در کارهایی که محول به اوست برطبق ضوابط اسلامی و قانون اساسی انجام دهد؛ و در تعیین رئیس جمهور ووکلای مجلس با طبقه تحصیلکرده متعهد و روشنفکر با اطلاع از مجاری امور وغیروابسته به کشورهای قدرتمند استثمارگر و اشتهار به تقوا و تعهد به اسلام وجمهوری اسلامی مشورت کرده ، و با علما و روحانیون با تقوا و متعهد به جمهوری اسلامی نیز مشورت نموده ؛ و توجه داشته باشند رئیس جمهور ووکلای مجلس از طبقه ای باشند؛ که محرومیت و مظلومیت مستضعفان ومحرومان جامعه را لمس نموده و در فکر رفاه آنان باشند، نه از سرمایه داران و زمینخواران و صدرنشینان مرفه و غرق در لذات و شهوات که تلخی محرومیت ورنج گرسنگان و پابرهنگان را نمی توانند بفهمند.

 

و باید بدانیم که اگر رئیس جمهور و نمایندگان مجلس ، شایسته و متعهد به اسلام و دلسوز برای کشور و ملت باشند، بسیاری از مشکلات پیش نمی آید؛ ومشکلاتی اگر باشد رفع می شود. و همین معنی در انتخاب خبرگان برای تعیین شورای رهبری یا رهبر با ویژگی خاص باید در نظر گرفته شود؛ که اگر خبرگان که با انتخاب ملت تعیین می شوند از روی کمال دقت و با مشورت با مراجع عظام هر عصر و علمای بزرگ سرتاسر کشور و متدینین و دانشمندان متعهد، به مجلس خبرگان بروند، بسیاری از مهمات و مشکلات به واسطه تعیین شایسته ترین و متعهدترین شخصیتها برای رهبری یا شورای رهبری پیش نخواهد آمد، یا باشایستگی رفع خواهد شد. و با نظر به اصل یکصد و نهم و یکصد و دهم قانون اساسی ، وظیفه سنگین ملت در تعیین خبرگان و نمایندگان در تعیین رهبر یاشورای رهبری روشن خواهد شد، که اندک مسامحه در انتخاب ، چه آسیبی به اسلام و کشور و جمهوری اسلامی وارد خواهد کرد که احتمال آن ، که در سطح بالای از اهمیت است برای آنان تکلیف الهی ایجاد می کند.

 

و وصیت اینجانب به رهبر و شورای رهبری در این عصر که عصر تهاجم ابرقدرتها و وابستگان به آنان در داخل و خارج کشور به جمهوری اسلامی و درحقیقت به اسلام است در پوشش جمهوری اسلامی و در عصرهای آینده ، آن است که خود را وقف در خدمت به اسلام و جمهوری اسلامی و محرومان ومستضعفان بنمایند؛ و گمان ننمایند که رهبری فی نفسه برای آنان تحفه ای است ومقام والایی ، بلکه وظیفه سنگین و خطرناکی است که لغزش در آن اگر خدای نخواسته با هوای نفس باشد، ننگ ابدی در این دنیا و آتش غضب خدای قهاردر جهان دیگر در پی دارد.

 

از خداوند منان هادی با تضرع و ابتهال می خواهم که ما و شما را از این امتحان خطرناک با روی سفید در حضرت خود بپذیرد و نجات دهد و این خطرقدری خفیفتر برای روسای جمهور حال و آینده و دولتها و دست اندرکاران ، به حسب درجات در مسئولیتها نیز هست که باید خدای متعال را حاضر و ناظر وخود را در محضر مبارک او بدانند. خداوند متعال راهگشای آنان باشد.

 

ح - از مهمات امور مساله قضاوت است که سر و کار آن با جان و مال وناموس مردم است . وصیت اینجانب به رهبر و شورای رهبری آن است که درتعیین عالیترین مقام قضایی که در عهده دارند، کوشش کنند که اشخاص متعهدسابقه دار و صاحبنظر در امور شرعی و اسلامی و در سیاست را نصب نمایند.

 

و از شورایعالی قضایی می خواهم امر قضاوت را که در رژیم سابق به وضع اسفناک و غم انگیزی درآمده بود با جدیت سر و سامان دهند؛ و دست کسانی که با جان و مال مردم بازی می کنند و آنچه نزد آنان مطرح نیست عدالت اسلامی است از این کرسی پراهمیت کوتاه کنند، و با پشتکار و جدیت بتدریج دادگستری را متحول نمایند؛ و قضات دارای شرایطی که ، ان شاءالله با جدیت حوزه های علمیه مخصوصا حوزه مبارکه علمیه قم تربیت و تعلیم می شوند ومعرفی می گردند، به جای قضاتی که شرایط مقرره اسلامی را ندارند نصب گردند، که ان شاءالله تعالی بزودی قضاوت اسلامی در سراسر کشور جریان پیداکند.

 

و به قضات محترم در عصر حاضر و اعصار آینده وصیت می کنم که با درنظرگرفتن احادیثی که از معصومین - صلوات الله علیهم - در اهمیت قضا و خطرعظیمی که قضاوت دارد و توجه و نظر به آنچه درباره قضاوت به غیر حق واردشده است ، این امر خطیر را تصدی نمایند و نگذارند این مقام به غیر اهلش سپرده شود. و کسانی که اهل هستند از تصدی این امر سرباز نزنند و به اشخاص غیر اهل میدان ندهند؛ و بدانند که همان طور که خطر این مقام بزرگ است اجرو فضل و ثواب آن نیز بزرگ است . و می دانند که تصدی قضا برای اهلش واجب کفایی است .

 

ط - وصیت اینجانب به حوزه های مقدسه علمیه آن است که کرارا عرض نموده ام که در این زمان که مخالفین اسلام و جمهوری اسلامی کمر به براندازی اسلام بسته اند و از هر راه ممکن برای این مقصد شیطانی کوشش می نمایند، ویکی از راههای با اهمیت برای مقصد شوم آنان و خطرناک برای اسلام وحوزه های اسلامی نفوذ دادن افراد منحرف و تبهکار در حوزه های علمیه است ،که خطر بزرگ کوتاه مدت آن بدنام نمودن حوزه ها با اعمال ناشایسته و اخلاق وروش انحرافی است و خطر بسیار عظیم آن در درازمدت به مقامات بالا رسیدن یک یا چند نفر شیاد که با آگاهی بر علوم اسلامی و جا زدن خود را در بین توده ها و قشرهای مردم پاکدل و علاقه مند نمودن آنان را به خویش و ضربه مهلک زدن به حوزه های اسلامی و اسلام عزیز و کشور در موقع مناسب می باشد. و می دانیم که قدرتهای بزرگ چپاولگر در میان جامعه ها افرادی به صورتهای مختلف از ملیگراها و روشنفکران مصنوعی و روحانی نمایان که اگرمجال یابند از همه پرخطرتر و آسیب رسانترند ذخیره دارند که گاهی سی - چهل سال با مشی اسلامی و مقدس مابی یا "پان ایرانیسم " و وطن پرستی و حیله های دیگر، با صبر و بردباری در میان ملتها زیست می کنند و در موقع مناسب ماموریت خود را انجام می دهند. و ملت عزیز ما در این مدت کوتاه پس ازپیروزی انقلاب نمونه هایی از قبیل "مجاهد خلق " و "فدایی خلق " و"توده ای "ها و دیگر عناوین دیده اند، و لازم است همه با هوشیاری این قسم توطئه را خنثی نمایند و از همه لازمتر حوزه های علمیه است که تنظیم و تصفیه آن با مدرسین محترم و افاضل سابقه دار است با تایید مراجع وقت . و شاید تز"نظم در بی نظمی " است از القائات شوم همین نقشه ریزان و توطئه گران باشد.

 

در هر صورت وصیت اینجانب آن است که در همه اعصار خصوصا در عصرحاضر که نقشه ها و توطئه ها سرعت و قوت گرفته است ، قیام برای نظام دادن به حوزه ها لازم و ضروری است ؛ که علما و مدرسین و افاضل عظیم الشان صرف وقت نموده و با برنامه دقیق صحیح حوزه ها را و خصوصا حوزه علمیه قم و سایرحوزه های بزرگ و با اهمیت را در این مقطع از زمان از آسیب حفظ نمایند.

 

و لازم است علما و مدرسین محترم نگذارند در درسهایی که مربوط به فقاهت است و حوزه های فقهی و اصولی از طریقه مشایخ معظم که تنها راه برای حفظ فقه اسلامی است منحرف شوند، و کوشش نمایند که هر روز بر دقتها وبحث و نظرها و ابتکار و تحقیقها افزوده شود؛ و فقه سنتی که ارث سلف صالح است و انحراف از آن سست شدن ارکان تحقیق و تدقیق است ، محفوظ بماند و

 

تحقیقات بر تحقیقات اضافه گردد. و البته در رشته های دیگر علوم به مناسبت احتیاجات کشور و اسلام برنامه هایی تهیه خواهد شد و رجالی در آن رشته تربیت باید شود. و از بالاترین و والاترین حوزه هایی که لازم است به طورهمگانی مورد تعلیم و تعلم قرار گیرد، علوم معنوی اسلامی است ، از قبیل علم اخلاق و تهذیب نفس و سیر و سلوک الی الله - رزقنا الله و ایاکم - که جهاد اکبرمی باشد.

 

ی - از اموری که اصلاح و تصفیه و مراقبت از آن لازم است قوه اجراییه است . گاهی ممکن است که قوانین مترقی و مفید به حال جامعه از مجلس بگذردو شورای نگهبان آن را تنفیذ کند و وزیر مسئول هم ابلاغ نماید، لکن به دست مجریان غیر صالح که افتاد آن را مسخ کنند و برخلاف مقررات یا با کاغذبازیهایا پیچ و خمها که به آن عادت کرده اند یا عمدا برای نگران نمودن مردم عمل کنند، که بتدریج و مسامحه غائله ایجاد می کند.

 

وصیت اینجانب به وزرای مسئول در عصر حاضر و در عصرهای دیگر آن است که علاوه بر آنکه شماها و کارمندان وزارتخانه ها بودجه ای که از آن ارتزاق می کنید مال ملت ، و باید همه خدمتگزار ملت و خصوصا مستضعفان باشید، و ایجاد زحمت برای مردم و مخالف وظیفه عمل کردن حرام و خدای نخواسته گاهی موجب غضب الهی می شود، همه شما به پشتیبانی ملت احتیاج دارید. با پشتیبانی مردم خصوصا طبقات محروم بود که پیروزی حاصل شد ودست ستمشاهی از کشور و ذخائر آن کوتاه گردید. و اگر روزی از پشتیبانی آنان محروم شوید، شماها کنار گذاشته می شوید و همچون رژیم شاهنشاهی ستمکاربه جای شما ستم پیشگان پستها را اشغال می نمایند. بنابر این حقیقت ملموس ،باید کوشش در جلب نظر ملت بنمایید و از رفتار غیر اسلامی - انسانی احتراز نمایید.

 

و در همین انگیزه به وزرای کشور در طول تاریخ آینده توصیه می کنم که درانتخاب استاندارها دقت کنند اشخاص لایق ، متدین ، متعهد، عاقل و سازگار بامردم انتخاب نمایند، تا آرامش در کشور هرچه بیشتر حکمفرما باشد. و بایددانست که گرچه تمام وزیران وزارتخانه ها مسئولیت در اسلامی کردن و تنظیم امور محل مسئولیت خود دارند لکن بعضی از آنها ویژگی خاص دارند؛ مثل وزارت خارجه که مسئولیت سفارتخانه ها را در خارج از کشور دارند. اینجانب از ابتدای پیروزی به وزرای خارجه راجع به طاغوتزدگی سفارتخانه ها و تحول آنها به سفارتخانه های مناسب با جمهوری اسلامی توصیه هایی نمودم ، لکن بعض آنان یا نخواستند یا نتوانستند عمل مثبتی انجام دهند. و اکنون که سه سال ازپیروزی می گذرد اگرچه وزیر خارجه کنونی اقدام به این امر نموده است و امیداست با پشتکار و صرف وقت این امر مهم انجام گیرد.

 

و وصیت من به وزرای خارجه در این زمان و زمانهای بعد آن است که مسئولیت شما بسیار زیاد است ، چه در اصلاح و تحول وزارتخانه وسفارتخانه ها؛ و چه در سیاست خارجی حفظ استقلال و منافع کشور و روابطحسنه با دولتهایی که قصد دخالت در امور کشور ما را ندارند. و از هر امری که شائبه وابستگی با همه ابعادی که دارد به طور قاطع احتراز نمایید. و باید بدانید که وابستگی در بعض امور هر چند ممکن است ظاهر فریبنده ای داشته باشد یامنفعت و فایده ای در حال داشته باشد، لکن در نتیجه ، ریشه کشور را به تباهی خواهد کشید. و کوشش داشته باشید در بهتر کردن روابط با کشورهای اسلامی ودر بیدار کردن دولتمردان و دعوت به وحدت و اتحاد کنید که خداوند باشماست .

 

و وصیت من به ملتهای کشورهای اسلامی است که انتظار نداشته باشید که ازخارج کسی به شما در رسیدن به هدف که آن اسلام و پیاده کردن احکام اسلام است کمک کند؛ خود باید به این امر حیاتی که آزادی و استقلال را تحقق می بخشد قیام کنید. و علمای اعلام و خطبای محترم کشورهای اسلامی دولتها رادعوت کنند که از وابستگی به قدرتهای بزرگ خارجی خود را رها کنند و با ملت خود تفاهم کنند؛ در این صورت پیروزی را در آغوش خواهند کشید. و نیز ملتهارا دعوت به وحدت کنند؛ و از نژادپرستی که مخالف دستور اسلام است بپرهیزند؛ و با برادران ایمانی خود در هر کشوری و با هر نژادی که هستند دست برادری دهند که اسلام بزرگ آنان را برادر خوانده . و اگر این برادری ایمانی باهمت دولتها و ملتها و با تایید خداوند متعال روزی تحقق یابد، خواهید دید که بزرگترین قدرت جهان را مسلمین تشکیل می دهند. به امید روزی که با خواست پروردگار عالم این برادری و برابری حاصل شود.

 

و وصیت اینجانب به وزارت ارشاد در همه اعصار خصوصا عصر حاضر که ویژگی خاصی دارد، آن است که برای تبلیغ حق مقابل باطل و ارائه چهره حقیقی جمهوری اسلامی کوشش کنند. ما اکنون ، در این زمان که دست ابرقدرتها را از کشور خود کوتاه کردیم ، مورد تهاجم تبلیغاتی تمام رسانه های گروهی وابسته به قدرتهای بزرگ هستیم . چه دروغها و تهمتها که گویندگان ونویسندگان وابسته به ابرقدرتها به این جمهوری اسلامی نوپا نزده و نمی زنند.

 

مع الاسف اکثر دولتهای منطقه اسلامی که به حکم اسلام باید دست اخوت به ما دهند، به عداوت با ما و اسلام برخاسته اند و همه در خدمت جهانخواران ازهر طرف به ما هجوم آورده اند. و قدرت تبلیغاتی ما بسیار ضعیف و ناتوان است و می دانید که امروز جهان روی تبلیغات می چرخد. و با کمال تاسف ، نویسندگان به اصطلاح روشنفکر که به سوی یکی از دو قطب گرایش دارند، به جای آنکه در فکر استقلال و آزادی کشور و ملت خود باشند، خودخواهیها و فرصت طلبیهاو انحصارجوییها به آنان مجال نمی دهد که لحظه ای تفکر نمایند و مصالح کشورو ملت خود را در نظر بگیرند، و مقایسه بین آزادی و استقلال را در این جمهوری با رژیم ستمگر سابق نمایند و زندگی شرافتمندانه ارزنده را توام با بعض آنچه را که از دست داده اند، که رفاه و عیشزدگی است ، با آنچه از رژیم ستمشاهی دریافت می کردند توام با وابستگی و نوکرمابی و ثناجویی و مداحی ازجرثومه های فساد و معادن ظلم و فحشا بسنجند؛ و از تهمتها و نارواها به این جمهوری تازه تولد یافته دست بکشند و با ملت و دولت در صف واحد بر ضدطاغوتیان و ستم پیشگان زبانها و قلمها را به کار بگیرند.

 

و مسئله تبلیغ تنها به عهده وزارت ارشاد نیست بلکه وظیفه همه دانشمندان وگویندگان و نویسندگان و هنرمندان است . باید وزارت خارجه کوشش کند تاسفارتخانه ها نشریات تبلیغی داشته باشند و چهره نورانی اسلام را برای جهانیان روشن نمایند؛ که اگر این چهره با آن جمال جمیل که قرآن و سنت در همه ابعادبه آن دعوت کرده از زیر نقاب مخالفان اسلام و کج فهمیهای دوستان خودنمایی نماید، اسلام جهانگیر خواهد شد و پرچم پرافتخار آن در همه جا به اهتزازخواهد آمد. چه مصیبت بار و غم انگیز است که مسلمانان متاعی دارند که ازصدر عالم تا نهایت آن نظیر ندارد، نتوانسته اند این گوهر گرانبها را که هر انسانی به فطرت آزاد خود طالب آن است عرضه کنند؛ بلکه خود نیز از آن غافل و به آن جاهلند و گاهی از آن فراری اند!

 

ک - از امور بسیار با اهمیت و سرنوشت ساز مسئله مراکز تعلیم و تربیت ازکودکستانها تا دانشگاهها است که به واسطه اهمیت فوق العاده اش تکرار نموده وبا اشاره می گذرم . باید ملت غارت شده بدانند که در نیم قرن اخیر آنچه به ایران و اسلام ضربه مهلک زده است قسمت عمده اش از دانشگاهها بوده است . اگردانشگاهها و مراکز تعلیم و تربیت دیگر با برنامه های اسلامی و ملی در راه منافع کشور به تعلیم و تهذیب و تربیت کودکان و نوجوانان و جوانان جریان داشتند،هرگز میهن ما در حلقوم انگلستان و پس از آن امریکا و شوروی فرو نمی رفت وهرگز قراردادهای خانه خراب کن بر ملت محروم غارتزده تحمیل نمی شد و هرگز پای مستشاران خارجی به ایران باز نمی شد و هرگز ذخائر ایران و طلای سیاه این ملت رنجدیده در جیب قدرتهای شیطانی ریخته نمی شد و هرگزدودمان پهلوی و وابسته های به آن اموال ملت را نمی توانستند به غارت ببرند ودر خارج و داخل پارکها و ویلاها بر روی اجساد مظلومان بنا کنند و بانکهای خارج را از دسترنج این مظلومان پر کنند و صرف عیاشی و هرزگی خود وبستگان خود نمایند. اگر مجلس و دولت و قوه قضاییه و سایر ارگانها ازدانشگاههای اسلامی و ملی سرچشمه می گرفت ملت ما امروز گرفتار مشکلات خانه برانداز نبود. و اگر شخصیتهای پاکدامن با گرایش اسلامی و ملی به معنای صحیحش ، نه آنچه امروز در مقابل اسلام عرض اندام می کند، از دانشگاهها به مراکز قوای سه گانه راه می یافت ، امروز ما غیر امروز، و میهن ما غیر این میهن ، ومحرومان ما از قید محرومیت رها، و بساط ظلم و ستمشاهی و مراکز فحشا واعتیاد و عشرتکده ها که هر یک برای تباه نمودن نسل جوان فعال ارزنده کافی بود، در هم پیچیده و این ارث کشور بر باد ده و انسان برانداز به ملت نرسیده بود. و دانشگاهها اگر اسلامی - انسانی - ملی بود، می توانست صدها و هزارهامدرس به جامعه تحویل دهد؛ لکن چه غم انگیز و اسفبار است که دانشگاهها ودبیرستانها به دست کسانی اداره می شد و عزیزان ما به دست کسانی تعلیم وتربیت می دیدند که جز اقلیت مظلوم محرومی همه از غربزدگان و شرقزدگان بابرنامه و نقشه دیکته شده در دانشگاهها کرسی داشتند؛ و ناچار جوانان عزیز ومظلوم ما در دامن این گرگان وابسته به ابرقدرتها بزرگ شده و به کرسیهای قانونگذاری و حکومت و قضاوت تکیه می کردند، و بر وفق دستور آنان ، یعنی رژیم ستمگر پهلوی عمل می کردند.

 

اکنون بحمدالله تعالی دانشگاه از چنگال جنایتکاران خارج شده . و بر ملت ودولت جمهوری اسلامی است در همه اعصار، که نگذارند عناصر فاسد دارای مکتبهای انحرافی یا گرایش به غرب و شرق در دانشسراها و دانشگاهها و سایر مراکز تعلیم و تربیت نفوذ کنند و از قدم اول جلوگیری نمایند تا مشکلی پیش نیاید و اختیار از دست نرود.

 

و وصیت اینجانب به جوانان عزیز دانشسراها و دبیرستانها و دانشگاهها آن است که خودشان شجاعانه در مقابل انحرافات قیام نمایند تا استقلال و آزادی خود و کشور و ملت خودشان مصون باشد.

 

ل - قوای مسلح ، از ارتش و سپاه و ژاندارمری و شهربانی تا کمیته ها و بسیج وعشایر ویژگی خاص دارند. اینان که بازوان قوی و قدرتمند جمهوری اسلامی می باشند و نگهبان سرحدات و راهها و شهرها و روستاها و بالاخره نگهداران امنیت و آرامش بخشان به ملت می باشند، می بایست مورد توجه خاص ملت ودولت و مجلس باشند. و لازم است توجه داشته باشند که در دنیا آنچه که موردبهره برداری برای قدرتهای بزرگ و سیاستهای مخرب ، بیشتر از هر چیز و هرگروهی است ، قوای مسلح است . قوای مسلح است که با بازیهای سیاسی ،کودتاها و تغییر حکومتها و رژیمها به دست آنان واقع می شود؛ و سودجویان دغل بعض سران آنان را می خرند و با دست آنان و توطئه های فرماندهان بازی خورده کشورها را به دست می گیرند، و ملتهای مظلوم را تحت سلطه قرار داده واستقلال و آزادی را از کشورها سلب می کنند. و اگر فرماندهان پاکدامن متصدی امر باشند، هرگز برای دشمنان کشورها امکان کودتا یا اشغال یک کشور پیش نمی آید و یا اگر احیانا پیش آید، به دست فرماندهان متعهد شکسته و ناکام خواهد ماند. و در ایران نیز که این معجزه عصر به دست ملت انجام گرفت ، قوای مسلح متعهد و فرماندهان پاک و میهن دوست سهم بسزایی داشتند.

 

و امروز که جنگ لعنتی و تحمیلی صدام تکریتی به امر و کمک امریکا وسایر قدرتها پس از نزدیک به دو سال با شکست سیاسی و نظامی ارتش متجاوزبعث و پشتیبانان قدرتمند و وابستگان به آنان روبه رو است ، باز قوای مسلح نظامی و انتظامی و سپاهی و مردمی با پشتیبانی بیدریغ ملت در جبهه ها و پشت جبهه ها این افتخار بزرگ را آفریدند و ایران را سرافراز نمودند؛ و نیز شرارتها وتوطئه های داخلی را که به دست عروسکهای وابسته به غرب و شرق برای براندازی جمهوری اسلامی بسیج شده بودند با دست توانای جوانان کمیته ها وپاسداران بسیج و شهربانی و با کمک ملت غیرتمند درهم شکسته شد. و همین جوانان فداکار عزیزند که شبها بیدارند تا خانواده ها با آرامش استراحت کنند.خدایشان یار و مددکار باد.

 

پس وصیت برادرانه من در این قدمهای آخرین عمر بر قوای مسلح به طورعموم ، آن است که ای عزیزان که به اسلام عشق می ورزید و با عشق لقاالله به فداکاری در جبهه ها و در سطح کشور به کار ارزشمند خود ادامه می دهید، بیدارباشید و هوشیار که بازیگران سیاسی و سیاستمداران حرفه ای غرب و شرقزده ودستهای مرموز جنایتکاران پشت پرده لبه تیز سلاح خیانت و جنایتکارشان از هرسو و بیشتر از هر گروه متوجه به شما عزیزان است ؛ و می خواهند از شما عزیزان که با جانفشانی خود انقلاب را پیروز نمودید و اسلام را زنده کردید بهره گیری کرده و جمهوری اسلامی را براندازند؛ و شما را با اسم اسلام و خدمت به میهن و ملت از اسلام و ملت جدا کرده به دامن یکی از دو قطب جهانخوار بیندازند؛ وبر زحمات و فداکاریهای شما با حیله های سیاسی و ظاهرهای به صورت اسلامی و ملی خط بطلان بکشند.

 

وصیت اکید من به قوای مسلح آن است که همان طور که از مقررات نظام ،عدم دخول نظامی در احزاب و گروهها و جبهه ها است به آن عمل نمایند؛ وقوای مسلح مطلقا، چه نظامی و انتظامی و پاسدار و بسیج و غیر اینها، در هیچ حزب و گروهی وارد نشده و خود را از بازیهای سیاسی دور نگه

 

 

 

دارند. در این صورت می توانند قدرت نظامی خود را حفظ و از اختلافات درون گروهی مصون باشند. و بر فرماندهان لازم است که افراد تحت فرمان خود را از ورود در احزاب منع نمایند. و چون انقلاب از همه ملت و حفظ آن بر همگان است ،دولت و ملت و شورای دفاع و مجلس شورای اسلامی وظیفه شرعی و میهنی آنان است که اگر قوای مسلح ، چه فرماندهان و طبقات بالا و چه طبقات بعد،برخلاف مصالح اسلام و کشور بخواهند عملی انجام دهند یا در احزاب واردشوند که - بی اشکال به تباهی کشیده می شوند - و یا در بازیهای سیاسی واردشوند، از قدم اول با آن مخالفت کنند. و بر رهبر و شورای رهبری است که باقاطعیت از این امر جلوگیری نماید تا کشور از آسیب در امان باشد.

 

و من به همه نیروهای مسلح در این پایان زندگی خاکی ، وصیت مشفقانه می کنم که از اسلام که یگانه مکتب استقلال و آزادیخواهی است و خداوندمتعال همه را با نور هدایت آن به مقام والای انسانی دعوت می کند، چنانچه امروز وفادارید در وفاداری استقامت کنید که شما را و کشور و ملت شما را ازننگ وابستگیها و پیوستگیها به قدرتهایی که همه شما را جز برای بردگی خویش نمی خواهند و کشور و ملت عزیزتان را عقب مانده و بازار مصرف و زیر بارننگین ستم پذیری نگه می دارند نجات می دهد. و زندگی انسانی شرافتمندانه را ولو با مشکلات بر زندگانی ننگین بردگی اجانب ولو با رفاه حیوانی ترجیح دهید؛و بدانید مادام که در احتیاجات صنایع پیشرفته ، دست خود را پیش دیگران درازکنید و به دریوزگی عمر را بگذرانید قدرت ابتکار و پیشرفت در اختراعات درشما شکوفا نخواهد شد. و به خوبی و عینیت دیدید که در این مدت کوتاه پس از تحریم اقتصادی همانها که از ساختن هرچیز خود را عاجز می دیدند و از راه انداختن کارخانه ها آنان را مایوس می نمودند، افکار خود را به کار بستند وبسیاری از احتیاجات ارتش و کارخانه ها را خود رفع نمودند. و این جنگ وتحریم اقتصادی و اخراج کارشناسان خارجی ، تحفه ای الهی بود که ما از آن غافل بودیم . اکنون اگر دولت و ارتش کالاهای جهانخواران را خود تحریم کنندو به کوشش و سعی در راه ابتکار بیفزایند، امید است که کشور خودکفا شود و از دریوزگی از دشمن نجات یابد.

 

و هم در اینجا باید بیفزایم که احتیاج ما پس از اینهمه عقب ماندگی مصنوعی به صنعتهای بزرگ کشورهای خارجی حقیقتی است انکارناپذیر. و این به آن معنی نیست که ما باید در علوم پیشرفته به یکی از دو قطب وابسته شویم . دولت و ارتش باید کوشش کنند که دانشجویان متعهد را در کشورهایی که صنایع بزرگ پیشرفته را دارند و استعمار و استثمارگر نیستند بفرستند؛ و از فرستادن به امریکاو شوروی و کشورهای دیگر که در مسیر این دو قطب هستند احتراز کنند، مگران شاءالله روزی برسد که این دو قدرت به اشتباه خود پی برند و در مسیر انسانیت و انساندوستی و احترام به حقوق دیگران واقع شوند؛ یا ان شاءالله مستضعفان جهان و ملتهای بیدار و مسلمانان متعهد، آنان را به جای خود نشانند. به امیدچنین روزی .

 

م - رادیو و تلویزیون و مطبوعات و سینماها و تئاترها از ابزارهای موثر تباهی و تخدیر ملتها، خصوصا نسل جوان بوده است . در این صد سال اخیر بویژه نیمه دوم آن ، چه نقشه های بزرگی از این ابزار، چه در تبلیغ ضد اسلام و ضدروحانیت خدمتگزار، و چه در تبلیغ استعمارگران غرب و شرق ، کشیده شد و ازآنها برای درست کردن بازار کالاها خصوصا تجملی و تزئینی از هر قماش ، ازتقلید در ساختمانها و تزئینات و تجملات آنها و تقلید در اجناس نوشیدنی وپوشیدنی و در فرم آنها استفاده کردند، به طوری که افتخار بزرگ فرنگی ماب بودن در تمام شئون زندگی از رفتار و گفتار و پوشش و فرم آن بویژه درخانمهای مرفه یا نیمه مرفه بود، و در آداب معاشرت و کیفیت حرف زدن و به کار بردن لغات غربی در گفتار و نوشتار به صورتی بود که فهم آن برای بیشترمردم غیرممکن ، و برای همردیفان نیز مشکل می نمود! فیلمهای تلویزیون ازفرآورده های غرب یا شرق بود که طبقه جوان زن و مرد را از مسیر عادی زندگی و کار و صنعت و تولید و دانش منحرف و به سوی بیخبری از خویش وشخصیت خود و یا بدبینی و بدگمانی به همه چیز خود و کشور خود، حتی فرهنگ و ادب و ماثر پر ارزشی که بسیاری از آن با دست خیانتکار سودجویان ،به کتابخانه ها و موزه های غرب و شرق منتقل گردیده است . مجله ها با مقاله ها وعکسهای افتضاح بار و اسف انگیز، و روزنامه ها با مسابقات در مقالات ضدفرهنگی خویش و ضداسلامی با افتخار، مردم بویژه طبقه جوان موثر را به سوی غرب یا شرق هدایت می کردند. اضافه کنید بر آن تبلیغ دامنه دار در ترویج مراکز فساد و عشرتکده ها و مراکز قمار و لاتار و مغازه های فروش کالاهای تجملاتی و اسباب آرایش و بازیها و مشروبات الکلی بویژه آنچه از غرب واردمی شد. و در مقابل صدور نفت و گاز و مخازن دیگر، عروسکها و اسباب بازیهاو کالاهای تجملی وارد می شد؛ و صدها چیزهایی که امثال من از آنها بی اطلاع هستیم . و اگر خدای نخواسته عمر رژیم سرسپرده و خانمان برانداز پهلوی ادامه پیدا می کرد، چیزی نمی گذشت که جوانان برومند ما - این فرزندان اسلام و میهن که چشم امید ملت به آنها است - با انواع دسیسه ها و نقشه های شیطانی به دست رژیم فاسد و رسانه های گروهی و روشنفکران غرب و شرقگرا از دست ملت ودامن اسلام رخت برمی بستند: یا جوانی خود را در مراکز فساد تباه می کردند؛ ویا به خدمت قدرتهای جهانخوار درآمده و کشور را به تباهی می کشاندند.خداوند متعال به ما و آنان منت گذاشت و همه را از شر مفسدین و غارتگران نجات داد.

 

اکنون وصیت من به مجلس شورای اسلامی در حال و آینده و رئیس جمهورو روسای جمهور مابعد و به شورای نگهبان و شورای قضایی و دولت در هرزمان ، آن است که نگذارند این دستگاههای خبری و مطبوعات و مجله ها ازاسلام و مصالح کشور منحرف شوند. و باید همه بدانیم که آزادی به شکل غربی آن ، که موجب تباهی جوانان و دختران و پسران می شود، از نظر اسلام و عقل

 

محکوم است . و تبلیغات و مقالات و سخنرانیها و کتب و مجلات برخلاف اسلام و عفت عمومی و مصالح کشور حرام است . و بر همه ما و همه مسلمانان جلوگیری از آنها واجب است . و از آزادیهای مخرب باید جلوگیری شود. و ازآنچه در نظر شرع حرام و آنچه برخلاف مسیر ملت و کشور اسلامی و مخالف با حیثیت جمهوری اسلامی است به طور قاطع اگر جلوگیری نشود، همه مسئول می باشند. و مردم و جوانان حزب اللهی اگر برخورد به یکی از امور مذکورنمودند به دستگاههای مربوطه رجوع کنند و اگر آنان کوتاهی نمودند، خودشان مکلف به جلوگیری هستند. خداوند تعالی مددکار همه باشد.

 

ن - نصیحت و وصیت من به گروهها و گروهکها و اشخاصی که در ضدیت باملت و جمهوری اسلامی و اسلام فعالیت می کنند، اول به سران آنان در خارج وداخل ، آن است که تجربه طولانی به هر راهی که اقدام کردید و به هر توطئه ای که دست زدید و به هر کشور و مقامی که توسل پیدا کردید به شماها که خود راعالم و عاقل می دانید باید آموخته باشند که مسیر یک ملت فداکار را نمی شود بادست زدن به ترور و انفجار و بمب و دروغ پردازیهای بی سر و پا و غیرحساب شده منحرف کرد، و هرگز هیچ حکومت و دولتی را نمی توان با این شیوه های غیرانسانی و غیرمنطقی ساقط نمود، بویژه ملتی مثل ایران را که از بچه های خردسالش تا پیرزنها و پیرمردهای بزرگسالش ، در راه هدف و جمهوری اسلامی و قرآن و مذهب جانفشانی و فداکاری می کنند. شماها که می دانید "و اگرندانید بسیار ساده لوحانه فکر می کنید" که ملت با شما نیست و ارتش با شماهادشمن است . و اگر فرض بکنید با شما بودند و دوست شما بودند، حرکات ناشیانه شما و جنایاتی که با تحریک شما رخ داد آنان را از شما جدا کرد و جزدشمن تراشی کار دیگری نتوانستید بکنید.

 

من وصیت خیرخواهانه در این آخر عمر به شما می کنم که اولا با این ملت طاغوتزده رنج کشیده که پس از 2500 سال ستمشاهی با فدا دادن بهترین فرزندان و جوانانش خود را از زیر بار ستم جنایتکارانی همچون رژیم پهلوی وجهانخواران شرق و غرب نجات داده به جنگ و ستیز برخاسته اید. چطوروجدان یک انسان هر چه پلید باشد، راضی می شود برای احتمال رسیدن به یک مقام با میهن خود و ملت خود اینگونه رفتار کند و به کوچک و بزرگ آنها رحم نکند؟ من به شما نصیحت می کنم دست از این کارهای بیفایده و غیرعاقلانه بردارید و گول جهانخواران را نخورید. و در هر جا هستید اگر به جنایتی دست نزدید به میهن خود و دامن اسلام برگردید و توبه کنید که خداوند ارحم الراحمین است ؛ و جمهوری اسلامی و ملت از شما ان شاءالله می گذرند. و اگر دست به جنایتی زدید که حکم خداوند تکلیف شما را معین کرده ، باز از نیمه راه برگشته و توبه کنید. و اگر شهامت دارید تن به مجازات داده و با این عمل خود را ازعذاب الیم خداوند نجات دهید؛ و الا در هر جا هستید عمر خود را بیش از این هدر ندهید و به کار دیگر مشغول شوید که صلاح در آن است .

 

و بعد، به هواداران داخلی و خارجی آنان وصیت می کنم که با چه انگیزه جوانی خود را برای آنان که اکنون ثابت است که برای قدرتمندان جهانخوارخدمت می کنند و از نقشه های آنها پیروی می کنند و ندانسته به دام آنها افتاده اندبه هدر می دهید؟ و با ملت خود در راه چه کسی جفا می کنید؟ شما بازی خوردگان دست آنها هستید. و اگر در ایران هستید به عیان مشاهده می کنید که توده های میلیونی به جمهوری اسلامی وفادار و برای آن فداکارند؛ و به عیان می بینید که حکومت و رژیم فعلی با جان و دل در خدمت خلق و مستمندان هستند؛ و آنان که به دروغ ادعای "خلقی " بودن و "مجاهد" و "فدایی " برای خلق می کنند، با خلق خدا به دشمنی برخاسته و شما پسران و دختران ساده دل را برای مقاصد خود و مقاصد یکی از دو قطب قدرت جهانخوار به بازی گرفته و خود یادر خارج در آغوش یکی از دو قطب جنایتکار به خوشگذرانی مشغول و یا در داخل به خانه های مجلل تیمی با زندگی اشرافی ، نظیر منازل جنایتکارانی بدبخت به جنایت خود ادامه می دهند و شما جوانان را به کام مرگ می فرستند.

 

نصیحت مشفقانه من به شما نوجوانان و جوانان داخل و خارج آن است که ازراه اشتباه برگردید؛ و با محرومین جامعه که با جان و دل به جمهوری اسلامی خدمت می کنند متحد شوید؛ و برای ایران مستقل و آزاد فعالیت نمایید تا کشورو ملت از شر مخالفین نجات پیدا کند، و همه با هم به زندگی شرافتمندانه ادامه دهید. تا چه وقت و برای چه گوش به فرمان اشخاصی هستید که جز به نفع شخصی خود فکر نمی کنند و در آغوش و پناه ابرقدرتها با ملت خود در ستیزهستند و شما را فدای مقاصد شوم و قدرت طلبی خویش می نمایند؟ شما در این سالهای پیروزی انقلاب دیدید که ادعاهای آنان با رفتار و عملشان مخالف است و ادعاها فقط برای فریب جوانان صاف دل است . و می دانید که شما قدرتی درمقابل سیل خروشان ملت ندارید و کارهایتان جز به ضرر خودتان و تباهی عمرتان نتیجه ای ندارد. من تکلیف خود را که هدایت است ادا کردم . و امیداست به این نصیحت که پس از مرگ من به شما می رسد و شائبه قدرت طلبی درآن نیست گوش فرا دهید و خود را از عذاب الیم الهی نجات دهید. خداوند منان شما را هدایت فرماید و صراط مستقیم را به شما بنماید.

 

وصیت من به چپگرایان ، مثل کمونیستها و چریکهای فدایی خلق و دیگرگروههای متمایل به چپ ، آن است که شماها بدون بررسی صحیح از مکتبها ومکتب اسلام نزد کسانی که از مکتبها و خصوص اسلام اطلاع صحیح دارند، باچه انگیزه خودتان را راضی کردید به مکتبی که امروز در دنیا شکست خورده رو آورید و چه شده که دل خود را به چند "ایسم " که محتوای آنها پیش اهل تحقیق پوچ است خوش کرده اید؟ و شما را چه انگیزه ای وادار کرده که می خواهید کشور خود را به دامن شوروی یا چین بکشید؛ و با ملت خود به اسم "توده دوستی " به جنگ برخاسته یا به توطئه هایی برای نفع اجنبی به ضد کشور خود و توده های ستمدیده دست زدید؟ شما می بینید که از اول پیدایش کمونیسم مدعیان آن دیکتاتورترین و قدرت طلب و انحصارطلبترین حکومتهای جهان بوده و هستند. چه ملتهایی زیر دست و پای شوروی مدعی طرفدار توده ها خردشدند و از هستی ساقط گردیدند. ملت روسیه ، مسلمانان و غیرمسلمانان ، تاکنون در زیر فشار دیکتاتوری حزب کمونیست دست و پا می زنند و از هرگونه آزادی محروم و در اختناق بالاتر از اختناقهای دیکتاتورهای جهان به سر می برند.استالین ، که یکی از چهره های به اصطلاح "درخشان " حزب بود، ورود وخروجش را و تشریفات آن و اشرافیت او را دیدیم . اکنون که شما فریب خوردگان در عشق آن رژیم جان می دهید، مردم مظلوم شوروی و دیگر اقمار اوچون افغانستان از ستمگریهای آنان جان می سپارند، و آنگاه شما که مدعی طرفداری از خلق هستید، بر این خلق محروم در هر جا که دستتان رسیده چه جنایاتی انجام دادید و با اهالی شریف آمل که آنان را به غلط طرفدار پر و پاقرص خود معرفی می کردید و عده بسیاری را به فریب به جنگ مردم و دولت فرستادید و به کشتن دادید، چه جنایتها که نکردید. و شما "طرفدار خلق محروم "می خواهید خلق مظلوم و محروم ایران را به دست دیکتاتوری شوروی دهید وچنین خیانتی را با سرپوش "فدایی خلق " و طرفدار محرومین در حال اجراهستید، منتها "حزب توده " و رفقای آن با توطئه و زیر ماسک طرفداری ازجمهوری اسلامی ، و دیگر گروهها با اسلحه و ترور و انفجار.

 

من به شما احزاب و گروهها، چه آنان که به چپگرایی معروف - گرچه بعضی شواهد و قرائن دلالت دارد که اینان کمونیست امریکایی هستند - و چه آنان که از غرب ارتزاق می کنند و الهام می گیرند و چه آنها که با اسم "خودمختاری " وطرفداری از کرد و بلوچ دست به اسلحه برده و مردم محروم کردستان و دیگرجاها را از هستی ساقط نموده و مانع از خدمتهای فرهنگی و بهداشتی واقتصادی و بازسازی دولت جمهوری در آن استانها می شوند، مثل حزب "دموکرات " و "کومله " وصیت می کنم که به ملت بپیوندند. و تاکنون تجربه کرده اند که کاری جز بدبخت کردن اهالی آن مناطق نکرده اند و نمی توانندبکنند، پس مصلحت خود و ملت خود و مناطق خود آن است که با دولت تشریک مساعی نموده و از یاغی گری و خدمت به بیگانگان و خیانت به میهن خود دست بردارند و به ساختن کشور بپردازند و مطمئن باشند که اسلام برای آنان هم از قطب جنایتکار غرب و هم از قطب دیکتاتور شرق بهتر است وآرزوهای انسانی خلق را بهتر انجام می دهد.

 

و وصیت من به گروههای مسلمان که از روی اشتباه به غرب و احیانا به شرق تمایل نشان می دهند و از منافقان که اکنون خیانتشان معلوم شد گاهی طرفداری می کردند و به مخالفان بدخواهان اسلام از روی خطا و اشتباه گاهی لعن می کردند و طعن می زدند، آن است که بر سر اشتباه خود پافشاری نکنند و باشهامت اسلامی به خطای خود اعتراف ، و با دولت و مجلس و ملت مظلوم برای رضای خداوند هم صدا و هم مسیر شده و این مستضعفان تاریخ را ازشرمستکبران نجات دهید؛ و کلام مرحوم مدرس آن روحانی متعهد پاک سیرت و پاک اندیشه را به خاطر بسپرید که در مجلس افسرده آن روز گفت :اکنون که باید از بین برویم چرا با دست خود برویم .

 

من هم امروز به یاد آن شهید راه خدا به شما برادران مومن عرض می کنم اگرما با دست جنایتکار امریکا و شوروی از صفحه روزگار محو شویم و با خون سرخ شرافتمندانه با خدای خویش ملاقات کنیم ، بهتر از آن است که در زیرپرچم ارتش سرخ شرق و سیاه غرب زندگی اشرافی مرفه داشته باشیم . و این سیره و طریقه انبیای عظام و ائمه مسلمین و بزرگان دین مبین بوده است و ما بایداز آن تبعیت کنیم ؛ و باید به خود بباورانیم که اگر یک ملت بخواهند بدون وابستگیها زندگی کنند می توانند؛ و قدرتمندان جهان بر یک ملت نمی توانندخلاف ایده آنان را تحمیل کنند.

 

از افغانستان عبرت باید گرفت با آنکه دولت غاصب و احزاب چپی باشوروی بوده و هستند، تاکنون نتوانسته اند توده های مردم را سرکوب نمایند.علاوه بر این اکنون ملتهای محروم جهان بیدار شده اند و طولی نخواهد کشید که این بیداریها به قیام و نهضت و انقلاب انجامیده و خود را از تحت سلطه ستمگران مستکبر نجات خواهند داد. و شما مسلمانان پایبند به ارزشهای اسلامی می بینید که جدایی و انقطاع از شرق و غرب برکات خود را دارد نشان می دهد؛ ومغزهای متفکر بومی به کار افتاده و به سوی خودکفایی پیشروی می کند و آنچه کارشناسان خائن غربی و شرقی برای ملت ما محال جلوه می دادند، امروز به طورچشم گیری با دست و فکر ملت انجام گرفته و ان شاءالله تعالی در دراز مدت انجام خواهد گرفت . و صد افسوس که این انقلاب دیر تحقق پیدا کرد و لااقل در اول سلطنت جابرانه کثیف محمدرضا تحقق نیافت ؛ و اگر شده بود، ایران غارتزده غیر از این ایران بود.

 

و وصیت من به نویسندگان و گویندگان و روشنفکران و اشکالتراشان وصاحب عقدگان آن است که به جای آنکه وقت خود را در خلاف مسیرجمهوری اسلامی صرف کنید و هرچه توان دارید در بدبینی و بدخواهی وبدگویی از مجلس و دولت و سایر خدمتگزاران به کار برید، و با این عمل کشورخود را به سوی ابرقدرتها سوق دهید، با خدای خود یک شب خلوت کنید و اگربه خداوند عقیده ندارید با وجدان خود خلوت کنید و انگیزه باطنی خود را که بسیار می شود خود انسانها از آن بیخبرند بررسی کنید، ببینید آیا با کدام معیار و باچه انصاف خون این جوانان قلم قلم شده را در جبهه ها و در شهرها نادیده می گیرید و با ملتی که می خواهد از زیر بار ستمگران و غارتگران خارجی وداخلی خارج شود و استقلال و آزادی را با جان خود و فرزندان عزیز خود به دست آورده و با فداکاری می خواهد آن را حفظ کند، به جنگ اعصاب برخاسته اید و به اختلاف انگیزی و توطئه های خائنانه دامن می زنید و راه را برای مستکبران و ستمگران باز می کنید. آیا بهتر نیست که با فکر و قلم و بیان خوددولت و مجلس و ملت را راهنمایی برای حفظ میهن خود نمایید؟ آیا سزاوارنیست که به این ملت مظلوم محروم کمک کنید و با یاری خود حکومت اسلامی را استقرار دهید؟ آیا این مجلس و رئیس جمهور و دولت و قوه قضایی را ازآنچه در زمان رژیم سابق بود بدتر می دانید؟ آیا از یاد برده اید ستمهایی که آن رژیم لعنتی بر این ملت مظلوم بی پناه روا می داشت ؟ آیا نمی دانید که کشوراسلامی در آن زمان یک پایگاه نظامی برای امریکا بود و با آن عمل یک مستعمره می کردند و از مجلس تا دولت و قوای نظامی در قبضه آنان بود ومستشاران و صنعتگران و متخصصان آنان با این ملت و ذخائر آن چه می کردند؟آیا اشاعه فحشا در سراسر کشور و مراکز فساد، از عشرتکده ها و قمارخانه ها ومیخانه ها و مغازه های مشروب فروشی و سینماها و دیگر مراکز که هر یک برای تباه کردن نسل جوان عاملی بزرگ بود، از خاطرتان محو شده ؟ آیا رسانه های گروهی و مجلات سراسر فسادانگیز و روزنامه های آن رژیم را به دست فراموشی سپرده اید؟ و اکنون که از آن بازارهای فساد اثری نیست ، برای آنکه درچند دادگاه ، یا چند جوان که شاید اکثر از گروههای منحرف نفوذ کرده و برای بدنام نمودن اسلام و جمهوری اسلامی کارهای انحرافی انجام می دهند، و کشتن عده ای که مفسد فی الارض هستند و قیام بر ضد اسلام و جمهوری اسلامی می کنند شما را به فریاد درآورده ، و با کسانی که با صراحت اسلام را محکوم می کنند و بر ضد آن قیام مسلحانه یا قیام با قلم و زبان که اسفناکتر از قیام مسلحانه است ، نموده اند پیوند می کنید و دست برادری می دهید؛ و آنان را که خداوندمهدورالدم فرموده نور چشم می خوانید، و در کنار بازیگرانی که فاجعه چهارده اسفند را برپا کردند و جوانان بیگناه را با ضرب و شتم کوبیدند نشسته وتماشاگر معرکه می شوید، یک عمل اسلامی و اخلاقی است ! و عمل دولت و قوه قضاییه که معاندین و منحرفین و ملحدین را به جزای اعمال خویش می رسانند، شما را به فریاد درآورده و داد مظلومیت می زنید؟ من برای شمابرادران که از سوابقتان تا حدی مطلع و علاقه مند به بعضی از شما هستم متاسف هستم ، نه برای آنان که اشراری بودند در لباس خیرخواهی و گرگهایی در پوشش چوپان و بازیگرانی بودند که همه را به باد بازی و مسخره گرفته و در صددتباه کردن کشور و ملت و خدمتگزاری به یکی از دو قطب چپاولگر بودند - آنان که با دست پلید خود جوانان و مردان ارزشمند و علمای مربی جامعه را شهیدنمودند و به کودکان مظلوم مسلمانان رحم نکردند، خود را در جامعه رسوا و درپیشگاه خداوند قهار مخذول نمودند و راه بازگشت ندارند که شیطان نفس اماره بر آنان حکومت می کند.

 

لکن شما برادران مومن با دولت و مجلس که کوشش دارد خدمت به محرومین و مظلومین و برادران سر و پا برهنه و از همه مواهب زندگی محروم نماید چرا کمک نمی کنید و شکایت دارید؟ آیا مقدار خدمت دولت و بنیادهای جمهوری را با این گرفتاریها و نابسامانیها که لازمه هر انقلاب است ، و جنگ تحمیلی با آنهمه خسارت و میلیونها آواره خارجی و داخلی و کارشکنیهای بیرون از حد را در این مدت کوتاه مقایسه با کارهای عمرانی رژیم سابق نموده اید؟ آیا نمی دانید که کارهای عمرانی آن زمان اختصاص داشت تقریبا به شهرها آن هم به محلات مرفه ؛ و فقرا و مردمان محروم از آن امور بهره ناچیزداشته یا نداشتند؛ و دولت فعلی و بنیادهای اسلامی برای این طایفه محروم باجان و دل خدمت می کنند؟ شما مومنان هم پشتیبان دولت باشید تا کارها زودانجام گیرد و در محضر پروردگار که خواه ناخواه خواهید رفت با نشان خدمتگزاری به بندگان او بروید. *

 

* - چنانکه در نسخه خطی مشهود است امام خمینی در این قسمت مرقوم فرموده اند: "این مقدار بریده شده راخودم انجام داده ام ".

 

س - یکی از اموری که لازم به توصیه و تذکر است ، آن است که اسلام نه باسرمایه داری ظالمانه و بیحساب و محروم کننده توده های تحت ستم و مظلوم موافق است ، بلکه آن را به طور جدی در کتاب و سنت محکوم می کند ومخالف عدالت اجتماعی می داند - گرچه بعض کج فهمان بی اطلاع از رژیم حکومت اسلامی و ازمسائل سیاسی حاکم در اسلام در گفتار و نوشتار خودطوری وانمود کرده اند "و باز هم دست برنداشته اند" که اسلام طرفدار بی مرز وحد سرمایه داری و مالکیت است و با این شیوه که با فهم کج خویش از اسلام برداشت نموده اند چهره نورانی اسلام را پوشانیده و راه را برای مغرضان ودشمنان اسلام باز نموده که به اسلام بتازند، و آن را رژیمی چون رژیم سرمایه داری غرب مثل رژیم امریکا و انگلستان و دیگر چپاولگران غرب به حساب آورند، و با اتکال به قول و فعل این نادانان یا غرضمندانه و یا ابلهانه بدون مراجعه به اسلام شناسان واقعی با اسلام به معارضه برخاسته اند - و نه رژیمی مانند رژیم کمونیسم و مارکسیسم لنینیسم است که با مالکیت فردی مخالف و قائل به اشتراک می باشند با اختلاف زیادی که دوره های قدیم تاکنون حتی اشتراک در زن و همجنس بازی بوده و یک دیکتاتوری و استبداد کوبنده در بر داشته .

 

بلکه اسلام یک رژیم معتدل با شناخت مالکیت و احترام به آن به نحومحدود در پیدا شدن مالکیت و مصرف ، که اگر بحق به آن عمل شود چرخهای اقتصاد سالم به راه می افتد و عدالت اجتماعی ، که لازمه یک رژیم سالم است تحقق می یابد. در اینجا نیز یک دسته با کج فهمیها و بی اطلاعی از اسلام واقتصاد سالم آن در طرف مقابل دسته اول قرار گرفته و گاهی با تمسک به بعضی آیات یا جملات نهج البلاغه ، اسلام را موافق با مکتبهای انحرافی مارکس و امثال او معرفی نموده اند و توجه به سایر آیات و فقرات نهج البلاغه ننموده و سرخود،به فهم قاصر خود، بپاخاسته و "مذهب اشتراکی " را تعقیب می کنند و از کفر و دیکتاتوری و اختناق کوبنده که ارزشهای انسانی را نادیده گرفته و یک حزب اقلیت با توده های انسانی مثل حیوانات عمل می کنند، حمایت می کنند.

 

وصیت من به مجلس و شورای نگهبان و دولت و رئیس جمهور و شورای قضایی آن است که در مقابل احکام خداوند متعال خاضع بوده ؛ و تحت تاثیرتبلیغات بی محتوای قطب ظالم چپاولگر سرمایه داری و قطب ملحد اشتراکی وکمونیستی واقع نشوید، و به مالکیت و سرمایه های مشروع با حدود اسلامی احترام گذارید، و به ملت اطمینان دهید تا سرمایه ها و فعالیتهای سازنده به کارافتند و دولت و کشور را به خودکفایی و صنایع سبک و سنگین برسانند.

 

و به ثروتمندان و پولداران مشروع وصیت می کنم که ثروتهای عادلانه خود رابه کار اندازید و به فعالیت سازنده در مزارع و روستاها و کارخانه ها برخیزید که این خود عبادتی ارزشمند است .

 

و به همه در کوشش برای رفاه طبقات محروم وصیت می کنم که خیر دنیا وآخرت شماها رسیدگی به حال محرومان جامعه است که در طول تاریخ ستمشاهی و خان خانی در رنج و زحمت بوده اند. و چه نیکو است که طبقات تمکندار به طور داوطلب برای زاغه و چپرنشینان مسکن و رفاه تهیه کنند. ومطمئن باشند که خیر دنیا و آخرت در آن است . و از انصاف به دور است که یکی بی خانمان و یکی دارای آپارتمانها باشد.

 

ع - وصیت اینجانب به آن طایفه از روحانیون و روحانی نماها که با انگیزه های مختلف با جمهوری اسلامی و نهادهای آن مخالفت می کنند و وقت خود راوقف براندازی آن می نمایند و با مخالفان توطئه گر و بازیگران سیاسی کمک ، وگاهی به طوری که نقل می شود با پولهای گزافی که از سرمایه داران بیخبر از خدادریافت برای این مقصد می کنند کمکهای کلان می نمایند، آن است که شماها طرفی از این غلطکاریها تاکنون نبسته و بعد از این هم گمان ندارم ببندید. بهتر

 

آن است که اگر برای دنیا به این عمل دست زده اید - و خداوند نخواهد گذاشت که شما به مقصد شوم خود برسید - تا در توبه باز است از پیشگاه خداوند عذربخواهید و با ملت مستمند مظلوم هم صدا شوید و از جمهوری اسلامی که بافداکاریهای ملت به دست آمده حمایت کنید، که خیر دنیا و آخرت در آن است .گرچه گمان ندارم که موفق به توبه شوید.

 

و اما به آن دسته که از روی بعض اشتباهات یا بعض خطاها، چه عمدی و چه غیرعمدی ، که از اشخاص مختلف یا گروهها صادر شده و مخالف با احکام اسلام بوده است با اصل جمهوری اسلامی و حکومت آن مخالفت شدیدمی کنند و برای خدا در براندازی آن فعالیت می نمایند و با تصور خودشان این جمهوری از رژیم سلطنتی بدتر یا مثل آن است ، با نیت صادق در خلوات تفکرکنند و از روی انصاف مقایسه نمایند با حکومت و رژیم سابق . و باز توجه نمایندکه در انقلابهای دنیا هرج و مرجها و غلطرویها و فرصت طلبیها غیرقابل اجتناب است و شما اگر توجه نمایید و گرفتاریهای این جمهوری را در نظر بگیرید - ازقبیل توطئه ها و تبلیغات دروغین و حمله مسلحانه خارج مرز و داخل ، و نفوذ غیرقابل اجتناب گروههایی از مفسدان و مخالفان اسلام در تمام ارگانهای دولتی به قصد ناراضی کردن ملت از اسلام و حکومت اسلامی ، و تازه کار بودن اکثر یابسیاری از متصدیان امور و پخش شایعات دروغین از کسانی که از استفاده های کلان غیرمشروع بازمانده یا استفاده آنان کم شده ، و کمبود چشمگیر قضات شرع و گرفتاریهای اقتصادی کمرشکن و اشکالات عظیم در تصفیه و تهذیب متصدیان چند میلیونی ، و کمبود مردمان صالح کاردان و متخصص و دههاگرفتاری دیگر، که تا انسان وارد گود نباشد از آنها بیخبر است - و از طرفی اشخاص غرضمند سلطنت طلب سرمایه دار هنگفت که با رباخواری و سودجویی و با اخراج ارز و گرانفروشی به حد سرسام آور و قاچاق و احتکار، مستمندان ومحرومان جامعه را تا حد هلاکت در فشار قرار داده و جامعه را به فساد می کشند،

 

نزد شما آقایان به شکایت و فریبکاری آمده و گاهی هم برای باور آوردن وخود را مسلمان خالص نشان دادن به عنوان "سهم " مبلغی می دهند و اشک تمساح می ریزند و شما را عصبانی کرده به مخالفت برمی انگیزانند، که بسیاری ازآنان با استفاده های نامشروع ، خون مردم را می مکند و اقتصاد کشور را به شکست می کشند.

 

اینجانب نصیحت متواضعانه برادرانه می کنم که آقایان محترم تحت تاثیراینگونه شایعه سازیها قرار نگیرند و برای خدا و حفظ اسلام این جمهوری راتقویت نمایند. و باید بدانند که اگر این جمهوری اسلامی شکست بخورد، به جای آن یک رژیم اسلامی دلخواه بقیه الله - روحی فداه - یا مطیع امر شماآقایان تحقق نخواهد پیدا کرد، بلکه یک رژیم دلخواه یکی از دو قطب قدرت به حکومت می رسد و محرومان جهان ، که به اسلام و حکومت اسلامی رو]ی [آورده و دل باخته اند، مایوس می شوند و اسلام برای همیشه منزوی خواهد شد؛و شماها روزی از کردار خود پشیمان می شوید که کار گذشته و دیگر پشیمانی سودی ندارد. و شما آقایان اگر توقع دارید که در یک شب همه امور بر طبق اسلام و احکام خداوند تعالی متحول شود یک اشتباه است ، و در تمام طول تاریخ بشر چنین معجزه ای روی نداده است و نخواهد داد. و آن روزی که ان شاءالله تعالی مصلح کل ظهور نماید، گمان نکنید که یک معجزه شود ویکروزه عالم اصلاح شود؛ بلکه با کوششها و فداکاریها ستمکاران سرکوب ومنزوی می شوند. و اگر نظر شماها مثل نظر بعض عامیهای منحرف ، آن است که برای ظهور آن بزرگوار باید کوشش در تحقق کفر و ظلم کرد تا عالم را ظلم فراگیرد و مقدمات ظهور فراهم شود، فانا لله و انا الیه راجعون .

 

ف - وصیت من به همه مسلمانان و مستضعفان جهان این است که شماها نبایدبنشینید و منتظر آن باشید که حکام و دست اندرکاران کشورتان یا قدرتهای خارجی بیایند و برای شما استقلال و آزادی را تحفه بیاورند. ما و شماها لااقل در این صد سال اخیر، که بتدریج پای قدرتهای بزرگ جهانخوار به همه کشورهای اسلامی و سایر کشورهای کوچک باز شده است مشاهده کردیم یاتاریخهای صحیح برای ما بازگو کردند که هیچ یک از دول حاکم بر این کشورها در فکر آزادی و استقلال و رفاه ملتهای خود نبوده و نیستند؛ بلکه اکثریت قریب به اتفاق آنان یا خود به ستمگری و اختناق ملت خود پرداخته و هر چه کرده اندبرای منافع شخصی یا گروهی نموده ؛ یا برای رفاه قشر مرفه و بالانشین بوده وطبقات مظلوم کوخ و کپرنشین از همه مواهب زندگی حتی مثل آب و نان و قوت لایموت محروم بوده ، و آن بدبختان را برای منافع قشر مرفه و عیاش به کارگرفته اند؛ و یا آنکه دست نشاندگان قدرتهای بزرگ بوده اند که برای وابسته کردن کشورها و ملتها هرچه توان داشته اند به کار گرفته و با حیله های مختلف کشورها را بازاری برای شرق و غرب درست کرده و منافع آنان را تامین نموده اند و ملتها را عقب مانده و مصرفی بار آوردند و اکنون نیز با این نقشه درحرکتند.

 

و شما ای مستضعفان جهان و ای کشورهای اسلامی و مسلمانان جهان بپاخیزید و حق را با چنگ و دندان بگیرید و از هیاهوی تبلیغاتی ابرقدرتها وعمال سرسپرده آنان نترسید؛ و حکام جنایتکار که دسترنج شما را به دشمنان شما و اسلام عزیز تسلیم می کنند از کشور خود برانید؛ و خود و طبقات خدمتگزار متعهد، زمام امور را به دست گیرید و همه در زیر پرچم پرافتخاراسلام مجتمع ، و با دشمنان اسلام و محرومان جهان به دفاع برخیزید؛ و به سوی یک دولت اسلامی با جمهوریهای آزاد و مستقل به پیش روید که با تحقق آن ،همه مستکبران جهان را به جای خود خواهید نشاند و همه مستضعفان را به امامت و وراثت ارض خواهید رساند. به امید آن روز که خداوند تعالی وعده فرموده است .

 

ص - یک مرتبه دیگر در خاتمه این وصیتنامه ، به ملت شریف ایران وصیت می کنم که در جهان حجم تحمل زحمتها و رنجها و فداکاریها و جان نثاریها ومحرومیتها مناسب حجم بزرگی مقصود و ارزشمندی و علو رتبه آن است ، آنچه که شما ملت شریف و مجاهد برای آن بپاخاستید و دنبال می کنید و برای آن جان و مال نثار کرده و می کنید، والاترین و بالاترین و ارزشمندترین مقصدی است و مقصودی است که از صدر عالم در ازل و از پس این جهان تا ابد عرضه شده است و خواهد شد؛ و آن مکتب الوهیت به معنی وسیع آن و ایده توحید باابعاد رفیع آن است که اساس خلقت و غایت آن در پهناور وجود و در درجات و مراتب غیب و شهود است ؛ و آن در مکتب محمدی - صلی الله علیه و آله وسلم - به تمام معنی و درجات و ابعاد متجلی شده ؛ و کوشش تمام انبیای عظام - علیهم سلام الله - و اولیای معظم - سلام الله علیهم - برای تحقق آن بوده وراهیابی به کمال مطلق و جلال و جمال بی نهایت جز با آن میسر نگردد. آن است که خاکیان را بر ملکوتیان و برتر از آنان شرافت داده ، و آنچه برای خاکیان ازسیر در آن حاصل می شود برای هیچ موجودی در سراسر خلقت در سر و علن حاصل نشود.

 

شما ای ملت مجاهد، در زیر پرچمی می روید که در سراسر جهان مادی ومعنوی در اهتزاز است ، بیابید آن را یا نیابید، شما راهی را می روید که تنها راه تمام انبیا - علیهم سلام الله - و یکتا راه سعادت مطلق است . در این انگیزه است که همه اولیا شهادت را در راه آن به آغوش می کشند و مرگ سرخ را "احلی من العسل " می دانند؛ و جوانان شما در جبهه ها جرعه ای از آن را نوشیده و به وجد آمده اند و در مادران و خواهران و پدران و برادران آنان جلوه نموده و ماباید بحق بگوییم یا لیتنا کنا معکم فنفوز فوزا عظیما. گوارا باد بر آنان آن نسیم دل آرا وآن جلوه شورانگیز.

 

و باید بدانیم که طرفی از این جلوه در کشتزارهای سوزان و در کارخانه های توانفرسا و در کارگاهها و در مراکز صنعت و اختراع و ابداع ، و در ملت به طوراکثریت در بازارها و خیابانها و روستاها و همه کسانی که متصدی این امور برای اسلام و جمهوری اسلامی و پیشرفت و خودکفایی کشور به خدمتی اشتغال دارند جلوه گر است .

 

و تا این روح تعاون و تعهد در جامعه برقرار است کشور عزیز از آسیب دهران شاءالله تعالی مصون است . و بحمدالله تعالی حوزه های علمیه و دانشگاهها وجوانان عزیز مراکز علم و تربیت از این نفخه الهی غیبی برخوردارند؛ و این مراکز دربست در اختیار آنان است ، و به امید خدا دست تبهکاران و منحرفان ازآنها کوتاه .

 

و وصیت من به همه آن است که با یاد خدای متعال به سوی خودشناسی وخودکفایی و استقلال ، با همه ابعادش به پیش ، و بی تردید دست خدا با شمااست ، اگر شما در خدمت او باشید و برای ترقی و تعالی کشور اسلامی به روح تعاون ادامه دهید.

 

و اینجانب با آنچه در ملت عزیز از بیداری و هوشیاری و تعهد و فداکاری وروح مقاومت و صلابت در راه حق می بینم و امید آن دارم که به فضل خداوندمتعال این معانی انسانی به اعقاب ملت منتقل شود و نسلا بعد نسل بر آن افزوده گردد.

 

با دلی آرام و قلبی مطمئن و روحی شاد و ضمیری امیدوار به فضل خدا ازخدمت خواهران و برادران مرخص ، و به سوی جایگاه ابدی سفر می کنم . و به دعای خیر شما احتیاج مبرم دارم . و از خدای رحمان و رحیم می خواهم که عذرم را در کوتاهی خدمت و قصور و تقصیر بپذیرد.

 

سد آهنین ملت خللی حاصل نخواهد شد که خدمتگزاران بالا و والاتر درخدمتند، والله نگهدار این ملت و مظلومان جهان است .

 

والسلام علیکم و علی عبادالله الصالحین و رحمه الله و برکاته

 

26 بهمن 1361 / 1 جمادی الاولی 1403

 

روح الله الموسوی الخمینی

 

بسمه تعالی

 

این وصیتنامه را پس از مرگ من احمد خمینی برای مردم بخواند. و درصورت عذر، رئیس محترم جمهور یا رئیس محترم شورای اسلامی یا رئیس محترم دیوان عالی کشور، این زحمت را بپذیرند. و در صورت عذر، یکی ازفقهای محترم نگهبان این زحمت را قبول نماید.

 

روح الله الموسوی الخمینی

 

بسمه تعالی

 

در زیر این وصیتنامه 92 صفحه ای و مقدمه ، چند مطلب را تذکر می دهم :

 

1 - اکنون که من حاضرم ، بعض نسبتهای بی واقعیت به من داده می شود وممکن است پس از من در حجم آن افزوده شود؛ لهذا عرض می کنم آنچه به من نسبت داده شده یا می شود مورد تصدیق نیست ، مگر آنکه صدای من یا خط وامضای من باشد، با تصدیق کارشناسان ؛ یا در سیمای جمهوری اسلامی چیزی گفته باشم .

 

2 - اشخاصی در حال حیات من ادعا نموده اند که اعلامیه های اینجانب را

 

می نوشته اند. این مطلب را شدیدا تکذیب می کنم . تاکنون هیچ اعلامیه ای را غیرشخص خودم تهیه کسی نکرده است .

 

3 - از قرار مذکور، بعضیها ادعا کرده اند که رفتن من به پاریس به وسیله آنان بوده ، این دروغ است . من پس از برگرداندنم از کویت ، با مشورت احمد پاریس را انتخاب نمودم ، زیرا در کشورهای اسلامی احتمال راه ندادن بود؛ آنان تحت نفوذ شاه بودند ولی پاریس این احتمال نبود.

 

4 - من در طول مدت نهضت و انقلاب به واسطه سالوسی و اسلام نمایی بعضی افراد ذکری از آنان کرده و تمجیدی نموده ام ، که بعد فهمیدم از دغلبازی آنان اغفال شده ام . آن تمجیدها در حالی بود که خود را به جمهوری اسلامی متعهد و وفادار می نمایاندند، و نباید از آن مسائل سوءاستفاده شود. و میزان درهر کس حال فعلی او است .

 

روح الله الموسوی الخمینی

نگارش در تاريخ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 توسط دره نور |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم : انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی اهل بیتی؛ فانهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض .

 

الحمدلله و سبحانک؛ اللهم صل علی محمد و آله مظاهر جمالک و جلالک و خزائن اسرار کتابک الذی تجلی فیه الاحدیه بجمیع اسمائک حتی المستاثر منها الذی لایعلمه غیرک؛ و اللعن علی ظالمیهم اصل الشجره الخبیثه .

 

و بعد، اینجانب مناسب می دانم که شمه ای کوتاه و قاصر در باب "ثقلین" تذکر دهم؛ نه از حیث مقامات غیبی و معنوی و عرفانی، که قلم مثل منی عاجز است از جسارت در مرتبه ای که عرفان آن بر تمام دایره وجود، از ملک تا ملکوت اعلی و از آنجا تا لاهوت و آنچه در فهم من و تو ناید، سنگین و تحمل آن فوق طاقت، اگر نگویم ممتنع است؛ و نه از آنچه بر بشریت گذشته است، از مهجور بودن از حقایق مقام والای "ثقل اکبر" و "ثقل کبیر" که از هر چیز اکبر است جز ثقل اکبر که اکبر مطلق است؛ و نه از آنچه گذشته است بر این دو ثقل از دشمنان خدا و طاغوتیان بازیگر که شمارش آن برای مثل منی میسر نیست با قصور اطلاع و وقت محدود؛ بلکه مناسب دیدم اشاره ای گذرا و بسیار کوتاه از آنچه بر این دو ثقل گذشته است بنمایم .

 

شاید جمله لن یفترقا حتی یردا علی الحوض اشاره باشد بر اینکه بعد از وجودمقدس رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - هرچه بر یکی از این دو گذشته است بر دیگری گذشته است و مهجوریت هر یک مهجوریت دیگری است ، تاآنگاه که این دو مهجور بر رسول خدا در "حوض " وارد شوند. و آیا این "حوض " مقام اتصال کثرت به وحدت است و اضمحلال قطرات در دریااست ، یا چیز دیگر که به عقل و عرفان بشر راهی ندارد. و باید گفت آن ستمی که از طاغوتیان بر این دو ودیعه رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - گذشته ،بر امت مسلمان بلکه بر بشریت گذشته است که قلم از آن عاجز است .

 

 

 

و ذکر این نکته لازم است که حدیث "ثقلین " متواتر بین جمیع مسلمین است و در کتب اهل سنت از "صحاح ششگانه " تا کتب دیگر آنان ، با الفاظ مختلفه و موارد مکرره از پیغمبر اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - به طور متواترنقل شده است . و این حدیث شریف حجت قاطع است بر جمیع بشر بویژه مسلمانان مذاهب مختلف ؛ و باید همه مسلمانان که حجت بر آنان تمام است جوابگوی آن باشند؛ و اگر عذری برای جاهلان بیخبر باشد برای علمای مذاهب نیست .

 

 

 

اکنون ببینیم چه گذشته است بر کتاب خدا، این ودیعه الهی و ماترک پیامبراسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - مسائل اسف انگیزی که باید برای آن خون گریه کرد، پس از شهادت حضرت علی "ع " شروع شد. خودخواهان و طاغوتیان ،قرآن کریم را وسیله ای کردند برای حکومتهای ضد قرآنی ؛ و مفسران حقیقی قرآن و آشنایان به حقایق را که سراسر قرآن را از پیامبر اکرم - صلی الله علیه وآله و سلم - دریافت کرده بودند و ندای انی تارک فیکم الثقلان در گوششان بود با بهانه های مختلف و توطئه های از پیش تهیه شده ، آنان را عقب زده و باقرآن ، در حقیقت قرآن را - که برای بشریت تا ورود به حوض بزرگترین دستور زندگانی مادی و معنوی بود و است - از صحنه خارج کردند؛ و بر حکومت عدل الهی - که یکی از آرمانهای این کتاب مقدس بوده و هست - خط بطلان کشیدندو انحراف از دین خدا و کتاب و سنت الهی را پایه گذاری کردند، تا کار به جایی رسید که قلم از شرح آن شرمسار است .

 

 

 

 

و هرچه این بنیان کج به جلو آمد کجیها و انحرافها افزون شد تا آنجا که قرآن کریم را که برای رشد جهانیان و نقطه جمع همه مسلمانان بلکه عائله بشری ، ازمقام شامخ احدیت به کشف تام محمدی "ص " تنزل کرد که بشریت را به آنچه باید برسند برساند و این ولیده "علم الاسما" را از شر شیاطین و طاغوتهارها سازد و جهان را به قسط و عدل رساند و حکومت را به دست اولیاالله ،معصومین - علیهم صلوات الاولین و الاخرین - بسپارد تا آنان به هر که صلاح بشریت است بسپارند - چنان از صحنه خارج نمودند که گویی نقشی برای هدایت ندارد و کار به جایی رسید که نقش قرآن به دست حکومتهای جائر وآخوندهای خبیث بدتر از طاغوتیان وسیله ای برای اقامه جور و فساد و توجیه ستمگران و معاندان حق تعالی شد. و مع الاسف به دست دشمنان توطئه گر ودوستان جاهل ، قرآن این کتاب سرنوشت ساز، نقشی جز در گورستانها و مجالس مردگان نداشت و ندارد و آنکه باید وسیله جمع مسلمانان و بشریت و کتاب زندگی آنان باشد، وسیله تفرقه و اختلاف گردید و یا بکلی از صحنه خارج شد،که دیدیم اگر کسی دم از حکومت اسلامی برمی آورد و از سیاست ، که نقش بزرگ اسلام و رسول بزرگوار - صلی الله علیه و آله و سلم - و قرآن و سنت مشحون آن است ، سخن می گفت گویی بزرگترین معصیت را مرتکب شده ؛ وکلمه "آخوند سیاسی " موازن با آخوند بی دین شده بود و اکنون نیز هست .

 

 

 

و اخیرا قدرتهای شیطانی بزرگ به وسیله حکومتهای منحرف خارج ازتعلیمات اسلامی ، که خود را به دروغ به اسلام بسته اند، برای محو قرآن و تثبیت مقاصد شیطانی ابرقدرتها قرآن را با خط زیبا طبع می کنند و به اطراف می فرستند

 

و با این حیله شیطانی قرآن را از صحنه خارج می کنند. ما همه دیدیم قرآنی راکه محمدرضا خان پهلوی طبع کرد و عده ای را اغفال کرد و بعض آخوندهای بیخبر از مقاصد اسلامی هم مداح او بودند. و می بینیم که ملک فهد هر سال مقدار زیادی از ثروتهای بی پایان مردم را صرف طبع قرآن کریم و محال تبلیغات مذهب ضد قرآنی می کند و وهابیت ، این مذهب سراپا بی اساس و خرافاتی راترویج می کند؛ و مردم و ملتهای غافل را سوق به سوی ابرقدرتها می دهد و ازاسلام عزیز و قرآن کریم برای هدم اسلام و قرآن بهره برداری می کند.

 

ما مفتخریم و ملت عزیز سرتاپا متعهد به اسلام و قرآن مفتخر است که پیرومذهبی است که می خواهد حقایق قرآنی ، که سراسر آن از وحدت بین مسلمین بلکه بشریت دم می زند، از مقبره ها و گورستانها نجات داده و به عنوان بزرگترین نسخه نجات دهنده بشر از جمیع قیودی که بر پای و دست و قلب و عقل اوپیچیده است و او را به سوی فنا و نیستی و بردگی و بندگی طاغوتیان می کشاندنجات دهد.

 

و ما مفتخریم که پیرو مذهبی هستیم که رسول خدا موسس آن به امر خداوندتعالی بوده ، و امیرالمومنین علی بن ابیطالب ، این بنده رها شده از تمام قیود،مامور رها کردن بشر از تمام اغلال و بردگیها است .

 

ما مفتخریم که کتاب نهج البلاغه که بعد از قرآن بزرگترین دستور زندگی مادی و معنوی و بالاترین کتاب رهایی بخش بشر است و دستورات معنوی وحکومتی آن بالاترین راه نجات است ، از امام معصوم ما است .

 

ما مفتخریم که ائمه معصومین ، از علی بن ابیطالب گرفته تا منجی بشرحضرت مهدی صاحب زمان - علیهم آلاف التحیات والسلام - که به قدرت خداوند قادر، زنده و ناظر امور است ائمه ما هستند.

 

ما مفتخریم که ادعیه حیاتبخش که او را "قرآن صاعد" می خوانند از ائمه معصومین ما است . ما به "مناجات شعبانیه " امامان و "دعای عرفات "حسین بن علی - علیهما السلام - و "صحیفه سجادیه " این زبور آل محمد و"صحیفه فاطمیه " که کتاب الهام شده از جانب خداوند تعالی به زهرای مرضیه است از ما است .

 

ما مفتخریم که "باقرالعلوم " بالاترین شخصیت تاریخ است و کسی جزخدای تعالی و رسول - صلی الله علیه و آله - و ائمه معصومین - علیهم السلام -مقام او را درک نکرده و نتوانند درک کرد، از ما است .

 

و ما مفتخریم که مذهب ما "جعفری " است که فقه ما که دریای بی پایان است ،یکی از آثار اوست . و ما مفتخریم به همه ائمه معصومین - علیهم صلوات الله - ومتعهد به پیروی آنانیم .

 

ما مفتخریم که ائمه معصومین ما - صلوات الله و سلامه علیهم - در راه تعالی دین اسلام و در راه پیاده کردن قرآن کریم که تشکیل حکومت عدل یکی ازابعاد آن است ، در حبس و تبعید به سر برده و عاقبت در راه براندازی حکومتهای جائرانه و طاغوتیان زمان خود شهید شدند. و ما امروز مفتخریم که می خواهیم مقاصد قرآن و سنت را پیاده کنیم و اقشار مختلفه ملت ما در این راه بزرگ سرنوشت ساز سر از پا نشناخته ، جان و مال و عزیزان خود را نثار راه خدامی کنند.

 

ما مفتخریم که بانوان و زنان پیر و جوان و خرد و کلان در صحنه های فرهنگی و اقتصادی و نظامی حاضر، و همدوش مردان یا بهتر از آنان در راه تعالی اسلام و مقاصد قرآن کریم فعالیت دارند؛ و آنان که توان جنگ دارند، درآموزش نظامی که برای دفاع از اسلام و کشور اسلامی از واجبات مهم است شرکت ، و از محرومیتهایی که توطئه دشمنان و ناآشنایی دوستان از احکام اسلام و قرآن بر آنها بلکه بر اسلام و مسلمانان تحمیل نمودند، شجاعانه و متعهدانه خود را رهانده و از قید خرافاتی که دشمنان برای منافع خود به دست نادانان و بعضی آخوندهای بی اطلاع از مصالح مسلمین به وجود آورده بودند، خارج نموده اند؛ و آنان که توان جنگ ندارند، در خدمت پشت جبهه به نحوارزشمندی که دل ملت را از شوق و شعف به لرزه درمی آورد و دل دشمنان وجاهلان بدتر از دشمنان را از خشم و غضب می لرزاند، اشتغال دارند. و ما مکرردیدیم که زنان بزرگواری زینب گونه - علیها سلام الله - فریاد می زنند که فرزندان خود را از دست داده و در راه خدای تعالی و اسلام عزیز از همه چیز خودگذشته و مفتخرند به این امر؛ و می دانند آنچه به دست آورده اند بالاتر از جنات نعیم است ، چه رسد به متاع ناچیز دنیا.

 

و ملت ما بلکه ملتهای اسلامی و مستضعفان جهان مفتخرند به اینکه دشمنان آنان که دشمنان خدای بزرگ و قرآن کریم و اسلام عزیزند، درندگانی هستند که از هیچ جنایت و خیانتی برای مقاصد شوم جنایتکارانه خود دست نمی کشند وبرای رسیدن به ریاست و مطامع پست خود دوست و دشمن را نمی شناسند. و درراس آنان امریکا این تروریست بالذات دولتی است که سرتاسر جهان را به آتش کشیده و هم پیمان او صهیونیست جهانی است که برای رسیدن به مطامع خود جنایاتی مرتکب می شود که قلمها از نوشتن و زبانها از گفتن آن شرم دارند؛ و خیال ابلهانه "اسرائیل بزرگ "! آنان را به هر جنایتی می کشاند. وملتهای اسلامی و مستضعفان جهان مفتخرند که دشمنان آنها حسین اردنی این جنایت پیشه دوره گرد، و حسن و حسنی مبارک هم آخور با اسرائیل جنایتکارند و در راه خدمت به امریکا و اسرائیل از هیچ خیانتی به ملتهای خود رویگردان نیستند. و ما مفتخریم که دشمن ما صدام عفلقی است که دوست ودشمن او را به جنایتکاری و نقض حقوق بین المللی و حقوق بشر می شناسند وهمه می دانند که خیانتکاری او به ملت مظلوم عراق و شیخ نشینان خلیج ، کمتر ازخیانت به ملت ایران نباشد. و ما و ملتهای مظلوم دنیا مفتخریم که رسانه های گروهی و دستگاههای تبلیغات جهانی ، ما و همه مظلومان جهان را به هر جنایت و خیانتی که ابرقدرتهای جنایتکار دستور می دهند متهم می کنند. کدام افتخار بالاتر و والاتراز اینکه امریکا با همه ادعاهایش و همه ساز و برگهای جنگی اش و آنهمه دولتهای سرسپرده اش و به دست داشتن ثروتهای بی پایان ملتهای مظلوم عقب افتاده و در دست داشتن تمام رسانه های گروهی ، در مقابل ملت غیور ایران و کشور حضرت بقیه الله - ارواحنا لمقدمه الفدا - آنچنان وامانده و رسوا شده است که نمی داند به که متوسل شود! و رو به هر کس می کند جواب رد می شنود!و این نیست جز به مددهای غیبی حضرت باری تعالی - جلت عظمته - که ملتهارا بویژه ملت ایران اسلامی را بیدار نموده و از ظلمات ستمشاهی به نور اسلام هدایت نموده .

 

من اکنون به ملتهای شریف ستمدیده و به ملت عزیز ایران توصیه می کنم که از این راه مستقیم الهی که نه به شرق ملحد و نه به غرب ستمگر کافر وابسته است ، بلکه به صراطی که خداوند به آنها نصیب فرموده است محکم و استوار ومتعهد و پایدار پایبند بوده ، و لحظه (ای) از شکر این نعمت غفلت نکرده ودستهای ناپاک عمال ابرقدرتها، چه عمال خارجی و چه عمال داخلی بدتر ازخارجی ، تزلزلی در نیت پاک و اراده آهنین آنان رخنه نکند؛ و بدانند که هرچه رسانه های گروهی عالم و قدرتهای شیطانی غرب و شرق اشتلم می زنند دلیل برقدرت الهی آنان است و خداوند بزرگ سزای آنان را هم در این عالم و هم درعوالم دیگر خواهد داد. "انه ولی النعم و بیده ملکوت کل شی ء".

 

و با کمال جد و عجز از ملتهای مسلمان می خواهم که از ائمه اطهار و فرهنگ سیاسی ، اجتماعی ، اقتصادی ، نظامی این بزرگ راهنمایان عالم بشریت به طورشایسته و به جان و دل و جانفشانی و نثار عزیزان پیروی کنند. از آن جمله دست از فقه سنتی که بیانگر مکتب رسالت و امامت است و ضامن رشد و عظمت ملتهااست ، چه احکام اولیه و چه ثانویه که هر دو مکتب فقه اسلامی است ، ذره ای منحرف نشوند و به وسواس خناسان معاند با حق و مذهب گوش فرا ندهند وبدانند قدمی انحرافی ، مقدمه سقوط مذهب و احکام اسلامی و حکومت عدل الهی است . و از آن جمله از نماز جمعه و جماعت که بیانگر سیاسی نماز است هرگز غفلت نکنند، که این نماز جمعه از بزرگترین عنایات حق تعالی برجمهوری اسلامی ایران است . و از آن جمله مراسم عزاداری ائمه اطهار و بویژه سید مظلومان و سرور شهیدان ، حضرت ابی عبدالله الحسین - صلوات وافر الهی و انبیا و ملائکه الله و صلحا بر روح بزرگ حماسی او باد - هیچ گاه غفلت نکنند.و بدانند آنچه دستور ائمه - علیهم السلام - برای بزرگداشت این حماسه تاریخی اسلام است و آنچه لعن و نفرین بر ستمگران آل بیت است ، تمام فریاد قهرمانانه ملتها است بر سردمداران ستم پیشه در طول تاریخ الی الابد. و می دانید که لعن ونفرین و فریاد از بیداد بنی امیه - لعنه الله علیهم - با آنکه آنان منقرض و به جهنم رهسپار شده اند، فریاد بر سر ستمگران جهان و زنده نگهداشتن این فریادستم شکن است .

 

و لازم است در نوحه ها و اشعار مرثیه و اشعار ثنای از ائمه حق - علیهم سلام الله - به طور کوبنده فجایع و ستمگریهای ستمگران هر عصر و مصریادآوری شود؛ و در این عصر که عصر مظلومیت جهان اسلام به دست امریکا وشوروی و سایر وابستگان به آنان و از آن جمله آل سعود، این خائنین به حرم بزرگ الهی - لعنه الله و ملائکته و رسله علیهم - است به طور کوبنده یادآوری ولعن و نفرین شود. و همه باید بدانیم که آنچه موجب وحدت بین مسلمین است این مراسم سیاسی است که حافظ ملیت مسلمین ، بویژه شیعیان ائمه اثنی عشر- علیهم صلوات الله و سلم - است .

 

و آنچه لازم است تذکر دهم آن است که وصیت سیاسی - الهی اینجانب اختصاص به ملت عظیم الشان ایران ندارد، بلکه توصیه به جمیع ملل اسلامی ومظلومان جهان از هر ملت و مذهب می باشد.

 

از خداوند - عزوجل - عاجزانه خواهانم که لحظه ای ما و ملت ما را به خودواگذار نکند و از عنایات غیبی خود به این فرزندان اسلام و رزمندگان عزیزلحظه ای دریغ نفرماید.

 

 

 

 

روح الله الموسوی الخمینی

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

 

 

 

 

اهمیت انقلاب شکوهمند اسلامی که دستاورد میلیونها انسان ارزشمند وهزاران شهید جاوید آن و آسیب دیدگان عزیز، این شهیدان زنده است و موردامید میلیونها مسلمانان و مستضعفان جهان است ، به قدری است که ارزیابی آن ازعهده قلم و بیان والاتر و برتر است . اینجانب ، روح الله موسوی خمینی که از کرم عظیم خداوند متعال با همه خطایا مایوس نیستم و زاد راه پرخطرم همان دلبستگی به کرم کریم مطلق است ، به عنوان یک نفر طلبه حقیر که همچون دیگر برادران ایمانی امید به این انقلاب و بقای دستاوردهای آن و به ثمررسیدن هرچه بیشتر آن دارم ، به عنوان وصیت به نسل حاضر و نسلهای عزیزآینده مطالبی هر چند تکراری عرض می نمایم . و از خداوند بخشاینده می خواهم که خلوص نیت در این تذکرات عنایت فرماید.

 

1- ما می دانیم که این انقلاب بزرگ که دست جهانخواران و ستمگران را ازایران بزرگ کوتاه کرد، با تاییدات غیبی الهی پیروز گردید. اگر نبود دست توانای خداوند امکان نداشت یک جمعیت 36 میلیونی با آن تبلیغات ضداسلامی و ضدروحانی خصوص در این صد سال اخیر و با آن تفرقه افکنیهای بیحساب قلمداران و زبان مزدان در مطبوعات و سخنرانیها و مجالس و محافل ضداسلامی و ضدملی به صورت ملیت ، و آنهمه شعرها و بذله گوییها، و آنهمه مراکز عیاشی و فحشا و قمار و مسکرات و مواد مخدره که همه و همه برای کشیدن نسل جوان فعال که باید در راه پیشرفت و تعالی و ترقی میهن عزیز خود فعالیت نمایند، به فساد و بی تفاوتی در پیشامدهای خائنانه ، که به دست شاه فاسد و پدر بی فرهنگش و دولتها و مجالس فرمایشی که از طرف سفارتخانه های قدرتمندان بر ملت تحمیل می شد، و از همه بدتر وضع دانشگاهها و دبیرستانها و مراکز آموزشی که مقدرات کشور به دست آنان سپرده می شد، با به کار گرفتن معلمان و استادان غربزده یا شرقزده صددرصد مخالف اسلام و فرهنگ اسلامی بلکه ملی صحیح ، با نام "ملیت " و "ملی گرایی "، گرچه در بین آنان مردانی متعهد و دلسوز بودند، لکن با اقلیت فاحش آنان و درتنگنا قرار دادنشان کار مثبتی نمی توانستند انجام دهند و با اینهمه و دهها مسائل دیگر، از آن جمله به انزوا و عزلت کشیدن روحانیان و با قدرت تبلیغات به انحراف فکری کشیدن بسیاری از آنان ، ممکن نبود این ملت با این وضعیت یکپارچه قیام کنند و در سرتاسر کشور با ایده واحد و فریاد "الله اکبر" وفداکاریهای حیرت آور و معجزه آسا تمام قدرتهای داخل و خارج را کنار زده وخود مقدرات کشور را به دست گیرد. بنابراین شک نباید کرد که انقلاب اسلامی ایران از همه انقلابها جدا است : هم در پیدایش و هم در کیفیت مبارزه و هم درانگیزه انقلاب و قیام . و تردید نیست که این یک تحفه الهی و هدیه غیبی بوده که از جانب خداوند منان بر این ملت مظلوم غارتزده عنایت شده است .

 

2- اسلام و حکومت اسلامی پدیده الهی است که با به کار بستن آن سعادت فرزندان خود را در دنیا و آخرت به بالاترین وجه تامین می کند و قدرت آن دارد که قلم سرخ بر ستمگریها و چپاولگریها و فسادها و تجاوزها بکشد وانسانها را به کمال مطلوب خود برساند. و مکتبی است که برخلاف مکتبهای غیرتوحیدی ، در تمام شئون فردی و اجتماعی و مادی و معنوی و فرهنگی و سیاسی و نظامی و اقتصادی دخالت و نظارت دارد و از هیچ نکته ، ولو بسیارناچیز که در تربیت انسان و جامعه و پیشرفت مادی و معنوی نقش دارد فروگذارننموده است ؛ و موانع و مشکلات سر راه تکامل را در اجتماع و فرد گوشزدنموده و به رفع آنها کوشیده است . اینک که به توفیق و تایید خداوند، جمهوری اسلامی با دست توانای ملت متعهد پایه ریزی شده ، و آنچه در این حکومت اسلامی مطرح است اسلام و احکام مترقی آن است ، بر ملت عظیم الشان ایران است که در تحقق محتوای آن به جمیع ابعاد و حفظ و حراست آن بکوشند که حفظ اسلام در راس تمام واجبات است ، که انبیای عظام از آدم - علیه السلام - تاخاتم النبیین - صلی الله علیه و آله و سلم - در راه آن کوشش و فداکاری جانفرسانموده اند و هیچ مانعی آنان را از این فریضه بزرگ بازنداشته ؛ و همچنین پس ازآنان اصحاب متعهد و ائمه اسلام - علیهم صلوات الله - با کوششهای توانفرسا تاحد نثار خون خود در حفظ آن کوشیده اند. و امروز بر ملت ایران ، خصوصا، وبر جمیع مسلمانان ، عموما، واجب است این امانت الهی را که در ایران به طوررسمی اعلام شده و در مدتی کوتاه نتایج عظیمی به بار آورده ، با تمام توان حفظنموده و در راه ایجاد مقتضیات بقای آن و رفع موانع و مشکلات آن کوشش نمایند. و امید است که پرتو نور آن بر تمام کشورهای اسلامی تابیدن گرفته وتمام دولتها و ملتها با یکدیگر تفاهم در این امر حیاتی نمایند، و دست ابرقدرتهای عالمخوار و جنایتکاران تاریخ را تا ابد از سر مظلومان و ستمدیدگان جهان کوتاه نمایند.

 

اینجانب که نفسهای آخر عمر را می کشم به حسب وظیفه ، شطری از آنچه درحفظ و بقای این ودیعه الهی دخالت دارد و شطری از موانع و خطرهایی که آن را تهدید می کنند، برای نسل حاضر و نسلهای آینده عرض می کنم و توفیق وتایید همگان را از درگاه پروردگار عالمیان خواهانم .

 

الف - بی تردید رمز بقای انقلاب اسلامی همان رمز پیروزی است ؛ و رمزپیروزی را ملت می داند و نسلهای آینده در تاریخ خواهند خواند که دو رکن اصلی آن : انگیزه الهی و مقصد عالی حکومت اسلامی ؛ و اجتماع ملت درسراسر کشور با وحدت کلمه برای همان انگیزه و مقصد.

 

اینجانب به همه نسلهای حاضر و آینده وصیت می کنم که اگر بخواهید اسلام و حکومت الله برقرار باشد و دست استعمار و استثمارگران خارج و داخل ازکشورتان قطع شود، این انگیزه الهی را که خداوند تعالی در قرآن کریم بر آن سفارش فرموده است از دست ندهید؛ و در مقابل این انگیزه که رمز پیروزی وبقای آن است ، فراموشی هدف و تفرقه و اختلاف است . بی جهت نیست که بوقهای تبلیغاتی در سراسر جهان و ولیده های بومی آنان تمام توان خود راصرف شایعه ها و دروغهای تفرقه افکن نموده اند و میلیاردها دلار برای آن صرف می کنند. بی انگیزه نیست سفرهای دائمی مخالفان جمهوری اسلامی به منطقه . و مع الاسف در بین آنان از سردمداران و حکومتهای بعض کشورهای اسلامی ، که جز به منافع شخص خود فکر نمی کنند و چشم و گوش بسته تسلیم امریکا هستند دیده می شود؛ و بعض از روحانی نماها نیز به آنان ملحقند.

 

امروز و در آتیه نیز آنچه برای ملت ایران ومسلمانان جهان باید مطرح باشد واهمیت آن را در نظر گیرند، خنثی کردن تبلیغات تفرقه افکن خانه برانداز است .توصیه اینجانب به مسلمین و خصوص ایرانیان بویژه در عصر حاضر، آن است که در مقابل این توطئه ها عکس العمل نشان داده و به انسجام و وحدت خود، به هر راه ممکن افزایش دهند و کفار و منافقان را مایوس نمایند.

 

ب - از توطئه های مهمی که در قرن اخیر، خصوصا در دهه های معاصر، وبویژه پس از پیروزی انقلاب آشکارا به چشم می خورد، تبلیغات دامنه دار با ابعاد مختلف برای مایوس نمودن ملتها و خصوص ملت فداکار ایران از اسلام است .گاهی ناشیانه و با صراحت به اینکه احکام اسلام که 1400 سال قبل وضع شده است نمی تواند در عصر حاضر کشورها را اداره کند، یا آنکه اسلام یک دین ارتجاعی است و با هر نوآوری و مظاهر تمدن مخالف است ، و در عصر حاضرنمی شود کشورها از تمدن جهانی و مظاهر آن کناره گیرند، و امثال این تبلیغات ابلهانه و گاهی موذیانه و شیطنت آمیز به گونه طرفداری از قداست اسلام که اسلام و دیگر ادیان الهی سر و کار دارند با معنویات و تهذیب نفوس و تحذیر ازمقامات دنیایی و دعوت به ترک دنیا و اشتغال به عبادات و اذکار و ادعیه که انسان را به خدای تعالی نزدیک و از دنیا دور می کند، و حکومت و سیاست وسررشته داری برخلاف آن مقصد و مقصود بزرگ و معنوی است ، چه اینها تمام برای تعمیر دنیا است و آن مخالف مسلک انبیای عظام است ! و مع الاسف تبلیغ به وجه دوم در بعض از روحانیان و متدینان بیخبر از اسلام تاثیر گذاشته که حتی دخالت در حکومت و سیاست را به مثابه یک گناه و فسق می دانستند و شایدبعضی بدانند! و این فاجعه بزرگی است که اسلام مبتلای به آن بود.

 

گروه اول که باید گفت از حکومت و قانون و سیاست یا اطلاع ندارند یاغرضمندانه خود را به بی اطلاعی می زنند. زیرا اجرای قوانین بر معیار قسط وعدل و جلوگیری از ستمگری و حکومت جائرانه و بسط عدالت فردی واجتماعی و منع از فساد و فحشا و انواع کجرویها، و آزادی بر معیار عقل و عدل و استقلال و خودکفایی و جلوگیری از استعمار و استثمار و استعباد، و حدود وقصاص و تعزیرات بر میزان عدل برای جلوگیری از فساد و تباهی یک جامعه ، و سیاست و راه بردن جامعه به موازین عقل و عدل و انصاف و صدها ازاین قبیل ، چیزهایی نیست که با مرور زمان در طول تاریخ بشر و زندگی اجتماعی کهنه شود. این دعوی به مثابه آن است که گفته شود قواعد عقلی و ریاضی درقرن حاضر باید عوض شود و به جای آن قواعد دیگر نشانده شود. اگر در صدر خلقت ، عدالت اجتماعی باید جاری شود و از ستمگری و چپاول و قتل بایدجلوگیری شود، امروز چون قرن اتم است آن روش کهنه شده ! و ادعای آنکه اسلام با نوآوردها مخالف است - همان سان که محمدرضا پهلوی مخلوع می گفت که اینان می خواهند با چهارپایان در این عصر سفر کنند - یک اتهام ابلهانه بیش نیست . زیرا اگر مراد از مظاهر تمدن و نوآوردها، اختراعات وابتکارات و صنعتهای پیشرفته که در پیشرفت و تمدن بشر دخالت دارد، هیچ گاه اسلام و هیچ مذهب توحیدی با آن مخالفت نکرده و نخواهد کرد بلکه علم وصنعت مورد تاکید اسلام و قرآن مجید است . و اگر مراد از تجدد و تمدن به آن معنی است که بعضی روشنفکران حرفه ای می گویند که آزادی در تمام منکرات و فحشا حتی همجنس بازی و از این قبیل ، تمام ادیان آسمانی و دانشمندان وعقلا با آن مخالفند گرچه غرب و شرقزدگان به تقلید کورکورانه آن را ترویج می کنند.

 

و اما طایفه دوم که نقشه موذیانه دارند و اسلام را از حکومت و سیاست جدامی دانند. باید به این نادانان گفت که قرآن کریم و سنت رسول الله - صلی الله علیه و آله - آنقدر که در حکومت و سیاست احکام دارند در سایر چیزها ندارند؛بلکه بسیار از احکام عبادی اسلام ، عبادی - سیاسی است که غفلت از آنها این مصیبتها را به بار آورده . پیغمبر اسلام "ص " تشکیل حکومت داد مثل سایر حکومتهای جهان لکن با انگیزه بسط عدالت اجتماعی . و خلفای اول اسلامی حکومتهای وسیع داشته اند و حکومت علی بن ابیطالب - علیه السلام - نیز با همان انگیزه ، به طور وسیعتر و گسترده تر از واضحات تاریخ است . و پس از آن بتدریج حکومت به اسم اسلام بوده ؛ و اکنون نیز مدعیان حکومت اسلامی به پیروی از اسلام و رسول اکرم - صلی الله علیه و آله - بسیارند.

 

اینجانب در این وصیتنامه با اشاره می گذرم ، ولی امید آن دارم که نویسندگان و جامعه شناسان و تاریخ نویسان ، مسلمانان را از این اشتباه بیرون آورند. و آنچه گفته شده و می شود که انبیا - علیهم السلام - به معنویات کار دارند و حکومت وسررشته داری دنیایی مطرود است و انبیا و اولیا و بزرگان از آن احتراز می کردندو ما نیز باید چنین کنیم ، اشتباه تاسف آوری است که نتایج آن به تباهی کشیدن ملتهای اسلامی و باز کردن راه برای استعمارگران خونخوار است ، زیرا آنچه مردود است حکومتهای شیطانی و دیکتاتوری و ستمگری است که برای سلطه جویی و انگیزه های منحرف و دنیایی که از آن تحذیر نموده اند؛جمع آوری ثروت و مال و قدرت طلبی و طاغوت گرایی است و بالاخره دنیایی است که انسان را از حق تعالی غافل کند. و اما حکومت حق برای نفع مستضعفان و جلوگیری از ظلم و جور و اقامه عدالت اجتماعی ، همان است که مثل سلیمان بن داوود و پیامبر عظیم الشان اسلام - صلی الله علیه و آله - و اوصیای بزرگوارش برای آن کوشش می کردند؛ از بزرگترین واجبات و اقامه آن از والاترین عبادات است ، چنانچه سیاست سالم که در این حکومتها بوده از امور لازمه است . بایدملت بیدار و هوشیار ایران با دید اسلامی این توطئه ها را خنثی نمایند. وگویندگان و نویسندگان متعهد به کمک ملت برخیزند و دست شیاطین توطئه گر راقطع نمایند.

 

ج - و از همین قماش توطئه ها و شاید موذیانه تر، شایعه های وسیع در سطح کشور، و در شهرستانها بیشتر، بر اینکه جمهوری اسلامی هم کاری برای مردم انجام نداد. بیچاره مردم با آن شوق و شعف فداکاری کردند که از رژیم ظالمانه طاغوت رهایی یابند، گرفتار یک رژیم بدتر شدند! مستکبران مستکبرتر ومستضعفان مستضعف تر شدند! زندانها پر از جوانان که امید آتیه کشور است می باشد و شکنجه ها از رژیم سابق بدتر و غیرانسانیتر است ! هر روز عده ای رااعدام می کنند به اسم اسلام ! و ای کاش اسم اسلام روی این جمهوری نمی گذاشتند! این زمان از زمان رضاخان و پسرش بدتر است ! مردم در رنج و زحمت و گرانی سرسام آور غوطه می خورند و سردمداران دارند این رژیم را به رژیمی کمونیستی هدایت می کنند! اموال مردم مصادره می شود و آزادی در هرچیز از ملت سلب شده ! و بسیاری دیگر از این قبیل امور که با نقشه اجرا می شود.و دلیل آنکه نقشه و توطئه در کار است آنکه هرچند روز یک امر در هر گوشه وکنار و در هر کوی و برزن سر زبانها می افتد؛ در تاکسیها همین مطلب واحد و دراتوبوسها نیز همین و در اجتماعات چند نفره باز همین صحبت می شود؛ و یکی که قدری کهنه شد یکی دیگر معروف می شود. و مع الاسف بعض روحانیون که از حیله های شیطانی بیخبرند با تماس یکی - دو نفر از عوامل توطئه گمان می کنندمطلب همان است . و اساس مساله آن است که بسیاری از آنان که این مسائل رامی شنوند و باور می کنند اطلاع از وضع دنیا و انقلابهای جهان و حوادث بعد ازانقلاب و گرفتاریهای عظیم اجتناب ناپذیر آن ندارند - چنانچه اطلاع صحیح ازتحولاتی که همه به سود اسلام است ندارند - و چشم بسته و بیخبر امثال این مطالب را شنیده و خود نیز با غفلت یا عمد به آنان پیوسته اند.

 

اینجانب توصیه می کنم که قبل از مطالعه وضعیت کنونی جهان و مقایسه بین انقلاب اسلامی ایران با سایر انقلابات و قبل از آشنایی با وضعیت کشورها وملتهایی که در حال انقلاب و پس از انقلابشان بر آنان چه می گذشته است ، و قبل از توجه به گرفتاریهای این کشور طاغوتزده از ناحیه رضاخان و بدتر از آن محمدرضا که در طول چپاولگریهایشان برای این دولت به ارث گذاشته اند، ازوابستگیهای عظیم خانمانسوز، تا اوضاع وزارتخانه ها و ادارات و اقتصاد و ارتش و مراکز عیاشی و مغازه های مسکرات فروشی و ایجاد بی بندوباری در تمام شئون زندگی و اوضاع تعلیم و تربیت و اوضاع دبیرستانها و دانشگاهها و اوضاع سینماها و عشرتکده ها و وضعیت جوانها و زنها و وضعیت روحانیون و متدینین و آزادیخواهان متعهد و بانوان عفیف ستمدیده و مساجد در زمان طاغوت ورسیدگی به پرونده اعدام شدگان و محکومان به حبس و رسیدگی به زندانها و کیفیت عملکرد متصدیان و رسیدگی به مال سرمایه داران و زمینخواران بزرگ ومحتکران و گرانفروشان و رسیدگی به دادگستریها و دادگاههای انقلاب و مقایسه با وضع سابق دادگستری و قضات و رسیدگی به حال نمایندگان مجلس شورای اسلامی و اعضای دولت و استاندارها و سایر مامورین که در این زمان آمده اند ومقایسه با زمان سابق و رسیدگی به عملکرد دولت و جهاد سازندگی درروستاهای محروم از همه مواهب حتی آب آشامیدنی و درمانگاه و مقایسه باطول رژیم سابق با در نظر گرفتن گرفتاری به جنگ تحمیلی و پیامدهای آن ازقبیل آوارگان میلیونی و خانواده های شهدا و آسیب دیدگان در جنگ و آوارگان میلیونی افغانستان و عراق و با نظر به حصر اقتصادی و توطئه های پی در پی امریکا و وابستگان خارج و داخلش "اضافه کنید فقدان مبلغ آشنا به مسائل به مقدار احتیاج و قاضی شرع " و هرج و مرجهایی که از طرف مخالفان اسلام ومنحرفان و حتی دوستان نادان در دست اجرا است و دهها مسائل دیگر، تقاضااین است که قبل از آشنایی به مسائل ، به اشکالتراشی و انتقاد کوبنده و فحاشی برنخیزید؛ و به حال این اسلام غریب که پس از صدها سال ستمگری قلدرها وجهل توده ها امروز طفلی تازه پا و ولیده ای است محفوف به دشمنهای خارج وداخل ، رحم کنید. و شما اشکالتراشان به فکر بنشینید که آیا بهتر نیست به جای سرکوبی به اصلاح و کمک بکوشید؛ و به جای طرفداری از منافقان و ستمگران و سرمایه داران و محتکران بی انصاف از خدا بیخبر، طرفدار مظلومان وستمدیدگان و محرومان باشید؛ و به جای گروههای آشوبگر و تروریستهای مفسد و طرفداری غیرمستقیم از آنان ، توجهی به ترور شدگان از روحانیون مظلوم تا خدمتگزاران متعهد مظلوم داشته باشید؟

 

اینجانب هیچ گاه نگفته و نمی گویم که امروز در این جمهوری به اسلام بزرگ با همه ابعادش عمل می شود و اشخاصی از روی جهالت و عقده وبی انضباطی برخلاف مقررات اسلام عمل نمی کنند؛ لکن عرض می کنم که قوه مقننه و قضاییه و اجراییه با زحمات جانفرسا کوشش در اسلامی کردن این کشورمی کنند و ملت دهها میلیونی نیز طرفدار و مددکار آنان هستند؛ و اگر این اقلیت اشکالتراش و کارشکن به کمک بشتابند، تحقق این آمال آسانتر و سریعترخواهد بود. و اگر خدای نخواسته اینان به خود نیایند، چون توده میلیونی بیدارشده و متوجه مسائل است و در صحنه حاضر است ، آمال انسانی - اسلامی به خواست خداوند متعال جامه عمل به طور چشمگیر خواهد پوشید و کجروان واشکالتراشان در مقابل این سیل خروشان نخواهند توانست مقاومت کنند.

 

من با جرات مدعی هستم که ملت ایران و توده میلیونی آن در عصر حاضربهتر از ملت حجاز در عهد رسول الله - صلی الله علیه و آله - و کوفه و عراق درعهد امیرالمومنین و حسین بن علی - صلوات الله و سلامه علیهما - می باشند. آن حجاز که در عهد رسول الله - صلی الله علیه و آله - مسلمانان نیز اطاعت از ایشان نمی کردند و با بهانه هایی به جبهه نمی رفتند، که خداوند تعالی در سوره "توبه " باآیاتی آنها را توبیخ فرموده و وعده عذاب داده است . و آنقدر به ایشان دروغ بستند که به حسب نقل ، در منبر به آنان نفرین فرمودند. و آن اهل عراق وکوفه که با امیرالمومنین آنقدر بدرفتاری کردند و از اطاعتش سر باز زدند که شکایات آن حضرت از آنان در کتب نقل و تاریخ معروف است . و آن مسلمانان عراق و کوفه که با سیدالشهدا - علیه السلام - آن شد که شد. و آنان که درشهادت دست آلوده نکردند، یا گریختند از معرکه و یا نشستند تا آن جنایت تاریخ واقع شد. اما امروز می بینیم که ملت ایران از قوای مسلح نظامی و انتظامی و سپاه و بسیج تا قوای مردمی از عشایر و داوطلبان و از قوای در جبهه ها و مردم پشت جبهه ها، با کمال شوق و اشتیاق چه فداکاریها می کنند و چه حماسه هامی آفرینند. و می بینیم که مردم محترم سراسر کشور چه کمکهای ارزنده می کنند.و می بینیم که بازماندگان شهدا و آسیب دیدگان جنگ و متعلقان آنان باچهره های حماسه آفرین و گفتار و کرداری مشتاقانه و اطمینان بخش با ما و شما روبه رو می شوند. و اینها همه از عشق و علاقه و ایمان سرشار آنان است به خداوند متعال و اسلام و حیات جاویدان . در صورتی که نه در محضر مبارک رسول اکرم - صلی الله علیه و آله و سلم - هستند، و نه در محضر امام معصوم -صلوات الله علیه . و انگیزه آنان ایمان و اطمینان به غیب است . و این رمزموفقیت و پیروزی در ابعاد مختلف است . و اسلام باید افتخار کند که چنین فرزندانی تربیت نموده ، و ما همه مفتخریم که در چنین عصری و در پیشگاه چنین ملتی می باشیم .

 

 

نگارش در تاريخ شنبه بیست و یکم خرداد 1390 توسط دره نور |

طبرى درباره این توهّم ساختگى مى نویسد:


«یک یهودى به نام عبدالله بن سبا (ابن سوداء) در صنعا، در زمان عثمان اظهار مسلمانى کرد و در بین مسلمانان نفوذ نمود و شروع به رفت و آمد در شهرها و مراکز مسلمانان همچون شام، کوفه، بصره ومصر کرده و بشارت مى داد که پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله) هم مانند عیسى بن مریم باز خواهد گشت و على(علیه السلام) وصىّ محمد(صلى الله علیه وآله) است، آنگونه که هر پیامبر را جانشینى است. و على خاتم اوصیاست، آن سان که حضرت محمد خاتم پیامبران است و عثمان حق این وصىّ را غصب کرده و در حق او ستم نموده است، پس باید با او مبارزه کرد تا حق به حقدار برسد. عبدالله بن سبا دعوتگران خود را در مناطق اسلامى پخش کرد و به آنان گفت که امر به معروف و نهى از منکر کنند و از فرمانروایان انتقاد کنند. گروه هایى از مسلمانان به او گرویدند که از صحابه بزرگوار یا تابعین شایسته بودند، مثل ابوذر، عمار یاسر، محمد بن حذیفه، عبدالرحمن بن عدیس، محمد بن ابى بکر، صعصعة بن صوحان، مالک اشتر و مسلمانان نیکو وشایسته دیگر. پیروان او در اجراى نقشه پیشواى خود، مردم را بر ضدّ حاکمان مى شوراندند ونامه هایى در نکوهش از فرمانروایان نوشته به شهرهاى دیگر مى فرستادند. در نتیجه، عده اى از مسلمانان با تحریک آنان قیام کردند و به مدینه آمدند و عثمان را در خانه اش محاصره کرده و کشتند. همه این ها با رهبرى و اقدام پیروان عبدالله بن سبا بود. مسلمانان با على(علیه السلام) بیعت کردند، طلحه و زبیر بیعت را شکسته به بصره رفتند. پیروان ابن سبا چون دیدند سران دو سپاه در حال تفاهمند و اگر تفاهمى صورت گیرد، آنان را به خاطر خون عثمان پیگیرى خواهند کرد، شبانه گرد آمدند و تصمیم گرفتند که میان دو سپاه نفوذ کنند و بى آنکه کسى بفهمد، جنگ را بر افروزند . آنان در اجراى این نقشه موفق شدند و پیش از آنکه دو لشکر متخاصم بفهمند، سیاستمداران دو جبهه را نسبت به یکدیگر بد بین کرده و به جان هم انداختند. جنگ بصره اینگونه رخ داد بى آنکه سران دو سپاه، نظر یا علمى داشته باشند»


1-  داستانى را که طبرى آورده است، با چشم پوشى از ناشناخته هایى که در سند آن است، به افسانه و خرافات شبیه تر است; زیرا باور کردنى نیست که یک یهودى در زمان خلافت عثمان از صنعاء بیاید و مسلمان شود و بزرگان صحابه و تابعین را بفریبد و همه جا بگردد و هسته هاى ضدّ عثمان تشکیل دهد و آنان را به مدینه آورده و بر ضدّ خلافت اسلامى بشوراند، آنگاه در برابر دیدگان صحابه و تابعین به خانه خلیفه یورش آورند و او را به قتل برسانند. عقل این را نمى پذیرد، هرچند آماده پذیرفتن پدیده هاى عجیب و غریب باشد!این قصّه کرامت مسلمانان و صحابه و تابعین را نیز زیر سؤال مى برد و آنان را به صورت گروهى ساده ترسیم مى کند که فریب یک یهودى نیرنگ باز را که تظاهر به مسلمانى مى کند بخورند، بى آنکه او را بشناسند، در حالى که میان مسلمانان، بزرگان و آگاهان و اندیشمندان حضور داشتند.


2- بررسى سیره عثمان و معاویه نشان مى دهد که آنان هرگز اجازه نمى دادند که مخالفانشان در مناطق اسلامى بگردند و تبلیغات علیه آنان انجام دهند. گواه این نکته این است که :


الف : چون ابوذر با عثمان مخالفت کرد، او را از مدینه به ربذه تبعید نمود، زیرا که در مورد تقسیم غنایم و بیت المال میان عمو زادگانش، به عثمان اعتراض کرد.


ب : عثمان، عمار یاسر را چنان زد که فتق او پاره شد و عوامل عثمان یکى از دنده هاى او را شکستند. و حوادث دیگرى که علیه مخالفان خلافت و معترضان پیش آمد و از وطن خود تبعید شدند.


3-  این افسانه تنها به یک راوی به نام سیف بن عمر بر می گردد. طبری در تاریخ خود از دو کتاب او به نامهای ( الفتوح الکبیره و الرده) و (الجمل و مسیره عائشه و علی ) استفاده می کند. اما سخن علما درباره سیف بن عمر: بسیاری از علما و محدثان اهل سنت در کتب خود، احادیث منقول از سیف بن عمر را رد کرده اند که از آن جمله اند:


1- یحیی بن معین (متوفای 233 هجری) 2- ابو داوود (متوفای 275 هجری) 3- نسائی صاحب صحیح (متوفای 303 هجری) 4- ابن حاتم (متوفای 327 هجری) 5- ابن عدی (متوفای 365 هجری) 6- حاکم (متوفای 405 هجری) 7- خطیب بغدادی ( متوفای 406 هجری) 8- ابن عبدالبر (متوفای 463 هجری) 9- ابن حجر (متوفای 852 هجری) 10- صفی الدین (متوفای 923 هجری)


4- در واقع  ماجرای عبدالله بن سبا یک قسمت از دروغ پردازیهای مخالفان علیه شیعه است. طه حسین نویسنده مصری در این خصوص می گوید: «ابن سنا شخصیتی است که دشمنان شیعه برای شیعه ساخته اند و وجود خارجی نداشته است.» بدون شک هدف این حرکت بدنام کردن عقاید شیعه است چرا که دشمنان آنها راهی جز ربط دادن این عقاید به ریشه ای یهودی نیافتند که قهرمان آن شخصیتی تخیلی بنام عبدالله بن سبا است و سپس تمام گناهان را به عهده او و کسانی که از طرف او آمدند گذاشتند.

 

نقد و بررسی

همانگونه که یادآوری نمودیم این نظریه از سوی عده ای از محققان شیعه و اهل سنت و نیز برخی از مستشرقین مورد نقد قرار گرفته است که چند نمونه را یادآور می شویم:

علامه امینی

وی در نقد این نظریه می گوید: لازم است در این باره راه حزم و احتیاط را برگزینیم، و مقام مسلمانان صدر اسلام را بالاتر از این بدانیم که فردی یهودی از صنعا که به دروغ اظهار اسلام کرده، آنان را بفریبد، به گونه ای که مردم و سیاستمداران و متصدیان امر حکومت همگی تسلیم مکر و نیرنگ او شوند و او به گونه ای که خود می پسندد عقاید مسلمانان را به بازی بگیرد، اینها نه مورد قبول عقل است و نه ارزش تاریخی دارد. (2)

طه حسین

طه حسین پس از تحلیل و بررسی داستان مربوط به عبد الله بن سبا او را فردی خیالی و حکایت وی را ساخته و پرداخته دشمنان شیعه دانسته است. دلایل وی بر این مدعا چنین است:

1- همه مورخان معتبر اسلامی داستان او را نقل نکرده اند.

2- اساس این داستان از سیف بن عمر است که در دروغ پردازی و حدیث سازی او شکی نیست.

3- کارهایی که به عبد الله بن سبا نسبت داده شده، از قبیل معجزه است، و از یک فرد عادی ساخته نیست.

3- کارهایی که به عبد الله بن سبا نسبت داده شده، از قبیل معجزه است، و از یک فرد عادی ساخته نیست، مگر آنکه مسلمانان را در نهایت بلاهت و ساده لوحی بدانیم.

4- با قبول چنین داستانی، سکوت خلیفه (عثمان) و کارگزاران او در برابر آن قابل توجیه نخواهد بود، در حالی که او با کسانی چون محمد بن ابی حذیفه و محمد بن ابی بکر و عمار و دیگران با شدت برخورد می کرد.

5- از فردی به نام عبد الله بن سبا در جنگ صفین و جمل اثر و نشانی یافت نمی شود. (3)

برنارد لوئیس

عده ای از مستشرقین نیز نظریه مزبور را بی اساس دانسته اند. برنارد لوئیس (4) ضمن بی پایه دانستن آن، دیدگاه «ولهوزن » (5) و «فرید لیندر» (6) را در این باره یاد آور شده که پس از نقد و بررسی مصادر به این نتیجه رسیده اند که داستان عبد الله بن سبا ساخته و پرداخته متاخرین است. (7)

کاشف الغطاء

آیة الله شیخ محمد حسین کاشف الغطاء در رد داستان عبد الله بن سبا می گوید:«کتب شیعه به اتفاق، عبد الله بن سبا را لعن کرده و از او تبری جسته اند و عادی ترین تعبیر آنان درباره او این است که وی پلیدتر از آن است که از او یاد شود. (8)

علامه عسکری

علامه سید مرتضی عسکری در این باره دست به تحقیق گسترده و عمیقی زده و ثابت کرده است که مدرک داستان یاد شده، تاریخ طبری، و راوی آن سیف بن عمر است که به گواهی علمای رجال متهم به جعل حدیث، و زندقه است. و طبعا نمی توان به روایت وی در این باره استناد نمود. (9)

سخن پایانی

در کتب ملل و نحل از سبئیه (بر وزن نظریه) به عنوان یکی از فرقه های غلات یاد شده است. چنانکه بغدادی نخستین فرقه از فرقه هایی را که منتسب به اسلام اند ولی در حقیقت از فرقه های اسلامی نیستند، فرقه سبئیه دانسته و درباره آن گفته است: «سبئیه پیروان عبد الله بن سبا هستند که در حق علی علیه السلام غلو کردند، نخست او را پیامبر و سپس خدا خواندند. و جمعی از مردم کوفه دعوت او را پذیرفتند، و هنگامی که خبر آنها به علی علیه السلام داده شد، دستور داد آنان را بسوزانند، ولی چون سوزاندن همه آنها را صلاح ندانست، ابن سبا را به ساباط مداین تبعید کرد، و پس از آنکه امام به شهادت رسید، وی شهادت آن حضرت را انکار کرد و گفت او به سان عیسی بن مریم علیه السلام به آسمان بالا رفته است و بار دیگر به زمین باز خواهد گشت و از دشمنان خود انتقام خواهد گرفت » . (10) پس بر فرض که عبد الله بن سبا وجود خارجی داشته است، نقش او در حد تاسیس یکی از فرقه های غلات بوده، و هیچ گونه ارتباطی با مذهب شیعه ندارد. در این صورت قبول سبئیه به عنوان یکی از فرقه هایی که در جهان اسلام پدید آمده است، با انکار وجود شخصی به نام عبد الله بن سبا و آنچه درباره وی در زمان خلافت عثمان در مورد پایه گذاری مذهب تشیع از سوی محققان نقل گردید، هیچ گونه منافاتی ندارد.

پی نوشت ها:

1- المذاهب الاسلامیة، ابو زهرة، ص 46، نشاة الفکر الفلسفی فی الاسلام، دکتر علی سامی النشار، ص 18، السنة و الشیعة، رشید رضا، ص 4- 6.

2- الغدیر، ج 9، ص 220.

3- علی و بنوه، ص 98- 100، فصل ابن سبا.

4 -Bernard Lewis.

5 -Wellhausen.

6 -Fried lander.

7- نشاة التشیع، ص 57- 58.

8- اصل الشیعة و اصولها، ص 106.

9- ر. ک: عبد الله بن سبا. تالیف علامه عسکری. اسد حیدر، نویسنده کتاب «الامام الصادق و المذاهب الاربعة » نیز در جلد سوم کتاب خود تحقیق جامعی در این باره دارد. (ص 456- 493) .

10- الفرق بین الفرق، ص 223- 224.

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 توسط دره نور |
 

آل عقیل

 

جمعى از فرزندان عقيل،چه فرزندان خود او يا نوه‏هايش از شهداى كربلا و حماسه‏آفرينان نهضت‏حسينى بودند كه جان خويش را فداى امام كردند.پيشتر نيز مسلم بن‏عقيل،فداى دين خدا و راه حسين"ع"شده بود.دو تن از پسران مسلم از شهداى كربلابودند.اين حماسه آفرينان از نسل ابو طالب كه عموزاده خويش،سيد الشهدا"ع"را يارى‏كردند عبارتند از:عبد الله بن مسلم،محمد بن مسلم،جعفر بن عقيل،عبد الرحمان بن عقيل،محمد بن عقيل،عبد الله الاكبر،محمد بن ابى سعيد بن عقيل،على بن عقيل و عبد الله بن‏عقيل.اين نه نفر،كه برخى‏شان فقيه و عالمى بزرگ بودند،هر كدام پس از نبردى‏شورانگيز،به شهادت رسيدند. شاعرى شهداى كربلا از نسل على بن ابى طالب را هفت‏شهيد و از نسل عقيل،نه شهيد دانسته و چنين سروده است:  عين جودى بعبرة و عويل و اندبى ان ندبت آل الرسول سبعة كلهم لصلب على قد اصيبوا و تسعة لعقيل (35)  روز عاشورا نيز كه فرزندان عقيل به ميدان مى‏رفتند،اما دعايشان مى‏كرد و كشندگان‏آنان را لعن كرده و آل عقيل را به مقاومت دعوت مى‏كرد و به بهشت مژده مى‏داد:"اللهم‏اقتل قاتل آل عقيل...صبرا آل عقيل ان موعدكم الجنة" (36) و به خاطر اين فداكاريها بود كه پس از عاشورا، امام زين العابدين"ع"به خانواده آنان‏بيشتر عاطفه و لطف نشان مى‏داد و آنان را بر بقيه برترى مى‏داد،وقتى از او در اين باره‏مى‏پرسيدند،مى‏فرمود:من رفتار و عملكردشان را روز عاشورا با ابا عبد الله"ع"به يادمى‏آورم و دلم به حالشان رقت و عطوفت مى‏يابد.از اين رو،امام سجاد"ع"با اموالى كه‏مختار پس از خروج،به آن حضرت داد،خانه‏هايى براى آل عقيل ساخت كه حكومت‏اموى آنها را خراب كرده بود. (37)

 پى‏نوشتها

 1-محتشم كاشانى.

 2-سهرابى نژاد.

 3-نصر الله مردانى.

 4-بحار الانوار،ج 45،ص 58.

 5-حياة الامام الحسين،ج 3،ص 299.

 6-عاشورا فى الادب العاملى المعاصر،ص 54 به نقل از منتخب طريحى و مقتل ابى مخنف.

 7-براى تفصيل آن ر.ك:"حياة الامام الحسين"،باقر شريف القرشى،ج 3،ص 436،)معطيات الثورة(.

 8-در اين زمينه‏ها ر.ك:"الانتفاضات الشيعيه"،هاشم معروف الحسنى،"امامان و جنبشهاى مكتبى"،محمد تقى‏مدرسى.

 9-كليات اقبال لاهورى،ص 75.

 10-ر.ك:"بحار الانوار"،ج 97،ص 124.

 11-ر.ك:"بحار الانوار"،ج 98،ص 140 به بعد.

 12-همان،ج 97،ص 134.

 13-در اين زمينه ر.ك:"زيارت"،به قلم مؤلف،نشر سازمان حج و زيارت.

 14-"لؤلؤ و مرجان"،محدث نورى.

 15-منتهى الآمال،ج 1 ص 341.در اين زمينه‏ها به كتابهاى"حماسه حسينى"و"تحريفهاى عاشورا"از شهيد مطهرى‏مراجعه شود.

 16-مناقب،ابن شهرآشوب،ج 4 ص 68.

 17-لهوف،ص 57.

 18-كشف الغمه،ج 2 ص 32.

 19-بحار الانوار،ج 45 ص 51،مقتل خوارزمى،ج 2 ص 32.

 20-حسين،پيشواى انسانها،ص 30.

 21-طوفان.

 22-بحار الانوار،ج 44 ص 11 و 184.

 23-همان،ج 15 ص 258.

 24-بحار الانوار،ج 44،ص 326.

 25-همان،ج 33،ص 165،ج 52،ص 190.

 26-همان،ج 45،ص 301،ج 46،ص 182.

 27-همان،ج 46،ص 51.

 28-الغدير،ج 10،ص 218.

 29-معادن الحكمه،محمد بن فيض كاشانى،ج 2،ص 35)چاپ جامعه مدرسين(،بحار الانوار، ج 44،ص 212.

 30-الغدير،ج 10،ص 218.

 31-بحار الانوار،ج 45،ص 117.

 32-همان،ص 25.

 33-همان،ص 95.

 34-ر.ك:دائرة المعارف تشيع،ج 1.

 35-حياة الامام الحسين،ج 3،ص 249.

 36-همان.

 37-حياة الام زين العابدين،ج 1،ص 186.

 

آل مراد

 

نام قبيله‏اى كه هانى بن عروه،بزرگ و رئيس آن در كوفه بود.هانى هر گاه ندا مى‏داد،چهار هزار مسلح و هشت هزار پياده تحت فرمانش جمع مى‏شدند.وقتى هانى را براى‏گردن زدن به بازار كوفه بردند،هانى آل مراد را صدا كرد،ولى كسى از بيم جان خويش به‏حمايتش برنخاست. (1) هانى در ايام حضور مسلم بن عقيل در كوفه،ميزبان او بود،و پيش‏از مسلم دستگير و شهيد شد.

 آل مروان

 دودمان مروان بن حكم كه از تيره بنى اميه بودند و از سال 64 هجرى روى كار آمدند.

 آغاز سلطه اين خاندان با به خلافت رسيدن مروان بود.مروان از خشن‏ترين و عنودترين‏دشمنان اهل بيت و امام حسين"ع"بود و نزد پيامبر و مردم ملعون و مطرود و تبعيد شده بود(مروان)پس از او عبد الملك مروان،وليد بن عبد الملك،سليمان بن عبد الملك،عمر بن عبد العزيز،يزيد بن عبد الملك،هشام بن عبد الملك،وليد بن يزيد،يزيد بن وليد،مروان بن محمد،به ترتيب نزديك به هفتاد سال حكومت كردند (2) و دوران حكومتشان ازسخت‏ترين دورانهاى شيعه بود.بنى مروان جنايتكارترين افراد را در شهرها به ولايت‏مى‏گماشتند كه حجاج يكى از آنان بود.در زيارت عاشورا"آل مروان"نيز همچون آل زيادو آل ابى سفيان و بنى اميه مورد لعن قرار گرفته‏اند.

 

آمار نهضت کربلا

 

نقش آمار در ارائه سيماى روشن‏تر از هر موضوع و حادثه،غير قابل انكار است.ليكن‏در حادثه كربلا و مسائل قبل و بعد از آن،با توجه به اختلاف نقلها و منابع،نمى‏توان در بسيارى از جهات، آمار دقيق و مورد اتفاق ذكر كرد و آنچه نقل شده،گاهى تفاوتهاى‏بسيارى با هم دارد.در عين حال بعضى از مطالب آمارى،حادثه كربلا را گوياتر مى‏سازد.

 به همين دليل به ذكر نمونه‏هايى از ارقام و آمار مى‏پردازيم: (3) مدت قيام امام حسين"ع"از روز امتناع از بيعت با يزيد،تا روز عاشورا 175 روزطول كشيد:12 روز در مدينه،4 ماه و 10 روز در مكه،23 روز بين راه مكه تا كربلا و8 روز در كربلا(2 تا 10 محرم).  منزلهايى كه بين مكه تا كوفه بود و امام حسين آنها را پيمود تا به كربلا رسيد18 منزل بود)معجم البلدان(.  فاصله منزلها با هم سه فرسخ و گاهى پنج فرسخ بود.

 منزلهاى ميان كوفه تا شام 14 منزل بود كه اهل بيت را در حال اسارت از آنها عبوردادند.

 نامه‏هايى كه از كوفه به امام حسين"ع"در مكه رسيد و او را دعوت به آمدن كرده‏بودند 12000 نامه بود(طبق نقل شيخ مفيد).  بيعت كنندگان با مسلم بن عقيل در كوفه 18000 نفر،يا 25000 نفر و يا 40000 نفرگفته شده است.

 شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه آمده است 17 نفر.

 شهداى كربلا از اولاد ابى طالب كه نامشان در زيارت ناحيه نيامده 13 نفر.سه نفر هم‏كودك از بنى هاشم شهيد شدند،جمعا 33 نفر.اين افراد به اين صورت‏اند:امام حسين"ع"  1 نفر،اولاد امام حسين 3 نفر،اولاد على"ع"9 نفر،اولاد امام حسن 4 نفر،اولاد عقيل‏12 نفر، اولاد جعفر 4 نفر.

 غير از امام حسين"ع"و بنى هاشم،شهدايى كه نامشان در زيارت ناحيه مقدسه وبرخى منابع ديگر آمده است 82 نفرند.غير از آنان،نام 29 نفر ديگر در منابع متاخرتر آمده‏است.

 جمع شهداى كوفه از ياران امام 138 نفر.تعداد 14 نفر از جمع اين جناح حسينى،غلام بوده‏اند.

 شهدايى كه سرهايشان بين قبايل تقسيم شد و از كربلا به كوفه بردند 78 نفر بودند.

 تقسيم سرها به اين صورت بود:قيس بن اشعث،رئيس بنى كنده 13 سر،شمر رئيس‏هوازن 12 سر،قبيله بنى تميم 17 سر،قبيله بنى اسد 16 سر،قبيله مذحج 6 سر،افرادمتفرقه از قبايل ديگر 13 سر.

 سيد الشهدا هنگام شهادت 57 سال داشت. پس از شهادت حسين"ع"33 زخم نيزه و 34 ضربه شمشير،غير از زخمهاى تير بربدن آن حضرت بود.  اين ماهى فتاده به درياى خون كه هست زخم از ستاره بر تنش افزون،حسين توست (4)  شركت كنندگان در اسب تاختن بر بدن امام حسين 10 نفر بودند.

 تعداد سپاه كوفه 33 هزار نفر بودند كه به جنگ امام حسين آمدند.آنچه در نوبت‏اول آمد تعداد 22 هزار بودند به اين صورت:عمر سعد با 6000،سنان با 4000،عروة بن‏قيس با 4000، شمر با 4000،شبث بن ربعى با 4000.آنچه بعدا اضافه شدند:يزيد بن‏ركاب كلبى با 2000،حصين بن نمير با 4000،مازنى با 3000،نصر مازنى با 2000 نفر.

 سيد الشهداء روز عاشورا براى 10 نفر مرثيه خواند و در شهادتشان سخنانى فرمودو آنان را دعا،يا دشمنان آنان را نفرين كرد.اينان عبارتند از:على اكبر،عباس،قاسم،عبد الله بن حسن، عبد الله طفل شير خوار،مسلم بن عوسجه،حبيب بن مظاهر،حر بن يزيدرياحى،زهير بن قين و جون.و در شهادت دو نفر بر آنان درود و رحمت فرستاد:

 مسلم و هانى.  امام حسين"ع"بر بالين 7 نفر از شهدا پياده رفت:مسلم بن عوسجه،حر،واضح‏رومى،جون، عباس،على اكبر،قاسم.  سر سه شهيد را روز عاشورا به جانب امام حسين"ع"انداختند:عبد الله بن عميركلبى،عمرو بن جناده،عابس بن ابى شبيب شاكرى.  سه نفر را روز عاشورا قطعه قطعه كردند:على اكبر،عباس،عبد الرحمن بن عمير.

 مادر 9 نفر از شهداى كربلا در روز عاشورا حضور داشتند و شاهد شهادت پسربودند:عبد الله بن حسين كه مادرش رباب بود،عون بن عبد الله جعفر،مادرش زينب،قاسم بن حسن مادرش رمله،عبد الله بن حسن مادرش بنت‏شليل جيليه،عبد الله بن مسلم‏مادرش رقيه دختر على"ع"،محمد بن ابى سعيد بن عقيل،عمرو بن جناده،عبد الله بن وهب‏كلبى مادرش ام وهب،على اكبر)بنا به نقلى مادرش ليلى،كه ثابت نيست(.

 5 كودك نابالغ در كربلا شهيد شدند:عبد الله رضيع شير خوار امام حسين،عبد الله بن‏حسن، محمد بن ابى سعيد بن عقيل،قاسم بن حسن،عمرو بن جناده انصارى.

 5 نفر از شهداى كربلا،از اصحاب رسول خدا بودند:انس بن حرث كاهلى،حبيب بن مظاهر، مسلم بن عوسجه،هانى بن عروه،عبد الله بن بقطر عميرى.  در ركاب سيد الشهداء،تعداد 15 غلام شهيد شدند:نصر و سعد)از غلامان‏على"ع"(، منحج)غلام امام مجتبى"ع"(،اسلم و قارب)غلامان امام حسين"ع"(حرث‏غلام حمزه،جون غلام ابوذر،رافع غلام مسلم ازدى،سعد غلام عمر صيداوى،سالم غلام‏بنى المدينه،سالم غلام عبدى،شوذب غلام شاكر،شيب غلام حرث جابرى،واضح غلام‏حرث سلمانى.اين 14 نفر در كربلا شهيد شدند.سلمان غلام امام حسين"ع"،كه آن‏حضرت او را به بصره فرستاد و آنجا شهيد شد.

 2 نفر از ياران امام حسين"ع"روز عاشورا اسير و شهيد شدند:سوار بن منعم وموقع بن ثمامه صيداوى.

 4 نفر از ياران امام در كربلا پس از شهادت آن حضرت به شهادت رسيدند:سعد بن‏حرث و برادرش ابو الحتوف،سويد بن ابى مطاع)كه مجروح بود و محمد بن ابى سعيد بن‏عقيل.

 7 نفر در حضور پدرشان شهيد شدند:على اكبر،عبد الله بن حسين،عمرو بن جناده،عبد الله بن يزيد،عبيد الله بن يزيد،مجمع بن عائذ،عبد الرحمن بن مسعود.

 5 نفر از زنان از خيام حسينى به طرف دشمن بيرون آمده و حمله يا اعتراض كردند:

 كنيز مسلم بن عوسجه،ام وهب زن عبد الله كلبى،مادر عبد الله كلبى،زينب كبرى،مادرعمرو بن جناده.

 زنى كه در كربلا شهيد شد مادر وهب(همسر عبد الله بن عمير كلبى)بود.

 زنانى كه در كربلا بودند:زينب،ام كلثوم،فاطمه،صفيه،رقيه،ام هانى(اين 6 نفر ازاولاد امير المؤمنين بودند)فاطمه و سكينه(دختران سيد الشهدا)رباب،عاتكه،مادر محسن بن حسن، دختر مسلم بن عقيل،فضه نوبيه،كنيز خاص حسين،مادر وهب بن عبد الله.

 

 

ابا عبدالله(ع)

 

كنيه امام حسين"ع"بود كه رسول خدا"ص"از هنگام ولادت،بر آن حضرت نهاد.

 كنيه‏اى كه شنيدنش،دل را مى‏لرزاند و اشك در چشم مى‏آورد.

 

ابراهیم بن حصین ازدی

 

از شهداى كربلا و اصحاب دلاور امام حسين"ع"بود،از جمله كسانى كه‏سيد الشهدا"ع"در لحظات تنهايى،نام برخى از ياران را مى‏برده و صدا مى‏زده است:"و ياابراهيم بن الحصين...". رجز او در ميدان نبرد چنين بود:

 اضرب منكم مفصلا و ساقا ليهرق اليوم دمي اهراقا و يرزق الموت ابو اسحاقا اعنى بنى الفاجرة الفساقا

 وى بعد از ظهر عاشورا در كنار امام حسين"ع"به شهادت رسيد. (5)

 

ابن جوزه

 

از هتاكان سپاه عمر سعد كه در كربلا به امام حسين"ع"اهانت كرد و ناسزا گفت وگرفتار نفرين آن حضرت شد و اسبش به درون نهرى رميد و پايش در ركاب اسب ماند وخودش آن قدر به زمين كشيده شد تا هلاك گرديد. (6)

ادامه دارد......

نگارش در تاريخ جمعه دوازدهم آذر 1389 توسط دره نور |
 

آتش زدن خیمه ها

 

از جنايتهاى سپاه عمر سعد،آتش زدن خيمه‏هاى امام حسين"ع"و اهل بيت او در روزعاشورا بود.پس از آنكه امام به شهادت رسيد،كوفيان به غارت خيمه‏ها پرداختند،زنها رااز خيمه‏ها بيرون آوردند،سپس خيمه‏ها را به آتش كشيدند.اهل حرم،گريان و پابرهنه دردشت پراكنده شدند و به اسارت در آمدند. (4) امام سجاد"ع"در ترسيم آن صحنه فرموده‏است:به خدا قسم هر گاه به عمه‏ها و خواهرانم نگاه مى‏كنم،اشگ در چشمانم مى‏دود و به‏ياد فرار آنها در روز عاشورا از خيمه‏اى به خيمه ديگر و از پناهگاهى به پناهگاه ديگرمى‏افتم،كه آن گروه فرياد مى‏زدند:خانه ظالمان را بسوزانيد! (5) اين آتش،امتداد همان آتش‏زدنى بود كه پس از رحلت پيامبر،در خانه زهرا"ع"با آن سوخت و آتش كينه‏هايى بود كه‏از بنى هاشم و اهل بيت در سينه‏ها داشتند.به ياد اين حادثه،در مراسم عاشورا در برخى‏مناطق رسم است كه خيمه‏هايى به نشان خيام اهل بيت بر پا مى‏كنند،ظهر عاشورا به آتش‏مى‏كشند،تا احياگر ياد آن ستمى باشد كه روز عاشورا بر خاندان رسالت رفت.  آتش به آشيانه مرغى نمى‏زنند گيرم كه خيمه،خيمه آل عبا نبود .

 

آثار و نتایج نهضت عاشورا

شهادت مظلومانه سيد الشهدا و يارانش در كربلا،تاثير بيدارگر و حركت آفرين داشت‏و خونى تازه در رگهاى جامعه اسلامى دواند و جو نامطلوب را شكست و امتدادهاى آن‏حماسه،در طول تاريخ،جاودانه ماند.حتى در همان سفر اسارت اهل بيت نيز تاثيرات‏سياسى اين حادثه در انديشه‏هاى مردم آشكار شد.گروهى از اسرا را كه به شام مى‏بردند،چون به تكريت رسيدند، مسيحيان آنجا در كليساها جمع شدند و به نشان اندوه بر كشته‏شدن حسين"ع"،ناقوس نواختند و نگذاشتند آن سربازان وارد آنجا شوند.به شهر"لينا"  نيز رسيدند.مردم آنجا همگى گرد آمدند و بر حسين و دودمانش سلام و درود فرستادند وامويان را لعن كردند و سربازان را از آنجا بيرون كردند.چون خبر يافتند كه مردم"جهينه"

 هم جمع شدند تا با سربازان بجنگند وارد آن نشدند.به قلعه"كفر طاب"رفتند،به آنجا نيزراهشان ندادند.به حمس كه وارد شدند،مردم تظاهرات كردند و شعار دادند:"اكفرا بعدايمان و ضلالا بعد هدى؟"و با آنان درگير شدند و تعدادى را كشتند. (6) برخى از تاثيرات‏حماسه عاشورا از اين قرار است:

 1-قطع نفوذ دينى بنى اميه بر افكار مردم‏2-احساس گناه و شرمسارى در جامعه،بخاطر يارى نكردن حق و كوتاهى دراداى تكليف‏3-فرو ريختن ترسها و رعبها از اقدام و قيام بر ضد ستم‏4-رسوايى يزيديان و حزب حاكم اموى‏5-بيدارى روح مبارزه در مردم‏6-تقويت و رشد انگيزه‏هاى مبارزاتى انقلابيون‏7-پديد آمدن مكتب جديد اخلاقى و انسانى)ارزشهاى نوين عاشورايى و حسينى(

 8-پديد آمدن انقلابهاى متعدد با الهام از حماسه كربلا9-الهام بخشى عاشورا به همه نهضتهاى رهايى بخش و حركتهاى انقلابى تاريخ‏10-تبديل شدن"كربلا"به دانشگاه عشق و ايمان و جهاد و شهادت،براى نسلهاى‏انقلابى شيعه‏11-به وجود آمدن پايگاه نيرومند و عميق و گسترده تبليغى و سازندگى در طول‏تاريخ،بر محور شخصيت و شهادت سيد الشهدا"ع"

 از نهضتهاى شيعى پس از عاشورا،مى‏توان"انقلاب توابين"،"انقلاب مدينه"،"قيام‏مختار"،"قيام زيد"،و...حركتهاى ديگر را نام برد.براى توضيح بيشتر،به مدخل خاص‏هر يك از اين نهضتها در همين مجموعه مراجعه شود.تاثير حماسه عاشورا را درانقلابهاى بزرگى كه در طول تاريخ، بر ضد ستم انجام گرفته،چه در عراق و ايران و چه دركشورهاى ديگر،نبايد از ياد برد."فرهنگ شهادت"و انگيزه جهاد و جانبازى كه درانقلاب اسلامى ايران و هشت‏سال دفاع مقدس در جبهه‏ها جلوه‏گر بود،گوشه‏اى از اين‏تاثير پذيرى است.شعار"نهضت ما حسينيه،رهبر ما خمينيه"كه در مبارزات ملت مسلمان‏ايران بر ضد طاغوت طنين افكن بود و نيز شور حسينى جبهه‏هاى رزم ايران،گواه روشن‏تاثير گذارى كربلا در قرنها پس از آن حماسه مقدس است.يكى از نويسندگان محقق،نتايج نهضت كربلا را عبارت مى‏داند از:  1-پيروزى مساله اسلام و حفظ آن از نابودى‏2-هزيمت امويان از عرصه فكرى مسلمين‏3-شناخت اهل بيت بعنوان نمونه‏هاى پيشوايى امت‏4-تمركز شيعه از بعد اعتقادى بر محور امامت‏5-وحدت صفوف شيعه در جبهه مبارزه‏6-ايجاد حس اجتماعى در مردم‏7-شكوفايى موهبتهاى ادبى و پديد آمدن ادبيات عاشورايى 8-منابر وعظ و ارشاد،به عنوان وسيله آگاهانيدن مردم‏9-تداوم انقلاب بصورت زمينه سازى نهضتهاى پس از عاشورا (7) حادثه كربلا،گشاينده جبهه اعتراض عليه حكومت امويان و سپس عباسيان شد،چه به‏صورت فردى كه روحهاى بزرگ را به عصيان و افشاگرى واداشت،و چه به شكل‏مبارزه‏هاى گروهى و قيامهاى عمومى در شهرى خاص يا منطقه‏اى وسيع. (8) خون او تفسير اين اسرار كرد ملت‏خوابيده را بيدار كرد (9)

 

 

آداب زیارت

 

تشرف به ديدار امام معصوم"ع"چه در حال حيات و چه پس از شهادت و هنگام‏زيارت قبور ائمه"ع"آدابى دارد كه آن را از ديدارهاى معمولى جدا مى‏كند.رعايت‏طهارت،ادب،متانت، توجه،حضور قلب از جمله اين آداب است. (10)

 زيارت قبر سيد الشهدا"ع"آداب ويژه‏ترى دارد، از قبيل:نماز خواندن،حاجت‏خواستن،بى آلايش وغمگين و غبار آلود،راه زيارت را پيمودن،پياده رفتن،غسل زيارت كردن،تكبير گفتن، وداع كردن. (11) شهيد ثانى در كتاب"دروس"،چهارده آداب براى زيارت مى‏شمارد كه‏خلاصه آنها چنين است:

 اول:غسل،پيش از ورود به حرم،با طهارت بودن و با لباس تميز و خشوع وارد شدن‏دوم:بر آستانه حرم ايستادن،دعا خواندن و اذن ورود طلبيدن‏سوم:كنار ضريح مطهر ايستادن و خود را به قبر نزديك ساختن‏چهارم:رو به حرم و پشت به قبله ايستادن در حال زيارت،سپس صورت بر قبر نهادن‏سپس به بالاى سر رفتن‏پنجم:زيارتهاى وارده را خواندن و سلام گفتن‏ششم:پس از زيارت،دو ركعت نماز خواندن‏هفتم:پس از نماز،دعا كردن و اجت‏خواستن‏هشتم:كنار ضريح مقدارى قرآن خواندن و ثواب آن را هديه به امام كردن‏نهم: در همه حال،حضور قلب داشتن و استغفار كردن از گناه‏دهم:به نگهبانان و خادمان حرم احسان و احترام كردن‏يازدهم:پس از باز گشت به خانه،دوباره به حرم و زيارت رفتن و در آخرين زيارت،دعاى وداع خواندن‏دوازدهم:پس از زيارت،بهتر از قبل از زيارت بودن‏سيزدهم: بعد از تمام شدن زيارت،زود از حرم بيرون آمدن تا شوق،افزون‏تر شود،وهنگام خروج،عقب عقب بيرون آمدن‏چهاردهم:صدقه دادن به نيازمندان آن شهر و آستانه،بويژه به تنگدستان از دودمان‏رسول خدا احسان كردن. (12) رعايت اين آداب،قرب روحى و معنوى مى‏آورد و سازندگى زيارت را افزون‏مى‏سازد و فلسفه تشريع زيارت نيز،همين بهره‏ورى از معنويات مزارات اولياء خداست. (13)

 

آداب وعظ و منبر

 

اهل منبر و وعظ،كه در محافل دينى و مجالس حسينى براى مردم القاى سخن و ايرادموعظه و ذكر مصيبت مى‏كنند،چون با دل و دين مردم سر و كار دارند و شنوندگان، كلامشان را حجت مى‏شمارند،بايد خود به حرفهايشان معتقد و عامل باشند،تا هم سخن‏تاثير كند و هم از وجهه دين و علماى دينى كاسته نشود.

 بنا بر اين بر فراز منبر رفتن و به موعظه خلايق يا نشر خلايق پرداختن،كار هر كس‏نيست و صلاحيتها و شرايطى مى‏طلبد.علماى بزرگ كه دلسوز دين بوده‏اند،همواره چه‏كتبى و چه شفاهى به اندرز و رهنمود در اين زمينه‏ها پرداخته‏اند.از جمله مرحوم ميرزاحسين نورى در كتاب ارزنده خود)لؤلؤ و مرجان(به بيان آداب اهل منبر پرداخته و"اخلاص"را پله اول منبر و"صدق"را پله دوم آن دانسته و نكاتى را هم بعنوان"مهالك‏عظيمه روضه خوانان و اهل منبر"دانسته كه بعضى از آنها از اين قرار است:

 1-رياكارى و به خاطر دنيا كار كردن‏2-روضه خوانى را وسيله كسب خويش ساختن‏3-آخرت خود را به دنيا،و به دنياى ديگران فروختن‏4-عمل نكردن روضه خوان به گفته‏هايى كه خود نقل مى‏كند5-دروغ بافتن در منبر و رعايت نكردن صدق احاديث و حكايات. (14) شاگرد وى مرحوم محدث قمى در منتهى الآمال،پس از بيانى مبسوط در زشتى دروغ‏در مجالس عزادارى و منبر و مرثيه و استفاده از غنا در نوحه خوانى و رعايت نكردن دقت‏در نقلهاى تاريخى،سخنانى دارد،تحت عنوان"نصح و تحذير"و اهل منبر را بر حذرمى‏دارد از مبتلا شدن به:دروغ گفتن و افترا بستن بر خدا و ائمه و علماء،غنا خواندن،اطفال امارد را با الحان فسوق پيش از خود به خوانندگى واداشتن،بى اذن،بلكه با نهى‏صريح به خانه مردم در آمدن و بر منبر رفتن و آزردن حاضرين بر گريه نكردن به كلمات‏بليغه،ترويج باطل در وقت دعا،مدح كسانى كه مستحق مدح نيستند،مغرور كردن‏مجرمين و متجرى نمودن فاسقين،خلط كردن حديثى به حديث ديگر به طور تدليس،تفسير آيات شريفه به آراء كاسده،نقل اخبار به معانى باطله،فتوا دادن با نداشتن اهليت‏آن،متوسل شدن براى زينت دادن كلام و رونق گرفتن مجلس به سخنان كفره و حكايت‏مضحكه و اشعار فجره و فسقه در مطالب منكره و تصحيح كردن اشعار دروغ مراثى رابعنوان زبان حال،ذكر آنچه منافى عصمت و طهارت اهل بيت نبوت است،طول دادن‏سخن به جهت اغراض كثيره فاسده و محروم نمودن حاضرين از اوقات فضيلت نماز وامثال اين مفاسد كه لا تعد و لا تحصى است...و پس از بحثى پيرامون اهل عمل نبودن به‏گفته‏ها و توقعات بى مورد داشتن،اين شعر حافظ را نقل مى‏كند كه:  واعظان كاين جلوه در محراب و منبر مى‏كنند چون به خلوت مى‏روند آن كار ديگر مى‏كنند مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مى‏كنند گوئيا باور نمى‏دارند روز داورى كاين همه قلب و دغل در كار داور مى‏كنند (15)

 

آزادگی

 

از مهمترين درسهاى نهضت كربلا و از الفباى نخستين فرهنگ عاشورا،آزادگى و حريت‏و تن به ظلم ندادن و اسير ذلت نشدن است.حسين بن على"ع"فرموده است:"موت فى‏عز خير من حياة فى ذل" (16) مرگ با عزت بهتر از زندگى با ذلت است.نيز در مقابل تسليم و بيعت،فرمود: "لا و الله،لااعطيهم بيدى اعطاء الذليل و لا اقر اقرار العبيد"دست ذلت به شما نمى‏دهم و چون بردگان‏تسليم شما نمى‏شوم.

 همچنين در كربلا وقتى آن حضرت را ميان جنگ يا بيعت مخير كردند،فرمود:

 "الا و ان الدعى بن الدعى قد ركزني بين اثنتين،بين السلة و الذلة،هيهات منا الذلة..." (17) ناپاك‏ناپاكزاده مرا بين دو چيز،شمشير و ذلت مخير قرار داده است،ذلت از ما بسيار دور است.

 بر ما گمان بندگى زور برده‏اند اى مرگ همتى كه نخواهيم اين قيود از آستان همت ما ذلت است دور و اندر كنام غيرت ما نيستش ورود در نبرد عاشورا نيز در حمله‏هايى كه به صفوف دشمن مى‏كرد،رجز مى‏خواند و مى‏فرمود:

 "الموت اولى من ركوب العار و العار اولى من دخول النار" (18)

 مرگ،بهتر از ننگ است و ننگ،بهتر از دوزخ!وقتى كه مجروح بر زمين افتاده بود،شنيد كه سپاه دشمن قصد حمله به حرم و خيمه‏گاه او را دارد،بر سرشان فرياد كشيد:"ياشيعة آل ابى سفيان!ان لم تكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فى‏دنياكم..." (19)  گر شما را به جهان دينى و آيينى نيست‏لا اقل مردم آزاده به دنيا باشيد

 نهضت عاشورا،به همه مظلومان،درس مبارزه و به همه مبارزان،الهام مقاومت وروحيه آزادگى داده است."درس آزادى به دنيا داد،رفتار حسين!".گاندى،مصلح بزرگ‏هند گفته است:

 "من براى مردم هند،چيز تازه‏اى نياوردم.فقط نتيجه‏اى را كه از مطالعات و تحقيقاتم‏در باره تاريخ زندگى قهرمانان كربلا به دست آورده بودم،ارمغان ملت هند كردم.اگر بخواهيم‏هند را نجات دهيم،واجب است همان راهى را بپيماييم كه حسين بن على"ع"پيمود." (20)  درس آزادى به دنيا داد رفتار حسين بذر همت در جهان افشاند افكار حسين با قيام خويش بر اهل جهان معلوم كرد تابع اهل ستم گشتن بود عار حسين مرگ با عزت،زعيش در مذلت بهتر است نغمه‏اى مى‏باشد از لعل درربار حسين (21)

 

 

آل ابی سفیان

 

خاندان و دودمان ابو سفيان.ابو سفيان بن حرب،بزرگ طايفه بنى اميه بود.خودش ودودمانش با بنى هاشم و دودمان رسول خدا و با دين اسلام دشمنى داشتند.ابو سفيان درلشكر كشيها بر ضد اسلام شركت داشت.پسرش معاويه،با على و امام حسن"ع"جنگيد، نوه‏اش يزيد،حسين بن على را در كربلا كشت.نسل ابو سفيان ضد توحيد بودند،از دين‏رو پيامبر فرموده بود:"الخلافة محرمة على آل ابى سفيان". (24) اينكه در زيارت عاشورا هم‏خود ابو سفيان و اين دودمان لعن شده‏اند)اللهم العن ابا سفيان،اللهم العن...و آل ابى‏سفيان(به خاطر درگيرى و مبارزه آنان با اساس اسلام است.امام صادق"ع"نزاع ميان‏اهل بيت پيامبر و آل ابى سفيان را،نزاعى مكتبى و بر سر عقيده مى‏دانست،نه شخصى ومى‏فرمود:"انا و آل ابى سفيان اهل بيتين تعادينا فى الله،قلنا:صدق الله و قالوا:كذب الله" (25) نيز،مايه از بين رفتن حكومتشان را دست آلودن به خون حسين"ع"مى‏دانست:"ان آل‏ابى سفيان قتلوا الحسين بن على صلوات الله عليه فنزع الله ملكهم". (26) سيد الشهدا"ع"روز عاشورا،سپاه كوفه را كه براى كشتن او آمده بودند،پيروان اين‏دودمان خطاب كرد و چون شنيد به طرف خيمه‏ها حمله آورده‏اند،فرمود:"ويحكم ياشيعة آل ابى سفيان!ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون المعاد فكونوا احرارا فى‏دنياكم..." (27) اگر دين نداريد،آزاده باشيد!آل ابو سفيان همه آنانند كه در طول تاريخ،با حق‏و عدل مبارزه كرده‏اند و براى خاموش ساختن نور خدا كوشيده‏اند،چه در ميدان بدر واحد و صفين و كربلا،چه در هر جاى دنيا و هر زمان ديگر.

 

آل زیاد

 

از جمله گروهى كه به اسلام ضربه بسيار زده‏اند و در زيارت عاشورا مورد لعنت‏اند،"آل زياد"ند)و العن...آل زياد و آل مروان الى يوم القيامه(.نسل ناپاك"زياد"،دستشان به‏خون عترت پيامبر آميخته است.عبيد الله بن زياد كه والى كوفه و بصره بود و امام حسين رادر كربلا كشت، فرزند همين زياد است.مادر زياد،سميه نام داشت،از زنان زناكار صاحب‏پرچم.زياد از طريق آميزش نامشروع و زنا توسط غلام سميه به نام"عبيد ثقفى"به دنياآمد.زياد را زياد بن عبيد مى‏گفتند.از بدعتهاى معاويه،آن بود كه بر خلاف حكم پيامبر،اين زنا زاده را به دودمان بنى اميه ملحق ساخت و از آن پس او را"زياد بن ابى سفيان"  مى‏گفتند. (28) اين موضوع كه به"مساله استلحاق"معروف است،در سال 44 هجرى انجام‏گرفت و مورد اعتراض بسيارى از بزرگان از جمله سيد الشهدا بود كه در نامه‏اش به‏معاويه،اين كار را در رديف كشتن حجر بن عدى و عمرو بن حمق،آورده (29) و او رانكوهش كرده است.پس از انقراض امويان،مردم زياد را به اسم مادرش سميه يا به نام‏پدرى ناشناخته، زياد بن ابيه)زياد،پسر پدرش(مى‏خواندند. (30) امام حسين"ع"روز عاشورا در يكى از خطبه‏هايش جمله"الا و ان الدعى بن‏الدعى..."دارد،كه اشاره به ناپاك زادگى ابن زياد و پدرش زياد است كه هر دو نسبى‏پست و آلوده داشتند و عبيد الله هم از كنيز زنا كارى به نام مرجانه به دنيا آمده بود وبه"ابن‏مرجانه"مشهور بود.حاكميت‏يافتن كسى چون پسر زياد،فاجعه‏اى بود كه عزت وكرامت مسلمين و عرب را نابود كرد.زيد بن ارقم وقتى در كوفه شاهد آن بود كه ابن زيادبر لبهاى سر بريده ابا عبد الله"ع"مى‏زند،گريه كنان و با اعتراض برخاست و از مجلس‏بيرون آمد و مى‏گفت:اى جماعت عرب!از اين پس برده شده‏ايد.پسر فاطمه را كشته وپسر مرجانه را به امارت پذيرفته‏ايد... (31) در همان ايام،آل زياد بعنوان گروهى فاسد وشيطانى به شمار مى‏رفتند.حتى يكى از شهداى كربلا به نام مالك بن انس مالكى يا انس بن‏حارث كاهلى در رجزى كه در ميدان مى‏خواند،يكى از ابيات آن چنين بود:

 آل على شيعة الرحمان آل زياد شيعة الشيطان (32)  آل زياد،طبق روايات،دلهايى مسخ شده،دودمانى ننگين و مورد خشم بودند و روزعاشورا را به خاطر كشته شدن حسين بن على،مبارك دانسته و به شادمانى روزه‏مى‏گرفتند. (33) نيز"آل زياد"نام سلسله‏اى از خلفاست كه از نسل زياد بن ابيه بودند و ازسال 204 تا 409 هجرى بر يمن حكومت كردند.آغاز حكومتشان از زمان هارون الرشيدبود و ماموريتشان سركوبى علويان آن ديار. (34)

نگارش در تاريخ جمعه دوازدهم آذر 1389 توسط دره نور |

 

منابع مقاله:

فرهنگ عاشورا ، محدثی، جواد؛

 

در این قسمت،حوادثی را که در ارتباط با نهضت عاشورا در شام،مدینه،کوفه،مکه،کربلا و...به ترتیب زمانی اتفاق افتاده است،می آوریم:

15 رجب 60 هجری:مرگ معاویه در شام و نشستن یزید به جای پدر.

28 رجب 60:رسیدن نامه یزید به والی مدینه مبنی بر بیعت گرفتن از حسین «ع »ودیگران.

29 رجب 60:فرستادن ولید،کسی را سراغ سید الشهدا و دعوت به آمدن برای بیعت،دیدار امام حسین «ع »از قبر پیامبر و خدا حافظی،سپس هجرت از مدینه،همراه بااهل بیت و جمعی از بنی هاشم.

3 شعبان 60:فرستادن ولید،کسی را سراغ سید الشهدا و دعوت به آمدن برای بیعت،دیدار امام حسین «ع »از قبر پیامبر و خداحافظی،سپس هجرت از مدینه،همراه با اهل بیت و جمعی از بنی هاشم.

ورود امام حسین «ع »به مکه و ملاقاتهای وی با مردم.

10 رمضان 60:رسیدن نامه ای از کوفیان به دست امام،توسط دو نفر از شیعیان کوفه.

15 رمضان 60:رسیدن هزاران نامه دعوت به دست امام،سپس فرستادن مسلم بن عقیل به کوفه برای بررسی اوضاع.

5 شوال 60:ورود مسلم بن عقیل به کوفه،استقبال مردم از وی و شروع آنان به بیعت.

11 ذی قعده 60:نامه نوشتن مسلم بن عقیل از کوفه به امام حسین و فراخوانی به آمدن به کوفه.

8 ذی حجه 60:خروج مسلم بن عقیل در کوفه با چهار هزار نفر،سپس پراکندگی آنان از دور مسلم و تنها ماندن او و مخفی شدن در خانه طوعه.تبدیل کردن امام حسین «ع »

حج را به عمره در مکه،ایراد خطبه برای مردم و خروج از مکه همراه با 82 نفر از افرادخانواده و یاران به طرف کوفه. دستگیری هانی،سپس شهادت او.

9 ذی حجه 60:درگیری مسلم با کوفیان،سپس دستگیری او و شهادتش بر بام دار الاماره کوفه،دیدار امام حسین با فرزدق در بیرون مکه.

ذی حجه 60:بر خورد امام حسین «ع »با حر و سپاه او در منزل «شراف ».

ذی حجه 60:دریافت مجدد خبر شهادت مسلم بن عقیل و قیس بن مسهر در منزل «عذیب الهجانات ».

2 محرم 61:ورود امام حسین «ع »به سرزمین کربلا و فرود آمدن در آنجا.

3 محرم 61:ورود عمر سعد به کربلا،همراه چهار هزار نفر از سپاه کوفه و آغازگفتگوی وی با امام برای وادار کردن آن حضرت به بیعت و تسلیم شدن.

5 محرم 61:ورود شبث بن ربعی با چهار هزار نفر به سرزمین کربلا.

7 محرم 61:رسیدن دستور از کوفه بر ممانعت سپاه امام از آب،ماموریت پانصدسوار دشمن بر شریعه فرات به فرماندهی عمرو بن حجاج.

9 محرم 61:ورود شمر با چهار هزار نفر به کربلا،همراه با نامه ابن زیاد به عمر سعد،مبنی بر جنگیدن با حسین «ع »و کشتن او،و آوردن امان نامه برای حضرت عباس «ع »و حمله مقدماتی سپاه عمر سعد به اردوگاه امام و مهلت خواهی امام برای نماز و نیایش در شب عاشورا.

10 محرم 61:درگیری یاران امام با سپاه کوفه،شهادت امام و اصحاب،غارت خیمه ها،فرستادن سر مطهر امام به کوفه، توسط خولی.

11 محرم 61:حرکت سپاه عمر سعد و نیز اسرای اهل بیت از کربلا به کوفه،پس ازآنکه عمر سعد بر کشته های سپاه خود نماز خواند و آنان را دفن کرد و اهل بیت را برشترها سوار کرده به کوفه برد.

1 صفر 61:ورود اسرای اهل بیت «ع »از کربلا به دمشق.

20 صفر:بازگشت اهل بیت «ع »از سفر شام به مدینه.

 

نگارش در تاريخ جمعه دوازدهم آذر 1389 توسط دره نور |

 

خاوریها در ايام خلافت حضرت علي (ع) شرف اسلام يافتند و به خط مبارك حضرت حكم گـرفتند.[ علي اكبر تشيد در كتاب خود، «هديه اسماعيل» در خصوص تشيع بلادخراسان و غور گـفته است: «غور از ابتدا مركز شيعيان بوده است، زيرا ايشان بين سالهاي 35 ـ 40 ق در زمان خلافت حضرت علي (ع) به اسلام ايمان آوردند و حضرت علي (ع) نيز خواهر زاده خود، جعدة بن هبيرة مخزومي، را به ولايت خراسان گـماشت. به علت كردار و رفتار اسلامي جعده با مردم خراسان و غور، ايشان از مواليان و محبان حضرت گـشتند و اطاعت خود را از آن حضرت اعلان نمودند. حضرت نيز در مقابل، حاكمان سنتي آن ديار، يعني آل شنسب، را با فرمان دست‏نويس خود بر حكمراني آن مناطق ابقا كرد. آل شنسب نيز آن حكم را همچون ميراثي پرافتخار از نسلي به نسل ديگـر انتقال مي‏دادند تا اينكه سر انجام در سال 401 ق همزمان با حمله سلطان محمود غزنوي به غور، آن سند نيز ناپديد شد.

در آن سالها تشيع هنوز به اين صورت متمايز و مشخص شناخته نشده بود و از تشيع فقط همان تعريف اوليه مبني بر ولا و محبت حضرت علي (ع) استنباط مي شد. اين تشرف به دين اسلام در همان سالهاي نخستين و مقارن آن پذيرش آيين تشيع و محبت شديد اين مردمان به اهل بيت (ع) و عدم سب و لعن حضرت علي (ع) در بسياري از كتب ديگـر هم ذكر شده است و البته نشانه‏هاي وجود اين حقايق را حتي مي‏توان در نقلهاي عاميانه و فولكوريك نيز يافت. از آن جمله مي‏توان به اين مطلب اشاره كرد كه بربر شاه, سلطان ، تسليم حضرت علي (ع) مي‏شود و از آن پس از موالي حضرت مي‏گـردد. كه البته ، دليلي در دست نيست كه گذر حضرت علي (ع) به اين ناحيه افتاده باشد.
گـذشته از همه اين مطالب، سرزمين شيعيان غيور، از همان اوان پذيرش اسلام و قبول ولايت و محبت اهل بيت (ع) تا دوران حاضر گرفتار غيض و كين دشمنان آل رسول الله واقع شده‌اند.
اولين برخورد فيزيكي منجر به جنگ و خونريزي مربوط به زماني است كه معاويه سپاهي را به فرماندهي حكم بن عمر بدين ناحيه فرستاد. در آن جنگ معاويه به زعم خود تصميم داشت كه اين رافضيان (محبان علي (ع) و اهل بيت رسول (ص)) را خاموش كند، ولي با مقاومت دليرانه خاوریها تن به شكست داد. از آن پس، هر حاكمي كه از سوي سنيان بر خراسان گـماشته مي‌شد، حتماً در طول دوران فرماندهي خود يك يا چند بار با ساكنان و امراي اين ناحيه به همان اتهام رافضي بودن درگـير مي‏شد. بزرگ‌ترين اين زد و خوردها مربوط به حمله سنگـين سلطان محمود غزنوي در سال 401 ق است. شعار اصلي نبرد سلطان، همچنان كه از تاريخ بر مي‌آيد، جنگ با كفار بود. وي حملات شديدي هم به آنها نمود كه باعث تضعيف بسيار سلسله شنسب شد، ولي نتوانست آن خاندان را به كلي نابود كند. در نهايت هم همين خاوریهای زخم خورده‏، در سال 582 ق سلسله غزنويان را از بين بردند

سادات خاوری

سادات خاوری اغلب بعد از سركوب قيام سربداران، در حد فاصل سالهاي 737 الي 788 ق از سبزوار به سوي ديگـر مناطق مهاجرت نموده‏اند.
با توجه به اوضاع و شرايط زماني آن روز، آنان مسلماً نمي‏توانستند در هر جا و مكاني كه بخواهند سكنا گـزينند و به ناچار به مناطق شيعه نشين كوچ مي‏كردند.
تاريخ نيز نشان مي‏دهد كه خانواده‏هاي بزرگ سادات سبزوار در شهرهاي خراسان بزرگ مثل باميان، سنگـلاخ، وردك و شمال قندهار اقامت اختيار نمودند. البته ما نقش صفويه را در پيشرفت و شكوفايي اين آيين انكار نمي‏كنيم، زيرا ايشان با فرستادن علما و مبلغان شيعه به اقصي نقاط كشور، باعث عميق‏تر شدن فهم مردم از اين آيين و مذهب شدند از آن جمله مي‏توان به گـماشتن شيخ حسن عاملي، پدر شيخ بهايي، به عنوان شيخ الاسلام هرات اشاره كرد. همچنين عبدالحسين خاتون آبادي در سال 1082 ق از عده‏اي از شيعيان خاوری ياد مي‏كند كه به همراه هدايا و وجوه شرعيه به حوزه مشهد آمده بوده‌‌اند و درخواست روحاني داشته‏اند البته اين نظريه طرفداران معروفي همچون محمد اسماعيل مبلغ و مدرس خاوری نيز دارد

از موارد بسيار اين است كه از سادات موسوي كه شجره نامه آنها از سوي آيت‌الله العظمي مرعشي نجفي (ره) تأييد شده است. طبق آن شجره نامه نسب ايشان به امامزاده ابراهيم (ع) كه در خياباني به همين نام در شهر قم مدفون است و از آن طريق به حضرت امام موسي كاظم (ع) مي‌رسد

نگارش در تاريخ چهارشنبه پنجم آبان 1389 توسط دره نور |
قابل توجه دوستان عزیز

ضمن احترام به نظریات شما بزرگواران لازم است نکات ذیل را متذکر شوم:

۱- مدیر وبلاگ هیچگونه علاقه ای به تقابل بین نژادها ندارد و آن را جدا تقبیح می کند. هدف ما معرفی بخشی از مردمان این کره خاکی است.

۲- خوانندگان عزیز اگر در موردی اختلاف نظر دارند لطف کنند، نظرات خویش را با توجه به احترام متقابل در قالب الفاظ غیر موهن و با اسناد  و مدارک ارائه نمایند. ما در نشر نظرات مستدل کوتاهی نخواهیم کرد.

 

نگارش در تاريخ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 توسط دره نور |
برادر عزیز سید امید میری

سلام علیکم

 ضمن تشکر از احسانتان، در مورد در خواست شما در زمینه معرفی سادات عزنی، جمع آوری معلومات را آغاز کرده ام، در اولین فرصت بعد از تکمیل شدن آن را منتشر می کنم.

نگارش در تاريخ دوشنبه پانزدهم شهریور 1389 توسط دره نور |
از وصاياى امام كاظم «عليه السلام» به هشام:
يا هشام! ما بعث اللهُ أنبياءَه ورسلَه الى عبادِه الا لِيَعقلوا عن الله، فأحسنُهم استجابةً أحسنُهم معرفةً لله وأعلمُهم بأمر اللهِ أحسنُهم عقلاً وأعقلُهم أرفعهُم درجةً فى الدنيا والاخرة
امروزه بسيارى از اختلافات بشر ناشى از نشناختن حقيقت و تشخيص ندادن راه خدا است و اين ناشى از درست نينديشيدن و بكار نينداختن قوه عقل و خرد است لذا خداوند متعال انبياء را مبعوث نمود تا مردم نيروى عقل و خرد را در زمينه اوامر و نواهى و ساير معارفى كه از جانب خدا مى‏رسد بكار اندازند و براساس آن رفتار، حركات و هواهاى نفسانى را مهار و عِقال كنند يا مراد اين است كه درباره حوزه قدرت پروردگار بينديشند.
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 توسط دره نور |
توضیحی در مورد مباحث این قسمت از وبلاگ:

با گسترش حملات فرقه ی وهابیت به مذهب تشیع ما وظیفه خود دیدیم که برای پاسخ به شبهات وارد شده از سوی وهابیون در وبلاگ خود قسمتی به عنوان پاسخ به شبهات وهابیون و برادران اهل تسنن طراحی کنیم لذا از برادران اهل تسنن خواهشمندیم همانطور که در مقدمه ذکر شد انصاف را رعایت کنید و با دیده ی تعصب به مطالب نگاه نکنید همچنین اگر سوالی داشتید در قسمت نظر بدهید یادداشت کنیدو سپس برای ما ارسال کنید تا در اسرع وقت به سوالاتتان پاسخ دهیم برای مطالعه پاسخ سوال خود به همین قسمت مراجعه و سرفصل پاسخ شبهات خصوصی را بیابید و سپس پاسخ سوال خود را دریافت کنید. لازم بذکر است ما برای مفهوم بهتر به جای کلمه (سوال) می نویسیم (اهل تسنن) و به جای کلمه (جواب) می نویسیم (شیعه) نکته دیگر این که گاهی اوقات در میان جواب شیعه سوالی از اهل تسنن مطرح می شود همچنین نکته ی دیگر این که در قسمت های نخستین تنها به دفاع از حریم تشیع با استناد به مدارک و کتب برادران اهل تسنن می پردازیم.(مطالب این قسمت از وبلاگ از کتاب شبهای پیشاور که شامل مناظره یکی از علمای شیعه به نام سلطان الواعظین شیرازی است با اندکی تصرف استخراج شده است البته تنها کتاب شبهای پیشاور جز منابع ما نیست همانطور که عرض کردم با تصرف و تلخیص این مطالب درج شده است)

مناظره قطره ای از مسلمانان با سنی نیوز در مورد آیه تطهیر

قبل از فیلتر شدن سایت وهابی سنی نیوز با مراجعه به این سایت با ادعای بی اساس مدیران سایت در مورد آیه تطهیر مواجه شدم و مجبور به پاسخ.

در قسمتی که این مسئله بی اساس را مطرح نموده بود در مورد اینکه این آیه(آیه ۳۳ سوره احزاب) در شان زنان پیامبر است این حقیر پیام گذاشتم که اولین پایم من را در این سایت درج نمودند و باز به دلیلی بی اساس تر دست زدند که دوباره این حقیر پاسخ آنرا نوشتم اما متاسفانه مدیران متعصب این سایت پیام دوم این حقیر را درج ننمودند و من هم تصمیم گرفتم که با درج این مناظره که به صورت پیام بود هم پاسخ این شبهه را به صورت مختصر بدهم و هم اینکه دیگران را از پیروی کورکورانه همانند مدیران این سایت بر حذر کنم که انشاءالله با اقامه دلیل این شبهه مختصرا رد و پاسخ داده شود:

شروع مناظرات

ابتدا بنده با نوشته ای روبرو شدم که ادعا کرده بود آیه تطهیر در شان زنان پیامبر است چون اول آیه در مورد زنان پیامبر است و من هم در پاسخ در پیامی عرض کردم:

قطره ای از مسلمانان: با سلام خدمت شما بنده از خداوند می خواهم که به شما قدری سواد عربی عطا کند ضمیر جمع مونث مخاطب عربی (کن) هست و ضمیر جمع مذکر مخاطب عربی(کم) هست اما آیا در این قسمت از آیه که اشاره به مقام عصمت دارد از ضمیر(کن) استفاده نموده است؟

مدیران این سایت در پاسخ بنده نوشتند:همانطور که خود اشاره کردید این آیه مخصوص زنان پیامبر بوده است و پیامبر خود اهل بیت را به آیه اضافه نموده است .(پناه می برم به خدا از این ادعا)

قطره ای از مسلمانان: با سلام لطفا بفرمایید قرآن کتاب آسمانی است یا محمدی؟ اگر آسمانی است که پیامبر حق زیاد و کم کردن آیات قرآن را ندارد و اگر محمدی است امکان تحریف دارد.

با نوشتن این پیام که البته یکی از دلایل است و انشاءالله که بعدا اقامه دلیل به طور مفصل می شود این پیام در این سایت درج نشد چرا که توهین علنی مدیران این سایت را به قرآن کریم و شخص والامقام رسول خدا نشان می داد و باعث رسوایی ایشان می شد اما بنده چون دیدم این پیام درج نشد مدیران این سایت را تهدید کردم که اگر پیام من منتشر نشود به وبلاگ های شیعی می روم و متن مناظره را در اختیارشان قرار می دهم و این سایت را رسوا می نمایم با تهدید این حقیر مدیران این سایت نه تنها پیام قبلی من در مورد آیه تطهیر بلکه پیام تهدید آمیز من را منتشر ننمودند و تنها قسمت سلام من را منتشر و ما بقی پیام را سانسور نمودند که هنوز نیز پیام من که سانسور شده در سایت موجود است و در پاسخ به پیام تهدیدآمیز من نوشتند:این سایت سایت پاسخ گویی به شبهات نیست اگر قصد سوال دارید به سایت های پاسخ گویی به شبهات مراجعه کنید.

قطره ای از مسلمانان: با سلام اگر این سایت سایت پاسخ گویی به شبهات نیست چرا قسمتی دارد به نام پاسخ گویی به شبهات روافض اگر سایت پاسخ گویی به شبهات است چرا پاسخ نمی دهید؟

 پیام قطره ای از مسلمانان برای شخصی که مناظرات سنی نیوز و وی را نقد نموده بود به نام علی علوی که اینگونه نوشته بود:

در پی مناظرات قطره ای از مسلمانان با سایت وهابی سنی نیوز در مورد آیه تطهیر شخصی به نام علی علوی آن بخش از مناظرات را که در سایت سنی نیوز بود را نقد نموده بود که بنابر مراجعه قطره ای از مسلمانان به سایت مذکور و مطالعه نقد ایشان پاسخی منطقی برای وی درج نمودند متن انتقاد علی علوی از صحبت های قطره ای از مسلمانان یا به قولی پاسخ وی به صحبت های منطقی عضو گروه قیام مسلمانان به شرح زیر می باشد:

متن پیام علی علوی:

جواب قطره ای از مسلمان و س.نویدی : اولا آیه ای به نام تطهیر وجود ندارد !!! بلکه آنچه شیعه به آن آیه تطهیر می گوید قسمتی از آیه است و نصف اول این آیه را سانسور می کند !؟ حال چرا ؟ الله اعلم !
با این وجود باید گفت در آن قسمت از آیه که مد نظر است زنان پیامبرصلی الله علی و سلم را با لفظ « اهل بیت » صدا زده است. که خود پیامبرصلی الله علی و سلم را نیز شامل می شود ( اهل خانه ) واین قاعده ساده عربی است که اگر ملیونها مونث باشند و فقط یک مذکر آنها را با ضمیر مذکر صدا می زنند.از طرفی خود کلمه اهل بیت مذکر مجازی است و طبق قوانین صرف و نحو باید با ضمیر مذکر به آن ارجاع داده شود.چنانچه در خود قران هنگامی که خداوند همسرحضرت ابراهیم علی السلام را با لفظ اهل بیت می خواند ضمیر مذکر به کار می برد ( با وجود اینکه همسر حضرت ابراهیم علیه اسلام مونث است !! ) - خدا به شما قطره ای از مسلمان نیز علم دهد و سعی کنید علم خود را افزایش دهید - س.نویدی کاش شما نیز کمی عربی می دانستید و یا حداقل قران خوانده بودید تا می دانستید در همین آیه نیز (علاوه بر ایات قبل و بعد) در مورد زنان پیامبررصلی الله علی و سلم با ضمیر مونث آمده است.
جواب sudn : این آیه در مورد هر کس که باشد بر عصمت و پاک بودن از گناه دلالت نمی کند چرا که اینجا فعل « یرید » به کار برده شده است که مضارع می باشد. پس نشان دهنده هدایت تشریعی است نه تکوینی

پاسخ قطره ای از مسلمانان به علی علوی:

با سلام بر تمامی حق جویان(از مدیران سایت سنی نیوز درخواست می کنم که اجازه دهند این مطلب برای بازدیدکنندگان نمایش داده و شود و اگر اجازه ندهند حق دفاع را از این حقیر سلب نموده اند که بر خلاف سنت و قوانین قضاوت در اسلام می باشد)
وقتی مطالب و نظرات خوانندگان را می خواندم متوجه نظر جناب آقای علی علوی شدم که به نظر این حقیر نقد را روا دانسته و مطالب را ایراد فرمودند که لازم می دانم برای روشن شدن اذهان مطالبی را بیان نمایم:
1- حضرتعالی فرمودید که آیه ای به نام آیه تطهیر موجود نیست اولا مورد بحث ما اگر مقداری فلسفه خوانده بودید مبحث اطلاق اسم می باشد و اطلاق اسم بر هر شیء مجاز است ولو سخن حضرت حق تعالی ثانیا با توجه به مباحثی که در آیه مطرح فرموده است می توانیم نام آیه تطهیر را برای این آیه علم کنیم(طبق قواعد نحو)
2- فرمودید:آنچه شیعه به آن آیه تطهیر می گوید قسمتی از آیه است و نصف اول این آیه را سانسور می کند !؟ حال چرا ؟ الله اعلم !، در پاسخ باید عرض کنم که شیعه منکر قسمت اول آیه نشده و نمی شود و آن را سانسور نمی نماید اتفاقا بر روی آن تاکید دارد چرا که این مسئله از فصاحت قرآن است که اگر حضرتعالی مقداری از علم بلاغت برخوردار بودید متوجه این نکته می شدید اما مسئله لازم این است که ما قسمت اول آیه را مورد بحث قرار ندادیم و اگر قرار دهیم هم مشکلی پیش نمی آید فقط به علت اختصار مطلب مذکور را عرض نمودیم.
3-با این وجود باید گفت در آن قسمت از آیه که مد نظر است زنان پیامبرصلی الله علی و سلم را با لفظ « اهل بیت » صدا زده است. که خود پیامبرصلی الله علی و سلم را نیز شامل می شود ( اهل خانه ) واین قاعده ساده عربی است که اگر ملیونها مونث باشند و فقط یک مذکر آنها را با ضمیر مذکر صدا می زنند.
پاسخ: با عرض معذرت حضرت مستطاب نکته ای را عرض می کنم که انشاءالله مفید فایده باشد اولا شما طبق کدام سند زنان پیامبر را داخل در آیه می نمایید؟
ما طبق اسناد از علمای خودتان این مسئله را عرض می کنم که من به دو تن از ایشان اکتفا می نمایم:
1- خصایص العلوی تالیف امام نسائی به نقل از سعد بن ابی وقاص صحابی مشهور که می گوید: وقتی این آیه«انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت و یطهرکم تطهیرا» نازل شد حضرت رسول امیرالمومنین علی(ع) حضرت فاطمه زهرا (س) و امام حسن بن علی و امام حسین بن علی-صلوات الله علیهم -را به حضور فراخواند و اینچنین فرمود:«اللهم هوءلاء اهلی» با این حدیث چه می کنید البته این یکی از طرق نقل روایت بود شایان ذکر است که در خصایص العلوی به چند طریق این نکته را متذکر شده است
2- از کتب صحاح ، صحیح مسلم جلد7صفحه119 (به علت اختصار گفتار ما بقی روایات را نقل نمی نمایم)
آیا خبر سعد بن ابی وقاص را رد می نمایید اگر که رد کنید پس ما می توانیم نتیجه بگیریم که اصحاب عدالت ندارند و بنابر این اعتقادات خود را زیر سوال می برید چرا که سعد بن ابی وقاص را دروغگو می پندارید.
نکته ی دیگر اینکه در این آیه اگر بر فرض محال این آیه در شأن زنان پیامبر باشد آیات قبلی این سوره و سوره های دیگری همچون سوره تحریم زیر سوال می رود چرا که این آیه دلالت بر عصمت زنان پیامبر می نماید حال آنکه در آیات قبلی احتمال گناه را برای زنان پیامبر می آورد و حتی عذاب ایشان را در صورت گناه دو برابر قرار می دهد و در سوره تحریم نیز خیانت یکی از زنان پیامبر را به صورت علنی می فرماید آیا خیانت سلب عصمت نمی نماید؟
می فرماید:«و اذ اسر النبی الی بعض ازواجه حدیثا فلما نبات به و اظهره الله علیه عرف بعضه و اعرض عن بعض فلما نباها به قالت من انباک هذه قال نبانی العلیم الخبیر (3) ان تتوبا الی الله فقد صغت قلوبکما و ان تظاهرا علیه فان الله هو مولاه و جبریل و صالح المومنین و الملائکه بعد ذلک ظهیر(4)»
4-از طرفی خود کلمه اهل بیت مذکر مجازی است و طبق قوانین صرف و نحو باید با ضمیر مذکر به آن ارجاع داده شود.
پاسخ: در جواب باید عرض کنم که تأسف می خورم آیا ضمیر«کم» به اهل البیت باز می گردد؟
آیا «اهل البیت» مرجع ضمیر است؟
معنا می کنم این قسمت را:«جز این نیست که خداوند می خواهد آلودگی را از شما اهل بیت بزداید و شما را کاملا پاکیزه گرداند»
آیا این کلمه«اهل البیت» مرجع ضمیر است یا تمییز رافع ابهام از ذات؟
این آیه همانند قول خداوند متعال است که می فرماید:«اذ قال یوسف لابیه یا ابت انی رأیت احد عشر کوکبا و الشمس و القمر رایتهم لی ساجدین»در اینجا کلمه «کوکبا» نقشش چیست؟
آیا مرجع ضمیر «هم» می باشد؟
اگر سوال کنید پس مرجع ضمیر «عنکم» کجاست در پاسخ باید عرض کنم که مرجع ضمیر به علت اینکه ضمیر مخاطب است حاضر است در مقام متکلم پس مرجع ضمیر مشخص است و نیازی به مرجع ضمیر نیست سوال بفرمایید که از کجا بفهمیم که مرجع چیست عرض می کنم از مطالعه روایات و قرائن موجود اگر بفرمایید که آیا قرآن ناقص است و باید با کلمات و روایات آن را کامل کنیم در پاسخ عرض می نمایم که قرآن خود می فرماید:«و انزلنا الیک الذکر لتبین للناس ما نزل الیهم»سوره نحل/44
در اینجا دفاعیه ی این حقیر به پایان رسیده است اما به علت روشنگری پاسخ صحبت جناب علوی را که به sudnپاسخ فرموده اند را نیز عرض می نمایم:
از کجای فعل مضارع بیرون می آید که مربوط به هدایت تشریعی است و نه تکوینی؟
فرمودید فعل مضارع نشان از مداومت است این مطلب قبول اما مداومت چه چیزی؟
این خواست خداوند است که ادامه دارد نه هدایت تشریعی و یا تکوینی؟
کسی نگفته که عصمت اهل بیت تکوینی است ما نیز می گوییم عصمت اهل بیت اکتسابی است اما این مطلب چه ارتباطی به یطهرکم تطهیرا دارد؟
اگر بگویید که خود این یطهرکم نیز مضارع است عرض می نمایم مداومت چه چیزی؟
بله نشان مداومت است اما مداومت پاکیزگی یعنی جز این نیست که خداوند می خواهد (به صورت مادام تا ابد)آلودگی را از شما اهل بیت بزداید و شما را (به صورت مادام تا ابد) پاکیزه نماید.
در پایان از حضرات تشکر می نمایم به علت اینکه به گفته بنده ارج نهادید و آن را دیدید و نقد فرمودید.
والسلام علی من اتبع الهدی

البته مطالب بالا(جوابیه ی قطره ای از مسلمانان) به علت تضادی که با سیاست ها سنی نیوز(یعنی ترویج افکار وهابیت) داشت منتشر نشد و توسط مدیران این سایت وهابی از روی سایت حذف شد.

در مورد شهادت حضرت فاطمه زهرا(س)

در این سایت(سنی نیوز) قسمتی وجود دارد با نام شهادت حضرت فاطمه بزرگترین دروغ که مقاله ای است نوشته آقایی به نام محسنی بسطامی در پی مشاهده این قسمت توسط قطره ای از مسلمانان مطلبی برای سنی نیوز نوشته شد بدین مضمون:

سلام بر تمامی حق پذیران و حق جویان

حتما این حقیر را فراموش ننموده اید هنوز به بنده پاسخی نداده اید اگر به یاد داشته باشید بنده در این مورد مطالبی برای شما نوشتم اما مثل اینکه دیوار حاشا بلند است آیا کتاب میزان الاعتدال متعلق به شیعه است؟
آیا کتاب شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید متعلق به شیعه است؟
آیا کتاب الملل و النحل ساخته و پرداخته ی شیعه است ؟
و… ایرادی ندارد می توانید رد کنید اما اگر رد کنید یک سوال کافی است برای نمایان شدن حق و حقیقت و آن اینکه:
اگر کتابها را رد می کنید بر چه چیزی استدلال می کنید ؟
آیا تنها به قرآن؟
اگر اینگونه است بروید و کتاب تفسیر شیخ محمود شلتوت را هم رد کنید که در آنجا عالم بزرگ اهل سنت می گوید در آیه وضو مسئله نیت و… مطرح نشده است .
با قرآن اثبات کنید که باید دست ها را در هنگام وضو از پایین به بالا بشویید.
پس اینجا نقش پیامبر چه می شود البته بیش از این هم انتظاری نیست چرا که شما می گویید حسبنا کتاب الله اما همین کتاب الله می گوید:هو الذی بعث فی الامیین رسولا منهم یتلوا علیهم ایاته و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمه و ان کانوا من قبل لفی ضلال مبین. توجه بفرمایید که یعلمهم فعل مضارع است و نشان مداومت می باشد اگر که کتاب خدا نیازی به تبیین نداشت یعلهم الکتاب معنا ندارد آیا این مسئله را قبول می کنید؟
العیاذ بالله اگر که پیامبر استفاده و فایده ای نداشت و تنها قرآن بود و نیازی به تبیین نداشت خداوند برای چه پس پیامبر را فرستاد ؟
اگر کتابهای خودتان را رد می کنید ایرادی ندارد اما نکته قابل توجه اینکه فقه شما از کجا سرچشمه می گیرد و اگر از قرآن سرچشمه می گیرد با آیه ای که ذکر شد چه می کنید ؟
منتظر پاسخ هستیم.

(مطلب بالا نیز به علت تضاد با سیاست های سنی نیوز از روی این سایت پاک شد)

مناظره در مورد این که آیا وهابیان جز اهل سنت هستند یا خیر؟

این مناظره هم مثل مناظره قبل با دیدن یک پست در سایت سنی نیوز اتفاق افتاد:

پیام ما به سنی نیوز: باسلام اگر که وهابیان جز اهل سنت هستند پس کتاب الصواعق الهیه فی رد علی الوهابیه نوشته شیخ سلیمان بن عبدالوهاب برادر محمد بن عبدالوهاب چیست؟

در ادامه همین مسائل سنی نیوز دست از مطالب اشتباه خود برنداشت به همین دلیل قطره ای از مسلمانان پاسخی محکم تر و جوابیه ای کوبنده تر همراه یک تهدید برای ایشان نوشت بدین مضمون:

البته حساب شما از برادران اهل سنت جداست شما وهابی و سلفی هستید و اگر می خواهید در موردتان بیشتر صحبت کنم موردی ندارد می توانم بیشتر هویت شما را آشکار کنم همچنین دوباره پاسخ قسمتی که نوشته اید:برچسب وهابیت وسیله سرکوب اهل سنت را عرض می نمایم:

در یک کلام کتاب الصواعق الالهیه فی رد علی الوهابیه تألیف برادر محمد بن عبدالوهاب یعنی شیخ سلیمان بن عبدالوهاب چیست؟

کتاب الدره المضیئه فی الرد علی ابن تیمیه چیست؟

کتاب المقاله المرضیه نوشته قاضی القضات فرقه مالکی چیست؟

کتاب شفاء السقام فی زیاره قبر خیر الانام چه می باشد؟

کتاب التحفه المختاره فی الرد علی منکر الزیاره چه می باشد؟

و...

پس حساب شما با برادران اهل سنت جداست اگر نیاز باشد ابعاد این مسئله را بازتر می کنم دقت کنید که اگر این قسمتی که عرض شد با نام وهابیت وسیله سرکوب اهل سنت از آرشیو سایت حذف نشود به والله قسم به امیرالمومنین حیدر کرار قسم می خورم که با هماهنگی گروه قیام مسلمانان اولا به صورت گسترده ماهیت شما را در سایت ها و وبلا های خود روشن می کنیم ثانیا مطالبی که در این قسمت نقل کرده اید را به والله قسم در هر وبلاگ و سایتی که برویم می نویسیم و پیام می گذاریم که اهل سنت از وهابیت جداست ثالثا با هماهنگی وبلاگ های برادران اهل سنت مطالب شما را نقد می نماییم مطمئن باشید ضربه ای سنگین از جانب گروه قیام مسلمانان خواهید خورد به فضل الهی گروه قیام مسلمانان تا چندی دیگر به صورت جدی در استانها و شهر های ایران وارد می شود بدانید که ما خبر داریم در ایرانشهر چه می گذرد و انشاءالله اقدامات مقتضی انجام خواهد گرفت بدانید که اگر این قسمت را پاک نکنید نه به خاطر این تهدید بلکه به خاطر اینکه مقداری به صراط حق نزدیک تر شوید می گویم در فضای مجازی نمی گذارم چهره ای خوب داشته باشید همانطور که در افغانستان با برپایی جلساتی انشاءالله چندی دیگر به صورت علنی گروه قیام مسلمانان فعالیت تبلیغی و وحدت وار خود را شروع می نماید .

اگر دنبال منطقید که من با شما منطقی صحبت کردم در قسمت عدم تصریح به امامت در مورد آیه تطهیر من منطقی حرف زدم اما چرا پیام من را تنها قسمت با سلامی مجددش را منتشر نموده اید؟

اگر این سایت سایت پاسخ گویی به شبهات نیست چرا قسمتی دارد به نام پاسخ گویی به شبهات روافض و اگر سایت پاسخ گویی است پس چرا دروغ گفتید و گفتید این سایت سایت پاسخ گویی به شبهات نیست .

سوال مهم من این بود گفتم اگر این سوال من را جواب بدهید به والله قسم خوردم که سنی خواهم شد اما چرا پیام من را حذف نمودید؟

سوال من این بوده و هست که یک کلام به من بگویید قبر حضرت فاطمه زهرا(س) کجاست؟

جناب آقای بسطامی که چنین مقاله ای می نویسند به من پاسخ دهند به عنوان یک محقق که قبر حضرت زهرا کجاست ؟

شما منطق دارید آقایان مدیران سنی نیوز؟

پاسخ بدهید همه سوالات من را پاسخ دهید اگر نمی توانید همه را پاسخ دهید تنها این سوال آخر من را که در مورد قبر حضرت زهرا بود پاسخ دهید .

والسلام علی من اتبع الهدی

پیام در مورد توهین هایی که به مرجع عالیقدر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی توسط سایت دروغ پرداز سنی نیوز شد:

 پستی در سایت سنی نیوز طراحی شد که با عرض شرمندگی باید عرض نماییم و امیدواریم که خداوند ما را ببخشد به نام (آیت الله مکارم شیرازی: خر ما از کرگی دم نداشت) استغفر الله ربی و اتوب الیه

موضوع این بود که در پی اعلام مناظره مرجع عالیقدر جهان تشیع حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی-دامت برکاته- و سکوت مفتی اعظم عربستان چند تن از طلاب فراری و سطح پایین ایشان قبول مناظره نمودند مثل دکتر ملازاده اما توجه داشته باشید که مفتی اعظم عربستان سکوت کرد به دلیل اینکه اگر ایشان در مناظره شکست می خورد دیگر نمی توانستند بر علیه شیعه صحبت نمایند و به همین دلیل طلاب و کسانی که دارای درجه علمی نبودند را برای مناظره معرفی نمودند به دلیل اینکه : اولا شان مرجعیت شیعه را پایین بیاورند و بگویند که مراجع شیعه در حد این طلاب سطح پایین هستند ثانیا اگر این طلاب شکست خوردند بگویند که اینها جز علما نبودند و اگر حضرت آیت الله العظمی مکارم شیرازی با مفتی اعظم مناظره می کرد شکست می خورد ثالثا در مناظره ادب و احترام رعایت نمی شد .

اما ما صبر ننمودیم و از دفتر مرجع عالیقدر استفتاء نمودیم که چرا با دکتر ملازاده مناظره نمی فرمایند دفتر ایشان فرمودند: هیچگاه یک استاد دانشگاه با یک طفل مناظره نمی کند طفل اگر سوالی داشته باشد روی کاغذ می نویسد و به استاد دانشگاه می دهد تا ایشان پاسخ بفرمایند.

شایان ذکر است که آقای دکتر ملازاده در مناظره با حضرت مستطاب حجت الاسلام و المسلمین حسینی قزوینی شکست خورده بود و حال با شکست مفتضحانه ی خویش قصد مناظره با یک مرجع بزرگوار شیعه را داشت برای دیدن متن مناظره که از شبکه سلام پخش شد به نشانی زیر مراجعه فرمایید:

www.valiasr-aj.com/fa/page.php?bank=salam&id=116

این تناقضات و این ادعاهای کذب و پنهان کاری ها یعنی چه؟

آیا این نشان از بطلان عقاید این فرقه ضاله نیست؟

آیا این مسئله قابل تفکر و تعقل نیست؟

چرا وهابیان فکر نمی کنند؟

چرا به آیات قرآن بی توجهند ؟

دلیل این مسئله واضح است چون اگر فکر کنند باید اعلام بطلان عقاید خود کنند و اگر به قرآن توجه نمایند نیز باید از عقاید زشت خود پرهیز نمایند و به همین دلیل بی سواد بی سواد هستند همانطور که مرجع عزیز و عظیم شیعه نور دیدگان ما حضرت استاد علامه آیت الله العظمی مکارم شیرازی در حرم حضرت معصومه فرمودند : وهابیان بی سواد .

پیامی برای یک وبلاگ که متاسفانه به تشیع اتهاماتی وارد نموده بود که پاسخ آن را برای ایشان ارسال نمودند (قطره ای از مسلمانان)mojahedeslam.blogspot.com/2008/02/blog-post_375.html

جوابیه عضو گروه قیام مسلمانان(قطره ای از مسلمانان) برای وبلاگ مذکور:

سلام بر تمامی برادران اهل سنت
سوالی فرمودید در قسمت لعنت بر رافوضی البته فرمودید دو سوال اما یک سوال مطرح فرمودید قبل از پاسخ نکته ای را عارض می شوم اصولا در علم منطق هر کس که حرفی برای گفتن نداشته باشد از ناسزا و توهین استفاده می نماید و متاسفانه حضرتعالی از این ادبیات استفاده نمودید که انشاءالله قصدی نداشته اید ثانیا به شیعه تهمتی زده اید مبنی بر اینکه شیعیان صیغه خواهر و مادران خود را حلال می دانند که این هم از بی اطلاعی شماست از مذهب حقه امامیه شما ادبیاتی دارید ما نیز ادبیاتی داریم البته ما با برادران اهل سنت هیچ مشکلی نداریم اما لازم است متذکر بشوم که حضرتعالی با اینگونه نوشته ها عقاید خود اهل سنت را زیر سوال می برید چرا که شما خود را پیرو خلفا می دانید و ادبیاتتان نمایانگر ادبیات خلفاست پس سعی بفرمایید که مقداری با تعقل و تفکر بیشتر بنویسید اما سوالتان پاسخ سوال اینگونه بدهیم اولا شما به شیعه نسبت دادید که شیعه می گوید ابابکر حضرت را به شهادت رسانده که این نیز از بی اطلاعی شماست شیعه می گوید عمر این کار را مرتکب شده است و اگر سند می خواهید به دنبال این کتابها بروید:
1-ابوعبیده در الاموال صفحه195 چاپ نشر کلیات ازهریه
2- ابن سعد در الطبقات الکبری جلد8 صفحه27
3- ابن عبدربه در العقد الفرید جلد4 صفحه268
4- مسعودی در مروج الذهب جلد2 صفحه301 ابن ابی دارم در میزان الاعتدال جلد1 صفحه139
5- جوینی در فرائد السمطین جلد2صفحه34 چاپ بیروت
و...
پس در این که این اتفاق افتاده شکی نیست اگر هست خود دانید و علمای خودتان ابتدا با علمای خود مجادله کنید اما مسئله بعدی که شهامت شیر خدا کجا رفت این نیز از کم مطالعه کردن و بدون پایه صحبت نمودن شماست شما فرمودید به شما بگويند خواهرت زيباست وبده به من تاصيغه كنم وبا او بد رفتاري كنم واي مي ايستيد ونگاه مي كنيد نه خیر و مولا نیز چنین نکرد اگر مقداری مطالعه نموده باشید متوجه خواهید شد که مولا علی(ع) به سوی خلیفه دوم حمله ور شد و او را به زمین زد و به او یادآور شد که اگر عهدم با رسول خدا نبود به تو می فهماندم که نمی توانی وارد خانه من شوی پس مولا نیز نگاه نکرد من تاسف می خورم که چقدر سوالات حقیرانه ای مطرح می شود چقدر این سوالات کوچک و بی محتواست برادر گرامی سوالی بپرسید که پاسخی برایش نباشد نه از این سوالات بی محتوا شما فرمودید چرا نمی گذارید کتب اهل سنت منتشر شود نمی دانم بخندم یا گریه کنم به این نشانی توجه کنید قم(مرکز تشیع)- خیابان ارم- پاساژ قدس - انتشارات دارالفکر
حتما ندیده اید یا انتشارات حوزه علمیه زاهدان و... ما از آگاه شدن مردم نمی ترسیم چون آگاه شدن مردم به سود شیعه و جهان اسلام است البته ما با همه برادران اهل سنت برادریم و طبق آیه قرآن:«انما المومنون اخوه» امیدوارم که مقداری بیشتر تامل فرمایید.
والسلام علی من اتبع الهدی

در یک وبلاگ دیگر مطالبی بی پایه آمده بود که جوابیه ای برای آن نوشتیم www.2858.blogfa.com

مسئله در مورد فضایل خلیفه اول بود که در تحریفی آشکار حدیث سد ابواب را که دلالت بر بسته شدن تمامی درب ها جز درب خانه آقا امیرمومنان بود به بسته شدن تمامی دربها جز درب خانه خلیفه اول جعل نمودند:

...ادامه
متاسفم
اولا لطفا سند احادیث را بنویسید ثانیا در مورد فضیلت چهارم البته بنده در مورد سایر فضایل نیز حرف دارم اما فعلا به فضیلت چهارم اشاره می کنم که همه دربها بسته شود جز درب ابوبکر این حدیث جعلی است بلکه امر می شود:سدوا الابواب کلها الا باب علی بن ابیطالب و اوما بیده الی باب علی سند این حدیث چیست؟
1- مسند احمد حنبل ج1-ص175
2- سنن نسایی ج2-ص208
3-خصایص العلوی ص64
4- مستدرک ج3- ص125
5- تذکره الخواص ص46
6- اسنی المطالب ص66
7- صواعق المحرقه ص124
8- فتح الباری ج7 ص13
9- تاریخ بغداد ج7 - ص214
10تاریخ ابن کثیر ج7 ص379
11- کنزالعمال ج13 ص137
12- حلیه الاولیا’ ج4ص153
13- تاریخ الخلفا ص172
14- خصایص الکبری ص118
15- مناقب خوارزمی ج28 ص60
16ینابیعالموده ج2 ص493
17-مطالب السوول ص105
باز هم بنویسم بنده قضاوت را می گذارم پای خودتان تنها به خاطر اینکه حرف از منطق زده اید پس بدون تعصب بنگرید.
والسلام علی من اتبع الهدی

قسمت اول:

موضوع:

دفاع از حق بودن خلافت مولا امیرالمومنین علی(ع):

محمد و علی صادقین در قرآنند

بنابر آنچه علمای بزرگ اهل تسنن از قبیل امام ثعلبی در تفسیر ثعلبی،جلد۵،صفحه ی ۱۰۹و جلا الدین سیوطی در درالمنثور ،جلد۳،صفحه۲۸۹،حافظ ابونعیم اصفهانی در مانزل من القرآن فی علی ، صفحه ۲۵۸،خطیب خوارزمی در مناقب خوارزمی صفحه ۲۸۰ و شیخ سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده ، جلد۱، صفحه ۳۴۸، از خوارزمی و حافظ ابونعیم و حموینی و محمد بن یوسف گنجی شافعی در کفایه الطالب، صفحه۲۳۶ مسندا و نیز از تاریخ محدث شام همگی نقل نموده اند که مراد از صادقین در آیه ۱۱۹ سوره ی ۹(توبه) که می فرماید{یا ایها الذین آمنوا اتقوا الله و کونو مع الصادیقین}؛(یعنی ای اهل ایمان خدا ترس باشید با مردمان راستگو(که محمد و علی و ائمه از عترت آنها باشند)).

محمد و علی اند و در بعضی از آن روایات مراد از صادقین پیغمبر(ص) و ائمه از اهل بیت آن حضرت اند.

حدیث غدیر را طبق کتب برادران اهل تسنن بررسی می کنیم:

ابتدا به نام کتاب های زیر توجه کنید سپس بعد از اسامی کتابها آنچه نقل شده را بیان می کنیم:(تمامی کتب زیر جزء کتب معتبر برادران اهل تسنن می باشد.)

۱-امام فخرالدین رازی در تفسیر کبیر مفاتیح الغیب:جلد۱۲،صفحه ۵۰

۲-امام محمد ثعلبی در تفسیر کشف البیان:جلد۴،صفحه ۹۲

۳-جلال الدین سیوطی در تفسیر درالمنثور:جلد۲،صفحه ۲۵۹

۴-ابو الحسن غلی بن محمد واحدی نیشابوری در اسباب النزول: صفحه ۱۳۵

۵- محمد بن جریر طبری در تفسیر کبیر :جلد۶،صفحه ی ۱۰۷

۶- حافظ ابو نعیم اصفهانی در کتاب ما نزل من القرآن فی علی : صفحه ی ۱۵۴ و در حلیه الاولیا :جلد۴،صفحه ۲۳

۷-محمد بن اسماعیل بخاری در تاریخ:جلد۱،صفحه ۳۷۶

۸-مسلم بن حجاج نیشابوری در صحیح:جلد۲،صفحه ۳۲۵

۹-ابی داود سجستانی در سنن: جلد۲ ،صفحه ۲۷

۱۰-محمد بن عیسی ترمذی در سنن:جلد۵،صفحه ۲۹۷

۱۱-حافظ ابن عقده در کتاب الولایه:صفحه ی ۱۱۲

۱۲-ابن کثیر شافعی دمشقی در تاریخ خود البدایه و نهایه : جلد۵، صفحه ۲۲۸

۱۳- امام ائمه الحدیث احمد بن حنبل (رییس الحنابله)در مسند:جلد ۴، صفحه ی ۳۷۱

۱۴- ابوحامد محمد بن محمد الغزالی در سرالعالمین:مقاله ی ۵

۱۵-ابن عبدالبر در استیعاب :جلد۳،صفحه ۱۱۰۰

۱۶- محمد بن طلحه شافعی در مطلب السوول:صفحه ۹۴

۱۷-ابن مغازلی فقیه شافعی در مناقب:صفحه۲۰

۱۸- نورالدین بن صباغ مالکی در فصول المهمه : جلد۱،صفحه ۴۲

۱۹- حسین بن مسعود بغوی در مصابیح السنه:صفحه ۲۸۲

۲۰-ابوالموید موفق بن احمد خطیب خوارزمی در مناقب: صفحه ۷

۲۱- مجدالدین بن اثیر محمد بن محمد شیبانی در جامع الاصول

۲۲- حافظ ابو عبدالرحمن احمد بن علی نسایی در خصایص العلوی :صفحه ۵۱ و سنن:جلد۵، صفحه ۴۵

۲۳- سلیمان بلخی حنفی در ینابیع الموده:جلد۱،صفحه ۹۸...

۲۴- شهاب الدین احمد بن حجر مکی در صواعق محرقه:صفحه ۲۵با کمال تعصبی که داشته می گوید:(انه حدیث صحیح لامریه فیه و قد ارجه جماعه کالترمذی و النسایی و احمد و طرقه کثیره جدا؛این حدیث صحیحی است که شکی در صحت آن نیست به تحقیق که رواینت نموده اند این حدیث را جماعتی مانند ترمذی و نسایی و احمد و طرق آن بسیار می باشد واقعا)

۲۵-محمد بن یزید حافظ ابن ماجه قزوینی در سنن: جلد۱ ، صفحه ۴۵

۲۶-حافظ ابو عبدالله محمد بن عبدالله حاکم نیشابوری در مستدرک:جلد ۳ صفحه۱۰۹

۲۷- حافظ سلیمان بن احمد طبرانی در اوسط: جلد۲، صفحه ۲۵

۲۸- ابن اثیر جزری در اسد الغابه:جلد۲، ۲۳۳

۲۹-یوسف سبط ابن جوزی در تذکره خواص الامه:صفحه ۳۳

۳۰- ابوعمر احمد بن عبد ربه در عقد الفرید:جلد ۴،صفحه ۲۸۱

۳۱-علامه ی سمهودی در جواهر العقدین:جلد۲،صفحه ی ۱۶۶

۳۲- ابن تیمیه احمد بن عبدالحلیم در منهاج السنه

۳۳-ابن حجر عسقلانی در فتح الباری:جلد۷،صفحه ۶۱ و تذهیب الاتهذیب:جلد۲،صفحه ۱۵۵

۳۴- ابوالقاسم محمد بن عمر جارالله زمخشری در ربیع الابرار:جلد۱،صفحه ۸۴

۳۵-ابوسعید سجستانی در کتاب الدرایه فی حدیث الولایه

۳۶-عبیدالله بن عبدالله حسکانی در دعاه الهدی الی ادا حق الموالات

۳۷-رزین بن معاویه العبدری در جمع بین الصحاح السته

۳۸- امام فخر رازی در کتاب الاربعین گوید: اجماع نموده اند تمام امت بر این حدیث شریف.

۳۹- مقبلی در احادیث المتواتره

۴۰-سیوطی در تاریخ الخلفا:صفحه ۱۱۴

۴۱-میر سید علی همدانی در موده القربی :صفحه۱۴

۴۲-ابوالفتح نطنزی در خصایص العلوی صفحه ۴۳

۴۳- خواجه پارسای بخاری در فصل الخطاب

۴۴- جمال الدین شیرازی در کتاب الاربعین صفحه۱۳۷

۴۵- عبدالرئوف المناوی در فیض القدیر فی شرح جامع الصغیر :جلد۱، صفحه ۶۹

۴۶-محمد بن یوسف گنجی شافعی در کفایه الطالب:صفحه ۶۳

۴۷- یحیی بن شرف النووی در کتاب تهذیب الاسماء و اللغات

۴۸- ابراهیم بن محمد حموینی در فرائد السمطین:جلد ۱،صفحه ۷۷

۴۹- قاضی فضل الله بن روزبهان در ابطال الباطل:صفحه۱۵۸

۵۰-شمس الدین محمد بن احمد شربینی در سراج المنیر

۵۱- ابوالفتح شهرستانی شافعی در ملل و نحل: جلد۱،صفحه ۱۶۳

۵۲- حافظ ابوبکر خطیب بغدادی در تاریخ خود:جلد۸،صفحه ۲۸۵

۵۳- حافظ ابن عساکر ابوالقاسم دمشقی در تاریخ کبیر : جلد۱۳،صفحه ۶۹

۵۴-ابن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه:جلد۴،صفحه ۷۴

۵۵- علاءالدین سمنانی در عروه الوثقی

۵۶-ابن خلدون در مقدمه تاریخ خود:جلد۱۰، صفحه ۱۹۷

۵۷-مولی علی متقی هندی در کنزالعمال:جلد۱،صفحه ۱۸۷

۵۸-شمس الدین ابوالخیر دمشقی در اسنی المطالب :صفحه ۴۶۱

۵۹- سید شریف حنفی جرجانی در شرح مواقف:جلد۸،صفحه۳۶۰

۶۰- نظام الدین نیشابوری در تفسیر غرائب القرآن : جلد۶، صفحه ۱۹۴

در تمامی کتب بالا این واقعه ذکر شده است که در روز هجدهم ذی الحجه الحرام در حجه الوداع سال دهم هجرت زمان برگشتن از مکه تمامی اصحاب را در بیابانی که آنجا را غدیر خم می گفتند جمع نمود ، حتی کسانی که از آن محل عبور کرده و رفته بودند را به امر پیامبر برگرداندند و عقب ماندگان هم رسیدند که به سند شیعه و اکثر علما و مورخین بزرگ اهل تسنن هفتاد هزار نفر و به سند بعضی از علمای شما از قبیل امام ثعلبی در تفسیر ثعلبی ، جلد۴،صفحه۹۲ و سبط ابن جوزی در تذکره خواص الامه فی معرقه الائمه،صفحه۳۶ و دیگران یکصد و بیست هزار نفر حاضر در غدیر خم بودند.

رسول اکرم تشریف بردند بالای منبری که برای آن حضرت مرتب نمودند خطبه بسیار طولانی قرائت فرمودند که غالب آن خطبه در مدایح و فضائل مولانا امیرالمومنین علی(ع) بود و غالب آیاتی که درباره ی علی نازل شده قرائت و تجدید نمودند و جامعه امت را به خوبی متوجه مقام مقدس ولایت امیرالمومنین(ع) نموده آنگاه فرمودند:معاشر الناس الست اولی بکم من انفسکم قالوا بلی قال من کنت مولاه فهذا علی مولاه؛ ای جماعت مردم! آیا من اولی به تصرف از شما در نفس های شما نیستم؟ عرض کردند: چرا فرمود: هرکس را من مولای او هستم پس این علی مولای اوست.

آنگاه دست ها را به دعا برداشت و دعاکرد:اللهم وال من والاه و عاد من عاداه و انصر من نصره واخذل من خذله؛ خداوندا دوست بدار کسی که علی را دوست بدارد و دشمن بدار کسی که علی را دشمن بدارد یاری کن کسی مه علی را یاری می کند و واگذار کسی که علی را واگذارد. سپس امر فرمود: خیمه ای بر پا کردند و امیرالمومنین را امر فرمود در خیمه بنشیند و به تمام امت که حاضر بودند امر فرمود بروید بروید و با علی بیعت کنید؛ زیرا که من از جانب پروردگارم مامورم که از شما بیعت برای علی بگیرم.اول من بایع ذلک الیوم علیا کان عمر بن خطاب ثم ابابکر ثم عثمان ثم طلحه ثم زبیر و کانوا یبایعون ثلاثه ایام متواتره؛ اول کسی که آن روز با علی بیعت کرد عمر بن خطاب و پس از آن ابی بکر و عثمان و طلحه و زبیر بودند و این پنج نفر هر سه روز که پیغمبر در آن بیابان توقف فرمود متوالیا بیعت نمودند.

اعترافات خلفا

در این قسمت به طور اختصار احادیثی از کتب اهل تسنن در مورد مولا امیرالمومنین علی(ع) را مورد بررسی قرار خواهیم داد به طوری که ابتدا به عربی نوشته سپس ترجمه فارسی را بعد از اتمام حدیث عربی می نویسیم لازم بذکر است شرح احادیث دیگر در مورد مقام و منزلت امیرالمومنین(ع) از زبا ن خلفا را به طور مفصل تری بیان خواهیم کرد.

اعتراف خلیفه ی اول ابی بکر

العلامه المحدث الشهیر بابن حسنویه الحنفی الموصلی فی کتابه در بحر المناقب(ص۷۶،مخطوط)قال:

و بالاسناد یرفعه الی انس بن مالک ، قال: دخل فی زمن خلافه ابی بکر، فقال له الیهودی: انت خلیفه رسول الله؟ قال:نعم . اما تنظرنی فی مقامه و محرابه؟ قال له: انت منت کما تقول یا ابابکر فأسئلک عن اشیاء. قال: اسأل عما بذالک و ما ترید. فقال الیهودی : اخبرنی عما لیس الله و عما لیس عند الله و عما لا یعلمه الله. قال ابوبکر عند ذلک: هذه مسائل الزادقه یا یهودی. قال:فعندها هم المسلمون بقتل الیهودی و کان ممن حضر ذلک ابن عباس-رضی الله عنه- فزعق بالناس و قال: یا ابابکر! ما انصفتم الرجل. قال: سمعت ما تکلم به قال ابن عباس: فإن کان یرد جوابه و الا اخرجوه حیث شاه من الارض. قال:فأخرجوه و هو یقول: لعن الله قوما جلسوا فی غیر مراتبهم یریدون قتل النفس التی حرم الله بغیر علم. قال: فخرج و هو یتکلم و یقول: ایها الناس ذهب الاسلام حتی لا یجیبوا عن مسأله، أین رسول الله؟ و أین خلیفه الله؟ فتبعه ابن عباس و قال له: و یلک اذهب الی عیبه علم النبوه، الی منزل علی بن ابیطالب (رضی الله عنه) قال:فعند ذلک خرج ابوبکر و المسلمون فی طلبه فلحقوه فی بعض الطریق فأخذوه و جاءوا به الی امیرالمومنین فاستأذنوا علیه ثم دخلوا إلیه و قد ازدحم الناس قوم یضحکون و قوم یبکون. قال: فقال ابوبکر: یا اباالحسن! إن هذا الیهودی سألنی عن مسائل الزنادقه . فقال الامام ما تقول یا یهودی؟ قال الیهودی: أسألک و تفعلبی ما أراد هولاء أن یفعلوا.بی؟ قال: و أی شیء أرادوا أن یفعلوا بک؟ قال: ارادوا أن یذهبوا بدمی. قال رضی الله عنه : دع هذا و سل عما شئت. فقال: سوالی لا یعلمه الا نبی او وصی نبی. قال:إسأل عما ترید. قال الیهودی: أنبئنی عما لیس الله و عما لیس عند الله و عما لا یعلمه الله. قال له علی(ع) علی شرط یا اخا الیهود. قال: و ما هو الشرط؟ قال: تقول معی قولا عدلا مخلصا:{لا اله الا الله محمد رسول الله} قال: نعم یا مولای. قال: یا اخا الیهود! أما قولک ما لیس عندالله ، فلیس عندالله ظلم. فقال:صدقت یا مولای. و اما قولک ما لیس الله، فلیس له صاحبه و لا ولد و لا شریک. قال : صدقت یا مولای. و اما قولک ما لیس یعلمه الله ما یعلم الله أن له صاحبه و لا ولد و لا شریکا و لا وزیرا و هو قادر علی ما یشاء و یرید فعند ذلک. قال: مدیدک فأنا أشهد أن لا اله الا الله و أن محمدا رسول عبده و رسوله و أنک خلیفه حقا و وصیه و وارث علمه فجزاک الله عن الاسلام خیرا. قال: فضج الناس عند ذلک. فقال ابوبکر: یا کسف الکربات ،أنت یا علی، فارج الهم.قال: فعند ذلک خرج ابوبکر و رقا المنبر و قال: أقیلونی فلست بخیرکم و علی فیکم؟ قال: فخرج علیه عمر و قال: یا ابوبکر! ما هذا الکلام؟ قال: فقد ارتضیناک لأنفسنا ثم أنزله عن المنبر فأخبر امیرالمومنین بذلک. احقاق الحق، جلد۸، صفحات۲۴۱-۲۴۰-۲۳۹

ترجمه:

انس بن مالک گفت: فردی یهودی زمان خلافت ابوبکر وارد مدینه شد و سراغ خلیفه رسول خدا را گرفت. او را به نزد ابو بکر آوردند. یهودی گفت: تو خلیفه رسول خدایی؟ ابوبکر گفت: بلی ؛ آیا نمی بینی که در مقام محراب او هستم؟ یهودی گفت: اگر چنین است به سوالات من پاسخ بده. ابوبکر گفت:از آنچه برای تو ظاهر شده سوال کن. گفت: مرا از چیزی که برای خدا نیست و از چیزی که نزد خدا نیست و از چیزی که خدا نمی داند خبر ده. ابوبکر گفت: این سوالهایی است که زنادقه می کنند. در این هنگام عده ای از مسلمانان تصمیم به قتل یهودی گرفتند و از آن کسانی که در آن جا حضور داشتند ابن عباس بود که به آن گروه نهیب زد و گفت: ای ابابکر! نسبت به این مرد با انصاف باشید. ابوبکر گفت: شنیدی که چه گفت؟

ابن عباس گفت: اگر قادری پاسخ او را بده و الا رهایش کن هر جا که بخواهد برود. ابوبکر دستور داد مرد یهودذی را خارج کردند، در حالی که می گفت: ای مردم ! اسلام رفت، تا آن جا که قادر به پاسخ گویی یک مسأله نیستید رسول خدا کجاست؟ خلیفه ی رسول خدا کجاست؟ ابن عباس به دنبالش رفت و به او گفت: وای بر تو، به منزل امیرالمومنین که محل نزول علم نبوت است برو. در این هنگام ، ابوبکر و مسلمانان در طلب آن یهودی خارج شدند و او را در میانه راه یافتند و به محضر امیرالمومنین آوردند و اجازه گرفته و بر آن حضرت وارد شدند. گروهی از مردم هم زدحام کرده بودند که برخی می خندیدند و برخی هم می گریستند. ابوبکر گفت: ای اباالحسن! این یهودی پیرامون مسائل زنادقه و بی دینها از من سوال کرد امام فرمود: ای یهودی! چه می گویی؟ یهودی گفت: آیا سوال کنم از شما آنچه را که این قوم نسبت به من اراده داشتند؟ فرمود: نسبت به تو چه اراده داشتند؟ گفت: خواستند خون مرا بریزند. حضرت فرمود: این را واگذار و از آنچه می خواهی سوال کن پس گفت: سوال مرا به جز پیامبر و وصی پیامبر نمی داند. حضرت فرمود: از آنچه می خواهی سوال کن یهودی گفت: آیا به من خبر می دهی از آنچه برای خدا نیست؟ و نزد خدا نیست؟ و از آنچه خدا نمی داند؟ امیرالمومنین به او فرمود: ای برادر یهودی! با شرط پاسخ تو را می دهم عرض کرد: آن شرط چیست؟ فرمود: با من گفتاری عادلانه بگویی آن هم با اخلاص که : لا اله الا الله محمد رسول الله. حضرت در پاسخ فرمود : اما آنچه نزد خدا نیست، ظلم است. یهودی گفت: راست گفتی مولای من. اما آنچه گفتی برای خدا نیست، همسر و فرزند و شریک است، یهودی گفت راست گفتی مولا من. اما آنچه گفتی خدا نمی داند؛ خدا برای خودش همسر و فرزند و شریک و وزیری نمی داند. او خود قادر است بر هر چیزی کهمی خواهد و اراده می کند. در این وقت یهودی گفت: دست مبارکت را بده پس گفت: اشهد ان لا اله الا الله و ان محمد عبده و رسوله و این تو خلیفه بر حق او هستی و وصی و وارث علم آن رسولی، خداوند به تو جزای خیر از اسلام بدهد.

انس بن مال گفت: مردم فریاد شادی کشیدند. ابوبکر گفت: ای علی، تو بر طرف کننده اندوه ها و زداینده ی غم و اندوه هستی.

ابوبکر از نزد حضرت خارج شد و بالای منبر رفت و گفت: مرا واگذارید ، من بهترین شما نیستم و حال آنکه علیدر میان شماست.

اعتراف خلیفه ی دوم عمر بن خطاب

عن سعید بن مسیب ، قال : قال عمر بن خطاب :(أعوذ بالله من معضله لیس لها أبو حسن علی بن ابیطالب) و قال أیضا:( أعوذ بالله أن اعیش من قوم لست فیهم یا ابا الحسن) فضائل الخمسه من الصحاح السته ، جلد ۲ ، صفحات۲۷۶ و ۲۹۰

سعید بن مسیب گفت: عمر بن خطاب گفت:( از هر مشکلی که در آن دسترسی به اباالحسن علی بن ابیطالب نداشته باشم به خدا پناه می برم.) و نیز گفت:(به خدا پناه می برم از این که در میان قومی زندگی کنم و تو ای ابوالحسن در آن قوم نباشی.)

اعتراف خلیفه ی سوم عثمان بن عفان

(موطا الامام مالک بن انس فی کتاب الحدود ،۱۷۶) قال:إن عثمان بن عفان أتی بامرأه قد ولدت فی سته أشهر فأمر بها أن ترجم. فقال له علی بن ابیطالب (ع) لیس ذلک علیها ؛ إن الله تبارک و تعالی یقول فی کتابه:(و حمله و فصاله ثلاثون شهرا.) و قال:(والوالدات یرضعن اولاد هن حولین کاملین لمن اراد أن یتم الرضاعه فالحمل یکون سته أشهر فلا رجم علیها) فبعث عثمان فی أثرها فوجدها قر رجمت.

(أقول :)و رواه البیهقی ایضا فی سننه(جلد۷، صفحه۴۴۲) عن مالک ؛ فضائل الخمسه ، من الصحاح السته(جلد۲،صفحه ۳۰۱)

زنی را نزد عثمان بن عفان آوردند که شش ماه پس از ازدواج دارای فرزند شد. عثمان امر به رجم و سنگساری او کرد. علی بن ابیطالب به او فرمود: چنین حکمی در مورد او صحیح نیست ، زیرا خدای متعال در کتابش(قرآن) می فرماید: مدت حمل و جدایی فرزند در مجموع ۳۰ ماه است و فرمود: مادران، بچه ها را دو سال کامل شیر می دهند و این مدت برای کسی است که بخواهد شیر کامل به بچه بدهد. پس، مدت حمل می تواند شش ماه نیز باشد. پس رجم و سنگساری بر او نیست. عثمان شخصی را فرستاد تا مانع سنگساری آن زن شود، اما آن پیک وقتی رسید که آن زن رجم شده بود.

ابن عباس یقول: رجع عثمان الی علی فسأله المصیر الیه، فصار الیه فجعل یحد النظر إلیه ، فقال له علی (ع) یا عثمان، مالک تحد النظر الی؟ قال: سمعت رسول الله یقول النظر الی علی عباده. ترجمه الامام علی بن ابیطالب،جلد۲،صفحه ۳۹۳ 

حدیث طیر

در کتاب البدایه و النهایه جلد۷صفحه۳۵۳ می نویسد:

زکریا بن یحییمرا خبرداد و گفت: حسن بن حماد از مسهر بن عبدالله از عیسی بن عمرو از سدی از انس بم مالک نقل کرده است که گفت: نزد پیامبر(ص) پرنده بریانی بود! حضرت فرمود:اللهم ائتنی باحب خلقک الیک یأکل معی من هذا الطیر ، بار خدایا محبوب ترین خلق خود نزد خودت را پیش من بفرست تا از این پرنده با من تناول نماید! پس ابوبکر نزد پیامبر آمد و پیامبر او را رد کرد. سپس امیر المومنین حیدر کرار حضرت علی بن ابیطالب(ع) آمد و پیامبر به او اذن داد تا از این پرنده با هم تناول کنند.

پاسخ به شبهات :

شهادت حضرت زهرا(س) افسانه نیست

در پی مطالبی که در وبلاگ های برادران اهل تسنن و با مطالعه مقاله آقای مولوی یکی از علمای اهل تسنن سیستان و بلوچستان به نام افسانه شهادت حضرت زهرا ما نیز بر آن شدیم با پاسخ به این مطالب در این زمینه به شبهات برادران اهل تسنن پاسخ دهیم:

در کتاب های:

المصنف ابن ابی شیبه جلد۷ صفحه ۴۳۲ روایت شماره ۳۷۰۴۵ چاپ بیروت

۲- الامامه و السیاسه ابن قتیبه جلد۱ صفحه۱۲ چاپ مصر

۳- انساب الاشراف جلد۱ صفحه ۵۸۶ چاپ مصر

۴- تاریخ الامم و الملوک طبری جلد۲ صفحه۴۴۳ چاپ بیروت

۵-اثبات الوصیه مسعودی صفحه ۱۴۲ چاپ بیروت

۶- عقد الفرید ابن عبد ربه جلد۳ صفحه۶۴ چاپ مصر

۷-الامامه و الخلافه مقاتل بن عطیه حنفی صفحه۱۶۰ چاپ بیروت

۸- الملل و النحل شهرستانی جلد۱ صفحه ۵۷ چاپ بیروت

۹-شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید جلد۲ صفحه۵۶ و ۵۷ چاپ بیروت

۱۰- المختصر فی اخبار البشر اسماعیل عمادالدین جلد۲ صفحه۱۵۶ چاپ مصر

۱۱- اعلام النساء عمر رضا کحاله چاپ بیروت در قسمت حرف (فاء) ذیل نام فاطمه بنت محمد(ص)

۱۲- الامام علی بن ابیطالب عبدالفتاح عبد المقصود از علمای معاصر اهل تسنن جلد۱ صفحه۱۹۰ چاپ بیروت

۱۳- محمد حافظ ابراهیم از شعرای معاصر و مشهور اهل تسنن در دیوان خود جلد۱ صفحه۸۲ چاپ بیروت در قصیده عمریه

۱۴- کنز العمال متقی هندی جلد۵ صفحه۶۵۱

۱۵- نهایه الارب فی فنون الادب جلد۱۹ صفحه۴۰

۱۶- الوافی بالوفایات صفدی جلد۱۷ صفحه۳۱۱

۱۷- استیعاب ابن عبدالبر جلد۳ صفحه۹۷۵

۱۸- تاریخ یعقوبی نوشته یعقوبی جلد۲ صفحه۱۲۳

همگی به این ماجرا عتراف دارند و تمامی این ها با صراحت بیان کرده اند که ابوبکر به عمر بن خطاب دستور داد تا علی و کسانی را که با او هستند را از خانه خارج کنید ابوبکر به عمر دستور داد که اگر از بیرون آمدن از خانه خودداری کردند با آنها جنگ کن در این هنگام عمر با قطعه ای آتش به سوی خانه فاطمه روانه شد تا آن جا را به آتش بکشاند پس فاطمه گفت: کجا ای پسر خطاب آیا آمده ای خانه ما را به آتش بکشی؟

عمر گفت: آری مگر آن که داخل شوید در بیعت ابوبکر همان طور که امت داخل شده اند.

مطلب بالا از کتاب شماره۱۰ استخراج شده بود که برای مثال مطرح شد حال این جا ما از برادران اهل تسنن سوال داریم که آیا کتاب های علمای بزرگتان دروغ است؟

آیا اگر این طور نیست قبر حضرت فاطمه دختر رسول خدا چرا تاکنون پنهان مانده است؟

آیا خلیفه این سخن پیامبر را فراموش کرده است که ایشان فرمود:فاطمه بضعه منی یغضبنی من أغضبها و یسرنی من سرها و ان الله یغضب لغضبها و یرضی لرضاها،فاطمه پاره تن من است هر  کس او را ناراحت و غضبناک کند مرا ناراحت و غضبناک کرده و هرکس او را خوشحال کند مرا خوش حال کرده است به درستی که خداوند به خاطر ناراحتی و غضب او غضبناک می شود و به خاطر خوش حالی او خوشحال می شود.( مسند احمد حنبل جلد۴ صفحه۲۲۳، صحیح بخاری جلد۵ صفحه۹۲، سنن ابی داوود جلد۲ صفحه ۲۲۶، سنن ترمذی جلد۵ صفحه ۵۴، السنن الکبری جلد۷ صفحه ۳۰۷ شرح السنه جلد۷ صفحه۲۳۲، مقتل خوارزمی جلد۱ صفحه۵۳، فرائد السمطین جلد۲ صفحه۴۵ و...)؟

اگر این طور نیست پس چرا خلیفه کاری کرد که طبق روایاتی از علمای اهل تسنن مانند الامامه و السیاسه جلد۱ صفحه ۱۴، کفایه الطالب باب۹۹ ، کنز العمال جلد۶ صفحه۲۱۹، بلاغات النساء صفحه۲۳، مسترک حاکم جلد۳ صفحه۱۵۳، میزان الاعتدال جلد۲ صفحه۱۷۲ ، مسند احمد حنبل جلد۱ صفحه۶۰، سیره حلبیه جلد۳ صفحه ۳۹۰و... حضرت فاطمه فرمودند:خداوند و ملائکه او را گواه و شاهد می گیرم که شما دو نفر مرا به غضب آوردید و رضایت مرا فراهم ننمودید و اگر پیامبر خدا را ملاقات کنم از شما شکایت خواهم کرد؟

تمامی مسائلی که در بالا ذکر شد به منظور روشنگری در این زمینه بود و مطالب بالا موجب تفرقه نمی شود و ما به عقائد اهل تسنن احترام می گذاریم چرا که آنها خدا را می پرستند و ما نیز خدا را می پرستیم ، پیامبر آنها حضزت محمد مصطفی (ص) است و پیامبر ما نیز ایشان است، کتاب آن ها قرآن است و کتاب ما نیز قرآن است، قبله آنها کعبه است قبله مانیز کعبه است و... اما طبق گفته پیامبر و علما و فضلا دینی که بدون تحقیق باشد و ارثی از پدر یا مادر باشد دین نیست از این رو ما این مطالب را یرای محققان شیعه و سنی درج می کنیم تا حقیقت مشخص شود. 

 اطلاق نام روافض به شیعیان جنایت است؟

روافض جمع رافض از ماده رفض به معنای ترک کردن و رد کردن است. در مباحث کلامی رافضیه به شیعه اطلاق شده است آن هم از سوی دشمنان و وهابیون به علت اینکه قصد تحقیر شیعه را داشته اند.

رافضه در عصر ائمه به کسانی که با حکومت وقت مخالف بودند گفته می شد ولی درباره شیعه دلیل خاص داشت «اطلاق اصطلاح رافضه در مورد شیعیان اولا به صورت عام به کار رفته و همه گروههای شیعی را در بر می گیرد ثانیا اطلاق این اصطلاح از سوی حکومتهای جابر و مستبد وقت انجام می گرفته تا دستشان در آزار و شکنجه شیعه باز باشد.

غرض از اطلاق لفظ رافضی چیست؟

غرض از این کار آن است که بگویند شیعیان از دین اسلام خارج شده اند و افکار و عقاید انحرافی دارند.

این لفظ از نظر شیعه!

این لفظ از دید شیعه لفظی است کاملا مثبت و از افتخارات شیعه به شمار می رود که چیزی جز قرآن و عترت و خلافتی را جز خلافت ائمه معصوم پس از پیامبر مشروع ندانند.

امام شافعی می گوید:

قالوا:ترفضت قلت کلا                                                                  ما الرفض دینی و لا اعتقادی

لکن تولیت دون شک                                                                   خیر امام و خیر هادی

ان کان حب الوصی رفضا                                                             فاننی ارفض العبادی

ترجمه:«گفتند: تو رافضی شده ای گفتم نه رفض دین و اعتقادم نیست لیکن من بی شک بهترین امام و هادی را به دوستی برگزیده ام اگر محبت وصی رفض باشد پس من رافضی ترین بندگانم.»

یک روایت در مورد این لفظ

ابوبصیر می گوید: به امام باقر گفتم:فدایت شوم نامی بر ما نهاده اند که به سبب آن حاکمان خون و مال ما و شکنجه ما را حلال می شمرند امام پرسید:«چه نامی؟» گفتم:«رافضه» حضرت فرمود:« هفتاد مرد از لشکر فرعون فرعون را رفض و ترک کردند و نزد حضرت موسی(ع) آمدند در قوم موسی کسی همانند آنان کوشاتر و علاقه مندتر به حضرت هارون نبود قوم موسی آن گروه را رافضه نامیدند خداوند به موسی وحی کرد:«این نام را بر آنان ثابت بگردان که من آن را بر ایشان داده ام» این نامی است که خداوند به شما عطا فرموده است.»

پس این نام بسیار نام مبارکی است و روایات بسیاری در مورد نیکویی این نام وارد شده است و ما این نام را اینگونه تعبیر می کنیم که این نام یعنی ترک کردن باطل و پیوستن به حق.

منبع: وبلاگ مرکزی

نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389 توسط دره نور |
 

 

اگرچه فریقین در پاره‌ای از مباحث پیرامون آیات تبلیغ و اکمال، اشتراک نظر دارند ولی در پاره‌ای از مباحث دارای اختلاف‌نظر هستند. نقطه محوری اختلاف و تمایز دو دیدگاه در علت نزول، زمان نزول و مصداق آیه است.

مقاله حاضر می‌کوشد تا از لابه‌لای دیدگاههای فریقین موضوع فوق را کالبدشکافی نماید.

واژه‌های کلیدی: آیه تبلیغ، آیه اکمال، مفسران شیعه، مفسران اهل‌سنّت.

نقاط مشترک فریقین در آیات تبلیغ اکمال

1. مفسران مانند طبرسی، قرطبی و ابن‌کثیر متفق‌اند که سوره مائده آخرین سوره‌ای است که در مدینه بر پیامبر نازل شده است.

2. ادعای اجماع شده که آیات مورد بحث آخرین آیاتی است که بر پیامبر نازل شده است.

3. همه مفسران می‌گویند: باید شرط و جزا را طوری معنا کنیم که در کلام حکیم لغو پدید نیاید. (اگر آنچه را بر تو نازل شده تبلیغ نکنی آن را تبلیغ نکرده‌ای)

4. روایات اهل‌بیت(ع)، بدون استثنا ابلاغ مهم را ولایت علی(ع) معرفی می‌کنند و روایات اهل‌سنت هم به نقل از صحابه مانند ابن‌مسعود، ابن‌عباس، ابوسعید و... این مسئله را تأیید می‌کنند؛ جز یک روایت که به ابن‌عباس نسبت داده شده که مراد اظهار برائت از بت است.

5. در مورد نزول آیه اکمال، روایات اهل‌بیت(ع) آن را روز ولایت علی(ع) می‌دانند و روایات اهل‌سنت هم این امر را تأیید می‌کنند.

6. « والله یعصمک من الناس» بیم و نگرانی پیامبر(ص) را می‌رساند که خداوند وعده حفظ را به او داده است. همه روایات تأیید می‌کنند که خطر تکذیب و... در میان بوده است.

7. همه روز اکمال را اکمال و اتمام دین اسلام می‌دانند و شیعه و سنی مصداق آن را ابلاغ ولایت علی(ع) ذکر می‌کنند، گرچه اختلاف هم هست.

8. مفسران می‌گویند که آیه تبلیغ به مابعد خود ربطی ندارد. تنها مخالف مقاتل‌بن‌سلیمان است که بعضی این سخن را از او گرفته‌اند. آیه اکمال نیز چنین است.

9. یوم اکمال باعث شد که کفار مأیوس شوند و دین کامل گردید. روایات اهل‌بیت(ع) و دسته‌‌ای از روایات اهل‌سنت بیان می‌کنند که پیامبر(ص) آن روز فرمود: «الله اکبر علی اکمال الدین واتمام النعمة ورضی الرب برسالتی وبولایة علی‌بن‌ابی‌طالب بعدی.»

سیاق آیه تبلیغ

برخی مانند مقاتل‌بن‌سلیمان، فخر رازی و رشید رضا سیاق این آیه را با ماقبل و بعد یکی می‌دانند، در حالی‌که چنین نیست، چون موضوع آیه مورد بحث با موضوع آیات قبل و بعد فرق دارد. آیات قبل و بعد درباره یهود است، در حالی‌که آیه مورد بحث ابلاغ امر مهم و ترس و نگرانی حفظ را بیان می‌کند. زمانی که این آیه نازل شده، یهود نه آن حدت و شدت را داشتند و نه باعث ترس و نگرانی بودند. این آیه در آخر عمر حضرت نازل شد، که آن موقع آنها قدرتی نداشتند. لذا سیاق این آیه با قبل و بعد آن تفاوت دارد.

سیاق آیه اکمال

آیه اکمال در وسط آیه‌ای قرار دارد که احکام گوشت را بیان می‌کند. مفسران می‌گویند این آیه جمله معترضه است و به قبل و بعد هیچ ربطی ندارد و اگر این آیه را برداریم، کلام تامی است و افاده مقصود می‌کند و متوقف بر آن نیست. پس این آیه به قبل و بعد خود هیچ ربطی ندارد.

دیدگاههایی درباره شأن نزول آیه تبلیغ

دیدگاههای متعددی درباره مصداق آیه تبلیغ در منابع تفسیری و حدیثی یافت می‌شود که عبارت است از:

1. منظور از ابلاغ، پیام دادن به اهل کتاب است. این قول به مجاهد، ابن‌عباس و قتاده نسبت داده شده است.

2. از سعیدبن‌جبیر و عایشه نیز چنین نقل شده است: چون صحابه از پیامبر(ص) حراست می‌کردند، خداوند فرمود: تو ابلاغ کن، ما از تو حراست می‌کنیم. پس پیامبر(ص) از صحابه عدم حراست را خواست.

3. شخصی از قبیله بنی‌انمار می‌خواست پیامبر(ص) را به شهادت برساند، خداوند از پیامبر(ص) حفاظت نمود. این قول از محمدبن‌کعب قرظی نقل شده است.

4. پیامبر(ص) در اوایل بعثت از ابلاغ وحی به قریش می‌ترسید و خداوند این آیه را نازل فرمود. این سخن از ابن‌جریج و عایشه نقل شده است.

5. آیه در مورد رجم و قصاص نازل شده است.

6. آیه در عیب و استهزای یهود نازل شده است.

7. در مورد آیه تخییر نازل شد، چون پیامبر ترسید مبادا همسرانش دنیا را اختیار کنند و از ابلاغ اعراض نمود.

8. آیه در مورد زینب‌بنت‌جحش و زید (قضیه طلاق و ازدواج با زینب) نازل شد.

9. این آیه در مورد جهاد یا معایب خدایان دروغگو یا حقوق مسلمین نازل شد.

10. آیه در مورد غدیر و ولایت حضرت علی(ع) نازل گردید.

11. این آیه در منی و در ایام حج نازل شد.

12. آیه در مورد عباس عموی پیامبر(ص) نازل شد، چون از پیامبر دفاع نمود.

دیدگاههایی درباره آیه اکمال

1. آیه روز عرفه در حجة الوداع نازل شده و بعد از آن هیچ آیه‌ای درباره فرائض و حلال و حرام نازل نشد. این سخن از ابن‌عباس و سدی و ابن جریم نقل شده است.

2. مراد عدم خلط و اختلاط کفار با مسلمانان در روز حج است. این قول از قتاده و سعیدبن‌جببر مروی است.

3. آیه در عرفات و روز عرفه نازل شده است. این سخن از عمر نقل شده و به ابن‌عباس، کعب و عیسی‌بن‌حارثه هم نسبت داده شده است.

4. آیه در مسیر حجة الوداع نازل شده است. این سخن از ربیع‌بن‌انس نقل شده است.

5. مراد از آن فتح مکه است.

6. ابن‌عباس می‌گوید: مراد روزی است که مردم از آن خبر ندارند.

7. مراد روز نزول سوره برائت است که بعد از آن مشرکان نمی‌توانستند به خانه خدا بیایند.

8. مراد روز غدیر یعنی هجدهم ذی‌الحجه سال دهم هجری است که در آن پیامبر(ص) پیام ولایت علی(ع) را ابلاغ فرمود. این قول از ابن‌ابی‌قاسم، ابن‌عساکر و ابن‌‌مردویه و ابوسعید خدری و ابوهریره و دیگران نقل شده است.

شأن نزول آیات تبلیغ و اکمال

بر اساس روایات صحیح، متواتر و معتمد، این آیات در آخر عمر مبارک حضرت6 در روز هجده ذی‌الحجه سال دهم هجری در محلی به نام غدیر خم نازل گردید. روایات واقعه را چنین بیان می‌کند:

رسول خدا‌6 در دهمین سال هجرت به همراه مسلمانان قصد زیارت خانه خدا فرمود. گروهی عظیم پیامبر را در این حج همراهی کردند ‌و این تنها حجی بعد از هجرت بود که قبل و بعد از آن این عمل توسط حضرت وقوع نیافته بود. لذا این حج را حجة الوادع، حجة الاسلام، حجة البلاغ، حجة الکمال و حجة الاتمام هم می‌گویند.

پیامبر گرامی6 با دو جامه ساده روز دوشنبه 24 یا 25 ذی‌القعده به قصد حج، پیاده به اتفاق همه اهل‌بیت خود، مهاجرین و انصار از مدینه خارج شد و بعد از سفر چند روزه، روز سه‌شنبه داخل مکه شد. پس از انجام مناسک حج، پیامبر(ص) آهنگ بازگشت به مدینه فرمود. چون به غدیر خم رسیدند، جبرئیل فرود آمد و وحی آورد: ای فرستاده خداوند، برسان و به امت ابلاغ فرما آنچه را که از طرف پروردگار بر تو فرو فرستاده شده است. غدیر خم جایی است که راههای متعدد از آنجا جدا می‌شود. روز هجده ذی‌الحجه پیامبر(ص) و همراهانش که بیشتر از 24 هزار نفر بودند، وارد این منزل شدند.

امین وحی الهی آیه مذکور را آورد و از طرف خداوند آن حضرت را امر کرد که علی(ع) را به ولایت و امامت معرفی و منصوب فرماید و آنچه را درباره پیروی از او و طاعت امر او از جانب خدا بر خلق واجب آمده به آنها ابلاغ فرماید.

وقتی به آن منزل رسیدند، وقت ظهر حرارت هوا شدت یافت، به طوری که مردم قسمتی از ردای خود را بر سر و قسمتی را زیر پا افکندند و برای آسایش پیامبر(ص) چادری تهیه شد. بعد از آنکه نماز ظهر با جماعت ادا شد، پیامبر(ص) بر محل مرتفعی که از جهاز شتران ترتیب داده بودند، قرار گرفت و همه را متوجه خود ساخت و بعد از حمد و ستایش پروردگار فرمود: عمر من سپری شده و نزدیک است دعوت خداوند را اجابت کنم. من و شما بر حسب آنچه به عهده داریم مسئول هستیم. پس نظر شما چیست؟ مردم گفتند: ما گواهی می‌دهیم که تو ابلاغ فرمودی و از پند ما و کوشش در وظیفه دریغ ننمودی . خدای تو به تو پاداش نیکو عطا فرماید.

پس از اقرار گرفتن در مورد دوزخ و بهشت و مرگ و قیامت فرمود‌: من در میان شما دو چیز گرانبها و ارجمند می‌گذارم. پس مواظب باشید که در مورد آنان چگونه رفتار می‌کنید. پرسیدند: آن دو چیز گرانبها و ارجمند چیست؟ فرمود: کتاب خدا و عترت و اهل‌بیت من(ع) و این هر دو هرگز از هم جدا نخواهند شد تا در کنار حوض بر من وارد شوند‌. سپس فرمود: کیست که بر اهل ایمان از خود آنها سزاوارتر است‌؟ همه گفتند: خدا و رسولش. پس دست علی(ع) را گرفت و بلند نمود و فرمود‌: ...هر کس من مولای اویم علی(ع) مولای او خواهد بود‌. و این سخن را سه بار تکرار فرمود و دعا کرد: بار خدایا! دوست بدار آنکه را که او را دوست بدارد و دشمن دار آنکه او را دشمن دارد... ‌. در این موقع آیه اکمال نازل شد: « الیوم اکملت لکم دینکم...». پس پیامبر(ص) فرمود: الله اکبر بر اکمال دین، اتمام نعمت و خشنودی خدا به رسالت من و ولایت علی(ع) بعد از من‌.

در این هنگام همه گروه گروه آمدند و به حضرت علی‌(ع) تبریک و تهنیت گفتند. پیش از دیگران ابوبکر و عمربن‌خطاب بودند که گفتند: «بخ بخ لک یابن‌ابی‌طالب اصبحت مولای و مولی کل مؤمن.» حسان‌بن‌ثابت نیز برخاست و به اذن پیامبر(ص) درباره ولایت شعر سرود. این روایت به تفصیل و اجمال در کتب مختلفی نقل شده است‌.

این حدیث از طرق مختلف آمده که سند یکی را بررسی می‌کنیم.

1. ابوسعیدخدری: همه به ثقه و جلیل‌القدر بودن او اعتقاد دارند و او از ثقات است.

2. ابوالحسن احمد الواحدی نیشابوری: به قول ابن‌خلکان او در زمان خودش استاد نحو و تفسیر بود و مردم بر حسن او اجماع دارند.

3. حاکم حسکانی: ذهبی درباره او گفته است: «شیخ متقن ذوعنایة تامة بعلم الحدیث.»

4. ابن‌مردویه اصفهانی: او حافظ، ثبت و علامه است و در علم رجال شأن و منزلت خاصی دارد.

5. ثعلبی: او هم که این حدیث را در تفسیرش آورده، ثقه و صحیح النقل خوانده شده است.

جمع‌بندی و نتیجه‌گیری

از این روایات به دست می‌آید، شأن نزول و مصداق آیات مورد بحث خلافت و ولایت امیرالمؤمنین(ع) بوده است.

1. آیه تبلیغ یک امر مهم را می‌رساند و آن طبق احادیث ولایت امیر(ع) است.

2. حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» از ولایت علی(ع) خبر می‌دهد و معانی دیگر با عقل و نقل و شأن نزول آیه سازگاری ندارد‌.

3. مقدمه فراهم ساختن و تا چند روز نرساندن این امر دلالت می کند که در ابلاغ این امر مهم خطر وجود داشته و آن امر جز ولایت چیز دیگر نمی‌تواند باشد.

4. مقدمه خطبه (الست اول بکم...) و دعا بعد از حدیث (اللهم وال...) هم ولایت را می‌رساند.

5. آیه اکمال می‌فهماند این امر خاص چیزی بوده که تمام فرائض متکی به آن است.

6. فرمایش پیامبر یعنی «الله اکبر علی اکمال الدین» هم ولایت مطلقه حضرت علی(ع) را می‌رساند.

علاوه بر روایات مذکور در منابع شیعی و اهل‌سنت روایات بسیاری وارد شده (علامه بحرانی از طرق عامه 89 و از خاصه 43 روایت نقل کرده است) که شأن نزول و مصداق این آیات را بیان می دارد و این روایات را می‌توان در کتب متعدد و مختلف اهل‌سنت و شیعه یافت.

علاوه بر این، روایاتی داریم که روایات تسلیم، روایات تهنیت و روایات تتویج نام دارد و در کتب حدیثی وارد شده و امارت و خلافت و ولایت حضرت علی(ع) را می‌رساند. در اینجا از هر کدام یک نمونه ذکر می گردد.

1. روایت تسلیم: «عن بریدة قال: امرنا رسول الله(ص) ان نسلم علی علیٍ بیننا بامیرالمومنین وکذا فسروا کل ما فی القرآن « یا ایها الذین امنوا» ان علیا امیرها.»

2. روایت تهنیت: «...طقی علیا عمربن‌الخطاب بعد ذلک فقال: هنیا لک یابن‌ابی‌طالب اصبحت وامسیت مولای ومولی کل مؤمن ومؤمنة.»

3. روایت تتویج: «ان رسول الله(ص) دعا علیا یوم غدیر خم، فعممه وارخی عذبة (طرف الشیء) العمامة من خلفه.»

همه این روایات شاهد بر این است که رسول خدا(ص) برای جانشینی خود علی(ع) را به حکم خدا منصوب کرده بود و در هر جایی که زمینه‌ای فراهم می‌شد، حضرت علی(ع) را به عنوان امیرالمومنین معرفی می‌فرمود تا بعد از ایشان هیچ‌کس بهانه نیاورد که علی(ع) مولای مؤمنین است و مولا به معنای ناصر و دوست و... است. این روایات هم درصدد بیان آن است که صحابه به دستور حضرت رسول خدا(ص) بر حضرت علی(ع) به اسم امیرالمؤمنین سلام کنند و تهنیت و تبریک بگویند.

علاوه بر آن، عمامه‌گذاری و تاج‌گذاری که در تمام جهان مطرح است، بر مراسم جانشینی و خلافت و ولیعهدی دلالت می‌کند. اگر مولا را به معنای ناصر و محب بگیریم، پس این روایات چه می‌شود و این همه تدارکات و زحمات و... برای چه بود؟ آیا این جز ولایت و خلافت علی(ع) معنای دیگری دارد؟

دیدگاه مفسران شیعه پیرامون آیه تبلیغ

1. علی‌بن‌ابراهیم قمی(م329ق) در تفسیر خود در ذیل آیه تبلیغ مستقیماً خطبه غدیر را نقل نموده که از آن به دست می‌آید: این آیه در شأن حضرت علی(ع) در مورد جانشینی و ولایت آن حضرت نازل گردیده است.

2. ابی‌النضر محمدبن‌مسعود عیاش اسلمی سمرقندی(م310ق) در ذیل آیه تبلیغ، چند حدیث ذکر می‌کند که همه بیانگر آن است که این آیه درباره علی(ع) و ولایت آن حضرت نازل شده و آن مهم نصب حضرت علی(ع) به امامت و خلافت از طرف خدا بوده است.

3. فرات‌بن‌ابراهیم کوفی(م300ق) در تفسیر خود سه حدیث می‌آورد که بیانگر آن است که این آیه درباره غدیر و پیرامون انتصاب علی(ع) به ولایت از طرف خدا و رسول می‌باشد.

4. شیخ طوسی(ره)(م460ق) هم اول دو روایت از ابن‌کعب و عایشه درباره حراست پیامبر(ص) یا عدم کتمان وحی نقل می‌کند، سپس روایتی می‌آورد که ولایت امیرالمؤمنین(ع) را بیان می‌دارد.

5. علامه طبرسی(م548ق) اولاً آیه را معنا نموده است و سپس از جابر و ابن‌عباس روایت نقل می‌کند که این آیه در مورد حضرت و انتصاب او به امامت و ولایت نازل گردیده است.

6. شیخ عبدعلی‌بن‌جمعه الحروسی الحویزی(م1073ق) نیز در تفسیر خود چندین حدیث از زراره، فضیل‌بن‌یسار، بکیربن‌اعیان، محمدبن‌مسلم، برید‌بن‌معاویه و ابی‌الجارود آورده است که همه از ابی‌جعفر(ع) نقل می‌کنند که ایشان می‌فرماید: این آیه در غدیر خم پیرامون فریضه ولایت حضرت علی(ع) نازل شده است.

7. علامه سیدعبدالله شبر اولاً آیه را معنا می‌کند و سپس از اهل‌بیت(ع) و ابن‌عباس و جابر روایت نقل می‌کند که در آن خلافت حضرت علی(ع) بیان می‌شود و نیز اینکه رسول خدا(ص) از رساندن این امر مهم و ابلاغ خلافت از گروهی از صحابه می‌ترسیده است.

8. شیخ محمدرضا مشهدی نیز اولاً آیه را ترجمه می‌کند و سپس روایاتی از تفسیر قمی و تفسیر عیاشی و فرات کوفی در مورد ولایت حضرت علی(ع) بیان می‌نماید.

9. ابوالفتوح رازی(م556ق)

در تفسیر روض الجنان وروح الجنان حدیثی مفصل ذکر می‌نماید که در آخر آن تمام خطبه غدیر ذکر شده است. ایشان نقل می‌کند که در موقع برگشتن از حج و در غدیر خم بود که این آیه نازل گردید و پیامبر(ص) امر مهم یعنی ولایت و خلافت حضرت علی(ع) را ابلاغ فرمود و از همه در این مورد میثاق گرفت.

10. محمدجواد مغنیه می‌فرماید: امر مهمی بود که پیامبر(ص) آن را به مردم می‌رساند و تحمل آن برای پیامبر(ص) خیلی سخت بود. این امر تا حدی مهم است که امر رسالت متوقف بر ابلاغ آن است. وی سپس از فریقین شأن نزول آیه را نقل می‌کند و می‌فرماید: امامیه معتقد است این آیه در روز غدیر خم در شأن علی(ع) نازل شده که در آن امر مهم خلافت علی(ع) برای مردم اعلان شده است، اما اهل‌سنت در شأن نزول آن اختلاف دارند و بسیاری از آنها آیه را مربوط به ولایت علی(ع) می‌دانند.

11. ملافتح‌الله کاشانی(م988ق) نیز می‌گوید: ظاهر آیه موجب تبلیغ آن چیزی است که بر آن حضرت6 نازل شده و شاید مراد تبلیغ چیزی باشد که مصالح عباد متعلق به آن است. وی سپس از واحدی و ثعلبی و... روایت نقل می‌کند که مراد تبلیغ امر امامت و ولایت حضرت علی(ع) است.

12. علامه طباطبایی(ره)(م1402ق) می‌فرماید: در این آیه دو چیز به طور روشن بیان شده است: 1. دستور خدا به رسولش همراه با تهدید‌، 2. وعده خدا به رسولش برای حفظ از خطرات. سپس سیاق آیه را بیان نموده که مناسب‌ترین القاب در این مقام است. مطلب دیگر این است که از امر مهم نام نبرده تا عظمت آن را بفهماند و نیز برساند که پیامبر‌6 در ابلاغ آن از خود اختیاری ندارد. لذا دو برهان بر سلب اختیار آمده است‌: 1. عنوان رسالت، 2. عدم ذکر اصل مطلب. علاوه بر آن، « ان لم‌تفعل» شرطیه حقیقیه نیست، بلکه اعلام اهمیت آن حکم است‌. معنای عصمت هم در آیه نگهداری از شر مردم است و ربطی به عصمت انبیا ندارد‌. مراد از کفر در آیه معنای لغوی آن است و نه معنای اصطلاحی آن.

13. سیدهاشم بحرانی نیز در تأکید بر اینکه این آیه در مورد ولایت علی(ع) نازل گردیده، چندین حدیث ذکر نموده است.

14. استاد مکارم شیرازی چند نکته را بیان می‌کند: 1. لحن آیه از قبل و بعد آن جداست.

2. خطاب « یا ایها الرسول» وظیفه او را بیان می‌کند. 3. تأکید بر ابلاغ امر مهم در

« بلغ ما انزل...» وجود دارد. 4. در آیه در مورد عدم ابلاغ امر مهم تهدید وجود دارد.

5. وعده حفظ و نگهداری به پیامبر(ص) داده شده است. 6. در آیه منکران نیز تهدید شده‌اند.

وی سپس از فریقین احادیثی ذکر می‌کند که دلالت بر امر ولایت علی(ع) می‌کند و خلاصه حدیث غدیر را نیز بیان می‌فرماید.

بررسی و جمع‌بندی

از دیدگاههای مشهورترین و بزرگ‌ترین مفسران مکتب اهل‌بیت(ع) می‌توان نتیجه گرفت:

1. مفسران مکتب اهل‌بیت(ع) همه شأن نزول آیه تبلیغ را در غدیر خم در شأن علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) می‌دانند و مراد از امر مهم در نظر آنان ولایت علی(ع) است (طبق ادله و شواهد روایات مذکور).

2. همه بر این امر متفق‌اند که اتمام رسالت و انجام آن منحصر به امر مهمی است که پیامبر(ص) باید آن را ابلاغ کند، یعنی آن امر تکمله رسالت است.

3. همه مفسران شیعه معتقدند که ابلاغ این امر برای پیامبر(ص) خطر داشته است.

از قرائن حدیث و شواهد و ادله عقلی و نقلی نیز بر می‌آید که این امر مهم به معنای تصرف مطلق بوده است نه به معنای دوستی. مراد از کفر نیز کفر لغوی است نه اصطلاحی. همچنین ولایت یک امر الهی است که خود خداوند فرد مطلوب را منصوب می‌کند. لازمه این امر این است که امام و ولی منصوب از طرف خدا معصوم باشد، چون اطاعت از فرد غیرمعصوم درست نیست و چنین کسی نمی‌تواند مراد خدا باشد.

این آیه به طور مستقل و جدا نازل شده و به قبل و بعد خود هیچ ربطی ندارد.

دیدگاه مفسران اهل‌سنت در مورد آیه تبلیغ

بعضی از مفسرانی که شأن نزول آیه را در مورد علی(ع) نمی‌دانند:

1. محمدبن‌جریر طبری(م310ق) می‌گوید: این آیه امری از طرف خداوند است که به پیامبر خود6 یادآور شده که آن را به یهود و نصارا ابلاغ کند و اینها کسانی هستند که خداوند داستان آنها را در این سوره گفته است و در آن معایب و خبائث آنها را بیان نموده است. طبری سپس تأویلهای مختلف را بیان نموده است.

2. محمد قرطبی(م631ق) در این مورد چهار قول را ذکر می‌کند:

1. 2. اینکه معنای آیه این است که تبلیغ خودت را آشکار انجام بده (چون پیامبر(ص) در صدر اسلام از مشرکین می‌ترسید، خداوند این آیه را نازل فرمود).

2. 2. این آیه پیرامون زینب و زید نازل شده، یعنی «بلغ ما انزل الیک فی امر زینب‌بنت‌حجش الاسویة.» سپس می‌گوید قول صحیح در عموم است.

3. 2. عبدالرحمن‌بن‌محمد ثعالبی(م875ق) می‌گوید: در این آیه از جانب خداوند به پیامبرش دستور آمد که امر خدا را ابلاغ نماید و از هیچ‌کس نترسد، چون این امر ضمن بیان کفر و فساد حال آنان متضمن طعن هم بود، پس از طرف آنها امکان حسد و عداوت بود و چه بسا قبل از نزول این آیه حضرت از آنها ترس داشت. پس خداوند فرمود: آنچه را به تو نازل کردیم کاملاً ابلاغ کن. سپس می‌گوید: اصح این است که خداوند پیامبر(ص) را در هر کاری مصون فرماید و حفاظت کند.

4. ابن‌کثیر دمشقی(م774ق) می‌گوید: خدای تعالی بنده و رسول خودش محمد(ص) را به رسالت مخاطب قرار داده و امر کرده همه چیزهایی را که همراه او فرستاده‌، ابلاغ کند. وی سپس روایات متعددی مانند روایت حراست صحابه یا اعرابی را می‌آورد. جمال‌الدین قاسمی(م1914ق) هم قول ابن‌کثیر را نقل می‌کند و می‌گوید: در مصداق و شأن نزول این آیه اختلاف دارد. اما این آیه وقتی نازل شد، پیامبر در حجة الوداع در مورد ابلاغ رسالت از اجتماع عظیم اقرار گرفت و حدوداً چهل هزار نفر در آن اجتماع بودند که به ادای امانت توسط پیامبر‌6 گواهی دادند... ‌.

5. زمخشری(م538ق) می‌گوید: معنای آیه این است: اگر این امر را ابلاغ نکنی، گویی هیچ چیز از رسالت خود انجام نداده‌ای. سپس از پیامبر(ص) این حدیث را نقل می‌کند: خداوند مرا به رسالتی مبعوث فرمود و به سبب آن من سخت ناراحت بودم. خداوند فرمود اگر آن را انجام ندهی عقابت می‌کنم و برای من مصونیت و عصمت را ضمانت کرد، پس تقویت شدم. بیضاوی هم همین نظریه را قبول دارد.

بعضی از مفسرانی که شأن نزول آیه را درباره علی(ع) می‌دانند (یا ذکر کرده‌اند)

1. ابن‌ابی‌حاتم رازی(م327ق) از عطیه عوفی و او از ابی‌سعید خدری حدیث نقل نموده که این آیه در شأن علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) نازل گردیده است.

2. ابواسحاق احمد ثعلبی‌(م427 یا 437ق) در مورد شأن نزول این آیه چند روایت نقل نموده است و سپس می‌گوید: «محمدبن‌علی (امام باقر(ع)) معنای «بلغ» را فرمود: «بلغ ما انزل الیک فی فضل علی‌بن‌ابی‌طالب(ع) فلما نزلت هذه الآیة، اخذ بید علی وقال من کنت مولاه فعلی مولاه.»

3. فخر رازی(م606ق) می‌گوید: معنای آیه این است که رسول(ص) قلت نیکوکاران و کثرت فاسقان را نگاه نکند و از کید و مکرشان نترسد. بعد روایتی آورده که چون پیامبر(ص) در مکه بخشی از قرآن را بلند می‌خواند و بخشی دیگر را از ترس مشرکین مخفی می‌کرد، این آیه نازل گردید. سپس نه احتمال برای آیه ذکر می‌کند و در آخر می‌گوید: این آیه در حق علی(ع) در غدیر خم در مورد ولایت علی(ع) نازل شده است.

4. نظام‌الدین حسن‌بن‌محمد قمی نیشابوری(م728ق) هم آیه را مانند فخر رازی معنا نموده و سپس از ابی‌سعید خدری حدیث نقل نموده که این آیه در مورد ولایت حضرت علی(ع) نازل گردیده است.

5. جلال‌الدین سیوطی(م911ق) هم روایات متعددی در مورد شأن نزول این آیه می‌آورد و دو روایت ذکر می‌کند که این آیه درباره حضرت علی(ع) نازل شده است.

6. محمد‌بن‌علی شوکانی(م1250ق) نیز اول این آیه را معنا می‌کند که پیامبر(ص) باید هرچه را از طرف خدا آمده، ابلاغ کند و در صورت کتمان امر، هیچ‌کس آگاه نخواهد شد. سپس شأن نزول آیه را ذکر می‌کند که طبق روایات این آیه در غدیر خم در شأن علی(ع) نازل گردیده است و در آن روایات حضرت علی مولای مؤمنان معرفی شده است.

7. همچنین واحدی نیشابوری، حاکم حسکانی، قنوجی نجاری و رشید رضا در ذیل این آیه چند حدیث آورده‌اند و نقل می‌نمایند که این آیه در مورد ولایت حضرت علی(ع) نازل شده است.

بررسی و جمع‌بندی

1. از مجموع دیدگاههای مفسران اهل‌سنت به دست می‌آید که این آیه در شأن حضرت علی(ع) نازل شده است و مراد از امر مهم ولایت حضرت علی(ع) می‌باشد، گرچه در کنار آن روایات و دیدگاههای دیگر هم مطرح شده است که باید به طور مستقل بررسی شود.

2. طبری در تأویل آیه تبلیغ آورده که شأن نزول آن حضرت علی(ع) می‌باشد، در حالی‌که روایات غدیر را ضعیف می‌شمارد؛ هرچند خود کتابی مفصل و جداگانه به نام طرق الولایه نوشته و در آن 75 طریق برای حدیث نقل کرده است. پس می‌توان گفت که وی نیز قضیه غدیر را قبول دارد.

3. سیوطی، ابن‌ابی‌حاتم، ثعلبی، شوکانی، واحدی، رشید رضا، قنوجی، قاسمی و حسین قمی نیشابوری نیز اگرچه روایاتی متعدد و مختلف ذکر نموده‌اند، ولی از ابوسعید خدری، ابوهریره و ابن‌مسعود نقل کرده‌اند که این آیه در شأن علی(ع) نازل شده است. قریبی و فخر رازی هم این وجه را نقل کرده‌اند، اما بعد از آن بر شیعه اشکالاتی وارد کرده‌اند که در بخش اشکالات به آنها پاسخ خواهیم داد.

4. آلوسی اصل امر مهم را قبول دارد و بر آن تأکید می‌کند و شأن نزول آیه درباره علی(ع) را قبول دارد، ولی او و رشید رضا معنای مولا را محب و ناصر گرفته‌اند که درست نیست و در بخش چهارم پاسخ آن داده خواهد شد.

دیدگاه مفسران در مورد آیه اکمال

دیدگاه مفسران مکتب اهل‌بیت(ع)

1. شیخ طوسی(ره)(م460ق) نخست معنای آیه را بیان می‌نماید و سه قول در مورد « الیوم اکملت» ذکر می‌کند: 1. یعنی فرائض و حدود و امر و نهی و حلال و حرام... را کامل گردانیدم. 2. یعنی امر حج را کامل گردانیدم‌. 3. من شما را از خوف دشمن کفایت کردم. سپس می‌فرماید: غیر از این سه دلیل شأن نزول دیگری هم هست که فریقین آن را ذکر کرده‌اند: از امام باقر و امام صادق(ع) روایت شده که فرمودند: این آیه بعد از آنکه پیامبر(ص) از حجة الوداع برگشت و در منزلی به نام غدیر خم، علی(ع) را به عنوان امام مردم منصوب کرد، نازل شد‌. علامه طبرسی هم همین دیدگاه را دارد و همین معانی را بیان نموده است‌.

2. علامه شبر بعد از ذکر اقوال می‌گوید: از فریقین روایت شده که این آیه بعد از آنکه حضرت علی(ع) در روز غدیر به خلافت پیامبر(ص) منصوب شد نازل گردید.

3. مولی محسن فیض کاشانی(م1091ق) می‌گوید: فریضه‌ای بعد از فریضه دیگری نازل می‌شد تا اینکه ولایت آخرین فریضه و واجب الهی بود که نازل گردید. پس خداوند این آیه را نازل کرد؛ ...پس با ولایت دین کامل گردید و نعمت به اتمام رسید و در این معنا از ائمه اطهار(ع) روایاتی وارد گردیده است.

4. حسین خزاعی می‌گوید: در میان مفسران در مورد « الیوم» اختلاف است که روز عرفه حجة الوداع، روز جمعه حجة الوداع، روز اتمام حج یا روز عرفه است. برخی نیز گفته‌اند مراد اتمام فرائض، حدود و معالم دین از حلال و حرام... و کفایت از دشمنان می‌باشد. معنای دیگری که از امامین ابی‌جعفر و ابی‌عبداللهH نقل شده این است که روز تقریر امامت امیرالمومنین علی(ع) می‌باشد و بعد از آنکه پیامبر(ص) فرمود: «من کنت مولاه فعلی مولاه»، این آیه نازل شد.

5. علامه طباطبایی(ره)(م1402ق) می‌گوید: آیه در مورد حضرت علی(ع) و در غدیر خم نازل گردیده و تنها چیزی که کفار از آن ناامید گردیدند، ولایت حضرت علی(ع) و جانشینی آن حضرت می‌باشد. از نظر آقای مکارم شیرازی نیز همین وجه درست است که روایات فراوانی هم این مسئله را تأیید می‌کنند.

بررسی و جمع‌بندی

1. مفسران امامیه معتقدند که امر ولایت، طبق احادیث آخرین فریضه الهی است که نازل گردید.

2. آیه اکمال می‌رساند که دیگر با ولایت علی(ع) دشمنان اسلام از نابودی اسلام ناامید شدند.

3. طبق فرمایش مولی فیض کاشانی و بقیه مفسران، امر ولایت به علی(ع) و پس از او

به فرزندان او رسید و تا قیامت یکی از آنها به عنوان حجت خدا و مرجع مردم در زمین باقی است.

4. مراد از « الیوم» همان روز خاص یعنی روز غدیر است.

5. همه معتقدند که این آیه جداگانه و به طور مستقل نازل گردید و به قبل و بعد خود هیچ ربطی ندارد.

مفسران اهل‌سنت

بعضی از مفسران اهل‌سنت مانند فخر رازی، قرطبی، طبری، زمخشری، بیضاوی، ماوردی و... دیدگاههای متفاوت را در ذیل آیه بیان کرده‌اند و اصلاً در مورد شأن نزول آیه در حق علی(ع) چیزی نگفته‌اند، اما بعضی دیگر شأن نزول آیه را در مورد ولایت علی(ع) بیان نموده‌اند.

1. سیوطی(م611ق) از ابن‌مردویه و ابن‌عساکر روایت آورده که ابوسعید خدری گفته است: این آیه در غدیر بعد از انتصاب علی(ع) به ولایت و خلافت نازل شده است و همچنین از ابوهریره هم نقل می‌کند که این آیه در غدیر خم در روز هجده ذی‌الحجه نازل شده است.

2. ابن‌کثیر(م744ق) هم روایات مذکور را از ابن‌مردویه از طریق هارون عبدی و از ابوهریره بیان می‌کند و می‌گوید: این آیه در غدیر نازل شده است. ولی بعد می‌گوید: درست این است که این آیه در روز عرفه نازل شده است.

3. جمال‌الدین قاسمی(م944ق) هم اقوال ابن‌کثیر را تکرار می‌کند.

4. حاکم حسکانی(م قرن پنجم) نیز پنج روایت ذکر می‌کند که این آیه در غدیر درباره ولایت حضرت علی(ع) نازل گردیده است.

بررسی و جمع‌بندی

1. در مورد شأن نزول آیه همه قبول دارند که روز اکمال و اتمام دین و نعمت است و روز یأس و ناامیدی کفار، ولی در مصداق آن اختلاف دارند.

2. طبری که صاحب رساله «طرق الولایة» است در اینجا مصداق آیه را یک چیز دیگر یعنی روز الوداع و درباره حج می‌داند.

3. سیوطی که در کتاب خود تاریخ الخلفا حدیث غدیر را متواتر می‌داند، اینجا همان روایت غدیر را از ابوسعید خدری ضعیف شمرده است.

4. ابن‌کثیر در کتاب البدایة والنهایة به تفصیل این حدیث را نقل نموده، در حالی‌که اینجا منکر آن است که نزول آیه درباره علی(ع) باشد‌. قاسمی هم در تفسیرش از او تبعیت نموده است.

5. مفسرانی دیگر ماند حاکم حسکانی در مورد این آیه و شأن نزول آن چندین حدیث نقل نموده‌اند.

6. زمخشری و بیضاوی هر دو آیه را فقط ترجمه کرده، ولی اسمی از ولایت و شأن نزول آیه نبرده‌اند.

شبهات

شبهه اول: فخر رازی، طبری و نجوی و دیگران نوشته‌اند: چون رسول خدا(ص) قبل از نزول آیه تبلیغ از یهود و نصارا عیب‌جویی نمی‌کرد و معایبشان را ذکر نمی‌نمود، در حالی‌که یهودیان از اسلام و مسلمین عیب‌جویی می کرد‌د، لذا این آیه نازل گردید. دلیل آنان هم وحدت سیاق است.

پاسخ: ادعا و دلیل آنان باطل است، زیرا وحدت سیاق خالی از قوت است و علامه آن را پاسخ گفته‌اند. دکتر نجارزادگان هم در مقاله خود چند پاسخ آورده‌اند:

اول: سیاق قرینه مقامی است و در برابر نص روایات و قرائن دیگر ظهوری ندارد و نصی نداریم که دلالت کند آیه مورد بحث درباره یهود است.

دوم: رازی قبول دارد که در آیه تهدید و وعید واقع شده است، پس باید گفت در زمان نزول سوره مائده و این آیه، یهودیان ترک وطن کرده بودند یا جزیه می‌دادند و هیچ قدرتی نداشتند. پس چگونه ممکن است پیامبر(ص) از آنها بترسد و حکم خدا را نرساند، خصوصاً که قبل از آن مأموریتهایی خطرناک‌تر را ابلاغ کرده بود.

سوم: فخر رازی می‌گوید: این آیه به قدری بر یهودیان گران تمام می‌شد که موجب تأخیر در ابلاغ آن شد، در حالی‌که در آیه 64 همین سوره آمده است: «...لیزیدن کثیراً منهم ما انزل الیک من ربک طغیاناً وکفراً». در این صورت آیه 68 تنها تکرار و برای تأکید می باشد. پس اگر پیامبر(ص) در اصل ابلاغ دلهره و نگرانی نداشت‌، چطور در تکرار تبلیغ آن دلهره و ترس دارد‌؟

چهارم: طبق نقل علامه طباطبایی(ره) و اکثر مفسران، سیاق آیه از قبل و بعد جداست و هیچ ربطی به قبل و بعد ندارد.

پنجم: در این آیه تکلیفی که طاقت‌فرسا باشد به اهل کتاب نشده تا در ابلاغ آن به اهل کتاب خطری از ناحیه آنها متوجه پیامبر(ص) گردد.

ششم: پیامبر(ص) در سالهای اول بعثت مأمور شد تکالیفی خطرناک‌تر از این را به بشر آن‌روز ابلاغ نماید، مثل دعوت به توحید و... . پس چرا آن‌وقت خداوند چنین وعده‌ای به پیامبر(ص) نداد؟ لذا معلوم می‌شود این دیدگاه درست نیست و این، موضوع تازه و بسیار جدی و خطرناکی است که پیامبر(ص) باید آن را ابلاغ فرماید.

علاوه بر آن، راویان روایاتی که این نظریه و شأن نزول را بیان کرده‌اند، مورد اعتماد نیستند. لذا سند این حدیث هم مورد خدشه واقع شده است.

شبهه دوم: برخی ذکر کرده‌اند چون پیامبر(ص) از ناحیه اصحاب حراست و نگهداری می‌شدند، لذا خداوند وعده حفظ جان ایشان را داد و این آیه را نازل فرمود.

پاسخ: این روایات بر فرض احراز صدور‌، درصدد بیان مورد نزول آیه نیست و با آن منافاتی ندارد، بلکه تنها استناد پیامبر(ص) به بخشی از این آیه نشان می‌دهد. ( والله یعصمک من الناس).

روایت دیگری از ابن‌عباس نقل شده که بیان می‌کند عباس عموی پیامبر(ص)، از آن حضرت در مقام خاص نگهداری و حفاظت می‌کرد که باعث شد خداوند او را هدایت کند (و به قول اعمش بنی‌عباس به خاطر همین دلیل افتخار می‌کنند).

اما در این روایت هم آثار جعل و وضع را به خوبی می‌توان مشاهده کرد، چون:

اول: به اتفاق فریقین این آیه در اوایل بعثت در مکه نازل نشده است و تکرار نزول همان مشکل قبل را دارد.

دوم: این روایت با روایات دیگر حراست منافات دارد، چون در این روایت بر حراست تأکید شده، در حالی‌که در روایات دیگر خداوند وعده تضمین می‌دهد.

سوم: در روایات هست که پیامبر(ص) بعدها مانند «جنگ تبوک» توسط اصحابش حراست می‌شد.

چهارم: عباس در جنگ بدر اسلام آورده است.

علاوه بر آن علامه طباطبایی(ره) می‌فرماید: این احتمال با « والله یعصمک من الناس» سازگار نیست‌، چون هنوز دین تبلیغ نشده تا در تبلیغ آن امر مهم بیم از رفتن دین و هدر رفتن زحمات برود و نیز اگر مراد از « ما انزل من ربک» اصل دین و با فروع آن باشد، آیه لغو می‌گردد که از حکیم قبیح است.

علاوه بر متن حدیث، سلسه سند آن هم خدشه دارد، چون در سند روایت هناد آمده که جعل حدیث می‌کرد؛ جریربن‌ایوب هم مشهور به ضعف و جعفربن‌ایاس هم ضعیف است.

شبهه سوم: « ان الله لایهدی القوم الکافرین» چه مفهومی دارد؟ گفته می‌شود اگر این آیه مربوط به ولایت حضرت علی(ع) است‌، پس این جمله چه معنا و چه ارتباطی با مسئله دارد‌؟

پاسخ: کفر در لغت و همین‌طور در قرآن به معنای انکار، یعنی انکار خدا، انکار رسالت و یا مخالفت در برابر دستورهای دیگر است. همین‌طور در سوره آل‌عمران، آیه 97 در مورد حج آمده است: « ومن کفر فان الله غنی عن العالمین». در اینجا مراد کفر لغوی است نه معنای اصطلاحی. آیه 102 سوره بقره و آیه 22 سوره ابراهیم نیز بر این مطلب شاهد هستند. پس مراد از جمله آخر آیه مورد بحث نیز کفر لغوی است‌.

شبهه چهارم: پیامبر(ص) اشجع الناس بود، پس چگونه ممکن است از ابلاغ این حکم اجتناب کند یا بترسد.

پاسخ: علامه امینی(ره) حدود سی مصدر از اهل‌سنت را در الغدیر نام برده که موضوع غدیر و بیمناکی رسول(ص) را بیان می‌کند. در شواهد التنزیل می‌توان در ذیل آیه این‌گونه روایات را مشاهده کرد.

از سوی دیگر، ترس و بیم پیامبر(ص) بر نفس و جان و مال و... خویش نبود، بلکه از اضمحلال دین و اختلاف توسط منافقین می‌ترسید و این ترس به خاطر دین بود. خود آیه هم دلالت دارد که پیامبر(ص) ترس داشته است (منتها ترس بر اضمحلال دین و اختلاف).

شبهه پنجم: با وجود آیه « والله یعصمک من الناس» چگونه دندان آن حضرت را در اُحد شکستند‌؟

پاسخ: پاسخ این اشکال هم از اشکال قبلی روشن می شود، چون:

ترس پیامبر(ص) از اضمحلال دین بود و نه از جان خویش. خداوند نیز به وی قول حفظ دین داد. فریقین نیز گفته‌اند این آیه در آخر عمر آن حضرت6 نازل شد، لذا وعده حفظ در آخر عمر داده شده است. در ضمن حفظ و حراست از قتل آن حضرت6 مراد است نه اینکه وعده حفظ از مجروح شدن ایشان باشد. همچنین خداوند در کلام خود بر طهارت دامن انبیا از این‌گونه ترسها شهادت داده است.

پاسخ به شبهات آیه اکمال

شبهه اول: مراد از اکمال دین، کامل شدن فرائض و حدود است. در روایت آمده این آیه در روز عرفه در عرفات نازل شده و بعد از آن هیچ حلال و حرامی و حکمی نازل نشده است.

پاسخ: در پاسخ این شبهه می‌گوییم:

اول: مفسران اهل‌سنت مانند قرطبی گفته‌اند که بعد از نزول این آیه آیات بسیاری مثل آیه ربا، آیه کلاله و... نازل شد. لذا نمی‌توان گفت بعد از آن حلال و حرامی نازل نشد. آورده‌اند که احکام قصاص و حدود و... بعد از آن نازل شد.

دوم: روایتی که بیان می‌کند این آیه در روز عرفه نازل شده، با روایات فریقین در مورد غدیر خم که متواتر هم هست مخالف است و اعتبار ندارد.

سوم: اگر در این روز فرائض و حلال و حرام نازل شده باعث اتمام و اکمال دین باشد، چگونه می‌تواند موجب یأس و ناامیدی کفار گردد که قبل از آن هم فرائض نازل می‌شد، ولی کفار به جای یأس و ناامیدی، پیامبر(ص) را آزار و اذیت می‌کردند.

چهارم: پسندیدن دین اسلام و انتخاب آن در همان روز چرا؟ چرا قبل از آن خداوند رضایت خود را اعلام نکرده بود، در حالی که قبل از آن هم حلال و حرام نازل می‌گردید.

پنجم: اگر اکمال دین مراد باشد، اکمال بعضی از احکام دین می‌تواند مراد باشد نه تمام دین.

شبهه دوم: مراد از اکمال دین، عدم اختلاط کفار با مسلمین در روز حجة الوداع بوده است، چون در جمع حجاج فقط مسلمانها دیده می‌شوند. روایتی هم از قتاده در این‌باره نقل کرده‌اند.

پاسخ: این دیدگاه و روایات مربوط به این قول هم باید بررسی شود، چون:

اول: اگر بگوییم مشرکان ممنوع الورود بودند و اجازه نداشتند به حج بیت الحرام بپردازند‌ که این کار موقع نزول سوره برائت در سال نهم هجری انجام شده بود. پس چرا آن موقع این آیه نازل نگردید و حالا یوم مقید به « الیوم اکملت» می‌شود؟

دوم: خداوند می‌گوید مشرکان ناامید شده بودند. اما آنها فقط حق ورود به خانه خدا را نداشتند، ولی کفاری که خارج از سیطره اسلام بودند، از نابودی اسلام مأیوس نشده بودند؛ آن هم به خاطر حج که مثل فریضه نماز است. پس باید ناامیدی آنان دلیل دیگری داشته باشد.

سوم: روایات در این مورد با روایات فریقین تعارض دارد و از اخبار آحاد است در مقابل تواتر اعتباری ندارد.

شبهه سوم: روایتی در مورد عید گرفتن روز نزول آیه اکمال آمده است. در این روایت آمده که مرد یهودی گفت: اگر این آیه بر ما گروه یهود نازل می‌شد، ما آن‌روز را عید می‌گرفتیم.

پاسخ: این روایت هم چند اشکال دارد:

اول: این روایت فقط از عمربن‌خطاب نقل شده و به کسی دیگر منتهی نشده است. اگر کسی از صحابه هم آن را نقل می‌کند، بالاخره به عمربن‌خطاب منتهی می‌شود.

دوم: این روایت در مقابل روایات انبوه غدیر از اخبار آحاد است و چنین خبری در مقابل تواتر اعتبار ندارد، چون منتهی به پیامبر(ص) نیست. به علاوه قول صحابه را حجت نمی‌دانیم (به خصوص اگر مخالف قرآن و یا روایات قطعی باشد).

سوم: این روایت از عمر به چندین شکل بیان شده که اضطراب روایت را می‌رساند. بعضی از روایات درباره مرد یهودی صحبت می‌کنند و بعضی دیگر درباره مرد نصرانی. بعضی روایات گروهی از اهل یهود را و بعضی دیگر شخص کعب الاحبار را ذکر می‌کنند. در بعضی روایات آمده این آیه در شب نازل شد. بعضی از روایات نیز زمان آن را روز، بعضی وقت عصر و بعضی وقت مخصوص عشیه را بیان می‌کنند. بعضی از روایات می‌گویند بعد از آن حلال و حرام نازل نشد و بعضی دیگر حج خالص مسلمین را نقل می‌کنند. این تعبیرهای مختلف دلالت این روایت را مخدوش می‌کنند.

چهارم: در این روایت آمده، ما عرفه را عید می‌گیریم، در حالی‌که چنین نیست، بلکه ما روز دهم ذی‌الحجه را عید (عید قربان) می‌گیریم.

پاسخ به شبهات حدیث غدیر

شبهه اول: این شبهه به مفاد حدیث باز می‌گردد. بر اساس آن، مراد از مولی، اولی بالتصرف نیست و این واژه به این معنا اصلاً در قرآن کریم استعمال نشده است.

پاسخ: کسی که می‌گوید در قرآن مولی به معنای «اولی» نیامده سخت در اشتباه است، چون مفسران و محدثان بسیاری مانند ابن‌عباس، فخر رازی، طبری، واحدی، ابن‌جوزی، بیضاوی، ابن‌صباغ، ثعلبی، زمخشری، سفی، ابوالسعود، ابولیث و دیگران مولی را به معنای «اولی» گرفته‌اند.

علاوه بر آن، ادعای فخر رازی که ائمه لغت عرب «مفعل» را به معنای «فعل» ذکر کرده‌اند، درست نیست، چون اول: ائمه لغت عرب «مفعل» را به معنای «افعل» تفضیل به کار برده‌اند.

دوم: دلالت «مفعل» بر زمان و مکان مانند دلالت «افعل» بر تفضیل است و این مشتقات از عوارض هستند نه از جوهریات مواد آن لفظ و این امر غالبی است.

سوم: اگر این فقط به مکان و زمان مختص باشد، پس نباید به معنای «فاعل» و «مفعول» یا «فعیل» استعمال شود، در حالی‌که به طور صریح، ناصر، معتق و... به کار رفته است. علاوه بر آن، قرائن بسیاری وجود دارد که «مفعل» را به معنای «افعل» و «مولی» را بمعنای «اولی» می‌رساند.

شبهه دوم: این شبهه اشکال در سند حدیث «من کنت مولاه فعلی مولاه» است. این اشکال را ابن‌کثیر، قاسمی، آلوسی و همچنین ابن‌تیمیه، احمد سالوس، رحیلی و انوارالباز ذکر نموده‌اند و گفته‌اند این حدیث را ثعلبی نقل کرده و جعلی و نادرست است و این آیه هم در مورد علی(ع) نازل نشده که این حدیث درست باشد‌.

پاسخ: در سند حدیثی که ابن‌کثیر و آلوسی رد کرده‌اند، راویانی مانند ابوهریره، شهربن‌حوشب، مطر الوراق، ابن‌شوذب، خمربن‌ربیعه، ابونصر جبشون و دارقطنی وجود دارد. ثقه بودن و عدالت ابوهریره نزد اهل‌سنت روشن است. شهربن‌حوشب هم در کتب آنان توثیق شده است. مطر الوراق را هم ثقه گفته‌اند، ابن‌شوذب را هم مورد وثوق و از فقها شمرده‌اند. خمره‌بن‌ربیعه را هم مورد اطمینان و افضل دانسته‌اند و حدیث او را صالح و صحیح خوانده‌اند، ابونصر هم در نظر آنان ثقه است و دارقطنی هم در حفظ و ورع یگانه عصر است و امیرالمؤمنین حدیث نام دارد.

این مختصری از راویانی بود که آلوسی و ابن‌کثیر حدیث آنان را دروغ شیعه و جعلی می‌پندارند. همچنین در پاسخ آنها باید گفت:

اول: این احادیث از دهها صحابه نقل شده است. علامه امینی(ره) در الغدیر نقل کرده است که حافظ سجستانی آن را از بیش از 20 تن از صحابه و به 250 طریق آورده است. خود علامه 110 تن از صحابه و 84 تن از تابعین را ذکر کرده که این احادیث را نقل کرده‌اند. علاوه بر آن، علمای اهل‌سنت مانند ذهبی، ابن‌حجر هیثمی، گنجی، قسطلانی، سیوطی، البانی و دیگران این حدیث را متواتر گفته‌اند.

دوم: فقط واحدی، ثعلبی و ابونعیم این احادیث را ذکر نکرده‌اند، بلکه محدثان بسیاری با طرق مختلف این احادیث را نقل کرده‌اند.

سوم: ابن‌تیمیه می‌گوید: محدث بزرگ ابی‌حاتم آن را ذکر نکرده است. ما نیز می‌گوییم: فرزندش این حدیث را با سند پدرش از ابوسعید صحابی پیامبر(ص) نقل کرده است.

چهارم: از ابن‌تیمیه که می‌گوید آنها به این احادیث اعتقاد نداشته و آن را نقل کرده‌اند، باید پرسید: آنها چه انگیزه‌ای داشته‌اند که بدون اعتقاد آنها را نقل کرده‌اند؟

پنجم: اینکه می‌گوید: علمای حدیث‌شناس مانند احمد و نسایی و... در کتب خود این احادیث را ذکر نکرده‌اند، درست نیست، چون احمد در مسند، ابن‌ماجه در سنن خود، نسایی در سنن خود و کتابی مستقل به نام خصائص این احادیث را ذکر کرده‌اند.

ششم: اینکه می‌گوید: علامه حلی این احادیث را با اسانید صحیح در منابع شیعی نیافته است، درست نیست، بلکه در مصادر شیعه این احادیث بسیار است و اگر علامه حلی آنها را از اهل‌سنت نقل می‌کند فقط برای اتمام حجت است.

شبهه سوم: چرا علی(ع) و اهل‌بیت(ع) به این حدیث استدلال نکردند؟

پاسخ: این ایراد از عدم احاطه به کتب اسلامی سرچشمه گرفته است، چون در کتب دانشمندان اهل‌سنت موارد زیادی نقل شده که خود علی(ع) و یا ائمه اهل‌بیت(ع) و یارانشان به حدیث غدیر استدلال کرده‌اند. از جمله خود علی(ع) در روز شورا طبق نقل خوارزمی حنفی در مناقب، حدیثی در این مورد ذکر کرده است. همچنین طبق نقل حاکم، در روز جنگ هم به این امر اشاره فرمود. همچنین حضرت زهرا(س) و اهل‌بیت(ع) و حتی دشمنانی مانند عمروبن‌عاص هم به این استناد کرده‌اند.

شبهه چهارم: آیا وجود دو ولی در یک زمان ممکن است؟ چون لازمه این حدیث وجود دو رهبر و امام در یک زمان است.

پاسخ: اول: این خبری است که درباره جانشینی علی(ع) داده شده و روش کسانی که برای خود جانشین معین می‌کنند همین است که در زندگی خود برای خویش جانشین معین می‌کنند، ولی به طور مطلق از آن استفاده می شود که بعد از وفات دور حکومت و خلافت جانشین شروع می‌گردد.

دوم: وقتی این حدیث دلالت کند که طاعت و امامت آن حضرت بر عموم فرض واجب است و این امر در حال حیات واجب باشد، اجماعاً از این حال خارج است.

شبهه پنجم: در اینجا امامت بعد از خلفای سه‌گانه مراد است. بعضی گفته‌اند چون پیامبر(ص) تاریخ خلافت علی(ع) را روشن نساخت، چه مانعی دارد که حکومت او بعد از خلافت سه خلیفه باشد؟

پاسخ: چطور می‌شود که پیامبر(ص) خلیفه چهارم را تعیین کند، ولی خلیفه اول و دوم و سوم را تعیین نکند؟ تعیین خلیفه چهارم مهم نیست، زیرا خود خلیفه سوم هم می‌تواند این کار را بکند.

شبهه ششم: علی(ع) در روز نزول آیه تبلیغ و غدیر در یمن بود نه در مکه. پس چگونه ممکن است آیه درباره ولایت او نازل شده باشد؟

پاسخ: اول: سیدشریف جرجانی می‌گوید: این اشکال مردود است، چون غایب بودن علی(ع) با صحیح بودن حدیث غدیر منافات ندارد.

دوم: ابن‌حجر می‌گوید: به سخن کسی که حدیث غدیر را صحیح نداند و یا ایراد کند که علی(ع) در یمن بود، اعتنایی نمی‌شود، زیرا ثابت شده است که علی(ع) از یمن برگشت و حج را با پیامبر(ص) گزارد.

شبهه هفتم: سوره معارج مکی است، پس چگونه با قضیه غدیر ربط پیدا می‌کند؟

پاسخ: اول: همه می‌دانند که در کل قرآن در سوره‌های مختلف چنین چیزی وجود دارد، یعنی در سوره‌های مکی آیات مدنی و در سوره‌های مدنی آیات مکی هست. مثلاً آیه ربا که طبق نظر اهل‌سنت آخرین آیه است، در سوره بقره قرار دارد که مکی است.

دوم: خود آیه « یا ایها الرسول بلغ» که طبق نظر صاحب المنار، مکی است، در سوره مائده قرار دارد که آخرین سوره (از دیدگاه فریقین) است.

سوم: بعضی روایت کرده‌اند که جمع قرآن توسط صحابه بوده است، لذا ممکن است آنها این آیه را در اینجا قرار داده باشند.

چهارم: اگر بگوییم که ترتیب آیات توقیفی است و توسط خدا یا رسول انجام گرفته، باز هم همه اتفاق دارند که این ترتیب، طبق تاریخ نزول نیست و لذا اشکال وارد نیست.

پنجم: صاحب المنار بر خبر واحد (روایت ابن‌عباس) تکیه کرده و ما هم به فرض چنین کرده‌ایم. پس دلیل ما و دلیل او هر دو خبر واحد است که ترجیحی بر یکدیگر ندارد.

شبهه هشتم: چرا پیامبر(ص) کلمه خلیفه را به جای مولی بکار نبرد؟ این امر دلالت می‌کند که مراد خلافت نبوده است.

پاسخ: حقیقت آن است که رسول خدا(ص) با هر زبانی خلافت و امامت علی(ع) را بیان کرد و در بسیاری از روایات علی(ع) را با عنوان «خلیفه من» (خلیفتی) معرفی کرد. سخن شما در مورد این‌گونه روایات چیست؟ علاوه بر آن، در منابع بسیاری روایاتی که رسول خدا(ص) در آنها علی(ع) را به عنوان خلیفه خود نام برده، ذکر گردیده است؛ مانند تاریخ طبری، ج1، ص541؛ تاریخ ابن‌اثیر، ج2، ص62؛ کنزالعمال، ج13، ص114؛ المستدرک، ج3، ص133؛ التلخیص، ج3، ص113. علامه امینی(ع) به طور تفصیل این منابع را ذکر نموده است.

شبهه نهم: صحابه مطیع مطلق حضرت6 بودند، پس چگونه توانستند با آن حضرت6 مخالفت بکنند؟ این مخالفت درست نیست، لذا نصوص را ترک می‌کنیم.

پاسخ: در پاسخ به این شبهه قول علامه شرف‌الدین کافی است. او می‌گوید: مسلمانان در امور عبادی مطیع رسول(ص) بودند، ولی در امور سیاسی گاه مخالفت می‌کردند و گمان می‌بردند در این امور همانند عبادات ملزم به اطاعت نیستند. آنان در موارد متعدد با نصوص قطعی رسول(ص) مخالفت کردند. برخی از آن موارد عبارت‌اند از:

1. روز رحلت پیامبر(ص) فرمود: کاغذ و قلم بیاورید تا برایتان نوشته‌ای بنگارم که هرگز گمراه نشوید. یکی گفت: درد بر پیامبر غلبه کرده است (ولی کاغذ نیاورد).

2. در صلح حدیبیه، پیامبر(ص) صلح فرمود و سه بار گفت: برخیزید و از احرام خارج شوید... ولی هیچ‌کس از حاضران در آن جمع اعتنا نکرد.

3. پیامبر(ص) دستور داد، همه به امارت اسامه و در لشکر او به طرف موته حرکت کنند، ولی تا هنگام وفات آن حضرت6 کسی حرکت نکرد. همچنین از این موارد است اعتراض عمومی به تقسیم غنایم در جنگ حنین و رها کردن تنگه یا کوه در جنگ اُحد که پیامبر دستور محافظت از آن داده بود. پس می‌شود گفت که اینجا هم آنان با دستور پیامبر(ص) مخالفت کردند، در حالی‌که در مقابل این گروه، بعضی مانند عباس و زبیر در خانه علی(ع) تحصن اختیار کردند.

پی‌نوشتها:

1. مجمع البیان، ج4، ص231؛ الجامع لاحکام القرآن، ج6، ص20؛ تفسیر ابن‌کثیر، ج2، ص9.

2. بصائر ذوی التمیز، ج1، ص178؛ روح المعانی، ج6، ص189؛ تفسیر الکبیر، ج12، ذیل آیه تبلیغ.

3. تفسیر الکبیر، ج2، ذیل آیه تبلیغ؛ تفسیر المیزان، ذیل آیه تبلیغ.

4. مجمع البیان، ج4، ص123؛ الدر المنثور، ج3، ص117؛ تفسیر فتح القدیر، ج2، ص77؛ فتح البیان، ج2، ص294.

5. الدر المنثور، ج3، ص20؛ الکشف والبیان، ج4، ص94؛ تفسیر ابن‌کثیر، ج2، ص15.

6. ارشاد العقل السلیم الی مزایا القرآن الکریم، ج2، ص299؛ الکشف والبیان، ج1، ص92؛ تفسیر الکبیر، ج12، ص28 و 48؛ تفسیر ثعلبی، ج4، ص91.

7. جامع البیان، ج4، ص307؛ تفسیر الکبیر، ج12، ص50.

8. همان‌.

9. تفسیر فخر رازی، ج12، ذیل آیه اکمال.

10. تفسیر ثعلبی، ذیل آیه اکمال.

11. تفسیر المیزان، ج6، ص67؛ تفسیر فخر رازی؛ الجامع لاحکام القرآن؛ تفسیر ابن‌کثیر؛ مجمع البیان، همه در ذیل آیه تبلیغ‌.

12. تفسیر الکبیر، ج11.

13. المیزان، ج5، ص26.

14. جامع البیان، ج4، ص307؛ تفسیر فخر رازی، ج12، ص49.

15. جامع البیان، ج4، ص302.

16. همان، ص307؛ تفسیر فخر رازی، ج12، ص49.

17. جامع البیان، ج4، ص308؛ تفسیر فخر رازی، ج12، ص49؛ تفسیر شاسبی، ج2، ص403.

18. تفسیر فخر رازی، ج2، ص49.

19. همان‌.

20. همان‌.

21. همان‌.

22. همان‌.

23. همان‌.

24. همان‌.

25. الدر المنثور، ج3، ص113.

26. همان‌.

27. همان‌.

28. جامع البیان، ج4، ص80؛ تفسیر ابن‌کثیر، ج2، ص14؛ تفسیر قرطبی، ج6، ص60.

29. جامع البیان، ج4، ص81؛ تفسیر سیوطی، ج3، ص16.

30. جامع البیان، ج4، ص82.

31. همان، ص83؛ تفسیر ابن‌کثیر، جزء2، ص14؛ تفسیر سیوطی، ج3، ص18.

32. همان‌.

33. تفسیر التحریر والتنویر، ج5، ص29؛ تفسیر بیضاوی، ج2، ص115.

34. جامع البیان، ج6، ص81.

35. تفسیر سیوطی، ج3، ص20.

36. الغدیر، ج1، ص49؛ طبقات ابن‌سعد، ص225؛ ارشاد الساری، ج6، ص429.

37. سیره حلبیه، ج3، ص283؛ تاریخ الخلفاء، ج1، ص21 و 30.

38. الغدیر، ج1، ص34؛ شواهد التنزیل، ج1، ص158؛ مسند احمدبن‌حنبل، ج5، حدیث «من کنت مولاه»؛ تفسیر المنار، ج6، ص266؛ الکشف والبیان، ج4، ص92؛ تاریخ ابن‌عساکر، ج43، ص237.

39. تقریب التهذیب، ج1، ص94.

40. تاریخ ابن‌خلکان، ج1، ص94.

41. تذکرة الحفاظ، ج3، ص390.

42. همان‌، ص252.

43. تاریخ ابن‌خلکان، ج1، ص22.

44. غایة المرام وحجة الخصام، ج1، ص309 به بعد.

45. همان‌؛ تفسیر قمی، ج2، ص150 و 204؛ بحارالانوار، ج37، صص110 و 112 و 119 و 139 و 140 و 142 و 166 و 169 و 170 و 171؛ امالی صدوق، ص316؛ تفسیر قمی، ج2، ص150؛ عبقات الانوار، ج1، حدیث غدیر؛ احقاق الحق، ج2، ص415 و 421؛ تفسیر عیاشی، ج1، ذیل آیه تبلیغ؛ الغدیر، ج1، ص438؛ تفسیر فرات کوفی، ج1، ذیل آیه تبلیغ، صص188 و 189 و 400 و... و مصادر اهل‌سنت مانند فتح القدیر، ج2، ص77؛ فرائد السمطین، ج1، باب9 و 10، ص65 و 67 و باب12، ص72؛ تفسیر المنار، ج2، ص462؛ مجمع الزوائد ومنبع الفوائد، ج9، ص108؛ تفسیر غرائب القرآن ورغائب القرآن، ج2، ص616؛ شواهد التنزیل، ج1، صص156 و 158 و 160 و 187 و 190 و 192؛ اسباب النزول، ص164؛ تفسیر آلوسی، ج6، ص194؛ عمدة القاری فی شرح صحیح بخاری، باب فضائل علی‌بن‌ابی‌طالب؛ تفسیر ثعلبی، ذیل آیه تبلیغ و... .

46. روایات تسلیم: عیون الاخبار، ص22؛ بحارالانوار، ج37، صص290 و 300 و 307 و 322 و 323؛ اعلام الوری، ج1، ص261؛ امالی طوسی، ص85؛ کشف الیقین، ص273؛ کتاب الولایة، طبری، ص214؛ الغدیر، به نقل از طبری، ج1، ص508؛ کشف الغمة، ص242؛ مناقب آل‌ابی‌طالب، ج1، ص548.

47. روایات تهنیت: الغدیر، ج1، ص512 و 514؛ کتاب الولایة طبری و تفسیر طبری، ذیل آیه تبلیغ؛ فرائد السمطین، ج1، ص64؛ تفسیر ثعلبی، ج4، ص92؛ نظم درر السمطین، ص109؛ فصول المهمة، ص40؛ مسند احمد، ج1، ص118 و 119؛ مناقب ابن‌مغازلی، ص18؛ مناقب خوارزمی، تفسیر الکبیر، ج12، ص49؛ تفسیر غرائب القرآن، ج2، ص616؛ شواهد التنزیل، ص156؛ الصواعق المحرقة، ص44؛ فیض القدیر، ج6، ص218؛ الفتوحات الاسلامیة، ج3، ص306؛ کفایة الطالب، ص28.

48. روایات تتویج: الغدیر، ج1، ص529؛ جامع الصغیر، ص5723؛ کنز العمال، ج15، ص483؛ معرفة الصحابة، ج1، ص301؛ الریاض النضرة، ج2، ص217؛ فرائد السمطین، باب12، ص14؛ فصول المهمة، ص41.

49. کشف الغمة، ص342؛ کشف الیقین، ص272.

50. الغدیر، ج1، ص513؛ فرائد السمطین، ج1، ص64.

51. معرفة الصحابة، ج1، ص301؛ الریاض النضرة، ج3، ص217.

52. تفسیر قمی، ج1، ص171.

53. تفسیر عیاشی، ج1، ص334.

54. تفسیر فرات کوفی، ج1، ص130.

55. البیان، ج3، ص587 و 588.

56. مجمع البیان، ذیل آیه تبلیغ.

57. تفسیر نور الثقلین، ج2، ص265 و 266.

58. سواطع الالهام، ذیل تفسیر علامه شبر، ج2، ص166.

59. تفسیر کنز الدقائق، ج4، ص167.

60. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج4، ص277.

61. التفسیر الکاشف، ج3، ص96.

62. منهج الصادقین، ج3، ص281.

63. المیزان، ج6، ذیل آیه تبلیغ.

64. تفسیر البرهان، ج2، ص496 به بعد.

65. تفسیر نمونه، ذیل آیه تبلیغ.

66. تفسیر طبری، ج4، ص308، ذیل آیه تبلیغ.

67. الجامع لاحکام القرآن، ج6، ص242.

68. تفسیر ثعالبی، ج2، 304.

69. تفسیر ابن‌کثیر، ج2، ص80.

70. تفسیر قاسمی، ج2، ص193.

71. تفسیر کشاف، ج1، ص658.

72. تفسیر بیضاوی، ج2، ص36.

73. تفسیر ابن‌ابی‌حاتم رازی، ج4، ص172.

74. تفسیر ثعلبی، ذیل آیه تبلیغ.

75. تفسیر الکبیر، ج12، ص48.

76. تفسیر غرائب القرآن، ج2، ص616.

77. الدر المنثور، ذیل آیه تبلیغ.

78. تفسیر شوکانی، ذیل آیه تبلیغ.

79. اسباب النزول، ص164؛ تفسیر المنار، ج6، ص464؛ روح البیان، ج2، ص24؛ شواهد التنزیل، ج2، ص616.

80. البیان، ج2، ص235.

81. مجمع البیان، ج3، ص245.

82. سواطع الالهام، ج2، ص116.

83. تفسیر الاصفی، ج1، ص260.

84. تفسیر ابوالفتوح رازی، ج6، ص243.

85. المیزان، ج5، ص360 به بعد.

86. تفسیر نمونه، ذیل آیه اکمال.

87. تفسیر الکبیر، ج11، ص139؛ الجامع لاحکام القرآن، ج6، ص61؛ جامع البیان، جزء6، ص79؛ کشاف، ج1، ص615؛ تفسیر بیضاوی، ج2، ص115. اینها گفته‌اند این آیه در روز عرفه و اتمام حج یا فتح مکه یا روز نزول سوره برائت یا در مورد کفایت از دشمنان یا در مورد کامل شدن فرائض نازل شده است.

88. الدر المنثور، ذیل آیه اکمال.

89. تفسیر القرآن العظیم، ج2، ص15.

90. تفسیر محاسن التأویل، ج4، ص33.

91. شواهد التنزیل، ج1، ص160.

92. تفسیر فخر رازی، ج12، ص50؛ تفسیر مقاتل، ج1، ص491 و 492؛ تفسیر جامع البیان، ذیل آیه تبلیغ؛ تفسیر بغوی، ج2، ص54.

93. المیزان، ج6، ذیل آیه.

94. مقاله «آیه تبلیغ»، فصلنامه طلوع، شماره 8 ـ 9.

95. المیزان، ج4، ص64.

96. میزان الاعتدال، ج2، ص440.

97. تفسیر طبری، جزء6، ذیل آیه تبلیغ؛ روح المعانی، ج4، ص29؛ تفسیر ابن‌کثیر، ج2، ص79.

98. در المنثور، ج3، ص17؛ فتح القدیر، ج2، ص61؛ روح المعانی، ج4، ص26.

99. کنز العمال، ج12، ص430، آیات الغدیر، بحث آیه تبلیغ؛ مجمع الزوائد، ج10، ص367.

100. الاصابة فی تمیز الصحابة، ج3، ص631؛ مقاله «آیه تبلیغ»، فصلنامه طلوع، شماره 8 ـ 9.

101. المیزان، ج6، ص72؛ تفسیر نمونه، ج5، ص18.

102. میزان الاعتدال، ج4، ص310.

103. همان‌، ص191.

104. همان‌، ص402.

105. تفسیر نمونه، ج5، ص21.

106. روح المعانی، ج6، ص996.

107. المیزان، ج6، ذیل آیه.

108. همان‌، ج6، ص69 و 70.

109. همان‌.

110. جامع البیان، ج2، ص79؛ الجامع لاحکام القرآن، ج6، ص62؛ تفسیر المنار، ج6، ص154؛ تفسیر ماوردی، ج2، ص112؛ زاد المیزان فی علم التفسیر، ج2، ص169.

111. الجامع لاحکام القرآن، ج6، ص61؛ تفسیر جامع البیان، ج4، ص82؛ تفسیر ثعالبی، ج2، ص342؛ تفسیر نظم الدرر، ذیل آیه.

112. همان‌، ج6، ص62.

113. المیزان، ج5، ص262.

114. جامع البیان، ج4، ص41؛ الدر المنثور، ج3، ص16؛ تنویر المقیاس، ص116؛ الجامع لاحکام القرآن، ج6، ص62؛ تفسیر ثعالبی، ج2، ص342.

115. المیزان، ج5، ص264.

116. به تفسیر جامع البیان، قرطبی، الدر المنثور، تفسیر نسفی، تفسیر ماوردی، تفسیر الکبیر و... ذیل آیه می‌توان رجوع کرد.

117. تفسیر المنار، ج6، ص466. ذیل آیه تبلیغ؛ در تفسیر فخر رازی و روح المعانی هم این مطلب آمده است.

118. تنویر المقیاس، ص577؛ تفسیر فخر رازی، ج29، ص227؛ صحیح بخاری، کتاب تفسیر قرآن؛ جامع البیان، ج13، ص228؛ اسباب النزول، ذیل آیه 15 سوره حدید؛ زاد المیزان فی علم التفسیر، ج7، ص346؛ تفسیر بیضاوی، ج5، ص187؛ فصول المهمة، ذیل حدیث «من کنت مولاه...»؛ تفسیر ثعلبی، ج9، ص239؛ تفسیر کشاف، ج4، ص476؛ ارشاد العقل السلیم، ج6، ص202؛ بحر العلوم، ج3، ص405.

119. رجوع کنید به: ترجمه الغدیر، ج2، ص315؛ المولی فی الغدیر، ص119؛ الشافی، ج2، ص80؛ بحارالانوار، ج37، ص240‌.

120. تفسیر القرآن العظیم، ج2، ص15؛ روح المعانی، ج6، ص192 و 193؛ منهاج السنة، ج4، ص34؛

مع الشیعة الاثنی عشریة...، ص108 ـ 111؛ الانتصار للهب والال، ص542، عصمة الائمة عند الشیعة.

121. ابن‌حجر عسقلانی، التهذیب، ج64، ص270.

122. همان‌، ج1، ص167.

123. همان‌، ج5، ص225.

124. همان‌، ج3.

125. میزان الاعتدال، ج2، ص224.

126. لسان المیزان، ج5، ص257.

127. کفایة الطالب، ص74؛ الصواعق المحرقة، ص107 و 122؛ طرق حدیث الولایة، ذهبی.

128. مسند احمد، ج1، صص84 و 118 و 119 و 188 و... ؛ سنن ابن‌ماجه، کتاب فضائل علی‌بن‌ابی‌طالب.

129. مقاله «آیه تبلیغ»، فصلنامه طلوع، شماره 8 ـ 9، ص29.

130. تفسیر نمونه، ج4، ص19.

131. همان، ج5، ص19؛ مناقب خوارزمی، مناشدات علی‌بن‌ابی‌طالب، رساله طرق الولایة و کتب دیگر.

132. سیره حلبیه، ج3، ص275.

133. تفسیر نمونه، ج5، ص22؛ مقاله «نقدی بر دیدگاههای اهل‌سنت درباره غدیر»، سیدمحمود مدنی، مجله

علوم حدیث، شماره 7، ص143.

134. شرح المواقف، ج8، ص381، نقل از مقاله سیدمحمد مدنی، مجله علوم حدیث، شماره 7.

135. همان‌.

136. الصواعق المحرقة، ص64.

137. تفسیر المنار، ج6، ص464.

138. الصواعق المحرقة، ص69.

139. الغدیر، ج1، ص278 به بعد.

140. الصواعق المحرقة، ص68؛ المراجعات، ص237.

141. المراجعات، ص237.

142. صحیح بخاری، ج4، ص7.

143. البدایة والنهایة، ج4، ص170؛ تاریخ طبری، ج2، ص124؛ تاریخ کامل، ج2، ص205.

144. تاریخ طبری، ج2، ص225.

145. همان، ص122؛ البدایة والنهایة، ج4، ص352.

146. همان‌.

پدیدآورنده: سیدارشد حسین کاظمی* *

منبع: حوزه

نگارش در تاريخ شنبه بیست و نهم خرداد 1389 توسط دره نور |
گوهر فضیلت/ اعمال و فضایل ماه رجب

 ویژه نامه ماه رجب

ماهِ امیرالمؤمنین علی علیه السلام

امیرالمؤمنین علیه السلام این ماه را روزه داشتی و گفتی: رجب، ماه منست و شعبان ماه رسول خداست و ماه رمضان، ماه خدای تعالی است جل و جلاله. و امام صادق علیه السلام فرمود: رسول اللّه صلی الله علیه و آله فرمود: هر که از رجب سه روز روزه دارد خدای تعالی وی را به هر روزی روزه سالی بنویسد و هر که هفت روز روزه دارد، هفت در دوزخ ازو در بندند و هر که هشت روز روزه دارد هشت درِ بهشت از برای او بگشایند و هر که پانزده روز روزه دارد خدای تعالی حساب وی آسان کند و هر که همه ماه رجب روزه دارد خدای تعالی وی را خشنود کند و خشنودی خود بنویسد و از هر که خشنود باشد، وی را عذاب نبود.

امام صادق علیه السلام فرمود هر که اولْ روز از رجب روزه بدارد آتش از وی دور شود مقدار یک ساله راه و گفت: هر که ایام بیض از رجب روزه دارد سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم خدای تعالی وی را به هر روزی روزه سالی بنویسد و روز قیامت در جای آمنان ایستد.

احیا

و امام صادق علیه السلام فرمود: امیرالمؤمنین علی علیه السلام به شگفت آوردی که در چهار شب از سال خود را از عبادت فارغ گردانیدی یعنی احیا کردی، اولْ شب رجب و شب نیمه شعبان و شب عید فطر و شب عید اضحی.

ثواب عبادت

پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود: هر که ماه رجب روزه نتواند داشت، هر روزی صد بار بگوید:

«سُبحانَ الْاِلهِ الْجَلیلِ، سُبحانَ مَنْ لا یَنْبَغِی التَّسبیحُ إِلاّ لَهُ. سُبحانَ الْأَعَزُّ الَاَکْرِمِ، سُبحانَ مَن لَبِسَ العِزَّ وَ هُوَ لَهُ أَهْلٌ». ثواب روزه آن ماه بیابد.

از معظم عبادات ماه رجب است و آن سی رکعت بود در اول ماه ده رکعت بکند در هر رکعتی پس از «الحمد» سه بار «قل هو الله أحد» خواند و سه بار «قل یا ایها الکافرون» چون سلام بدهد دست بردارد و بگوید:

«لا إِلهَ إلاَّ اللّهُ وَحْدَهُ لا شَریکَ لَهُ، لَهُ الْمُلْکُ و لَهُ الحَمْدُ یُحْیی و یُمیتُ وَ هُوَ حَیٌّ لا یَموتُ بِیَدِهِ الْخَیْرُ و هو علی کُلِّ شَیْ ءٍ قَدِیرٌ. اللّهُمَّ لا مانِعَ لِما أَعْطَیْتَ و لا مُعْطِیَ لِما مَنَعْتَ و لا یَنْفَعُ ذَالجَدَّ مِنْکَ الْجَدُّ.»

و دست بر روی فرود آورد و در میان ماه هم چنان ده رکعت دیگر بکند الاّ آنکه چون بگوید: «و هو عَلی کُلِّ شی ءٍ قَدیرٌ»

بگوید: «إلها واحِدا أحَدا صَمَدا فَرْدا وِتْرا لَمْ یَتَّخِذْ صاحِبَةً و لا وَلَدا» و در آخر ماه هم چنان ده رکعت نماز بکند و بگوید: و صَلَّی اللّهُ عَلی مُحَمدٍ و آلِهِ الطَّیِّبینَ الطّاهِرینَ و لا حَوْلَ و لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الَعَلیِّ الْعَظیم.

آمرزش گناهان

سلمان رحمه الله گفت که پیغمبر صلی الله علیه و آله فرمود که هیچ مؤمن و مؤمنه نبود که این نماز بکند در ماه رجب الا که خدای تعالی بیامرزد هر گناه که وی کرده بود در حال خردی و بزرگی و وی را ثواب آن کس بدهند که جمله آن ماه روزه داشته بود و او را نزدیک خدای تعالی از نماز کنندگان نویسند تا دیگر سال و در هر روزی بردارند از برای وی عمل شهیدی از شهدای بدر و به روزه هر روزی عبادت سالی بنویسند وی را و هزار درجه بردارند و اگر همه ماه روزه دارد خدای تعالی وی را توفیق دهد و از آتش دوزخ نجات دهد و بهشت واجب گرداند وی را. ای سلمان! مرا بدین خبر داد جبرئیل و گفت: ای محمد! این نماز، نشانی است میان شما و میان منافقان که منافق این نماز نکند.

و چون این نماز بکنی و این دعا بخوانی دست بر رو فرو آور و حاجتی که داری بخواه که دعای تو اجابت کند و خدای تعالی میان تو و دوزخ هفت خندق پدید کند، هر خندقی مقدار آنچه میان آسمان و زمین است و به هر رکعتی هزار هزار رکعت بنویسد وی را و برائتی از آتش بنویسد و جوازی بر صراط.

اعمال اول شب آدینه از رجب

و اول شب آدینه از رجب میان نماز شام و خفتن دوازده رکعت نماز کند، هر دو رکعت به یک سلام، در هر رکعتی پس از «الحمد» سه بار «إنّا انزلنا» بخواند و دوازده بار «قل هو الله». چون فارغ شود هفتاد بار بگوید: «اَللّهُمّ صَلِّ عَلی النَّبِیِّ الْاُمِّیِّ الطّاهِرِ الزَّکیِّ و عَلی الِهِ.»

پس سجود کند و در سجود هفتاد بار بگوید: «سُبُّوحٌ قُدُّوسٌ رَبُّ الْمَلائِکَةِ وَ الرُّوحِ»

پس سر از سجده بردارد و هفتاد بار بگوید: «رَبِّ اغْفِرْ وارْحَمْ و تجاوزْ عَمّا تَعْلَمُ اِنَّکَ انتَ العَلِیُّ الأَکرمُ الْاَعْظَمُ.»

آنکه سجده دیگر کند و همان تسبیح که در اول گفت بگوید هم چندان آنگه حاجت ها بخواهد که آن را روا کنند و گناهان وی بیامرزند و اگرچه از حد بیرون بود.

دعای استفتاح یا دعای ام داوود

آنگه دعای استفتاح بخواند روی به قبله و آن را دعای ام داوود نیز خوانند و نسبتش با فاطمه دختر عبد الله بن ابراهیم و سببش آن بود که أبو الدوانیق پسر فاطمه را به عراق دربند و زندان کرده بود. این زن با امام صادق علیه السلام در آن معنی مشاورت کرد و ماه رجب نزدیک بود و امام صادق علیه السلام وی را بخواندن این سورت ها و این دعا درین روز فرمود: چون این بکرد بسی برنیامد که پسرش باز آمد با پنجاه هزار درم و خبر داد که در شب نیمه رجب خدم ابوالدوانیق بیامدند و مرا از زندان پیش وی بردند و در من بسیار عذر خواست و پنجاه هزار درم فرمود و گفت به سلامت بازگرد. صادق علیه السلام گفت که اگر این دعا در روز عرفه عید یا در روز آدینه خوانند شاید «هنوز از دعا فارغ نشود که تا بیامرزد خدای تعالی او را» و اگر در هر ماهی ایام بیض را روزه دارد و این دعا بخواند «به طریقی که وصف کرده شده» شاید، و امید اجابت بود و گفت که درهای آسمان بگشایند و خواننده این دعا را بهشت واجب شود و دعا این است:

صَدَقَ اللّهُ الْعَظِیمُ الَّذِی لا إلهَ إلاّ هُوَ الْحَیُّ الْقَیُّومُ ذُوالْجَلالِ وَ الْإِکْرامِ و...

اعمال شب و روز 27 رجب

و شب 27 از این ماه روایتست که دوازده رکعت کند در این شب. در هر رکعتی «الحمد» و هر دو «قل أعوذُ» و «قل هو الله أحد» هر یکی چهار بار بخواند و پس از آن دعا کند دعایی که در شب نیمه ماه برفت بخواند و غسل مستحب است درین شب. و روز 27 بود از این ماه که ابوالقاسم محمد را فرستادند به رسالت و این روز یکی از چهار روزی است که در سال، روزه داشتن آن را فضلی بسیار است و آن 27 رجب است روز مبعث و 25 ذی القعده روز دَحْو الارض و هجدهم ذی الحجة روز غدیر و 17 ربیع الاول و مولد نبی.

و مستحب است روز 27 رجب غسل کردن و روزه داشتن و 12 رکعت نماز کردن با «الحمد» و سورتی و پس از آن «الحمد» خواندن و «قل هو الله احد» و هر دو «قل أعوذ» هر یکی چهار بار و

«لا إِلهَ إِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ أکبرُ، سُبْحانَ اللّهِ والْحَمدُ لِلّهِ وَ لا حَوْلَ وَ لا قُوَّةَ إِلاّ بِاللّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیم» چهار بار «اَللّهُ اَللّهُ رَبّی وَ لا أُشْرِکُ بِهِ شَیْئا چهار بار و لا أُشْرِکُ بِرَبّی أَحَدا» چهار بار.

پدیدآورنده: مؤلف ناشناخته از قرن ششم

منبع: حوزه

نگارش در تاريخ شنبه بیست و نهم خرداد 1389 توسط دره نور |
 

ماه رجب، هفتمین ماه از ماههای قمری و ماهی بسیار شریف و از ماههای حرام است. رجب نام نهری است در بهشت که از عسل شیرین تر و از شیر سفیدتر، هرکس در این ماه روزه دارد، از آن نهر آب می نوشد، بر ماه رجب، رجب الأصب، یعنی ماه ریزش رحمت خداوند بر مردم، می گویند.

پیامبر اسلام صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: ماه رجب برای امت من، «ماه استغفار» می باشد؛ رجب ماه خدا و ماه شعبان ماه من و ماه رمضان ماه امت من است، کسی که یک روز از ماه رجب روزه گیرد، مستوجب خشنودی خداوند گردد و غضب الهی از او دور گردد و دری از درهای جهنم به روی او بسته شود.

در حدیث دیگری آمده است که هرکس سه روز آن را روزه دارد، بهشت بر او واجب گردد.

در ماه رجب ادعیه و دعاهای خاص و اعمال مخصوصی وارد است که از مهمترین آن «اعمال ایام البیض» (13 تا 15 ماه) و اعمال ام داوود و برنامه اعتکاف می باشد.

این اعمال در کتاب شریف مفاتیح الجنان محدث قمی گردآوری شده است.

حوادث تاریخی و مذهبی بسیاری در ماه رجب روی داده است که در زیر به آن اشاره می نماییم:

مبعث پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم، میلاد حضرت امام علی علیه السلام در کعبه، ولادت حضرت امام محمد باقر علیه السلام در سال 57 هجری و امام محمد تقی علیه السلام در سال 195، وفات ابوطالب در سال دهم هجرت، وفات ابراهیم فرزند پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و سلم در سال دهم هجرت، رحلت حضرت زینب (بنا به نقلی) و درگذشت ابن سکیت، مدافع ولایت در سال 244 قمرى، شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام در سال 182 و شهادت امام علی النقی علیه السلام در سال 254.

منبع:

هدایت الأنام الی وقایع الایام، محدث قمى، ص 97؛ مفاتیح الجنان، ص 240.

نگارش در تاريخ شنبه بیست و نهم خرداد 1389 توسط دره نور |

منابع مقاله:

فروغ ولایت، سبحانی، جعفر؛ (حوزه)


پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم در سال دهم هجرت برای انجام فریضه وتعلیم مراسم حج به مکه عزیمت کرد. این بار انجام این فریضه با آخرین سال عمر پیامبر عزیز مصادف شد و از این جهت آن را «حجة الوداع » نامیدند. افرادی که به شوق همسفری ویا آموختن مراسم حج همراه آن حضرت بودند تا صد وبیست هزار تخمین زده شده اند.

مراسم حج به پایان رسید وپیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم راه مدینه را، در حالی که گروهی انبوه او را بدرقه میکردند وجز کسانی که در مکه به او پیوسته بودند همگی در رکاب او بودند، در پیش گرفت. چون کاروان به پهنه بی آبی به نام «غدیر خم » رسید که در سه میلی «جحفه » (1) قرار دارد، پیک وحی فرود آمد وبه پیامبر فرمان توقف داد. پیامبر نیز دستور داد که همه از حرکت باز ایستند وبازماندگان فرا رسند.

کاروانیان از توقف ناگهانی وبه ظاهر بی موقع پیامبر در این منطقه بی آب، آن هم در نیمروزی گرم که حرارت آفتاب بسیار سوزنده وزمین تفتیده بود، در شگفت ماندند.مردم با خودمی گفتند: فرمان بزرگی از جانب خدا رسیده است ودر اهمیت فرمان همین بس که به پیامبر ماموریت داده است که در این وضع نامساعد همه را از حرکت باز دارد وفرمان خدا را ابلاغ کند.

فرمان خدا به رسول گرامی طی آیه زیر نازل شد:

یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک و ان لم تفعل فما بلغت رسالته والله یعصمک من الناس . (مائده: 67) «ای پیامبر، آنچه را از پروردگارت بر تو فرود آمده است به مردم برسان واگر نرسانی رسالت خدای را بجا نیاورده ای; وخداوند تو را از گزند مردم حفظ می کند» .

دقت در مضمون آیه ما را به نکات زیر هدایت می کند:

اولا: فرمانی که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم برای ابلاغ آن مامور شده بود آنچنان خطیر وعظیم بود که هرگاه پیامبر (بر فرض محال) در رساندن آن ترسی به خود راه می داد وآن را ابلاغ نمی کرد رسالت الهی خود را انجام نداده بود، بلکه با انجام این ماموریت رسالت وی تکمیل می شد.

به عبارت دیگر، هرگز مقصود از ما انزل الیک مجموع آیات قرآن ودستورهای اسلامی نیست. زیرا ناگفته پیداست که هرگاه پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم مجموع دستورهای الهی را ابلاغ نکند رسالت خود را انجام نداده است ویک چنین امر بدیهی نیاز به نزول آیه ندارد.بلکه مقصود از آن، ابلاغ امرخاصی است که ابلاغ آن مکمل رسالت شمرده می شود وتا ابلاغ نشود وظیفه خطیر رسالت رنگ کمال به خود نمی گیرد. بنابر این، باید مورد ماموریت یکی از اصول مهم اسلامی باشد که با دیگر اصول وفروع اسلامی پیوستگی داشته پس از یگانگی خدا ورسالت پیامبر مهمترین مسئله شمرده شود.

ثانیا: از نظر محاسبات اجتماعی، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم احتمال می داد که در طریق انجام این ماموریت ممکن است از جانب مردم آسیبی به او برسد وخداوند برای تقویت اراده او می فرماید: و الله یعصمک من الناس .

اکنون باید دید از میان احتمالاتی که مفسران اسلامی در تعیین موضوع ماموریت داده اند کدام به مضمون آیه نزدیکتر است.

محدثان شیعه وهمچنین سی تن از محدثان بزرگ اهل تسنن (2) بر آنند که آیه در غدیر خم نازل شده است وطی آن خدا به پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ماموریت داده که حضرت علی - علیه السلام را به عنوان «مولای مؤمنان » معرفی کند.

ولایت وجانشینی امام پس از پیامبر از موضوعات خطیر وپر اهمیتی بود که جا داشت ابلاغ آن مکمل رسالت باشد وخودداری از بیان آن، مایه نقص در امر رسالت شمرده شود.

همچنین جا داشت که پیامبر گرامی، از نظر محاسبات اجتماعی وسیاسی، به خود خوف ورعبی راه دهد، زیرا وصایت وجانشینی شخصی مانند حضرت علی علیه السلام که بیش از سی وسه سال از عمر او نگذشته بود بر گروهی که از نظر سن وسال از او به مراتب بالاتر بودند بسیار گران بود. (3)

گذشته از این، خون بسیاری از بستگان همین افراد که دور پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم را گرفته بودند در صحنه های نبرد به دست حضرت علی - علیه السلام ریخته شده بود وحکومت چنین فردی بر مردمی کینه توز بسیار سخت خواهد بود.

به علاوه، حضرت علی - علیه السلام پسر عمو وداماد پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود وتعیین چنین فردی برای خلافت در نظر افراد کوته بین به یک نوع تعصب فامیلی حمل می شده است.

ولی به رغم این زمینه های نامساعد، اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفت که پایداری نهضت را با نصب حضرت علی - علیه السلام تضمین کند ورسالت جهانی پیامبر خویش را با تعیین رهبر وراهنمای پس از او تکمیل سازد.

اکنون شرح واقعه غدیر را پی می گیریم:

آفتاب داغ نیمروز هجدهم ماه ذی الحجه بر سرزمین غدیر خم به شدت می تابید وگروه انبوهی که تاریخ تعداد آنها را از هفتاد هزار تا صد و بیست هزار ضبط کرده است در آن محل به فرمان پیامبر خدا فرود آمده بودند ودر انتظار حادثه تاریخی آن روز به سر می بردند، در حالی که از شدت گرما رداها را به دو نیم کرده، نیمی بر سر ونیم دیگر را زیر پا انداخته بودند.

در آن لحظات حساس، طنین اذان ظهر سراسر بیابان را فرا گرفت وندای تکبیر مؤذن بلند شد. مردم خود را برای ادای نماز ظهر آماده کردند وپیامبر نماز ظهر را با آن اجتماع پرشکوه، که سرزمین غدیر نظیر آن را هرگز به خاطر نداشت، بجا آورد وسپس به میان جمیعت آمد وبر منبر بلندی که از جهاز شتران ترتیب یافته بود قرار گرفت وبا صدای بلند خطبه ای به شرح زیر ایراد کرد:

ستایش از آن خداست.از او یاری می خواهیم وبه او ایمان داریم وبر او توکل می کنیم واز شر نفسهای خویش وبدی کردارهایمان به خدایی پناه می بریم که جز او برای گمراهان هادی وراهنمایی نیست; خدایی که هرکس را هدایت کرد برای او گمراه کننده ای نیست.گواهی می دهیم که خدایی جز او نیست ومحمد بنده خدا وفرستاده اوست.

هان ای مردم، نزدیک است که من دعوت حق را لبیک گویم واز میان شما بروم. ومن مسئولم وشما نیز مسئول هستید. در باره من چه فکر می کنید؟

یاران پیامبر گفتند: گواهی می دهیم که تو آیین خدا را تبلیغ کردی ونسبت به ما خیرخواهی ونصیحت کردی ودر این راه بسیار کوشیدی خداوند به تو پاداش نیک بدهد.

پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم، وقتی مجددا آرامش بر جمعیت حکمفرما شد، فرمود:

آیا شما گواهی نمی دهید که جز خدا، خدایی نیست ومحمد بنده خدا وپیامبر اوست؟ بهشت ودوزخ ومرگ حق است وروز رستاخیز بدون شک فرا خواهد رسید وخداوند کسانی را که در خاک پنهان شده اند زنده خواهد کرد؟

یاران پیامبر گفتند: آری، آری، گواهی می دهیم.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ادامه داد:

من در میان شما دو چیز گرانبها به یادگار می گذارم; چگونه با آنها معامله خواهید کرد؟ ناشناسی پرسید: مقصود از این دو چیز گرانبها چیست؟

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

ثقل اکبر کتاب خداست که یک طرف آن در دست خدا و طرف دیگرش در دست شماست. به کتاب او چنگ بزنید تا گمراه نشوید. و ثقل اصغر عترت و اهل بیت من است. خدایم به من خبر داده که دو یادگار من تا روز رستاخیز از هم جدا نمی شوند.

هان ای مردم، برکتاب خدا و عترت من پیشی نگیرید و از آن دو عقب نمانید تا نابود نشوید.

در این موقع پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دست حضرت علی - علیه السلام را گرفت وبالا برد، تا جایی که سفیدی زیر بغل او بر همه مردم نمایان شد وهمه حضرت علی - علیه السلام را در کنار پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم دیدند و او را به خوبی شناختند ودریافتند که مقصود از این اجتماع مسئله ای است که مربوط به حضرت علی - علیه السلام است وهمگی با ولع خاصی آماده شدند که به سخنان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم گوش فرا دهند.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم فرمود:

هان ای مردم، سزاوارترین فرد بر مؤمنان از خود آنان کیست؟

یاران پیامبر پاسخ دادند: خداوند وپیامبر او بهتر می دانند.

پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم ادامه داد:

خداوند مولای من ومن مولای مؤمنان هستم وبر آنها از خودشان اولی وسزاوارترم. هان ای مردم، «هر کس که من مولا ورهبر او هستم، علی هم مولا ورهبر اوست » .

رسول اکرمصلی الله علیه و آله و سلم این جمله آخر را سه بار تکرار کرد (4) وسپس ادامه داد:

پروردگارا، دوست بدار کسی را که علی را دوست بدارد ودشمن بدار کسی را که علی را دشمن بدارد.خدایا، یاران علی را یاری کن ودشمنان او را خوار وذلیل گردان. پروردگارا، علی را محور حق قرار ده.

سپس افزود:

لازم است حاضران به غایبان خبر دهند ودیگران را از این امر مطلع کنند.

هنوز اجتماع با شکوه به حال خود باقی بود که فرشته وحی فرود آمد وبه پیامبر گرامی صلی الله علیه و آله و سلم بشارت داد که خداوند امروز دین خود راتکمیل کرد ونعمت خویش را بر مؤمنان بتمامه ارزانی داشت. (5)

در این لحظه، صدای تکبیر پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بلند شد وفرمود:

خدا را سپاسگزارم که دین خود را کامل کرد ونعمت خود را به پایان رسانید واز رسالت من وولایت علی پس از من خشنود شد.

پیامبر از جایگاه خود فرود آمد ویاران او، دسته دسته، به حضرت علی - علیه السلام تبریک می گفتند واو را مولای خود ومولای هر مرد وزن مؤمنی می خواندند. در این موقع حسان بن ثابت، شاعر رسول خدا، برخاست واین واقعه بزرگ تاریخی را در قالب شعری با شکوه ریخت وبه آن رنگ جاودانی بخشید. از چکامه معروف او فقط به ترجمه دو بیت می پردازیم:

پیامبر به حضرت علی فرمود: برخیز که من تو را به پیشوایی مردم وراهنمایی آنان پس از خود برگزیدم.هر کس که من مولای او هستم، علی نیز مولای او است. مردم! بر شما لازم است از پیروان راستین ودوستداران واقعی علی باشید. (6)

آنچه نگارش یافت خلاصه این واقعه بزرگ تاریخی بود که در مدارک دانشمندان اهل تسنن وارد شده است. در کتابهای شیعه این واقعه به طور گسترده تر بیان شده است. مرحوم طبرسی در کتاب احتجاج (7) خطبه مشروحی از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند که علاقه مندان می توانند به آن کتاب مراجعه کنند.

واقعه غدیر هرگز فراموش نمی شود

اراده حکیمانه خداوند بر این تعلق گرفته است که واقعه تاریخی غدیر در تمام قرون واعصار، به صورت زنده در دلها وبه صورت مکتوب در اسناد وکتب، بماند ودر هر عصر وزمانی نویسندگان اسلامی در کتابهای تفسیروحدیث وکلام وتاریخ از آن سخن بگویند وگویندگان مذهبی در مجالس وعظ وخطابه در باره آن داد سخن دهند وآن را از فضایل غیر قابل انکار حضرت علی - علیه السلام بشمارند. نه تنها خطبا وگویندگان، بلکه شعرا وسرایندگان بسیاری از این واقعه الهام گرفته اند وذوق ادبی خود را از تامل در زمینه این حادثه واز اخلاص نسبت به صاحب ولایت مشتعل ساخته اند وعالیترین قطعات را به صورت های گوناگون وبه زبانهای مختلف از خود به یادگار نهاده اند.

از این جهت، کمتر واقعه تاریخی همچون رویداد غدیر مورد توجه دانشمندان، اعم از محدث ومفسرومتکلم وفیلسوف وخطیب وشاعر ومورخ وسیره نویس، قرار گرفته است وتا این اندازه در باره آن عنایت مبذول شده است.

یکی از علل جاودانی بودن این حدیث، نزول دو آیه از آیات قرآن کریم در باره این واقعه است (8) وتا روزی که قرآن باقی است این واقعه تاریخی نیز باقی خواهد بود واز خاطرها محو نخواهد شد.

جامعه اسلامی در اعصار دیرینه آن را یکی از اعیاد مذهبی می شمرده اند وشیعیان هم اکنون نیز این روز را عید می گیرند ومراسمی را که در دیگر اعیاد اسلامی برپا می دارند در این روز نیز انجام می دهند.

از مراجعه به تاریخ به خوبی استفاده می شود که روز هجدهم ذی الحجة الحرام در میان مسلمانان به نام روز عید غدیر معروف بوده است، تا آنجا که ابن خلکان در باره مستعلی بن المستنصر می گوید: در سال 487 هجری در روز عید غدیر که روز هجدهم ذی الحجة الحرام است مردم با او بیعت کردند. (9)

والعبیدی در باره المستنصر بالله می نویسد: وی در سال 487 هجری، دوازده شب به آخر ماه ذی الحجه باقی مانده بود که درگذشت. این شب همان شب هجدهم ذی الحجه، شب عید غدیر است. (10)

نه تنها ابن خلکان این شب را شب عید غدیر می نامد، بلکه مسعودی (11) وثعالبی (12) نیز این شب را از شبهای معروف در میان امت اسلامی شمرده اند.

ریشه این عید اسلامی به خود روز غدیر باز می گردد، زیرا در آن روز پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به مهاجرین وانصار، بلکه به همسران خود، دستور داد که بر علی - علیه السلام وارد شوند وبه او در مورد چنین فضیلت بزرگی تبریک بگویند.زید بن ارقم می گوید: نخستین کسانی از مهاجرین که با علی دست دادند ابوبکر، عمر، عثمان، طلحه وزبیر بودند ومراسم تبریک وبیعت تا مغرب ادامه داشت.

در اهمیت این رویداد تاریخی همین اندازه کافی است که صدوده نفر صحابی حدیث غدیر را نقل کرده اند. البته این مطلب به معنی آن نیست که از آن گروه زیاد تنها همین تعداد حادثه را نقل کرده اند، بلکه تنها در کتابهای دانشمندان اهل تسنن نام صدو ده تن به چشم می خورد. درست است که پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم سخنان خود را در اجتماع صد هزار نفری القاء کرد، ولی گروه زیادی از آنان از نقاط دور دست حجاز بودند واز آنان حدیثی نقل نشده است. گروهی از آنان نیز که این واقعه را نقل کرده اند تاریخ موفق به درج آن نشده است واگر هم درج کرده به دست ما نرسیده است.

در قرن دوم هجری، که عصر «تابعان » است، هشتاد ونه تن از آنان، به نقل این حدیث پرداخته اند.

راویان حدیث در قرنهای بعد همگی از علما ودانشمندان اهل تسنن هستند وسیصد وشصت تن از آنان این حدیث را در کتابهای خود آورده اند وگروه زیادی به صحت واستواری آن اعتراف کرده اند.

در قرن سوم نود ودو دانشمند، در قرن چهارم چهل وسه، در قرن پنجم بیست وچهار، در قرن ششم بیست، در قرن هفتم بیست ویک، در قرن هشتم هجده، در قرن نهم شانزده، در قرن دهم چهارده، در قرن یازدهم دوازده، در قرن دوازدهم سیزده، در قرن سیزدهم دوازده ودر قرن چهاردهم بیست دانشمند این حدیث را نقل کرده اند.

گروهی نیز تنها به نقل حدیث اکتفا نکرده اند بلکه در باره اسناد ومفاد آن مستقلا کتابهایی نوشته اند.

طبری، مورخ بزرگ اسلامی، کتابی به نام «الولایة فی طریق حدیث الغدیر» نوشته، این حدیث را از متجاوز از هفتاد طریق از پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نقل کرده است.

ابن عقده کوفی در رساله «ولایت » این حدیث را از صد وپنج تن نقل کرده است.

ابوبکر محمد بن عمر بغدادی، معروف به جعانی، این حدیث را از بیست وپنج طریق نقل کرده است.

تعداد کسانی که مستقلا پیرامون خصوصیات این واقعه تاریخی کتاب نوشته اند بیست وشش نفر است.

دانشمندان شیعه در باره این واقعه بزرگ کتابهای ارزنده ای نوشته اند که جامعتر از همه کتاب تاریخی «الغدیر» است که به خامه توانای نویسنده نامی اسلامی علامه مجاهد مرحوم آیة الله امینی نگارش یافته است ودر تحریر این بخش از زندگانی امام علی - علیه السلام ازاین کتاب شریف استفاده فراوانی به عمل آمد.

پی نوشتها:

1- جحفه در چند میلی «رابغ » بر سر راه مدینه واقع است ویکی ازمیقاتهای حجاج است.

2- مرحوم علامه امینی نام وخصوصیات این سی تن را در اثر نفیس خود «الغدیر» (ج 1، ص 196 تا209) به طور مبسوط بیان کرده است. که در میان آنان نام افرادی مانند طبری، ابو نعیم اصفهانی، ابن عساکر، ابو اسحاق حموینی، جلال الدین سیوطی به چشم می خورد و از میان صحابه پیامبر از ابن عباس وابو سعید خدری وبراء بن عازب نام برده شده است.

3- خصوصا بر اعرابی که همواره مناصب مهم را شایسته پیران قبایل می دانستند وبر ای جوانان، به بهانه اینکه بی تجربه اند، وقعی قائل نبودند. لذا هنگامی که رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم عتاب بن اسید را به فرمانداری مکه واسامة بن زید را به فرماندهی سپاه عازم به تبوک منصوب کرد از طرف جمعی از اصحاب وپیروان خود مورد اعتراض قرار گرفت.

4- بنا به نقل احمد بن حنبل در مسند او، پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم این جمله را چهار بار تکرار کرد.

5- الیوم اکملت لکم دینکم واتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الاسلام دینا . (سوره مائده، آیه 3) .

6- فقال له قم یا علی فاننی فمن کنت مولاه فهذا ولیه رضیتک من بعدی اماما وهادیا فکونوا له اتباع صدق موالیا

7- احتجاج طبرسی، ج 1، صص 84- 71، چاپ نجف.

8- آیات 3و67 سوره مائده.

9- وفیات الاعیان، ج 1، ص 60 وج 2، ص 223.

10- وفیات الاعیان، ج 1، ص 60 وج 2، ص 223.

11- التنبیه والاشراف، ص 822

12- ثمار القلوب، ص 511.

نگارش در تاريخ شنبه بیست و نهم خرداد 1389 توسط دره نور |

ابن عبدالوهاب و پيروان او بر اين نكته كه مشركين صدر اسلام، تنها مشرك در عبادت بودند ولي در خالقيت و رازقيت موحد، اصرار فراوان دارند و مي­گويند كه جنگها و نبردهاي پيامبر گرامي اسلام با آنان به خاطر آن بوده كه آنها را به توحيد در عبادت رهنمون كند.

ولي دقت در آيات قرآن اين نظريه را تأييد نمي­كند. براي روشن شدن مطلب آياتي از قرآن آورده مي­شود و حرف مخالفين وهابيت ارائه مي­گردد. و در پايان انتخاب يكي از اين دو نظريه به وجدان بيدار خواننده واگذار مي­شود.

1- «قاتلوا الذين لا يؤمنون بالله و لا باليوم الاخر و لا يحرمون ما حرم الله و رسوله...».

با كساني از اهل كتاب كه نه به خدا، و نه به روز جزا ايمان دارند، و نه آنچه را خدا و رسولش تحريم كرده حرام مي­شمارند، و نه آيين حق را مي­پذيرند، پيكار كنيد.[1]

2- «الا ان لله من في السماوات و من في الارض و ما يتبع الذين يدعون من دون الله شركاء ان يتبعون الا الظن و ان هم الا يخرصون.».

آگاه باشيد تمام كساني كه در آسمانها و زمين هستند از آن خداوند مي­باشند و آنها كه غير خدا را همتاي او مي­خوانند،(از منطق و دليل) پيروي نمي­كنند، آنها فقط از پندار بي اساس پيروي مي­كنند، و آنها فقط دروغ مي­گويند.[2]

3- «ام اتخذوا الهة من الارض هم ينشرون لوكان فيهما الهة الا الله لفسدتا فسبحان الله رب العرش عما يصفون.»

آيا آنها خداياني از زمين برگزيدند كه (خلق مي­كنند و) منتشر مي­سازند؟! اگر در آسمان و زمين، جز الله خدايان ديگري بود، فاسد مي­شدند (و نظام جهان بهم مي­خورد)! منزه است خداوند پروردگار عرش، از توصيفي كه آنها مي­كنند.[3]

4- «قل ائنكم لتكفرون بالذي خلق الارض في يومين و تجعلون له انداداً ذلك ربّ العالمين»

بگو آيا شما به آن كس كه زمين را در دو روزآفريد كافر هستيد و براي او همانند هايي قرار مي­دهيد؟! او پروردگار جهانيان است.[4]

5-«وجعلوا له من عباده جزءاً ان الانسان لكفورُ مبينُ ام اتّخذ ممّا يخلق بناتٍ وأصفكم بالبنين».

آنها براي خداوند از ميان بندگانش جزئي قراردادند (و ملائكه را دختران خدا خواندند) آنان كفران كننده آشكار است، آيا از ميان مخلوقاتش دختران را براي خود انتخاب كرده و پسران را براي شما آفريده است؟![5]

6- «و قالوا ما هي الاحياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر وما لهم بذلك من علم ان هم الا يظنّون».

آنها گفتند: چيزي جز همين زندگي دنياي ما در كار نيست، گروهي از ما مي­ميرند و گروهي جاي آنها را مي­گيرند، و جز طبيعت و روزگار ما هلاك نمي­كند! آنان به اين سخن كه مي­گويند علمي ندارند، بلكه تنها حدس مي­زنند(و گمان بي پايه دارند)![6]

7- «قل من يرزقكم من السماء والارض امن يملك سمع و البصار و من يخرج الحي من الميت و يخرج الميت من الحي و من يدبر الامر فسيقولون الله فقل افلا تتقون».

بگو:«چه كسي  شما را از آسمان و زمين روزي مي­دهد يا چه كسي خالق و مالك گوش و چشم است؟ و چه كسي زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مي­آورد؟ و چه كسي امور (جهان) را تدبير مي­كند؟ بزودي در (پاسخ) مي­گويند:«خدا» بگو:«پس چرا تقوا پيشه نمي­كنيد (و از خدا نمي­ترسيد)؟![7]

8- «و لئن سألتهم من خلق السماوات و الارض ليقولن الله قل الحمدلله بل اكثرهم لا يعلمون».

و ­­هر گاه از آنان سؤال كني:«چه كسي آسمانها و زمين را آفريده است؟ مسلماً مي­گويند الله، بگو الحمدلله (كه شما معترفيد)! ولي بيشتر آنان نمي­دانند.[8]

9- «و لئن سألتهم من خلق السماوات والارض ليقولن الله قل ارأيتم ما تدعون من دون الله ان ارادني الله بضر هل هن كاشفات ضره او ارادني برحمة هل هن ممسكات رحمته. قل حسبي الله عليه يتوكل المتوكلين».

و اگر از آنها بپرسي چه كسي آسمانها و زمين را آفريده؟ حتماً مي­گويند خدا بگو: آيا هيچ درباره معبوداني كه غير از خدا مي­خوانيد انديشه مي­كنيد كه اگر خدا زياني براي من بخواهد، آيا آنها مي­توانند گزند او را برطرف كنند؟ و يا اگر رحمتي براي من بخواهد آيا آنها مي­توانند جلو رحمت او را بگيرند؟ بگو: خدا مرا كافي است، و همه ی متوكلان تنها بر او توكل مي­كنند.[9]

حال با توجه به آياتي كه گذشت مي­توان به اين نتيجه دست يافت كه مشركين عصر رسالت عقيده ی واحدي نداشتند، برخي به توحيد ايجادي خداوند اعتقاد داشتند اما در مرحله عبادت مشرك بودند، و براي خداوند شركايي در نظر مي­گرفتند. چنانچه آيات اشاره شده در شماره هاي 7 و 8 و 9 به اين امر اشاره دارد و برخي از مشركين خالقي غير از طبيعت براي جهان نمي­شناختند و به اصطلاح امروزي­ها دهري  بودند كه آيه شماره 6 به آنها اشاره دارد.

و عده اي به نحوي ديگر مشرك در توحيد ايجادي و خالقي بودند به اين نحو كه قائل به تعدد خالق و مدبر بودند چنانچه آيات شماره 3و 4 به اين مطلب اشاره دارد و عده­اي از مشركين صدر اسلام بدون علم و آگاهي و از روي جهل و بي­خبري براي خداوند فرزنداني دختر قرار داده بودند در حاليكه خودشان دختر دار شدن را ننگ مي­داشتند. البته عقل سليم نيز اين نظريه را كه مشركين صدر اسلام اعتقاد واحدي را نداشتند تأييد مي­كند. چون آنها مردمي جاهل و نادان بودند و جهل و ناداني باعث سرگرداني و تحير و داشتن مكتبهاي پوج و الحادي مي­شود.

بنابراين تخيل وهابي­ها كه مشركين صدر اسلام را موحد در تدبير و خلقت مي­دانند خلاف آيات قرآن و عقل سليم است.

احتمال ديگري نيز از دقت در آيات گذشته بوجود مي­آيد و آن اينست كه كفار زمان پيامبر اكرم در خلقت آسمان و زمين موحد بودند (زخرف (43)آیه9، لقمان (31)آیه25، زمر (39)آیه38 و آنها را از تأثير وسائط و بتان بيرون مي­دانستند ولي در امور جزئي ديگر حتماً بتها و واسطه­ها موثر مي­دانستند به راستي اگر كفار نفع و ضرري براي بتها قائل نبودند و همه را از جانب خداوند مي­دانستند اين همه اصرار و پافشاري قرآن در اينكه الهه ی كفار نمي­توانند نفع و ضرري برسانند و مالك چيزي نمي­باشند بي مورد بود.

خود همين آيات دلالت دارد كه جمعي از مشركين اعتقاد داشتند، كه بتها و واسطه ها مالك نفع و ضرر مي­باشند و لو به صورت جزيي و اندك و همين اندازه هم در مشرك بودن آنها كافي است.

البته آيه­اي كه ذيلاً مي­آوريم وضع مشركان را در دوزخ بيان مي­كند و دلالت بر آن دارد كه مشركان بتها را با خدا  برابر مي­دانستند«... قالو و هم فيها يختصمون تالله ان كنا لفي ضلال مبين اذ نسويكم برب العالمين. شعرا (26)آيه 96». آنگاه كه مشركين در دوزخ با شريكاني كه در دنيا برای خدا قائل شدند به ستيزه بر مي­خيزند و مي­گويند به خدا سوگند ما در گمراهي آشكاري بوديم آنجا كه شما را با پروردگار جهانيان برابر مي­انگاشتيم.[10]

اگر به انگيزه هاي عبادت مشركين نسبت به بتها توجه شود، بسياري از آنها بتها را عبادت مي­كردند چون اعتقاد داشتند كه عزت از آن آنان است و با اين كار عزت و بزرگي هم شامل حال آنها نیزخواهد شد. چنانچه قرآن مي­فرمايد:«واتخذوا من دون الله الهة ليكونوا لهم عزاً». و آنان غير از خدا، معبوداني را براي خود برگزيدند تا مايه عزتشان باشد.(چه پندارخامي)!![11]

مشركان براي بتها شرف ذاتي و استقلال قائل بودند و شعارشان اين بود: «اعلي هبل» يعني برتر باد بت هبل. آنها مي­خواستند دين خدا پست تر و كلمه الله فراموش شود. پيامبر نيز در پاسخ آنها به مسلمين دستور دادكه بگويند:(الله اعلي و اجل) يعني خدا برتر و بزرگتراست.[12]پس روشن شد كه مشركين زمان پيامبر اسلام عقايد مختلف و گاهي متضاد با هم داشتند و اينكه ابن عبدالوهاب گفته همه آنها توحيد در خالقيت و ربوبيت را قبول داشتند چيزي است كه او بدون تأمل و تفكر به زبان جاري كرده و در نوشته هايش آورده است.

ابن عبدالوهاب در ادعاي ديگرش چنين مي­گويد: كه تنها انگيزه ی جنگ پيامبر گرامي اسلام با مشركين اين بود كه آنها توحيد در عبادت را رعايت نمي­كردند. و بين خود و خدا واسطه قرار مي­دادند و از آنها طلب شفاعت و كسب موقعيت مي­نمودند. و چون مشركين زمان ما (مسلمانان غير وهابي) نيز چنين مي­كنند ما نيز با آنها مبارزه و جهاد مي­كنيم.

در پاسخ او بايد گفت كه جهاد و مبارزه ي مسلمانان با مشركين صدر اسلام انگيزه ها و عوامل متعددي داشته است كه رعايت ننمودن توحيد در عبادت از سوي مشركين يكي از عوامل و انگيزه هاي بوده نه تمام العلة. از بديهيات تاريخ اسلام است كه حضرت پيامبر گرامي اسلام در مكه با كفار نجنگيدند و جنگهاي ايشان با مشرکین پس از هجرت در مدينه آغاز شد و وجوب جهاد در آنجا تشريع گردید.

حال ببينيم كه علّت جهاد و مبارزه با مشركين مكه و ديگر مشركين چه بوده است. قرآن چنين مي­گويد.«و قاتلو في سبيل الله الذين يقاتلونكم...». [13]و در راه خدا، با كساني كه با شما مي­جنگند، نبرد كنيد... اين آيه علّت جهاد با مشركين را پاسخ به تجاوزات و تعدّي ها و جنگ افروزي هاي آنان معرفي مي­كند و مي­گويد چون آنان قصد نابودي و در هم شكستن شما را دارند با آنان جهاد و مبارزه كنيد.

«و ما لكم لا تقاتلون في سبيل الله و المستضعفين من الرجال و النساء و الولدان الذين يقولون ربنا اخرجنا من القريه الظالم اهلها واجعل لنا من لدنك ولياً و اجعل لنا من لدنك نصيراً»: چرا در راه خدا و (در راه) مردان و زنان و كودكاني كه( به دست ستمگران) تضعيف شده اند، پيكار نمي­كنيد؟! همان افراد (ستمديده اي) كه مي­گويند« پروردگارا ما را از شهر( مكه) كه اهلش ستمگرند، بيرون ببر! او از طرف خود، براي ما سرپرستي قرار ده و از جانب خود يار و ياوري براي ما تعيين فرما:[14]

در اين آيه جهاد و مبارزه في سبيل الله براي نجات مستضعفين و بيچارگان مسلمانان كه در مكه تحت شكنجه و فشار مشركين قريش بودند، فرمان داده شده است. مشركين صدر اسلام كساني بودند كه نعمت آزادي و انتخاب را از بردگان و بيچارگان گرفته بودند و به آنان حق انتخاب دين و آيين نمي­دادند كه جريان به شهادت رسيدن ياسر و همسر بيچاره و بي پناهش به دست مستكبران مكه از واصخات تاريخ است و تاريخ هنوز شكنجه ها و آزار هاي وارده از سوي مشركين مكه را بر پيكر بلال حبشي به ياد دارد. مسلمانان زماني كه در مكه به سر مي بردند ضعيف و ناتوان بودند و توان دفاع از خود و جهاد نداشتند، حال كه با توجه به نعمت هاي الهي و هجرت پيامبر گرامي اسلام به مدينه و ياري انصار و مهاجرين از ایشان، مسلمانان قوي شده­اند، خداوند دستور جهاد و مبارزه را صادر كرد، و فلسفه اين مبارزه رهايي بيچارگان ازدست مستكبرين و اعاده­ي حق انتخاب به آنان است. در سايه­ي مبارزه و جهاد است كه اهرمهاي فشار مستكبرين درهم شكسته مي شود و دين خدا در آزادي كامل به مردم عرضه مي گردد و البته كسي در قبول اسلام مجبور نخواهد بود. چنانچه قرآن مي فرمايد:« لا اكراه في الدين قد تبين الرشد من الغي». در قبول دين، اكراهي نيست(زيرا) راه درست از راه انحرافي، روشن شده است.[15]

پس يكي از علتهاي جهاد و مبارزه پيامبر گرامي اسلام و مسلمانان با مشركين بدست آوردن آزادي براي خود و بيچارگان بوده تا در سايه اين آزادي دين خدا پيشرفت كند.

اينكه محمد ابن عبد الوهاب مي­گويد پيامبر به سوي مردمي مبعوث شد كه عبادت خدا مي­كردند و حج به جاي مي­آوردند و خداوند را زياد ياد مي­كردند نيز از چند جهت نا درست و دور از واقعيت است.

1- مشركين اگر چه خدا­ را مي پرستيدند ولي عبادت و پرستش آنها چنانكه قرآن حكايت مي­كند:«و ما كان صلواتهم عند البيت الا مكاء وتصديه»(آنها كه مدعي هستند ما هم نماز داريم،) نمازشان نزد خانه (خدا) چيزي جز سوت كشيدن و كف زدن نبود (سوره انفال (8)آيه 35- ترجمه مكارم

 در كشاف مي نويسد« مشركان اعم از زن و مرد، لخت و بدون لباس» بيت را طواف مي­كردند و با انگشتان خود سوت و با دست خويش كف مي­زدند. آري

آنان عبادت مي­كردند اما بر بتها سجده مي­نمودند (در حاليكه خداوند نهي كرده).

2- براي بتها قرباني مي كردند

3- هنگام ذبح نام بتها را بر زبان مي آوردند و خون آنها را بر روي بتها مي­مالیدند اين بود عبادت و حج آنان،

4- آنها در هنگام طواف حتی عورتين خويش را هم نمي­پوشانيدند.[16]

5- اينان صدقه مي دادند ولي صدقه با انكار رسالت حضرت محمد(ص) چه سودي داشت.

6- آنها گاهي نام خدا را به ياد مي آوردند ولي غالباً نام بتهاي خود را زنده نگاه مي داشتند و شعارشان« اعلي هبل» يعني برتر باد بت هبل، بود.[17]

ابن عبد الوهاب به چه انگيزه اي نماز، صدقه و عبادت آنچناني مردم عصر جاهلي را به ميان آورده ولي كارهاي ديگر را نگفته مي گذارد؟ آيا آنها زنا نمي كرده­اند، با زنان پدران خود هم بستر نمي شدند؟ مي خواره نبودند؟ كارشان قمار بازي نبود؟ ربا نمي خوردند و دختران را زنده به گور نمي كردند[18].

7- آيا آنان منكر قيامت و رستاخيز نبودند، معادي كه بعد از توحيد و يكتا پرستي، بيشترين آيات قرآن را به خود اختصاص داده است. آيا همين يك مورد در كفر و شرك آنان كافي نيست.

چگونه محمدابن عبدالوهاب از بين تمامي كارهاي مشركانه آنان فقط واسطه قرار دادن بين خود و خدا را علم نموده و از آن داد سخن داده و مسلمانان را در اين جهت با مشركين مقايسه كرده حكم به شرك و كفر آنان نموده و آنان را مهدورالدم اعلام نموده است.

قبلاً گفته شد كه عمده مطلبي كه وهابيت روي آن تأكيد دارد رعايت توحيد در عبادت است و مي­گويند چون مسلمانان اموري انجام مي­دهند كه با توحيد در عبادت ناسازگار است، در زمره مشركين قرار مي­گيرند و خون و جانشان بر ما (وهابيون) مباح مي­شود. از جمله اموري كه به پندار وهابيت با توحيد در عبوديت ناسازگار است. دعا و طلب حاجت از غير خداوند است. آنان چنانچه اشاره شد مطلق طلب حاجت از غير خدا مخصوصاً از مردگاني كه توانايي انجام كاري را ندارند، شرك مي­دانند.

در جواب از حرفهاي ابن عبدالوهاب و طرفدارانش بايد گفت كه دعا و ندا كردن غير و طلب كمك از او به سه صورت كلي تقسيم مي­شود كه هر یک خود داراي اقسامي است.

الف- در خواست از موجود زنده، در امور عادي كه قدرت آن را دارد مثلاً از زيد بخواهيم كه در ساختن خانه به ما كمك كند اين قسم بدون اشكال، جايز است و احدي حتي وهابي­ها نگفته كه موجب شرك است. حال بايد از وهابي­ها سوال كرد كه چرا اين قسم جايز است. مگر خدا نفرموده« فلا تدع مع الله احداً»، با خدا كس ديگري را نخوانيد. اگر طبيعت دعا عبادت حساب شود بايد تمام اقسام آن شرك­آور باشد. وغیر قابل استثناء بردار نيست از جايز بودن اين قسم مي­فهميم كه مطلق دعا و درخواست عبادت نيست. البته در اين رابطه توضيح بيشتري خواهيم داد.

ب- در خواست از موجود زنده در امور عادي كه قدرت آن را ندارد. مثلا از فقيري بخواهيم كه به ما مقداري پول بدهد اين قسم هم جائز است ولي غير معقول.

ج- درخواست از موجود زنده در امور غير عادي كه قدرت آن را دارد. مردم از حضرت عيسي شفاي بيماران و جزاميان را درخواست مي­كردند. اين قسم هم جائز است. چون اولياء واسطه اي بيش نمي­باشند، اگر چنين در خواستي جائز نبود. سليمان نبي از اطرافيانش درخواست آوردن تخت ملكه سبا را نمي­كرد.

د- درخواست از موجود زنده در امور غير عادي كه قدرت آنرا ندارد. مثلا از پيامبر بخواهيم كه به ما عمر جاودانه عنايت كند، در حاليكه قرآن مي­گويد:«كل نفس ذائقة الموت» در اين صورت اگر اعتقادي به الوهيت طرف داشته باشيم البته كه در وادي شرك افتاده و از شاهراه توحيد فاصله گرفته ايم اما اگر اعتقاد به الوهيت طرف نداشته باشيم ولي در عين حال از او بخواهيم كار باطلي را انجام داده ايم.

ح- درخواست از موجودات بي جان چون سنگ و چوب و درختان، در اين فرض اگر با اعتقاد به الوهيت باشد، شرك است و كفر، و با عدم اعتقاد به الوهيت، لغو است، و كار بيهوده، و دور از خرد و امري سفهي قلمداد مي­شود.

و- درخواست از ارواح انبياء و اولياءدر اموري كه توانايي آنرا ندارند، اين قسم مانند قسم چهارم. اگر با اعتقاد به الوهيت باشد شرك است و در غير اين صورت كاري لغو و بيهوده.

ز- درخواست از ارواح انبياءو اولياء در اموري كه توانايي انجام آن را دارند (البته به اذن خداوند، اينكه ارواح انبياء و اولياء نيست و نابود نمي­شود)

در توضيح موارد فوق، بايد خاطر نشان كرد كه دعا و استغاثه به غير، مي­تواند به هر يك از سه صورت زير واقع شود.

اول: آنكه فقط نام غير خدا را به زبان آ­ورد. مثلا بگويد يا محمد، يا علي، يا عبدالقادر، يا اولياءالله و يا اهل بيت.

دوم: آنكه بگويد، اي محمد براي من نزد خداوند شفاعت كن و از خدا بخواه كه حاجت مرا برآورده كند.

سوم: آنكه مستقيماً از غير خداوند بخواهد، مثلا بگويد: اي محمد قرض مرا بده، مريضم را شفا بده.[19] و مرا بر دشمنانم پيروز گردان، در هيچ يك از انواع سه گانه دعا و استغاثه، مانع و اشكال شرعي وجود ندارد تا چه رسد كه انجام دهنده آن مشرك و كافر باشد. چون مقصود از دعا و استغاثه در هر سه مورد طلب شفاعت و درخواست دعاست. منتهي در قسم دوم با صراحت تمام ذكر شده است ولي در دو قسم ديگر با ابهام و كنايه، چون مسلمان موحد هيچ كس و هيچ چيز جز خدا را در جهان خلقت موثر و مستقل نمي­داند. و اگر در دعا و استغاثه حاجت و نيازش را مستقيماً از غير خدا مي­خواهد بايد عمل او را حمل بر صحت كنيم و تا يقين به انحراف او پيدا نكرده­ايم، در ريختن خون مسلمان و احترام به او بايد احتياط كار باشيم.[20]

توضیح اینکه در ادبيات هر زبان نسبت و اسناد دو قسم است: حقيقي و مجازي و نيز گاهي چيزي را به قرينه حذف مي­كنند. بنابراين در نوع اول از دعا، چيزي حذف شده مثلاً منظور آن است كه يا محمد در قضاي دين من نزد خدا شفاعت كن  و ... در نوع سوم وقتي كه مي­گويد: يا محمد حاجت مرا بر آور، نسبت مجازي است و عمل را به سببش نسبت داده و آن دعا و شفاعت محمد است و اين نوع نسبت مجازي فراوان است، مثلاً مي­گوييم فلان امير، شهري ساخته و پزشك مريض را شفا داده است. اين نوع اسناد را در علم معاني و بيان مجاز عقلي مي­نامند، و آن اين است كه فعلي را با فاعل حقيقي نسبت ندهيم بلكه فقط به بعضي از علل و اسباب ديگر نسبت دهيم و قرينه اي هم براي اين استعمال مجازي داشته باشيم. البته كه قرينه در اينجا، حال مسلمانان است كه موثر واقعي را خدا مي­داند و بقيه را سبب و وسائل و عوامل مي­شناسد.[21]

لذا علماي علم معاني و بيان گفته اند، اگر يك شخص طبيعي و منكر خدا، بگويد: بهار جهان را پر از گل و لاله كرده است اين نسبت حقيقي است و موجب كفر است ولي اگر يك مسلمان چنين جمله اي را بر زبان آورد به قرينه مسلمان بودنش و اين كه بايد كلام و عمل او را حمل بر صحت كنيم، سخن او مجاز عقلي است. علت فرق، آن است كه در اولي قرينه وجود ندارد ولي در دومي قرينه هست و آن اسلام و اعتقاد توحيدي گوينده است.

در قرآن نيز به اسنادي مجازي و به اصطلاح مجاز عقلي فراواني بر مي­خوريم از جمله «و لو انهم رضوا ما اتيهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيؤتينا الله من فضله و رسوله و ما نقموا الا ان اغناهم الله و رسوله». يعني هر گاه آنان به آنچه خدا و رسول داد راضي مي­شدند و مي­گفتند خدا ما را بس است و به زودي خدا و رسولش از فضل خويش به ما عطا خواهد كرد و عيبي بر ايشان نمي­گيرند جز آنكه خدا و رسولش آنان را بي نياز كرده است.

ما مي­دانيم كه جز خدا كس ديگري نمي­تواند انسان را بي نياز كند ولي چطور در اين آيات بي نياز كردن را به سوي رسول خدا نسبت داده است و او را در اين كار شريك معرفي مي­كند. اين جمله با جمله يا محمد به من روزي بده چه فرقي دارد كه وهابيان آن را موجب شرك دانسته اند.[22]

علاوه بر آنچه گذشت خداوند در قرآن كريم  آفرينش، زنده كردن مردگان، شفا دادن مرض برص، بينا كردن كور مادر زاد، (البته به اذن خداوند) به عيسي نسبت داده است. پس چه فرقي بين اين جملات وجود دارد! ما از وهابي­ها مي­پرسيم آيا آفرينش پرنده، بهبود بخشيدن بيماري برص و كور مادرزاد مهمتر است يا روزي دادن و رفع مشكلات و امثال آن؟ آيا اعمالي كه در قرآن به عيسي و ديگر انبياء نسبت داده شده[23] در حوزه قدرت احدي جز خداست؟ پس وقتي چنين كارهاي مهمي را خدا به عيسي نسبت داده است، مي­توان اعمال مشابه را به انبياء و اولياء نسبت داد و همگي مجاز عقلي است و مقصود آن است كه خداوند اين قدرت و توانايي را در اينان قرار داده است چون آنان حجت خدا بر خلايقند.[24]

با همه آنچه گذشت وهابي­ها مي­گويند كه نمي­توان از مرده طلب دعا نمود. و اصحاب فقط در زمان حيات رسول خدا از ايشان طلب دعا مي­كردند و بعد از مرگشان احدي از سلف صالح چنين كاري را انجام نداده­اند.[25] اما حقيقت آن است كه اگر طلب دعا از شخص زنده جايز باشد، از مرده نيز مي­توان درخواست و سؤال كرد. اگر مانع اين باشد كه مرده سخن ما را نمي­شنود و پاسخ ما را نمي­دهد و قادر به انجام عملي نيست، بايد گفت پيامبر و ساير انبياء پس از مرگ نيز زنده اند و سخنان ما را مي­شنوند و پاسخ مي­گويند. و سلام و درودهاي ما به ايشان مي­رسد. علم و دانش او پس از وفات مانند علم و دانش اوست در حال حيات و اعمال امت بر او عرضه مي­شود، مگر نه آن است كه وهابيان خود به حيات پس از مرگ اعتقاد دارند.[26]

وانگهي قرآن با صراحت كامل مي­گويد: كساني كه در راه خدا كشته مي­شود مرده نيستند بلكه زنده اند و نزد پروردگار شان، روزي مي­خورند آيا مقام رسالت ونبوت كمتر وپايين تراز درجه شهداست. آيامركب ونوشته علما ءافضل از خون شهداء نيست؟ بي شك آنچه در باره شهداءثابت مي­شود درباره انبياء نيز ثابت ميگردد.[27] مگر نه اين است كه وهابي­ها طلب دعا و استغاثه از كسي كه قادر به انجام آن كار است را قبول دارند. ما از آنها مي­پرسيم آيا روح رسول خدا در برزخ قدرت بر شفاعت دارد يا خير؟ اگر قدرت بر شفاعت دارد، پس درخواست از او طبق عقيده خودتان مانعي ندارد و اگر بگویيد قدرت شفاعت ندارد، از دو حال خارج نيست يا روح رسول خدا در برزخ وجود ندارد كه در اين صورت منكر بقاء روح مي­شويد در حالی که هيچ مسلماني منكر بقاء روح نیست و آيات فراواني، بقاء روح پس از مرگ را ثابت مي­كند اما اگر بگويد روح رسول خدا در برزخ وجود دارد ولي در عين حال قدرت شفاعت ندارد اين هم باطل است. چون طبق نظريه دانشمندان وحكماء اسلامي روح پس از مفارقت از بدن كاملتر و قويتر مي­شود، و احاديثي داريم كه رسول خدا جواب سلام امت را مي­دهند، در بحث توسل اشاره خواهد شد كه پيامبر گرامي اسلام بر قبر فاطمه بنت اسد به ديگر انبياء و خودش متوسل شد. اگر روح پس از مرگ قدرت شفاعت و جواب دهي را نداشته باشد. احاديثي كه مي­گويد پيامبر جواب تمام آنهايي را كه به او سلام مي­كنند، مي­ دهد، جايي برايش نمي­ماند در صورتي كه وهابي­ها نيز آن را قبول دارند. اگر روح قدرت بر شفاعت و دعا را نداشته باشد ديگر وجهي براي توسل پيامبر به روح انبياء و اولياي گذشته باقي نمي­ماند.

ديگر اينكه آيا اعتقاد به اينكه شخص مرده مي­شنود يا نمي­شنود قدرت بر شفاعت دارد يا ندارد از واجبات و ضروريات دين است كه معتقدش كافر و مشرك محسوب گردد يا آنكه يك مساله ی عادي است و معتقد آن اگر نظرش مطابق واقع باشد پاداش دارد و اگر خطا كند نزد خدا معذور است.[28] تا جايي كه مي­دانيم اين مسأله كه روح مرده نمي­شنود و قادر به انجام كاري نيست، از ضروريات دين نيست تا كسي كه اعتقاد پيدا كند كه روح مرده، مي­شنود و قادر به پاسخ است، مشرك و كافر به حساب آيد.بدعت، ديگر واژه اي است كه وهابيت از آن خیلی استفاده مي­كند و بسياري از اعمال مسلمانان از جمله تقاضاي دعا از مرده را بدعت و شرك مي­خواند.آنان چگونه ادعا ميكنند كه طلب دعا از مرده، بدعت است و سلف صالح چنين نمي­كردند و از آن ممانعت مي­نمودند در پاسخ بايد گفت: 1- صحابه  هم بر خلاف ادعاي وهابي­ها از پيامبر پس از وفاتش طلب دعا مي­كردند چنانچه سمهودي در «وفاءالوفا» متعرض آن شده است.[29]

بيهقي از طريق اعمش از ابي صالح از مالك الدار نقل كرده و ابن ابي شيبه هم آن را به سند صحيح روايت نموده و در غير «وفاءالوفا» از مالك الدار خزانه دار عمر نقل كرده كه، در زمان عمر بن خطاب مردم به قحطي و خشكسالي مبتلا شدند، مردي كنار قبر پيامبر حاضر شد و گفت: يا رسول الله امتت را سيراب كن كه هلاك شدند پيامبر (ص) به خواب او آمد و فرمود: پيش عمر برو و سلام مرا برسان و به او خبر بده كه باران برايتان خواهد آمد.[30]

سيف در «فتوح» نقل كرده كه آن مرد كه رسول خدا را در خواب ديد بلال ابن حارث مُزني يكي از صحابه بود و منظور حديث اين است كه بعد از وفات آن حضرت، از او طلب باران شده است.[31]

البته ناگفته نماند كه در اين حديث استناد به خواب صحابه نیست بلكه استناد به اين مطلب است كه صحابه بعد از ممات رسول خدا از او طلب دعا و استغاثه مي­نمودند.

2- آيا وهابي­ها با همه اصحاب معاشرت داشته­اند و به كليه ی اعمال آنان احاطه دارند كه چنيني قضاوتي مي­نمايند.

3- اگر صحابه چنين كاري نكرده باشند، دليل عدم جواز نيست، ممكن است  اين عمل مستحبي را ترك مي­كردند و ترک عمل مستحب امری جایز است .

4- لزومي ندارد همه ی اعمال ما با عمل اصحاب صد در صد مطابقت داشته باشد. اگر ما جملاتي انشاء كنيم و خدا را با آنها دعا نماييم که صحابه با آن جمله ها دعا نمي­كردند، آيا عمل ما بدعت خواهد بود؟! و اگر ما خوابيده دعايي بخوانيم كه احياناً صحابه ايستاده انجام مي­دادند، آيا بدعتي مرتكب شده ايم؟! چرا بايد در مواردي كه خداوند وسعت داده و سهل و آسان گرفته، ما بر خود و ديگران سخت بگيريم.[32]

از همه اينها گذشته وهابي­ها خواندن و استغاثه به غير خداوند را عبادت غير خدا دانسته، و با اين حربه بسياري از مسلمانان را كافر و مشرك قلمداد مي­كند. براي روشن شدن بحث لازم به نظر می رسد كه لفظ دعا و عبادت از نظر لغت و استعمالات قرآني موشکافی گردد و معني دقيق اله و رب مشخص شود.

 دعا در لغت عرب به معناي ندا و خواندن است[33]. و واژه ی عبادت به ديگر معناست و هرگز نمي­توان اين دو لفظ را با هم مترادف و هم معني شمرد، يعني نمي­توان گفت هر ندا و درخواستي عبادت و پرستش است زيرا: در قرآن مجيد لفظ دعوت در مواردي به كار رفته است كه هرگز نمي­توان گفت مقصود از آن عبادت است. مانند «قال رب اني دعوت قومي ليلاً و نهاراً (نوح(71) آيه- ی5)» گفت: پرور دگارا، من شب و روز قوم خودم را به سوي تو دعوت كردم. آيا مي­توان گفت مقصود نوح اين است كه من قوم خود را روز و شب عبادت کردم.[34]

و در جايي ديگر مي­خوانيم كه خداوند مي­فرمايد:«لاتجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضاً». نور(24)آيه ی 63. يعني : صدا كردن پيامبر را در ميان خود، مانند صدا كردن يكديگر قرار ندهيد.[35]

در اين آيات و دهها آيه ی ديگر، لفظ دعوت و دعا در معنایي غيراز عبادت و پرستش به كار رفته است. از اين جهت نمي­توان گفت دعوت و عبادت مترادف يكديگرند و اگر كسي از  پيامبر يا مرد صالحي استمداد كرد و آنان را خواند در اين صورت آنها را عبادت كرده است.

و گاهي هم دعا به معناي سوال از خدا و توجه به او و درخواست حاجات دنيوي و اخروي از اوست به اعتقاد آنكه خداوند امور دنيا و آخرت را در دست دارد، به عبارت ديگر چون خداوند آفريدگار است و شايسته عبوديت و بندگي، سزاوار است كه در مقابلش  خضوع كنيم و به خاك افتيم او را بخوانيم و پرستش ­نماييم.[36]

دعا به اين معنا، يكي از معاني لغوي آن است و يا مجاز مشهور و يا در اين معنا، داراي حقيقت عرفيه است و در شريعت اسلامي بسيار ترغيب شده است كه مسلمانان خدا را بخوانند و حوائج دنيا و آخرتشان را از وي بخواهند و اين نوع دعا، عبادت ناميده شده، آنجا كه مي­فرمايد:« ادعوني استجب لكم ان الذين يستكبرون عن عبادتي سيدخلون جهنم داخرين». يعني مرا بخوانيد تا به شما پاسخ گويم كساني كه از پرستش من سر باز مي­زنند و تكبر مي­ورزند با خواري و ذلت تمام ، داخل دوزخ خواهند شد.[37]

بدون شك هر دعا، ندا و طلب حاجتي از غير خدا، پرستش نيست و از آن جلوگيري به عمل نيامده است. مثلاً اگر كسي پيش ديگري رود و از او ياري بطلبد و يا چيزي بخواهد و يا حاجتي درخواست كند، او را پرستش نكرده است و گناه كار محسوب نمي­شود با اينكه اين كار او از نظر لغت دعاست و مقصود از آيه«فلا تدعوا مع الله احداً» هر دعايي نيست بلكه دعاي مخصوصي است و آن دعايي است كه با دعاي خدا برابر باشد و انسان گمان ببرد، آنكه را مي­خواند داراي قدرت و اختيار تام است و يا در حد خدا مي­باشد. چنانكه يهود و نصاري در كليساها و كنيسه­ها چنين مي­كنند و يا مانند بت پرستان كه سنگها و چوبها را كه داراي عقل و شعور نبودند و نفع و ضرري نداشتند مي­خواندند.

عربها در كعبه از بتها طلب شفاعت مي­كردند و يا فرشتگان و پريان را پرستش مي­كردند و اعتقاد داشتند كه آنها در نظام آفرينش تاثير مستقل دارند و يا شفاعت مي­كنند و خداوند شفاعت آنها را رد نمي­كند و امثال اينها كه خداوند چنين دعاهايي را اجازه نداده است.[38]

نتيجه آنكه مطلق دعا، عبادت نيست. بلكه دعايي عبادت محسوب مي­شود كه از نوعي خاص(با توضيح فوق) باشد. پس بنابر اين الف ولام در كلمه  الدعاء «الدعاء مخ العبادة» الف و لام عهدي است نه جنسي.[39]

نكته ی ديگرآن است كه خواندن انبياء و اوالياء و استغاثه و طلب ياري از ايشان در عرض خواندن و استغاثه خدا نيست بلكه در طول آن است. يعني ابتداً بايد خدا را خواند و از او ياري خواست، ولي در طول دعای خداوند (ثانياً و بالعرض) می توان از انبياء و اولياء و مقربان درگاه ربوبي استغاثه و طلب ياري كرد که اين نوع دعا اجازه شده است، آيه ی قرآن كه مي­گويد:«و لا تدعوا مع الله احداً» مقصود معيت عرضي است نه طولي، بت پرستان كه بتها را مي­خواندند و از آنها استغاثه مي­نمودند. اولاً خداوند اذني نداده و آنها را قابل احترام ندانسته است و ثانياً: بت پرستان، بتها را مانند دعاي خدا، مي­خواندند و به طور مستقل از آنها مدد مي­طلبيدند و همچنين است پرستش کنندگان عيسي و فرشتگان و پريان. چون آنان اين معبودها را مستقل و داراي قدرت در مقابل خدا مي­انگارند و آنها را مي­پرستند در حاليكه خداوند اذني نداده است.[40]

خداوند در قرآن اشاره اي لطيف به قدرت فرشتگان، كه در طول قدرت اوست نموده است. آنجا كه در برخی از آيات قبض ارواح را به خود و در برخي ديگر از آيات، به بعضي از فرشتگان نسبت مي­دهد.[41]

اما فرق گذاشتن جواز دعا و استغاثه به شخص زنده و كسي كه قادر به انجام آن كار است با شخص مرده اي كه به زعم وهابي­ها قدرت انجام هيچ كاري را ندارد، فرقي است كه دليل محكمي آن را پشتيباني نمي­كند. چون ما در هر دو صورت قدرت مطلقه را از آن خداوند مي­دانيم و مي­گوييم كه خداوند مي­تواند به هر دو شخص قدرت و توان جواب دهي بدهد، اما اينكه وهابي­ها روي قدرت شخص زنده تاكيد مي­كنند، خود در وادي شرك گرفتار آمده اند.

و اما فرق گذاشتن ميان دعا و استغاثه به پيامبر در حال حيات و ممات او به اين كه كسي پيامبر را در حال حياتش پرستش نمي­كند، سخني است كه (مادر فرزند مرده) را به خنده مي­آورد. اولاً: چه بسيار افرادي كه در حال حياتشان از سوي مردمي نادان مورد پرستش قرار گرفته اند و ثانياً ممكن است كساني عمل مباحي را وسيله اي براي حرام قرار دهند، در اين صورت آيا آن عمل مباح نيز حرام مي­شود؟ در اين صورت عمل حلالي در دنيا نخواهيم داشت.[42]



[1] - توبه(9) آيه ی 29-ترجمه مكارم.

[2] - يونس(10)، آيه ی 66، ترجمه ی مكارم.

[3] - انبياء(21)آیات21و22/ترجمه ی مكارم.

[4] - فصلت(41) آيه ی 9، ترجمه ی مكارم.

[5] - زخرف(43) آيات 15و 16.

[6] - جاثيه، (45) آيه ی 24 ترجمه ی مكارم.

[7] - يونس(10) آيه 31- ترجمه مكارم.

[8]-  لقمان(31) ايه 25- ت مكارم. اين تعبيردر ديگرآیات قرآن نيز ديده ميشود(عنكبوت آيه 61. زخرف  آيه 9.

[9] - زمر(39)آیه 38.

[10] - كشف الارتياب مترجم، ص190.

[11] - مريم(19)آیه 81، ياسين(26) 74.

[12] - كشف الارتياب، مترجم ص190.

[13] - بقره، 190.

[14]-  نساء(4)آیه ی 75، ترجمه  ی مكارم.

[15] - بقره/ 226، ترجمه مكارم.

[16] - كشف الارتياب، مترجم، ص187.

[17] - همان.

[18] - همان.

[19] - كشف الارتياب، مترجم، ص 269.

[20]-  همان، ص 269.

 [21]-  همان، ص 270.

[22] - همان، ص270.

[23] -همان، ص270.

[24] - همان، ص271.

[25] - كشف الشبهات، ص57.

[26] - كشف الارتياب مترجم، ص274.

[27] - همان، ص 274.

[28] - همان، ص 275.

[29] - السمهودي نورالدين علي بن احمد، متوفي- بيروت- دارالتراث 1417ق، وفاء الوفا ص 1374.

[30] - كشف الارتياب مترجم، ص 275.

[31] - همان، ص 275، وفاء الوفا، ص 1374.

[32] - همان، ص 276.

[33] - آئين وهابيت، ص 328و كشف الارتياب مترجم، ص 276، براي توضيح بيشتر مراجعه شود به مفردات راغب ماده ی دعا، ص375.

[34] - آئين وهابيت، ص 338.

[35] - – كشف الارتياب مترجم، ص 277، صدا زدن كسي به نام، يكی ديگر از معاني لغوي دعا است چنانچه راغب در مفردات گفته است، مفردات راغب، ص 315.

[36] - كشف الارتياب مترجم، ص277.

[37] - سوره ی مؤمن(غافر40) آیه ی60.

[38] - كشف الارتياب مترجم، ص 278.

[39] - همان، ص 278.

[40] - همان، ص 279، سباء(34) آیات 40و41.

[41] - انعام(6)آیه ی 61.

[42] - كشف الارتياب مترجم، ص 282.

نگارش در تاريخ شنبه چهارم اردیبهشت 1389 توسط دره نور |

 

بنیان گذار آیین وهابیت شیخ محمد بن عبدالوهاب است که او خود مبتکر این افکار نیست، بلکه مبتکر این اندیشه هاى باطل و خطرناک شخصى است به نام ابن تیمیه که در قرن هفتم ه مى زیسته است. لذا بجاست که ابتدا با ابن تیمیه آشنا شویم سپس با شاگرد او محمد بن عبدالوهاب.

 

ابن تیمیه کیست

او ابوالعباس احمد بن عبدالحلیم، معروف به ابن تیمیه و از علماء حنابله بود که در سال 728 ه وفات کرد، تولد او در سال 661 ه بوده است.(1)

 

ارزیابى افکار ابن تیمیه

ابن تیمیه نه تنها با نوشته ها و فعالیتهایش دردى را از جامعه اسلامى دوا نکرد، بلکه با مطرح کردن یک سرى افکار خلاف عقائد عامه مسلمین و خلاف عواطف دینى و احساسات مذهبى مسلمانان اختلافات و جنایاتى را پایه ریزى کرد که تا امروز جهان اسلام را به تلاشى و تفرقه و ناهنجارى دچار کرده است.

استاد بزرگوار جناب آقاى جعفر سبحانى در کتاب ارزشمند خویش "الوهابیة فى المیزان" مى نویسد: "چون نظرات او مخالف عقائد مسلمانان بود لذا علماء معاصرش درصدد جلوگیرى از افکار انحرافى او برآمدند، و بر علیه او اعلام جنگ کرده حکم به فسق و انحرافش کردند، البته این واقعه بعد انتشار افکار ابن تیمیه بود.

این اعلام مخالفت بطور کلى در دو جبهه انجام شد 1- تألیف کتب و نوشتن ردّ بر افکار و عقائد وى، که در این زمینه کتب زیادى نوشته شده، از قبیل، شفاءالسقام، نوشته تقى الدین سبکى، و الصوائق الالهیه نوشته سلیمان بن عبدالوهاب.

2- صدور حکم و فتوى بر علیه وى، که از جمله مى توان قاضى القضاة مصر "بدر بن جماعه" را نام برد، ایشان درباره ابن تیمیه و افکار او این چنین نوشته است: "زیارت پیامبر صلّى اللّه علیه و آله یک سنت مستحب است و علماء بر آن اتفاق نظر دارند، و هر کس آن را حرام بداند لازم است علماء او را از این طرز تفکر بر حذر دارند، تا دست بردارد، و اگر قبول نکرد باید حبس شود و رسواى خاص و عام شود."(2)

حال تصور کنید شخصى که این ارزش افکارش مى باشد خود سردمدار مکتبى شود، مکتبى که مى خواهد در آینده بر حرمین و ام القراى اسلام حاکم شود، آنوقت چه مشکلاتى براى جهان اسلام ایجاد خواهد کرد!

 

رئوس مسائلى که ابن تیمیه مطرح کرده

بهتر است در اینجا رئوس مسائلى را که ابن تیمیه مطرح کرده براى خوانندگان عزیز یادآور شویم، این مسائل عبارت اند از:

1- باید خدا را با صفات خبریه و به همان معانى لغوى اش و بدون تصرف توصیف کرد، مانند استواء بر عرش، و اینکه داراى دست است؛ و داراى صعود و نزول است.

2- بار سفر بستن جهت زیارت پیامبر و تعظیم آن حضرت حرام است، و این بدان جهت است که منجر به شرک مى شود.!!

3- توسل به اولیاء و صالحین حرام است.

4- استغاثه به اولیاء خدا و خواندن آنها حرام است.

5- بنا بر قبرها و تعمیر آنها حرام است.

6- بیشتر از آن فضائلى که در صحاح و سنن در حق على و آل على آمده صحیح نیست."(3)

با توجه به مسائلى که او مطرح کرده است، انسان به این نتیجه مى رسد که ابن تیمیه درصدد محو تمام ارتباطات معنوى بین یک مسلمان و اولیاء خدا بوده است، خصوصاً ارتباط یک مسلمان با پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه آله و اهل بیت گرامى اش، و این همان چیزى است که دشمنان از صدر اسلام و خصوصاً بعد از رحلت رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله در پى آن بوده اند.

البته ما در بحثهاى آینده با لطف خداوند به تمامى مسائل ابن تیمیه که همان عقائد وهابیان است پاسخ کافى خواهیم داد، ولى اکنون در پى شناخت شخصیت ابن تیمیه هستیم.

 

آیا ابن تیمیه سلفى است

دل باختگان ابن تیمیه یا بهتر بگوئیم "مگسان جمع شده گرد شیرینى" که دنیاى خویش را در دوستى او مى جویند سعى بر آن دارند که او را سلفى معرفى کنند، ولى این تهمتى است که هرگز و به هیچ وجه واقعیت ندارد.

استاد سبحانى در کتاب الملل و النحل خویش این چنین آورده است: "اگر سلفیه را یک مذهب و مسلک هم بدانیم آن عبارت است از "عدم تخطى از روش سلف صالح در طى 7 قرن، لکن آراء و افکار ابن تیمیه درست در طرف خلاف آراء و افکار سلف صالح است، چرا زیرا در طى قرن ها مسلمانان قبر پیامبر را احترام مى کرده اند و آن را زیارت مى کرده اند و هیچگاه زیارت قبر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شرک محسوب نمى شده و اصلاً زیارت قبر آن حضرت و قبور اولاد و همسران او بدان جهت بود که او پیامبر توحید است، با این حال ابن تیمیه این سیره باقى مانده از صحابه را مخالفت مى کند.

از این گذشته، مسلمانان از صدر اسلام، تا زمان ابن تیمیه به پیامبر و آثار آن حضرت تبرک مى جسته اند و این را شرک نمى دانسته اند، تا جائیکه شیخین وصیت کردند که در کنار پیامبر دفن شوند، چون براى مکانى که پیامبر صلّى اللّه علیه و آله در آن دفن شده بود شرافت قائل بودند.

از طرفى سلف صالح، هم در زمان حیات پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و هم بعد از رحلت آن حضرت به آن حضرت استغاثه مى جسته اند و از آن حضرت طلب استغفار مى کردند و هیچ یک این را شرک نمى دانسته اند، ولى ابن تیمیه استغاثه و توسل به پیامبر را انکار کرده با این حال خود را سلفى مى داند"(4)

آیا این یک تهمت نیست که ما ابن تیمیه را سلفى بدانیم، آیا این مصداق "کوسه و ریش پهن"نیست!!

این بود مختصرى پیرامون شناخت ابن تیمیه.

 

محمد بن عبدالوهاب کیست

اکنون نوبت آن رسید که محمد بن عبدالوهاب، احیاگر افکار ابن تیمیه و مؤسس آیین وهابیت را نیز بشناسیم.

محقق بزرگوار استاد سبحانى مى نویسد: "بعضى ها مثل زینى دحلان معتقدند که محمد بن عبدالوهاب در سال 1111 ه متولد شده و در سال 1207 ه وفات یافته است که با این حساب سن او هنگام وفات 96 سال بوده است".

 

محل تولد محمد بن عبدالوهاب

طبق نقل استاد سبحانى، محل تولد شیخ محمد بن عبدالوهاب در روستائى به نام، از توابع "نجد"بوده است.(5)

سالى که نکوست از بهارش پیداست.

محمد بن عبدالوهاب از همان اوان جوانى و ابتداى تحصیلات خود آثار انحراف فکرى را با خود حمل مى کرد، تا جائیکه اساتید او و همینطور پدر و برادرش که خود از علماء دین بودند نشانه هاى گمراهى را در او مشاهده مى کردند.

میرزا ابوطالب اصفهانى که خود معاصر محمد بن عبدالوهاب بوده گوید: "او ابتدا از محضر علماء مکه و مدینه استفاده کرد و آنان در وى آثار گمراهى را مشاهده مى کردند، پدرش عبدالوهاب از علماء صالح بود، او نیز آثار گمراهى را در فرزندش مشاهده مى کرد و او را سرزنش مى کرد، و مردم را نیز از او برحذر مى داشت، برادرش شیخ سلیمان نیز با او مخالف بود و کتابى نیز در ردّ او نوشت، او در ابتدا شوق وافر داشت در مطالعه اخبار مدعیان نبوت مثل مسیلمه کذّاب. ..."(6)

 

نام مذهب محمد بن عبدالوهاب

شاید خوانندگان عزیز تا به حال این سؤال در ذهنشان خطور کرده باشد که اگر مؤسس آیین وهابیت محمد بن عبدالوهاب است چرا این آیین به نام او نامگذارى نشده است و به نام پدرش نامگذارى شده است

اینک جواب این سؤال: استاد سبحانى در کتاب آیین وهابیت ص 5 مى گوید: "....علت اینکه این مسلک را به نام خود شیخ "محمد" نسبت نداده اند یعنى محمدیة نگفته اند این است که مبادا پیروان این مذهب نوعى شرکت با نام پیامبر صلّى اللّه علیه و آله پیدا بکنند و از این نسبت سود استفاده نمایند"(7)

 

سفرهاى محمد بن عبدالوهاب

از نوشته هاى نویسندگان برمى آید که محمد بن عبدالوهاب به شهرهاى مختلفى سفر کرده است که اکثراً جهت تحصیل علم بوده است. استاد سبحانى از قول احمد امین مى نویسد: "شیخ محمد جهت تکمیل تحصیلاتش به مدینه سفر کرد، بعد از آن به بسیارى از شهرها سفر کرد، حدود چهار سال در بصره ماند و ده سال در بغداد و یک سال در کردستان و دو سال در همدان، سپس به اصفهان سفر کرد و فلسفه اشراق را در اصفهان فراگرفت، سپس به قم سفر کرد، بعد از آن به شهر خود بازگشت، حدود هشت ماه از مردم کناره گرفت، بعد از آن همراه با دعوت خودش میان مردم آمد"(8)

همانطور که قبلاً نیز تذکر دادم فکر وهابى یک چیزى نبود که آن را محمد بن عبدالوهاب به وجود آورده باشد بلکه این افکار، افکار ابن تیمیه است که در زمان خودش زمینه انتشار و انسجام آن فراهم نشد و پس از او شاگردش ابن قیم هم هر چه تلاش کرد نتوانست به نتیجه اى برسد، ولى بعدها محمد بن عبدالوهاب، زمینه انتشار و انسجام آن را به وجود آورد و با همدستى قدرت طلبان و صاحبان نخوت جاهلى و وعده تسلط، توانست اندیشه وهابیت را انتشار داده آن را حاکم کند.

استاد سبحانى در کتاب الملل و النحل مى نویسد:"در سال 1160 محمد بن عبدالوهاب وارد درعیه شد، در آن زمان محمد بن سعود جدّ ال سعود در آنجا حاکم بود، آن دو با هم قرارداد همکارى بستند، محمد بن عبدالوهاب وعده تسلط و حکومت بر سرزمین "نجد" و حومه را به ابن سعود داد و همینطور وعده غنائم سرشار، در مقابل ابن سعود نیز باید مجال را جهت نشر افکار محمد بن عبدالوهاب باز کند، تا برنامه هاى خود را آن طور که مى خواهد پیاده کند، و دعوت خودش را مطرح کند."(9)

گویند امیر سعود بر جنگ در راه خدا با محمد بن عبدالوهاب بیعت کرد!!!

همانطور که مى دانید آدم کچل از خداوند زلف، و آدم کور از خداوند چشم مى خواهد، حاکمان بى دین همیشه در هواى تسلط بر مقدرات مردم و گسترش قلمرو، و انسانهاى داراى عقده حقارت در هواى برترى طلبى معنوى و جلب انظار از هر راهى که باشند، مى باشند، و این قضیه درباره امیر سعود و محمد بن عبدالوهاب مصداق پیدا کرد، هر دو طالب تسلط بودند منتهى هر کدام به نوعى.

استاد سبحانى مى نویسد:"بعد از پیمانى که محمد بن عبدالوهاب با امیر سعود بست، احساس قدرت کرد و احساس کرد که حکومت منطقه، او را یارى خواهد کرد، لذا شیخ محمّد اعوان و انصار و طرفداران خود را جمع کرد و آنها را براى جهاد تحریک و تشویق کرد، آنگاه به شهرهاى مختلف مسلمان نشین مجاور نامه نوشت و از آنها خواست که دعوت او را گردن نهند.

اینجا بود که اگر مسلمانان از پذیرفتن دعوت او سر باز مى زدند کشته مى شدند و اموالشان به غارت مى رفت و خانواده هاشان به اسارت کشیده مى شدند. و اینچنین شعار مى دادند:(داخل آئین وهابیت شو والاّ نصیب مردان کشته شدن و نصیب زنها بیوه شدن و نصیب فرزندان یتیمى خواهد بود).(10)"

------------------   

1) الوهابیة فى المیزان نوشته استاد سبحانى ص 46.

2) الوهابیة فى المیزان ص 46

3) الملل و النحل استاد سبحانى ج 4 ص 25

4) الملل و النحل، استاد سبحانى ج 4 ص 26

5) الملل و النحل ج 4 ص 332

6) الملل و النحل استاد سبحانى ج 4 ص 333

7) آئین وهابیت، استاد جعفر سبحانى ص 5

8) الملل و النحل ج 4ص 332

9) الملل و النحل استاد سبحانى ج 4 ص 335

10) الملل و النحل استاد سبحانى ج 4 ص 337

---------------------------------

منبع: سلفی گری - نقد وهابیت

نگارش در تاريخ شنبه چهارم اردیبهشت 1389 توسط دره نور |
 

ضمن تبریک سال نو شمسی خدمت ملت شریف و مجاهد افغانستان به

  اطلاع می رساند:

گروه قیام مسلمانان(بخش افغانستان) برای مبارزه با جریانهای

 انحرافی در سطح جهان اسلام خصوصاً افغانستان عضو می پذیرد. 

 

مسئول بخش افغانستان

 

 دين جهانى، با آداب و سُنن ملّى چه رفتارى دارد؟ آيا آنها را كنار مى نهد و خود به ساختن آداب و رسوم تازه مى پردازد؟ يا آنها را تأييد مى كند و در كنار خويش مى نشاند؟ و يا از ميان آنها گزينش مى كند؟

نخست بايد دانست كه دين كامل، آن نيست كه خود، همه چيز را برعهده گيرد و به جاى همه استعدادهاى آدمى و همه نهادهاى مدنى بنشيند؛ بلكه دين كامل، دينى است كه همه اينها را در جاى خود، به درستى مى بيند و جهتى كلّى به آنها مى دهد و آنچه را از توان (قُواى فردى) و (نهادهاى جمعى) خارج است، بر عهده مى گيرد و اين، فلسفه اى عميق دارد؛ زيرا چنان كه دين، فعل تشريعى خداوندى است، قواى آدمى و لوازم تابعه آن (مانند نهادهاى جمعى) نيز فعل تكوينى الهى اند و هيچ گاه تكوين و تشريع، ناسازگارى ندارند؛ چرا كه از مبدأ واحدى دستور مى گيرند.

 

اگر با اين پيش زمينه عقلى به منابع و مصادر دينى بنگريم، مى يابيم كه خواست دين، برچيدن بساط سُنن ملّى قومى نيست؛ بلكه بر آن است كه اين سنّت ها را سَمت و سوى عالى بخشد و دين، تنها آنچه را كه با فطرت آدمى مغايرت دارد، برمى چيند. چنان كه قرآن كريم، حرمت و احترام ماه هاى حرام را كه رسمى جاهلى بود پاس داشت:

 

فإذا انسلخ الأشهر الحُرم فاقتلوا المشركين. [1]

پس چون ماه هاى حرامْ سپرى شدند، مشركان را بكشيد.

 

يا أيها الذين آمنوا! لاتحلّوا شعائر اللّه ولا الشهر الحرام. [2]

اى كسانى كه ايمان آورده ايد! حرمت شعائر خدا و ماه حرام را نگه داريد.

 

رسول خدا فرموده است:

مَنْ سَنَّ سُنَةً حَسَنَةً عُمِلَ بِها مِنْ بَعْدِهِ، كانَ لَهُ أجُرهُ وَ مِثْلُ اُجورهِم مِنْ غَيْرِ أنْ يَنْقُصَ مِنْ اُجورِهِمْ شَيْئاً وَمَنْ سَنَّ سُنَّةً سَيِئَةً فَعُمِلَ بِها بَعْدَهُ، كانَ عَلَيْهِ وِزْرهُ وَ مِثْلُ أوزارِهِمْ مِنْ غَيرِ أنْ يَنْقُصَ مِنْ أوزارِهِمْ شَيْئا. [3]

آن كه سنّتى نيك را پايه گذارى كند و بدان عمل شود، پاداش عمل خودش به اندازه پاداش ديگر عاملان، به وى داده مى شود، بدون آن كه از پاداش عاملان كم شود؛ و آن كه سنّتى بد را پايه گذارَد و بدان عمل شود، وَبال عمل خودش و ديگران برعهده اوست، بدون آن كه از وِزْر و وَبال ديگران كاسته شود.

 اميرالمؤمنين به مالك اشتر فرمود:

ولاتَنْقُضْ سُنّةً صالِحَةً عَمِلَ بها صدورُ هذِهِ الاُمَةِ وَاجْتَمَعَتْ بِها الاُلْفَة وَصَلُحَتْ عليها الرعِيَّةُ وَلاتَحْدُثَنَّ سنّةً تَضُرُّ بشى‏ء مِنْ ماضى تلكَ السُّنَنِ فيكونُ الأجْرُ لِمَنْ سَنَّها وَالوِزْرُ عليكَ بِما نَقَضْتَ مِنها. [4]

 آيين پسنديده اى را بر هم مريز كه بزرگان اين امتْ بِدان رفتار نموده اند و به وسيله آن، مردم به هم پيوسته اند، و رعيّت با يكديگر سازش كرده اند؛ و آيينى مگذار كه چيزى از سنّت هاى نيك گذشته را زيان رسانَد تا پاداش از آنِ نهنده سنّت باشد و گناه شكستن آن بر تو مانَد.

 از سوى ديگر ،به نمونه هايى از سنّت هاى پيش از اسلام (جاهلى) برمى خوريم كه مورد تأييد اسلام قرار گرفته‏اند:

1) ديه در جاهليت، صد شتر بود. پيامبر(ص) آن را امضا نمود. [5]

2) زنان حائض، در جاهليت از شركت در اعياد مذهبى و مراسم قربانى ممنوع بودند و اسلام نيز آن را حفظ كرد. [6]

3) پيامبر(ص) در «حِلفُ الفضول» در سن 25 سالگى شركت كرد و بعدها بدان افتخار مى كرد و مى فرمود: (اگر بار ديگر بدان پيمان دعوت شوم، مى پذيرم). [7]

4) تحريم لباس شُهرت در فقه، شاهدى ديگر بر پذيرش سنّت هاى ملّى صالح است. [8] روشن است كه لباس شهرت در هر جامعه اى با آداب و رسوم همان جامعه مشخّص مى گردد.

5) ارجاع مسائلى چند به عُرف، گواه ديگرى بر اين موضوع است: مقدار نَفَقه، [9] استطاعت در حج‏ [10] و زكات‏ [11] اين شواهد، گواهى مى دهند كه آيين اسلام، بر محو همه سنّت ها توصيه نمى كند؛ بلكه آنچه را كه خير و صلاحى در پى دارد، و يا اين كه مفسده اى به دنبال ندارد، مى پذيرد و جز آن را طرد مى كند كه مى توان از اين نمونه ها نام بُرد:

1) سنّتى كه نشانگر يك آيين باطل باشد. حرمت حمل و ساخت و نگهدارى صليب، از اين قبيل است. [12] رسول خدا وقتى عَديّ بن حاتم را ديد كه صليب به گردن دارد، فرمود: «اين بت را كنار بگذار». [13]

2) سنّتى كه ترويج خُرافه باشد. حليمه سعديه، وقتى در كودكيِ پيامبر(ص)، خواست مهره اى به بازوى رسول خدا ببندد، با اعتراض پيامبر(ص) رو به رو شد. رسول خدا فرمود: «خداوند، نگهدار ماست و از اين مهره، كارى ساخته نيست». [14]

3) سنّتى كه با احكام شرعْ ناسازگار باشد. پيامبر(ص) با زينب، همسر زيد (پسر خوانده خود) ازدواج كرد تا نشان دهد اين سنّت جاهلى كه: «نمى توان با زنِ پسر خوانده ازدواج كرد»، غلط است. [15]

حال كه نظرگاه كلّى دين در باب آداب و سنن بومى و ملّى روشن شد، به يكى از رسم هاى كهن و ريشه دار ايرانى، يعنى نوروز، مى‏نگريم.

 اگر در باب نوروز، دستورى خاص از سوى دين در تأييد يا رد، به دست ما نمى رسيد، براساس همان قاعده نخست مى گفتيم نوروز به عنوان رسمى ايرانى كه مردمانى آن را از ديربازْ حرمت مى نهاده اند، جاى مذمّت و منع ندارد؛ چرا كه اصل «نوروز» به عنوان نشانى از آيين هاى باطل، مورد تكريم و احترام نيست؛ بلكه رنگ و بوى ملّى و بوميِ آن، منظور نظر مردمان است. بلى؛ اگر در آن، ناشايستى نهفته باشد، يا ترويج خُرافه اى صورت گيرد، بايد آن را وانهاد.

ليك، احاديثى در مصادر شيعه و اهل سنّتْ روايت شده اند كه برخى بر آن، مُهر تأييد مى زنند و برخى ديگر، قهر مى ورزند و با آن مى ستيزند. اين دوگانگيِ روايت ها سبب شده است كه از ديرباز، عالمان حوزه دين، به چگونگيِ حلّ اين تعارض بينديشند؛ برخى جانب تأييد را گرفته، از آن دفاع كنند و برخى ديگر، جانب رد را اختيار نمايند.

رسالت اين نوشتار، نخست، گزارش تلاش عالمان در برخورد با اين روايت هاست و در پس آن مى كوشد از منظر ديگرى بِدان بنگرد. شايد ثمر بخشد!

پيش از طرح ديدگاه ها سزاوار است روايت ها نقل شوند. بر اين اساس، مباحث اين نوشتار، در سه بخشْ تنظيم مى گردد: نوروز در روايات، ديدگاه ها، و ارزيابى نهايى.

 يك. نوروز در روايات

چنان كه گذشت، روايت ها در زمينه نوروز، به دو گروه تقسيم مى شوند: گروهى به تصريح يا اشاره، آن را تأييد كرده‏اند و گروهى ديگر، آن را مذمّت مى‏كنند.

 1) روايات موافق

الف. احاديث شيعه

1. كلينى (م‏329ق) در «الكافى» چنين روايت مى كند:

عدّة من أصحابنا، عن سهل بن زياد و أحمد بن محمد جميعاً، عن ابن محبوب، عن ابراهيم الكرخى، قال: سألتُ أباعبداللّه(ع) عن الرجل تكون له ضيعة، فإذا كان يوم المَهرَجان أو النَّيروز، أهدوا اليه الشى‏ء ليس هو عليهم، يتقرّبون بذلك اليه. فقال(ع): «أليس هم مُصلّين؟». قلتُ: بلى. قال: فليقبل هديّتهم و لْيُكافِهِم؛ فإنّ رسول اللّه(ص) قال: «لو أهدى اليّ كراع لقبلتُ، و كان ذلك من الدين، ولو أنّ كافراً أو منافقاً أهدى اليّ وسقاً ما قبلت، و كان ذلك من الدين. أبى اللّه عزّ وجلّ لى زبد المشركين والمنافقين وطعامهم». [16]

 

ابراهيم كرخى مى گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم كه: شخصى مزرعه اى دارد. روز مهرگان يا نوروز، هدايايى به او داده مى شود و قصد تقرّب جُستن به وى را ندارند [آيا بپذيرد؟ ]. فرمود: آيا نمازگزار هستند؟ گفتم: آرى. فرمود: بايد هديه آنان را بپذيرد و تلافى كند. به درستى كه رسول خدا فرمود: اگر برايم ران بُزى هديه آورند، مى پذيرم و اين، جزو ديندارى است و اگر كافر يا منافقى ران گاو يا گوسفندى برايم هديه آورد، نخواهم پذيرفت و اين هم جزو ديندارى است. خداوند، خوراك و دستاورد مشرك و منافق را براى ما روا نداشته است.

2. شيخ صدوق (م‏381ق) در «كتاب من لايحضره الفقيه» آورده است:

أتى على(ع) بهدية النَّيروز، فقال(ع): «ما هذا؟». قالوا: يا أميرالمؤمنين! اليوم النَّيروز. فقال(ع): «إصنعوا لنا كلّ يوم نَيروزاً». [17]

براى على(ع) هديه نوروز آوردند. فرمود: «اين چيست؟». گفتند: اى اميرمؤمنان! امروز، نوروز است. فرمود: هر روزِ ما را نوروز سازيد!

3. همو نقل مى كند: روى أنّه قال (ع): نيروز ناكل يوم. [18]

روايت شده است كه على(ع) فرمود: هر روزِ ما نوروز است.

4.نعمان بن محمد تميمى (م 363ق ) در كتاب «دعائم الاسلام» روايت مى كند:

عنه [على ](ع) أنّه اُهدى اليه فالوذج، فقال: «ماهذا». قالوا: يوم نيروز. قال: فَنَيرزوا إن قدرتم كلَّ يومٍ [يعنى تهادوا و تواصلوا فى اللّه ]. براى على(ع) فالوده هديه آوردند. فرمود: «اين چيست؟». گفتند امروز، نوروز است. فرمود: اگر مى توانيد، هر روز را نوروز سازيد [يعنى به خاطر خداوند، به يكديگر هديه بدهيد و به ديدار يكديگر برويد]. [19]

5. شيخ طوسى (م‏460ق) در «مصباح المتهجّد» چنين آورده است: عن المُعلَّى بنِ خُنيس، عن مولانا الصادق(ع) فى يوم النَّيروز، قال(ع): إذا كان يوم النيروز، فاغتسل و البس أنظف ثيابك و تطيب بأطيب طيبك و تكون ذلك اليوم صائماً، فإذا صلّيت النوافل والظهر والعصر فصلّ بعد ذلك أربع ركعات، تقرأ فى أوّل كلّ ركعة فاتحة الكتاب و عشر مرّاتٍ «إنّا أنزلناه فى ليلة القدر»، و فى الثانية فاتحة الكتاب و عشر مرّات «قل يا أيها الكافرون»، وفى الثالثة فاتحة الكتاب و عشر مرّاتٍ «قل هو اللّه أحد»، و فى الرابعة فاتحة الكتاب و عشر مرّاتٍ «المعوّذتين»، و تسجد بعد فراغك من الركعات سجدة الشكر و تدعو فيها، يغفر لك ذنوب خمسين سنة. [20]

امام صادق(ع) در روز نوروز فرمود: هنگامى كه نووز شد، غسل كن و لباس پاكيزه بپوش و خودت را خوشبو ساز و آن روز را روزه بدار. پس هنگامى كه نماز ظهر و عصر و نافله هاى آن را به جاى آوردى، نمازى چهار ركعتى بگزار كه در ركعت اوّل آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره قدر را مى خوانى. در ركعت دوم آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره كافرون را مى خوانى. در ركعت سوم آن، سوره حمد و ده مرتبه سوره توحيد را مى خوانى و در ركعت چهارم، سوره حمد را با سوره هاى فلق و ناس. پس از نماز هم سجده شكر مى گزارى و دعا مى كنى. [بدين ترتيب، ] گناهان پنجاه ساله‏ات بخشوده مى شود.

6. ابن فهد حلّى (م‏841ق) در كتاب «المهذّب البارع» چنين آورده است:

و ممّا ورد فى فضله و يعضد ما قلناه، ما حدّثنى به المولى السيد المرتضى العلاّمة بهاء الدين على بن عبدالحميد النسّابة دامت فضائله ، ما رواه بإسناده إلى المعلّى بن خُنيس عن الصادق(ع): إنّ يوم النوروز، هواليوم الّذى أخذ فيه النّبى(ص) لأميرالمؤمنين(ع) العهد بغديرخم، فأقرّوا له بالولاية، فطوبى لمن ثبت عليها والويل لمن نكثها، وهو اليوم الّذى وَجَّه فيه رسول اللّه(ص) عليّاً(ع) إلى وادى الجن، فأخذ عليهم العهود والمواثيق. وهو اليوم الذى ظفر فيه بأهل النَّهروان، و قتل ذَا الثَدْية. وهو اليوم الذى يظهر فيه قائمنا أهل البيت وولاة الأمر و يظفّره اللّه تعالى بالدجّال، فيصلبه على كناسة الكوفة. و ما من يوم نوروز إلاّ و نحن نتوقّع فيه الفرج؛ لأنه من أيّامنا حفظه الفرس وضيَّعتموه. ثم إنَّ نبيّاً من أنبياء بنى إسرائيل سأل رَبَّه اَنْ يُحييَ القوم الّذين خرجوا من ديارهم وهم اُلوف حذر الموت فأماتهم اللّه تعالى، فأوحى إليه أنْ «صُبِّ عليهم الماء فى مضاجعهم»، فصَبَّ عليهم الماء فى هذا اليوم، فعاشوا وهم ثلاثون ألفاً، فصار صبُّ الماء فى يوم النيروز سنّة ماضيةً لايعرف سببها إلاّ الراسخون فى العلم. وهم أوّل يوم ٍ من سنة الفرس.

قال المعلّى: وأَملى عليّ ذلك، فكتبته من إملائه. [21]

از آنچه در فضليت نوروزْ روايت شده و گفته ما را تأييد مى كند، حديثى است كه علامه سيد بهاءالدين على بن عبد الحميد، با سند خود از مُعلّى بن خُنيس نقل كرده است كه: روز نوروز، همان روز است كه پيامبر(ص) در غديرخم براى اميرالمؤمنين(ع) بيعت گرفت و مسلمانان به ولايت وى اقرار كردند. خوشا به حال آنان كه به اين بيعت، استوار ماندند و واى بر آنان كه آن را شكستند. و اين، همان روزى است كه پيامبر(ص) على(ع) را به منطقه جنّيان روانه ساخت و از آنان عهد و پيمان گرفت. و همان روز است كه على(ع) بر نهروانيان پيروز شد و ذوالثديه (صاحب پستان) را به قتل رساند. و همان روز است كه قائم ما و صاحبان حكومت، ظهور مى كنند و خداوند، او را بر دجّالْ پيروز مى گرداند و دجّال را در زباله دان كوفه به دار مى آويزد. ما در هر نوروز، اميد فرج داريم؛ چرا كه نوروز، از ايّام ماست كه پارسيانْ آن را پاس داشتند و شما آن را تباه نموديد.

همچنين پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل، از خداوند خواست كه گروهى چند هزار نفره را كه از بيم مرگ، ديار خويش را ترك گفتند و گرفتار مرگ شدند، زنده سازد. خداوند، بر آن پيامبر، وحى فرستاد كه بر محل گورستان آنان آب بپاشد. پيامبر در روز نوروز، چنين كرد. سپس زنده شدند و تعدادشان سى هزار نفر بود. از همين روز، پاشيدن آب در نوروز، سنّتى ديرينه شد كه سبب آن را جز آنان كه دانشى پايدار دارند، ندانند و همان، آغاز سال پارسيان است.

معلّى گويد: امام صادق(ع) اين سخنان را بر من املا كرد و من نوشتم.

7. علاّمه مجلسى (م‏1111ق) در «بحارالأنوار» آورده است:

رأيت في بعض الكتب المعتبرة، روى فضل اللّه بن على بن عبيد اللّه بن محمد بن عبداللّه بن محمد بن محمد بن عبيد اللّه بن الحسين بن على بن محمد بن الحسن بن جعفر بن الحسن بن الحسن بن على بن أبى طالب، عن أبي عبداللّه جعفر بن محمد بن أحمد بن العباس الدوريستي، عن أبي محمد جعفر بن أحمد بن علي المونسي القمي، عن علي بن بلال، عن أحمد بن محمد بن يوسف، عن حبيب الخير، عن محمد بن الحسين الصائغ، عن أبيه، عن مُعَلّى بن خُنَيس، قال: دخلت على الصادق جعفر بن محمد(ع) يوم النَّيروز، فقال(ع): «أتعرف هذا اليوم؟». قلت: جعلت فداك، هذا يومٌ تعظّمه العجم وتتهادى فيه. فقال أبو عبداللّه الصادق(ع): «والبيت العتيق الذي بمكة، ما هذا إلاّ لأمر قديم اُفسّره لك حتى تفهمه». قلت: يا سيدي! إن علم هذا من عندك أحب إليّ من أن يعيش أمواتي و تموت أعدائي. فقال: «يا مُعلّى! إن يوم النيروز هو اليوم الذي أخذ اللّه فيه مواثيق العباد أن يعبدوه و لا يشركوا به شيئاً، و أن يؤمنوا برسله و حججه، و أن يؤمنوا بالأئمة(ع)». وهو أوّل يوم طلعت فيه الشمس، و هبت به الرياح، و خلقت فيه زهرة الأرض. وهو اليوم الذي استوت فيه سفينة نوح(ع) على الجودي. و هو اليوم الذي أحيى اللّه فيه الذين خرجوا من ديارهم و هم ألوفٌ حذر الموت، فقال لهم اللّه موتوا ثمّ أحياهم. وهو اليوم الذي نزل فيه جبرئيل على النبي(ص). و هو اليوم الذي حمل فيه رسول اللّه(ص) أميرالمؤمنين(ع) على منكبه حتى رمى أصنام قريش من فوق البيت الحرام فهشمها، و كذلك إبراهيم(ع). و هو اليوم الذي أمر النبى(ص) أصحابه أن يبايعوا علياً(ع) بإمرة المؤمنين. و هو اليوم الذي وجه النبي(ص) علياً(ع) إلى وادي الجن يأخذ عليهم البيعة له. وهو اليوم الذي بويع لأميرالمؤمنين(ع) فيه البيعة الثانية. و هو اليوم الذي ظفر فيه بأهل النهروان و قتل ذا الثديّة. وهو اليوم الذي يظهر فيه قائمنا و ولاة الأمر. وهو اليوم الذي يظفر فيه قائمنا بالدجال فيصلبه على كناسة الكوفة. و ما من يوم نَيروز إلاّ و نحن نتوقّع فيه الفرج؛ لأنه من أيامنا وأيام شيعتنا، حفظته العجم وضيّعتموه أنتم.

 

وقال(ع): (إن نبياً من الأنبياء سأل ربه كيف يحيي هؤلاء القوم الذين خرجوا، فأوحى اللّه إليه أن يصب الماء عليهم في مضاجعهم في هذا اليوم، وهو أول يوم من سنة الفرس، فعاشوا و هم ثلاثون ألفاً، فصار صب الماء في النيروز سنّة).

 

 

فقلت: يا سيدي! ألا تعرّفني جعلت فداك أسماء الأيام بالفارسية؟ فقال(ع): «يا مُعَلّى! هي أيام قديمة من الشهور القديمة، كلّ شهر ثلاثون يوماً لا زيادة فيه ولا نقصان». [22]

مُعلّى پسر خُنَيس گويد: در روز نوروز، بر امام صادق(ع) وارد شدم. فرمود: «آيا اين روز را مى شناسى؟». گفتم: قربانت گردم! اين روز را فارسيانْ گرامى مى دارند و به يكديگر هديه مى دهند. فرمود: «سوگند به خانه كعبه كه اين، رمزى ديرينه دارد و برايت روشن مى سازم تا آگاه گردى». گفتم: سرورم !آموختن اين امر از شما برايم بهتر از آن است كه مردگان زنده شوند و دشمنانم بميرند.

آن گاه فرمود: «اى معلّى! روز نوروز، همان روز است كه خداوند از بندگان پيمان گرفت او را بپرستند و به او شرك نورزند، به پيامبران و حجت هايش بگروند و به امامان ايمان آورند. اين همان روز است كه خورشيد طلوع كرد، بادها وزيدن گرفت و گل هاى زمين روييدند. اين همان روزى است كه كشتى نوح(ع) بر ساحل جودى آرامش يافت و همان روزى است كه خداوند، گروهى چند هزار نفره را كه از ترس مرگ از خانه ها بيرون رفته بودند زنده ساخت، پس از آن كه آنان را ميرانده بود. اين، روز فرود جبرئيل بر پيامبر اسلام است و روزى است كه پيامبر(ص) امام على(ع) بر دوش گرفت تا بت هاى قريش را در مسجد الحرام شكست و در همين روز، ابراهيم، بت ها را شكست. اين همان روزى است كه پيامبر به يارانش دستور داد با على(ع) بيعت كنند و در همين روز، على را براى بيعت گرفتن از جنيان فرستاد. در همين روز، دومين بيعت با اميرالمؤمنين انجام شد. در همين روز بر نهروانيان پيروز شد و ذوالثديه (صاحب پستان) را به قتل رساند. در اين روز، قائم ما و صاحبان حكومتْ قيام كنند و در همين روز، قائم ما بر دجّال پيروز گردد و او را در زباله دان كوفه به دار آويزد. در هر روز نوروزى، ما آرزوى فرج داريم؛ چرا كه آن از روزهاى ما و شيعيان ماست. فارسيان، آن را گرامى داشتند و شما آن را ضايع كرديد.»

و فرمود: يكى از پيامبران بنى اسرائيل از خداوند پرسيد چگونه مردمانى را كه خارج شدند، زنده مى كند. خداوند بدو وحى كرد كه در نوروز، آب بر قبر آنان بپاشد و آن، اولين روز سال فارسيان است و آنها زنده شدند، در حالى كه سى هزار نفر بودند. از همين جا پاشيدن آب در نوروز، سنّت شده است.

گفتم: آيا نام هاى روزهاى فارسى را به من تعليم نمى‏دهى؟ فرمود: اى معلّى! اينها روزهايى كهن از ماه هايى كهن است. هر ماه، سى روز است، بدون كم و كاست.

گفتنى است ابن فهد نيز بخشى از اين روايت را پيش از علاّمه مجلسى در كتاب «المهذّب البارع» آورده است. [23]

8. مُحدث نورى (م‏1320ق) در «مستدرك الوسائل» به نقل از كتاب حسين بن همدان آورده است:

عن المفضّل بن عمر، عن الصادق(ع)، قال له فى خبر طويل فى جملة كلامه(ع):أ فأوحى اللّه اليه: «يا حزقيل! هذا يوم شريف عظيم قدره عندى، و قد آليت أن لايسألنى مؤمن فيه حاجة الا قضيتها فى هذا اليوم و هو يوم نيروز». [24]

مفضّل، فرزند عمر از امام صادق(ع) نقل مى كند كه: خداوند بر حزقيلْ وحى فرستاد كه: «اين روز، روزى گرامى و بلند مرتبه نزد من است. با خود عهد كرده ام هر مؤمنى در اين روز از من حاجتى بخواهد آن را برآورده سازم و آن روز، نوروز است».

ب.احاديث اهل سنت

9. بخارى (194-256ق) در «التاريخ الكبير» چنين روايت مى كند:

حمّاد بن سلمة بن على بن زيد، عن السعر التميمى: أتى عليٌّ بفالوذج. قال: «ما هذا؟». قالوا: اليوم النيروز. قال: فنَيرِزوا كل يوم! [25]

سعر تميمى گويد: براى على(ع) فالوده آوردند. فرمود: «اين چيست؟». گفتند: امروز نوروز است. فرمود: هر روز را نوروز كنيد!

10. بيرونى (م‏440ق) در «الآثار الباقية» آورده است:

أو قسّم الجام بين أصحابه و قال: ليت لنا كلّ يومٍ نوروز! [26]

 [از آن جا كه نسخه عربى مورد استفاده ما افتادگى دارد، ترجمه حديث را از جديدترين كتاب كه بر اساس برخى نسخه ها كامل شده است، در اين جا مى آوريم: ] آورده اند كه در نوروز، جامى سيمين، پر از حلوا، براى پيغمبر(ص) هديه آوردند. آن حضرت پرسيد: «اين چيست؟». گفتند: امروز، روز نوروز است. پرسيد: «نوروز چيست؟» گفتند: عيد بزرگ ايرانيان است. فرمود: «آرى در اين روز بود كه خداوند، عسكره را زنده كرد». پرسيدند: عسكره چيست؟ فرمود: «عسكره، هزاران مردمى بودند كه از ترس مرگ، ترك ديار كرده، سر به بيابان نهادند و خداوند به آنان فرمود: "بميريد" پس مردند. پس آنان را زنده كرد و ابرها را امر فرمود كه بر آنان ببارند. از اين روست كه سنّت آب پاشيدن [ در نوروز ]، رواج يافته است». آن گاه از حلوا تناول كرد و جام را ميان اصحابْ قسمت كرد و فرمود: كاش هر روز براى ما نوروز بود! [27]

11. فيروز آبادى (729-817ق) در «القاموس» آورده است:

قدم الى على شى‏ء من الحلاوى، فسأل عنه، فقالوا: «للنيروز»، فقال: «نيروزنا كل يوم!» و فى المهرجان قال: مَهرِجونا كل يوم! [28]

مقدارى حلوا براى على(ع) آوردند. پرسيد كه چيست. گفتند: براى نوروز است. فرمود: هر روز ما نوروز است.

و در مهرگان گفت: هر روز را براى ما مهرگان كنيد!

2) روايات مخالف

الف. احاديث شيعه

12. قطب الدين راوندى (م‏573) در كتاب «لبّ اللباب» آورده است:

عن رسول اللّه(ص): أبدلكم بيومين يومين: بيوم النيروز و المهرجان، الفطر والأضحى. [29]

دو روز را براى شما جانشين دو روز كردم: عيد فطر و قربان را به جاى عيد نوروز و مهرگان.

13. ابن شهرآشوب (م‏588ق) در كتاب «المناقب» روايت مى كند:

و حكي أن المنصور تقدّم إلى موسى بن جعفر(ع) بالجلوس للتهنئة في يوم النيروز و قبض ما يحمل إليه فقال (ع): «إني قد فتشت الأخبار عن جدي رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله فلم أجد لهذا العيد خبراً وإنه سنة للفرس و محاها الإسلام، و معاذ اللّه أن نحيي ما محاه الإسلام». فقال المنصور: «إنما نفعل هذا سياسةً للجند، فسألتك باللّه العظيم إلاّ جلست»؛ فجلس و دخلت عليه الملوك والأمراء والأجناد يهنؤونه، و يحملون إليه الهدايا و التحف، و على رأسه خادم المنصور يحصي ما يحمل، فدخل في آخر الناس رجل شيخ كبير السنّ، فقال له: يا ابن بنت رسول اللّه! إنني رجل صعلوك لا مال لي أتحفك ولكن أتحفك بثلاثة أبيات قالها جدّي في جدّك الحسين بن على(ع):

عجبت لمصقول علاك فرنده يوم الهياج وقد علاك غبار

ولأسهم نفذتك دون حرائر يدعون جدّك والدموع غزار

ألاّ تغضغضت السهام وعاقها عن جسمك الإجلال والإكبار

قال: «قبلت هديتك، اجلس بارك اللّه فيك»، و رفع رأسه إلى الخادم و قال: «امض إلى أميرالمؤمنين و عرّفه بهذا المال، و ما يصنع به». فمضى الخادم وعاد وهو يقول: «كلها هبة منى له، يفعل به ما أراد». فقال موسى للشيخ: اقبض جميع هذا المال فهو هبة منى لك. [30]

آورده اند كه منصور به امام كاظم(ع) پيشنهاد كرد كه نوروز را براى تبريك و شاد باش و گرفتن هدايا جلوس كنند.

حضرت كاظم در جواب فرمود: من در ميان روايت هاى جدّم رسول خدا(ص) جستجو كردم و تأييدى براى اين عيد نيافتم. همانا اين سنّت فارسيان است كه اسلام، آن را نابود ساخته است و پناه مى برم به خدا كه آنچه را اسلامْ نابود ساخته، زنده بدارم.

 منصور گفت: «اين كار را جهت اداره نظاميان انجام مى دهيم و شما را به خداوند سوگند مى دهم كه جلوس داشته باشيد». آن گاه حضرت پذيرفت و فرمانروايان و لشكريان، براى تبريك آمدند و هدايايى با خود آوردند. خدمتگزار منصور، بالاى سر حضرت ايستاده بود و هدايا را مى شمرد. آخرين نفر، مردى كهن سال بود. به امام كاظم(ع) گفت: «اى فرزند دختر پيامبر خدا! من مردى تهى دستم و مالى ندارم تا هديه دهم؛ ولى چند بيت شعر كه جدّ من درباره جدّتان حسين(ع) سروده، به شما هديه مى كنم».

حضرت فرمود: «هديه‏ات را پذيرفتم. بنشين. خداوند به تو بركت دهد!».

آن گاه حضرت، سر بلند كرد و به خدمتگزار منصور گفت كه نزد منصور روانه شود و اين هدايا را برايش بازگو كند. خدمتگزار رفت و باز گشت و گفت منصور گفته است: «اين هدايا از آنِ شماست. هر چه مى خواهيد با آنها انجام دهيد». امام كاظم(ع) هم به پيرمرد فرمود: «اين اموال را به عنوان هديه براى خودت بردار».

ب. احاديث اهل سنّت

14. بخارى (م‏256ق) در «التاريخ الكبير» آورده است:

أيوب بن دينار، عن أبيه: «إنّ عليّاً لا يقبل هدية النيروز». حدّثنى ابراهيم بن موسى عن حفص بن غياث، وقال أبو نعيم: حدّثنا أيوب بن دينار أبو سليمان المكتب، سمع علياً بهذا. [31]

ايوب بن دينار گويد: على(ع) هديه نوروز را نمى پذيرفت.

15. آلوسى (م‏1342ق) در «بلوغ الارب» مى گويد:

قدم النبى(ص) المدينة ولهم يومان يلعبون فيهما، فقال: «ما هذا اليومان؟». فقالوا: «كنّا نلعب فيهما فى الجاهلية. فقال: قد أبدلكم اللّه تعالى بهما خيراً منهما يوم الأضحى و يوم الفطر». قيل: هما النيروز والمهرجان. [32]

پيامبر(ص) وارد مدينه شد. مردمان مدينه دو عيد داشتند كه در آنها به سرگرمى و خوشى مى پرداختند. رسول خدا فرمود: «اين دو روز چيست؟». گفتند دو يادگار جاهليت است. فرمود: «خداوند، بهتر از آنها را جايگزين كرده است: عيد قربان و عيد فطر». گفته شده كه آن دو روز، نوروز و مهرگان بود.

تا اين جا شانزده حديث از مصادر مختلف شيعه و سنّى در تأبيد يا ردّ نوروز گرد آمد. تلاش ما در اين بخش، فحص كامل و استقصاى همه روايت ها بود و تلاش شد روايت ها براساس تاريخ ثبت و كتابتْ تنظيم گردد؛ چنان كه كوشيديم هر روايت را مصدريابى كرده، به منابع گوناگونش ارجاع دهيم. حال، پس از نقل روايت ها به بيان ديدگاه‏ها و ارزيابى نهايى رو مى كنيم.

دو. ديدگاه ها

ترديدى نيست كه روايت هاى متفاوت، زمينه شكل گيرى آراى متفاوت اند و جستجو در كتب فقه و حديث، اين امر را روشن مى سازد.

پاره‏اى از دانشوران، به نقد روايت هاى نوروز پرداخته و با ذكر خلل ها و سستى هايى كه در آنهاست، آنها را قابل اعتنا و اتكا نشمرده اند؛ چنان كه در مقابل، بيشتر فقيهان به مضمون روايت هاى دسته نخستْ فتوا داده و آدابى را براى نوروز در كتب فقهى خويش برشمرده اند. اينان ضمن فتوا دادن به محتواى روايات، در مقام پاسخگويى به ناقدان و منتقدان نيز برآمده‏اند.

اينك مرورى بر اين دو ديدگاه مى افكنيم.

الف. مخالفان

ناقدان و مخالفان احاديث نوروز، بسيار نيستند. اينان كوشيده اند خلل هاى موجود در روايت هاى دسته نخست را برملا سازند و در نتيجه به محتواى دسته دوم از روايت ها ملتزم شده اند؛ گرچه كوشش آنان در تصحيح و تأييد دسته دوم متمركز نيست.

اينان براى روايت هاى موافق، ضعف ها و كاستى هايى از اين دست برشمرده‏اند:

1. ضعف سند،

2. تناقض و تهافت در روايت هاى معلّى،

3. ذكر نشدن روايت هاى معلّى در مصادر كهن،

4. عدم تطبيق وقايع ذكر شده در روايت ها با واقعيت هاى تاريخى،

5. معلوم نبودن نوروز ايرانى،

6. ترويج شعائر مجوس.

مخالفان، بر پايه اين ايرادها، روايات موافق را بى اعتبار مى دانند و به هيچ رو گراميداشت نوروز را روا نمى انگارند. اينان بر اين باورند كه آداب و سنن ذكر شده در اين روايت ها قابل اخذ و عمل نيست و نمى توان با قاعده «تسامح در ادلّه سنن» از ضعف و سستى اينها چشم پوشيد؛ چرا كه با محذور بزرگى چون ترويج شعائر مجوسى روبه رور هستيم. در اين جا پاره‏اى از اين ديدگاه ها را مى آوريم:

آقا رضى قزوينى (در رساله اى كه در سال 1062قمرى نگاشته)، شايد نخستين كسى باشد كه به تفصيل، نوروز را نقد كرد. وى به طور عمده منكر تطبيق نوروز رايج با نوروز ياد شده در روايات است و از اين طريق بر روايت هاى مؤيد، خرده مى گيرد و پس از نقل روايت معلّى مى نويسد:

با توجه به استحباب اعمال مذكوره در نوروز و اين كه اين اعمال، موقته است و در امثال اين عبادات، اگر التزام وقت خاص نشود و در اوقات ديگر به عمل آيد، بدعت مى باشد، بنابراين، تعبد به اين عمل [را ] مكلّفى تواند كه لااقل ظن به تعيين وقت مذكور تحصيل كرده باشد. تحصيل اين ظن، لامحاله از امارات شرعيه و عرفيه تواند بود و چون در عرف به اعتبار اختلاف اصطلاحات حاليه نوروز متعدد است چنان كه بعضى از آن، بعد از اين مذكور مى گردد و اشهريت بعضى به بعضى ازمنه اماره نمى شود و در ظاهر قرآنْ چيزى در اين باب نيست، اماره آن از روايات و اخبارْ تتبّع بايد نمود. [33]

محمد اسماعيل خواجويى (م‏1173ق) تناقض هاى روايت هاى معلّى را دليل ناتمام بودن آن مى داند و مى نويسد:

فقير بى بضاعت گويد: به حسب ظاهرى ميان اين حديث و حديث سابق تناقض است؛ چه، در حديث سابق مذكور است كه پيغمبر(ص) در روز نوروز، اميرالمؤمنين(ع) را به دوش مبارك برداشته تا بتان قريش را از فوق كعبه به زير انداخته، شكست و فانى ساخت، و اين، بلاشبهه در سال فتح مكه معظمه بود، چنان كه اخبار بسيار از طرق خاصه و عامه دلالت بر اين دارد و فتح مكه معظمه در ماه مبارك رمضان سال هشتم هجرت واقع شد، چنان كه شيخ مفيد و نيز طبرسى و اين شهرآشوب و ديگرانى روايت كرده اند، و احاديث معتبره بر اين دلالت كرده است، و اكثر برآن اند كه در روز سيزدهم ماه بوده، و بعضى بيستم هم گفته اند، و حركت حضرت از مدينه در روز جمعه دوم ماه مبارك رمضان، بعد از نماز عصر بوده، و روز غدير خم در سال دهم هجرت در حجة الوداع در روز هجدهم ذى الحجة الحرام بود. پس چگونه تواند بود كه هر دو در روز، نوروز باشد؟ چه، نوروز، از قرار حساب گذشته، بعد از شش هفت سال از فتح مكه معظمه، بلكه بيشتر، به ذى الحجة خواهد رسيد، نه بعد از يك سال، چنان كه مقتضاى اين دو حديث است. [34]

وى ادامه مى دهد:

و چون هر دو به يك طريق از معلّى منقول است، پس ترجيح احدهما بر ديگرى من حيث السند متصور نيست، و بنابراين، مضمون هيچ يك حجت نخواهد بود، و بر آن، اعتماد نشايد كرد، و به او استدلال نتوان نمود؛ چه، تناقض در كلام معصومين(ع) غير واقع است. پس، از اين جا فهميده مى شود كه اين دو حديث، كلاهما او احدهما از معصوم تلقى نگرديده، و چون از او نباشد، حجيت را نشايد و سند شرعى نتواند بود. [35]

استاد محمد تقى مصباح در حاشيه بر «بحارالأنوار»، ذيل اين روايت ها نگاشته است:

در باب نوروز، دو دسته روايت مختلف روايت شده است. يكى را معلّى از امام صادق(ع) آورده و بر عظمت و ارزش نوروز دلالت دارد و ديگرى حديث امام كاظم(ع) است كه آن را از سنّت هاى پارسيان دانسته كه اسلام، آن را از ميان برداشته است.

بايد دانست كه هيچ يك از آنها صحيح نيست و از اعتبار برخوردار نمى باشد تا بتوان بر پايه آن، حكم شرعى را اثبات كرد. گذشته از آن كه روايت معلّى، ايرادهاى ديگرى دارد، از جهت تطبيق نوروز بر مناسبت هاى ماه هاى عربى. [36]

 

آن گاه مى نويسد:

ظاهر روايت منصور، حرمت بزرگداشت نوروز است؛ چرا كه اين كار، بزرگداشت شعائر كفار و زنده داشتن سنّت هايى است كه اسلام، آنها را ميرانده است. اين روايت گرچه واجد شرايط حجّيت نيست اما مطلب كلى اى كه در آن آمده (يعنى حرمت بزرگداشت شعائر كفار)، با ادلّه عامه به اثبات رسيده است و اين كه نوروز از آن آداب و رسوم است، به وجدانْ اثبات مى شود.

و اما فتواى فقيهان، مبنى بر استحباب غسل و روزه در نوروز، مبتنى بر قاعده تسامح در ادلّه سنن است؛ ولى اين جا محل اجراى آن قاعده نيست؛ زيرا قاعده تسامح در ادلّه سنن، از مواردى كه احتمال حرمت تشريعى دارند، انصراف دارد. [37]

جناب آقاى سيد جواد مدرّسى در مقاله اى در مجلّه «نور علم» مى نويسد: با وجود تضارب روايات و عدم توجه قدما و كدورت متن و عدم صحت سند، فتواى به مشروعيت نوروز، و تعيين روز آن، مشكل است. راهى كه باقى مى ماند، تمسك به ادلّه «تسامح در ادله سنن» است؛ و لكن تعيين روز، گفتار بعض فقهاست نه مضمون روايت؛ و ادله مذكور، شامل كلام فقها نمى شود.

از جهت ديگر، عيد نوروز از شعائر مجوسى و محتمل الحرمه است و ادله تسامح در سنن چنان كه بعضى گفته اند از چنين موردى منصرف است. [38]

آقاى رسول جعفريان نيز در اين باره گفته است: اين بود آنچه در منابع شيعه قرن ششم درباره نوروزْ نقل شده است. در اين باره، مهم، همان روايت معلّى بن خنيس است و جز آن، چيزى درباره تاييد نوروز به چشم نمى خورد. منشأ آنچه در آثار بعدى درباره استحباب غسل روز نوروز و نماز و دعاى مربوطه آمده، همين نص است و بس. البته مطالب ديگرى نيز افزوده شده كه منشأ آنها را اشاره خواهيم كرد. [39]

 و در جاى ديگر گفته است:

 و مشكل اين دو حديث (منظور، دو حديثى است كه ابن فهد حلّى در تأييد نوروز از معلّى نقل كرده است)، آن است كه در منابع كهن شيعه نيامده است. افزون بر آن، روايات مزبور كه در اصل بايد يكى باشد، حاوى دو نوع آگاهى درباره روز نوروز است كه اين، خود، منشأ شبهه درباره آن شده و احتمال جعل آن را تقويت مى كند. افزون بر آن، دانسته است كه، ابن غضايرى گفته: «غاليان رواياتى را به معلّى بن خنيس نسبت داده اند و نمى توان بر اخبار وى اعتماد كرد». در اين صورت، اين روايت كه بى گرايش غاليانه يا نگرش افراطى همه نيست ، از همان دسته مجعولاتى مى باشد كه غاليان به معلّى نسبت داده اند. بايد اين دو نكته را نيز يادآورى كرد كه گفته شده قرامطه (گرايشى وابسته به مذهب افراطى اسماعيليه) دو روز را در سال كه نوروز و مهرگان بوده روزه مى گرفته اند. بلافاصله بايد تأكيد كنيم كه مجوسيان، نه تنها نوروز را روزه نمى گرفته اند، بلكه به نقل بيرونى اساساً «مجوس را روزه‏اى نيست و هر كس از ايشان روزه بگيرد، گنه كرده است». [40]

 ب. موافقان

 آداب نوروز از قبيل روزه، نماز، ادعيه، در كتب حديثى و فقهى، از زمان شيخ طوسى در ميان عالمان شيعه رواج داشته است.

 شيخ طوسى (م‏460ق) در «مصباح المتهجد)، [41] پس از او ابن ادريس (م‏598ق) در «السرائر) [42] و سپس يحيى بن سعيد (م‏589ق) در «الجامع للشرائع) [43] و پس از وى، شهيد اول (م‏786ق) در «القواعد و الفوائد) [44] و نيز «الدروس) [45]و «البيان) [46] و «الذكرى) [47] و «اللمعة) [48] بدان اشاره دارد.

 ابن فهد (م‏841ق) در «المهذّب البارع) [49] و محقق كَرَكى (م‏940ق) در «جامع المقاصد) [50] و شهيد ثانى (م‏966ق) در «المسالك) [51] و «شرح اللمعة) [52] و محقق اردبيلى(م‏993ق) در «مجمع الفائدة و البرهان) [53] و شيخ بهايى(م‏1030ق) در «جامع عباسى) [54] و «الحبل المتين) [55] و فاضل هندى(م‏1137ق) در «كشف اللثام) [56] و شيخ يوسف بحرانى (م‏1186ق) در «الحدائق الناضرة) [57] و كاشف الغطاء (م‏1228ق) در «كشف الغطاء) [58] و نراقى (م‏1245ق) در «مستند الشيعة) [59] و صاحب جواهر در (م‏1266ق) «جواهر الكلام) [60] و شيخ انصارى (م‏1281ق) در «كتاب الطهارة) [61] بدين آدابْ فتوا داده‏اند.

 همچنين در كتب فتوايى و فقهى معاصر، چون: العروة الوثقى، [62] جامع المدارك، [63] المستند [64] فتوا بدين آداب به چشم مى خورد.

 در كتب روايى نيز چنان كه در بخش نخست آورديم ، آداب نوروز، در: مصباح المتهجّد، وسائل الشيعة و بحارالأنوار، ياد شده است؛ چنان كه روايت هايى نيز كه به گونه اى ضمنى نوروز را تأييد مى كنند در: الكافى، كتاب من لايحضره الفقيه و دعائم الاسلام منقول است.

 شايد همين كثرت فتواها و نقل ها سبب شده است كه صاحب «جواهر» بگويد:

 غسل روز نوروز، نزد متأخران مشهور است؛ بلكه مخالفى در آن نديديم. [65]

 بجز اين، تلاش محدّثان و فقيهان در پاسخگويى به ديدگاه مخالفان نيز درخور درنگ است. علامه مجلسى در «بحارالأنوار»، بيشترين كوشش را در اين باره به انجام رسانده و شبهه هاى مخالفان را پاسخ گفته است؛ وى در قسمتى از نوشتار مفصلش در نقد روايت ابن شهرآشوب (در مذمت نوروز)، مى نويسد:

 اين حديث، با روايت هايى كه معلّى بن خنيس آورده مغايرت دارد و بر جايگاه نداشتن نوروز در شريعتْ دلالت دارد؛ ليك روايت هاى معلّى از نظر سند، قوى تر و نزد اصحاب ،مشهورتر ند.

 از سوى ديگر مى توان گفت كه اين، حديث تقيه است؛ چرا كه در روايات «مناقب»، مطالبى ذكر شده كه زمينه تقيه دارد. [66]

 پس از وى نيز عالمان ديگرى به پاسخگويى اجمالى يا تفصيلى گام برداشته‏اند.

 شيخ انصارى در نقد روايت «مناقب» مى گويد:

 روايت «مناقب» نمى تواند با احاديث معلّى معارضه كند؛ زيرا روايت معلّى نزد اصحاب، از شهرت بيشترى برخوردار است و احتمال تقيّه در روايت «مناقب» وجود دارد. [67]

 همچنين صاحب «جواهر» در دفاع از روايت هاى معلّى و نقد حديث «مناقب» مى نويسد:

 روايت معلّى جاى مناقشه در سند و دلالت ندارد؛ چنان كه حديث «مناقب» نمى تواند با آن معارضه كند؛ چرا كه با سستى اى كه در آن مشهود است، احتمال تقيه نيز در آن مى رود. [68]

 گفتنى است حمل روايت «مناقب» بر تقيه بعيد نيست؛ چرا كه اهل سنّت، روزه نوروز را مكروه مى دانند. [69] و بدين جهت، در تعارض روايت هاى معلّى و «مناقب»،

 جانب روايات معلّى رجحان مى يابد.

 بجز اينها، رساله ها و كتبى نيز در تأييد فضيلت نوروز و روايات معلّى تدوين شده، كه برخى به چاپ رسيده و برخى ديگر، خطى باقى مانده>اند. [70]

 سه. ارزيابى نهايى

 چنان كه پيش از اين ياد شد، اين نوشتار، نوروز را از منظر حديث و روايت مى كاود و از تاريخ و تقويم نگارى و فقه، تنها آن را برمى رسد كه به گونه اى با حديث و روايتْ مرتبط شود و در نقد يا تأييد آن، سودمند افتد.

 اينك نكته هايى درباب اين رواياتْ آورده مى شود تا پس از آن به جمع بندى نهايى نزديك شويم.

 يكم: در نقد نوروز، چهار حديث آورديم. اين احاديث، به هيچ رو قابل تصحيح و اعتبار نيستند؛ زيرا:

 1. روايت اول و چهارم، مضمونى واحد دارند كه اوّلى در مصادر شيعه و دومى در مصادر اهل سنّت ياد شده است. روايت شيعى را به قطب راوندى (از عالمان قرن ششم) نسبت داده اند كه در كتاب «مستدرك الوسائل» حاجى نورى (م‏1320ق) روايت شده است. اين روايت، گذشته از آن كه در مصادر كهنْ موجود نيست، مضمون آن را هم نمى توان تأييد كرد؛ زيرا چگونه دو عيد باستانى ايرانى در جزيرة العرب در سال هاى نخستين اسلام، رايج و مرسوم بود كه پيامبر(ص) آنها را با فطر و اضحى منسوخ بدارد؟! بى ترديد، نوروز و مهرگان، از آيين هايى باستانى ايرانيان اند كه آوازه شان، پس از ارتباط اعراب با ايرانيان، بدان سرزمين رفته است و پيش از آن، آن چنان مقبول مردمان نبوده اند كه پيامبر(ص) آنها را با اعياد اسلامى نسخ كند.

 حديث ديگر، آن است كه آلوسى آورده است و تعبيرهاى «نوروز» و «مهرگان» در متن آن نيست و ظاهراً راويان، اين دو را از روى احتمال (نه قطع و يقين)، به روايت افزوده اند. بدين رو آلوسى پس از نقل حديث مى گويد: «قيل: هما النيروز والمهرجان». گفتنى است كه برخى نويسندگان، اين اضافه را به آلوسى نسبت داده اند كه جزو حديث آورده است:

 آلوسى در «بلوغ الارب»(ج‏1، ص‏364، قاهره، 1925م) نقل مى كند كه انصار، عيد نوروز و مهرگان را بر حضرت رسول(ص) عرضه كردند. حضرت فرمودند: خداوند متعال، بهتر از آن را (فطر و اضحى را) به من داده است. [71]

 چنان كه پيش از اين آورديم، روايت آلوسى چنين است:

 قدم النبى(ص) المدينة و لهم يومان يلعبون فيهما. فقال: «ما هذا اليومان؟». فقالوا: كنّا نلعب فيهما فى الجاهلية. فقال: «قد أبدله اللّه تعالى بهما خيراً منهما: يوم الأضحى و يوم الفطر». قيل: هما النيروز و المهرجان.

 2. روايت «مناقب»، گذشته از آن كه مرسل است و با تعبير «حُكيَ (آورده اند)» نقل شده است، نه حاكى آن معلوم است و نه مصدر نقل ابن شهرآشوب.

 3. روايت بخارى كه على(ع) هديه نوروز را نمى پذيرفت، گذشته از آن كه با روايت ديگر بخارى كه على(ع) هديه نوروز را مى پذيرفت معارضه دارد، با نقل هاى بسيار ديگر شيعى نيز ناسازگار است و نمى توان به آن، استناد جُست.

 دوم: در ارزيابى سندى روايت هاى موافق، مى توان چنين گفت:

 1. روايت كلينى از سند معتبر برخوردار است.

 2. روايت شيخ طوسى از معلّى، اگر چه بدون سند است، ليكن وى در كتاب «فهرست» به كتاب معلّى سند معتبر دارد. [72] محتمل است آن روايت، براساس همين سند باشد.

3. علامه مجلسى در« زاد المعاد» مى گويد: «به اسانيد معتبره از معلّى بن خنيس كه از خواص حضرت صادق(ع) بوده است، منقول است) [73] و سپس روايتى را نقل مى كند كه ذيل آن، مطابق روايتى است كه شيخ در «مصباح» آورده است.

 4. نقل اين روايت ها در مصادر كهنى چون: الكافى، كتاب من لا يحضره الفقيه، مصباح المتهجّد و دعائم الاسلام، مى تواند شاهدى بر اعتبار آنها باشد.

 بر اين پايه مى توان گفت از مجموع احاديث دوازده گانه مى توان اين مطلب را به پيشوايان دينى نسبت داد كه رفتار ايرانيان در گراميداشت نوروز، در مرأى و منظر آنان بوده و نه تنها مخالفتى با آن نكرده اند، بلكه نسبت به اصل آن و پاره اى رفتارهاى ضمنى آن، روى خوش نشان داده و تشويق كرده‏اند.

 بلى؛ ما معتقديم كه بر پايه اين احاديث و بدون شواهد تاريخى ديگر، نمى توان خصوصيت هاى موجود در آنها را به اثبات رساند و اشارات تاريخى موجود در آنها را تأييد كرد. چنان كه به جهت برخى نكات تاريخى نامعلوم در آنها نمى توان اين كليّت را تضعيف كرد و ناديده انگاشت.

 سوم: بررسى مصادر كهن، نشان مى دهد كه نوروز به عنوان يك آيين ايرانى، در فرهنگ مسلمانان و شيعيانْ رواج داشته است.

 اينك شواهد اين امر را بجز روايات ياد شده، بازگو مى كنيم:

 1. به اعتقاد برخى متخصصان تبديل گاه شمار، در جلسه مشورتى خليفه دوم براى تعيين تقويم، هرمزان تازه مسلمانْ شركت داشت و تقويم ايرانى را براى حاضران شرح كرد و خليفه، آن تقويم را براى امور ديوانى و خراج پذيرفت‏ [74] و روشن است كه نوروز، جزئى از تقويم ايرانى به شمار مى رود.

 2. نجاشى در شرح حال ابوالحسن نصر بن عامر بن وهب سنجارى نوشته است كه وى از ثقات شيعيان است و كتاب هايى دارد، از جمله: «كتاب ما روى فى يوم النيروز». [75]

 همچنين ابن نديم درباره صاحب بن عبّاد، آورده است كه «كتاب الأعياد و فضائل النيروز» نگاشته است. [76]

 در دوره صفويه نيز نوروزيه هايى بسيار به قلم علماى دينْ تحرير شد. [77]

 3. خراج در دوره عباسيان بر اساس نوروز تنظيم مى شده است. [78]

 4. خلفاى اموى و عباسى هداياى نوروز را مى پذيرفته اند؛ بلكه دستور مى داده اند تا برايشان ارسال گردد. [79]

 گفتنى است در برخى مناطق، حاكمان اهل سنّت، گرفتن هداياى نوروز را منع مى كردند؛ چنان كه از برگزارى مراسم نوروز، ممانعت به عمل مى آوردند. [80]

 5. از ديرباز تاكنون، نوروز در سروده هاى شاعران تازى گو و پارسى زبانْ حضور جدّى دارد و اين نيز شاهدى گويا بر حضور نوروز در فرهنگ ايرانيان مسلمان است. [81]

 با توجه به اين شواهد و امور ديگر، نوروز را در دوره اسلامى از شعائر مجوسى دانستن، سخنى نا صواب است؛ چنان كه آن را ترويج آيين آتش پرستان انگاشتن، واقعيت خارجى ندارد. گذشته از اينها در روايات اسلامى و سخن فقيهان، فضيلت روزه نوروز مطرح است و به نقل بيرونى: «مجوس را روزه اى نيست و هر كس از ايشان روزه بگيرد، گناه كرده است». [82]

 گيريم روزگارى نيز نوروز چنان بود؛ ولى زمانى كه در عرف ايرانيان مسلمان، آن حالت از ميان رفت، ديگر ذَمّى بر آن نيست. همان گونه كه امام خمينى فتوا داد كه شطرنج، اگر روزى ابزار قمار نباشد، حرمتى در بازى با آن نيست‏ [83] و استاد مطهرى، مجسمه سازى را مجاز دانست؛ چرا كه فلسفه حرمت آن،به جهت فاصله گرفتن از دوران بت پرستى، از ميان رفته است‏ [84] و نمونه هاى بسيار ديگر.

 اصوليان را قاعده اى است كه در اين جا به كار آيد. آنان گويند اگر در ميان مردمان، آداب و رسومى رواج داشت و در جان و دل آنان رسوخ يافته بود، چنانچه شرع با آن روى خوشى ندارد و مى خواهد آن را طرد سازد، بايد ادله اى روشن و قوى كه همپاى سيره باشد، ارائه دهد وگرنه نمى توان گفت شارع از آن سيره بيزار است و آن را طرد كرده است. به تعبير ديگر، سيره هاى راسخ و استوار را نمى توان با عمومات يا ادلّه سست بنيان طرد كرد؛ بلكه دليل مانع و رادع بايد به اندازه قوت سيره، قوت داشته باشد.

 بر اين اساس و با توجه به آنچه در ريشه دارى نوروز و گذشته اش در ميان ايرانيان گفته شد، دليلى بر منع و ردع آن از سوى شرع در دست نيست؛ چرا كه ادلّه خاص چنان كه ياد شد موهون است كه وجهش گذشت و عمومات را نيز در چنين مواردى ياراى رويارويى نخواهد بود.

 چهارم: اگر بپذيريم كه روايت هاى موافقْ قابل اعتماد نيستند و نمى توان بر پايه آنها رأى و حكمى را اثبات كرد، همچنان كه نمى توان بر دسته دوم از احاديث تكيه زد، در اين فرض بايد حكم نوروز را با اصل اوّلى و قاعده عام دينى نشان داد.

 همان گونه كه در ابتداى مقاله گذشت، اسلام كه دينى جهانى است و همه انسان ها را به سوى خود فراخوانده است، به اقتضاى خصلت جهان شمولى اش، هيچ گاه به معارضه سنّت ها و آداب و رسوم ملّى نرفته، مگر آن جا كه ترويج باطل باشد يا به تثبيت خرافه اى انجامد و يا ملازم با محرّمات شرعى گردد.

 آيين نوروز، قرن هاست در ايران اسلامى بر پاداشته مى شود و مسلمانان، نه به عنوان ترويج آيين مجوس، بلكه به عنوان آيينى ملّى بدان مى نگرند. بمانَد كه رسم نوروز، پيش از آيين زردتشت نيز در ايران برپا بوده است. [85]

 از سوى ديگر، نوروز، تثبيت خرافه اى باطل كه با دين ناسازگار باشد، نيست و در سرشت خود، محرّمات شرعى را به همراه ندارد؛ ولى اگر كسى يا كسانى آن را به محرّمات بيالايند، اين بدان ماند كه ساير كردارهاى مباح و حتى امور شرعى را با محرّمات شرعى همراه كنند، كه طبعاً معنايش ناپسند شدن آن امر مباح يا شرعى نيست؛ بلكه آنان كه چنين مى كنند، قابل سرزنش و مذمت اند.

 از سوى ديگر، بسيارى از رفتارهاى پسنديده، چون: پاكيزگى و آراستگى، سير و سفر، ديد و بازديد، بخشش و دلجويى، هديه دادن در اين رسم و آيين به انجام مى رسد كه از نگاه شرع و عقل، ستودنى است.

 با اين وصف، ايستادگى در برابر اين آيين ملّى، از زاويه شرع و دين، مستندى محكم ندارد و نشايد بدان دامن زد.

 پنجم: آنچه تأييد شده يا مورد ردع قرار نگرفته، چيزى است كه در عرف عمومى ايرانيان، نوروز ناميده مى شود. اگر در طول زمان، تغييراتى در آن صورت گرفته است كه همين عرف عمومى آنها را برمى تابد، خللى در اين امضا يا عدم ردع شرعْ وارد نمى سازد.

 بر اين پايه، ايرادى كه برخى فقيهان و نويسندگان در اين موضوع گرفته اند (كه نامعلوم بودن روز نوروز و تغيير آن، به شرعى بودنش لطمه مى زند)، پذيرفتنى نيست.

 حاصلْ آن كه:

 1. روايت هاى وارد شده در مخالفت با نوروز، به هيچ روى قابل تأييد و اعتبار نيستند.

 2. در روايت هاى موافق، به جهت شواهد و قرائن ياد شده، مى توان گفت كه اصل آيين نوروز، مورد امضا و تأييد است؛ گرچه خصوصيت هاى ياد شده در احاديث را نمى توان تأييد كرد.

 3. از آن رو كه نوروز در ميان ايرانيان در دوره اسلامى رايج بود و به عنوان سيره اى عمومى استمرار داشت، نمى توان طرد و ردع آن را از سوى شارع با قواعد كلّى يا ادلّه سست پذيرفت؛ بلكه ردع چنين سيره هايى نيازمند ادلّه خاص و قوى است.

 4. اگر بپذيريم كه ادلّه موافق و مخالف، هيچ كدام قابل اعتماد و تأييد نيست، اقتضاى قواعد عمومى دينى، عدم مخالفت با نوروز است. [86]

 پى نوشت‏ها

 --------------------------------------------------------------------------------

[*]. مجله علوم حديث.

 [1]. سوره توبه، آيه 5.

 [2]. سوره مائده، آيه 2.

 [3]. كنزالعمّال، ج‏15، ص‏78.

 [4]. نهج البلاغة، تحقيق: صبحى صالح، ص‏431.

 [5]. وسائل الشيعة، ج‏19، ص‏142.

 [6]. دائرة المعارف الاسلامية، ج‏8، ص‏165.

 [7]. تاريخ سياسى اسلام، ج‏1، ص‏72.

 [8]. بحارالأنوار، ج‏70، ص‏251.

 [9]. جواهر الكلام، ج‏16، ص‏59.

[10]. نظرية العرف، ص‏96.

 [11]. شرح اللمعة، ج‏1، ص‏308.

 [12]. تحريرالوسيلة، ج‏1، ص‏496.

 [13]. بحارالأنوار، ج‏9، ص‏98.

 [14]. فروغ ابديت، ج‏1، ص‏33.

 [15]. بحارالأنوار، ج‏43، ص‏234.

 [16]. الكافى، ج‏5، ص‏141؛ كتاب من لايحضره الفقيه، ج‏3، ص‏300؛ تهذيب الأحكام، ج‏6، ص‏378؛ وسائل الشيعة، ج‏12، ص‏215.

 [17]. كتاب من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص‏300؛ وسائل الشيعة، ج‏12، ص‏213.

 [18]. كتاب من لا يحضره الفقيه، ج‏3، ص‏300؛ وسائل الشيعة، ج‏12، ص‏213.

 [19]. دعائم الاسلام، ج‏2، ص‏326 .

 [20]. مصباح المتهجّد، ص‏591؛ وسائل الشيعة، ج‏12، ص‏428 و ج‏5، ص‏288 و ج‏7، ص‏346.

 [21]. المهذّب البارع، ج‏1، ص‏194-195.

 [22]. بحارالأنوار، ج‏56، ص‏91.

 [23]. المهذّب البارع، ج‏2، ص‏195-196.

 [24]. مستدرك الوسائل، ج‏1،ص‏471؛ (چاپ سنگى) ج‏6، ص‏354 (چاپ آل البيت).

 [25]. التاريخ الكبير ،البخارى، ج‏1، ص‏414.

 [26]. الآثار الباقية، بغداد: مكتبة المثنّى، ص‏230 .

[27]. القاموس، ج‏2، ص‏279 (داراحياء التراث العربى).

 [28]. آثار الباقيه، ترجمه: اكبر داناسرشت، تهران: اميركبير، 1363، ص‏325.

 [29]. مستدرك الوسائل، ج‏6، ص‏152 (چاپ آل البيت).

 [30]. المناقب، ج‏4، ص‏319، ج‏3، ص‏433؛ بحارالأنوار، ج‏48، ص‏108-109 و ج‏95، ص‏419.

 [31]. التاريخ الكبير، ج‏4، ص‏201.

 [32]. بلوغ الارب، ج‏1، ص‏364.

 [33]. نامه مفيد، ش‏9، ص‏215.

 [34]. همان، ص‏218.

 [35]. همان جا.

 [36]. بحارالأنوار، ج‏56، ص‏100(پاورقى).

 [37]. همان جا.

 [38]. نور علم، ش‏20، ص‏115.

 [39]. نامه مفيد، ش‏9، ص‏206.

 [40]. همان، ص‏210.

 [41]. مصباح المتهجد، ص‏591.

 [42]. السرائر، ج‏1، ص‏315.

 [43]. الجامع للشرائع، ص‏33.

 [44]. القواعد و الفوائد، ج‏1، ص‏3.

 [45]. الدروس، ص‏2.

 [46]. البيان، ص‏4.

 [47]. الذكرى، ص‏23.

 [48]. اللمعة، ص‏34.

 [49]. المهذّب البارع، ج‏1، ص‏194-195.

 [50]. جامع المقاصد، ج‏1، ص‏75.

 [51]. شرح اللمعة، ج‏1، ص‏316.

 [52]. مسالك الأفهام، ج‏1، ص‏171.

 [53]. مجمع الفائدة والبرهان، ج‏2، ص‏73.

 [54]. جامع عباسى، ص‏11 و 78.

 [55]. الحبل المتين، ص‏80.

 [56]. كشف اللثام، ج‏1، ص‏11.

 [57]. الحدائق الناضرة، ج‏4، ص‏212.

 [58]. كشف الغطاء، ص‏324.

 [59]. مستند الشيعة، ج‏1، ص‏208.

 [60]. جواهر الكلام، ج‏5، ص‏40.

 [61]. كتاب الطهارة، ص‏328.

 [62]. العروة الوثقى، ج‏1، ص‏461 و ج‏22، 242.

 [63]. جواهر الكلام، ج‏5، ص‏40.

 [64]. جامع المدارك، ج‏3، ص‏182.

 [65]. المستند، ج‏17، ص‏299.

 [66]. بحارالأنوار، ج‏56، ص‏100.

 [67]. كتاب الطهارة، ص‏328.

 [68]. جواهر الكلام، ج‏5، ص‏40.

 [69]. بدائع الصنائع، ج‏2، ص‏79؛ المغنى، ج‏3، ص‏99.

 [70]. چاپ شده ها مانند: رساله نوروزيه، سيد هاشم نجفى يزدى، 1371قمرى. براى نسخه هاى خطى بنگريد به: الذريعة الى تصانيف الشيعة، ج‏24، ص‏379-384؛ نامه مفيد، ش‏9، ص‏213-215، مقاله« نوروز در فرهنگ شيعه».

 [71]. نور علم، ش‏8، ص‏108.

 [72]. الفهرست، شيخ طوسى، ص‏193.

 [73]. زاد المعاد، ص‏482.

 [74]. گاهشمارى هجرى قمرى و ميلادى، دكتر رضا عبداللهى، ص‏25-26.

 [75]. رجال النجاشى، ص‏428.

 [76]. الفهرست، ابن النديم، ص‏190.

 [77]. بنگريد: الذريعة، ج‏24، ص‏379-348؛ نامه مفيد، ش‏9، ص‏213-215، مقاله (نوروز در فرهنگ شيعه).

 [78]. تاريخ الطبرى، ج‏9، ص‏218 و ج‏10، ص‏39 و ج‏11، ص‏203.

 [79]. تاريخ اليعقوبى، ج‏2، ص‏306 و 313؛ عيون أخبار الرضا(ع)، ص‏550.

 [80]. نامه مفيد، ش‏9، ص‏208-207.

 [81]. نوروزگان، ص‏167-197؛ نامه مفيد، ش‏9، ص‏207-206؛ نور علم، ش‏20، ص‏104، 106، 107.

 [82]. الآثار الباقية، ص‏230، آثار الباقيه، ص‏357.

 [83]. صحيفه نور، ج‏21، ص‏15.

 [84]. تعليم و تربيت در اسلام، ص‏46 .

 [85]. آيين ها و جشن هاى كهن در ايران امروز، محمود روح الامينى، تهران: آگاه، ص‏38-36.

 [86]. جهت آگاهى بيشتر، بنگريد به: بحارالأنوار، ج‏59، ص‏91-143؛ زادالمعاد، ص‏485-842؛ المهذّب البارع، ج‏1؛ بلوغ الارب، ج‏1، ص‏348-357؛ الخطط المقريزية، ج‏1، ص‏369-367؛ الآثار الباقية، ص‏212-33؛ رساله نوروزيه، سيد هاشم نجفى يزدى ( يزد: پاينده)؛ نوروز در تاريخ و دين، سيد عبدالرضا شهرستانى (نجف: مطبعة الآداب)؛ النوروزه أثره فى الادب العربى، فؤاد عبدالمعطى الصياد (جامعة بيروت، 1972م)؛ نوروز، تاريخچه و مرجع شناسى، پرويز اذكايى (وزارت فرهنگ و هنر، 1353)؛ النوروز فى مصادر الفقه والحديث، مركز المعجم الفقهى (قم)؛ نوروزگان، مرتضى هنرى (سازمان ميراث فرهنگى، 1377)؛ «نوروز در فرهنگ شيعه»، رسول جعفريان (نامه مفيد، ش‏9، ص‏201220)؛ «نوروز در تاريخ و اسلام»، سيد جواد مدرسى (نور علم، ش‏20، ص‏115-103)؛ (عيد نوروز و صبغه هاى اسلامى آن)، ابراهيم شكورزاده (مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه مشهد، سال 15، ش‏1و2، ص‏258 242)؛ «نوروز ايرانى در تقويم اسلامى»، ابوالفضل نبئى (مجله دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه مشهد، سال 15، ش‏4، ص‏738 703).

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم فروردین 1389 توسط دره نور |

شما مى‏گوييد پيامبر اكرم(ص) در غدير خم على(ع) را به عنوان جانشين و خليفه بلافصل خود معرفى كرد، - با توجه به اين كه رحلت پيامبر اكرم(ص) كم‏تر از سه ماه بعد از حادثه غدير تحقق يافت و طبعاً مردم هنوز غدير را فراموش نكرده بودند - چرا اميرالمؤمنين(ع) به آن اشاره نكرد؟ آيا اين خود دليلى بر اين نكته نيست كه ولايت مطرح شده در حديث غدير به معناى حكومت و خلافت نبوده است؟ به جرأت مى‏توان گفت بعد از ارتحال رسول خدا(ص) هيچ كس به اندازه شخص اميرالمؤمنين(ع) در تبليغ و ترويج حديث غدير و انتقال آن به نسل بعدى اهتمام نورزيده و براى حفظ و تبيين آن قدم برنداشته است. در ميان ادلّه و براهينى كه حضرت على(ع) براى اثبات ادعاى خويش مبنى بر جانشينى پيامبر(ص) و امامت مسلمانان اقامه فرمود، بيش‏ترين تأكيد بر حديث غدير بود. آن حضرت در فرصت‏هاى گوناگون بارها به اين روايت تمسك جست. شمارى از مواردى كه اميرالمؤمنين(ع) به حديث غدير استدلال كرده، به اختصار چنين است:

 

1. بلافاصله پس از ارتحال پيامبر اكرم(ص) در مناظره‏اى، به عنوان مخالفت با بيعت با خليفه اول، در مسجد مدينه فرمود: «آيا بايد پيكر رسول خدا(ص) را بر روى زمين رها مى‏كردم و قبل از كفن و دفن آن حضرت، درباره خلافت و جانشينى وى نزاع مى‏كردم؟ مسأله خلافت چنان روشن بود كه گمان نمى‏كردم كسى در صدد دستيابى به آن باشد و در اين موضوع با اهل بيت پيامبر(ص) درگير شود! مگر رسول خدا(ص) در روز غدير خم حجت را بر مردم تمام نكرد؟ و مگر جاى عذرى براى كسى باقى مانده بود؟»1

2. حضرت على(ع) هفت روز پس از رحلت پيامبر اكرم(ص) - وقتى از جمع آورى قرآن فارغ شد - به ميان مردم رفت؛ خطبه خواند و پس از مدح خدا، رسول خدا و بيان طريق نجات، چنين فرمود: صريح‏ترين كلام رسول خدا(ص) در معرفى من به جانشينى خود هنگامى بود كه آن حضرت شنيدند عده‏اى در مجالس و محافل خود زمزمه مى‏كنند كه ما جانشينان آن حضرت هستيم و بعد از ايشان زمامدارى امت را برعهده خواهيم گرفت. پيامبر(ص) با شنيدن آن زمزمه‏ها و سخنان به سفر حج كه واپسين حج وى بود، تشريف برد و بعد از پايان مراسم حج، هنگام بازگشت، در غدير خم دستور داد شِبه منبرى برايش آماده كردند. آن گاه بر منبر فراز آمد و بازوى مرا گرفت و بلند كردند - بدانسان كه زير بغلش نمودار شد - و با صداى بلند و رسا در ميان انبوه جمعيت فرمود: «هر كه من سرور و مولايش هستم، على سرور و مولاى او است. خدايا دوست بدار هر كه دوستش دارد و دشمن بدار هر كه دشمنش دارد.» بااين كلام صريح رسول خدا(ص) پذيرش ولايت من عين ولايت الاهى شد.2

3. پس از حادثه تلخ سقيفه و بى‏اثر ماندن روشنگرى‏هاى اميرالمؤمنين(ع) خليفه اول كه در پى فرصتى بود تا از آن حضرت دلجويى كند، روزى نزدش شتافت و به گفت و گو با وى پرداخت. على(ع) در اين مناظره پيوسته سوابق و امتيازات خود را بيان مى‏داشت و خليفه اول آن را تصديق مى‏كرد تا آن كه حضرت به او فرمود: «تو را به خدا سوگند، آيا با استناد به حديث رسول خدا(ص) در روز غدير، من مولاى تو و هر مسلمانى هستم يا تو؟ خليفه اول جواب داد: شما هستيد.» اين مناظره تا آن جا ادامه يافت كه ابوبكر منقلب شد و گريست و از حضرت مهلت خواست تا درباره گفتارش بيش‏تر بينديشد.3

4. بعد از مرگ خليفه دوم، قبل از اعلام رسمى انتخاب عثمان، حضرت على(ع) فرصتى خواست تا سخنانى را با اعضاى شورا در ميان بگذارد. اين سخنان كه حديث انشاد شدت دارد، متواتر است و اهل سنت و شيعه نقل كرده‏اند.4 در اين حديث حضرت براى اتمام حجت بيش از 190 امتياز و فضيلت اختصاصى خود، را بيان داشت و جانشينى خويش را اثبات كرد. امام(ع) در بخشى از سخنانش فرمود: شما را به خدا سوگند مى‏دهم، آيا در بين خود جز من كسى را سراغ داريد كه رسول خدا(ص) در پى اجراى دستور خداوند متعال او را در روز غدير خم برگزيده و درباره‏اش گفته باشد: «هر كه من مولاى او هستم، على مولاى او است...» همگى جواب دادند جز تو كسى را سراغ نداريم.

5. در روزگار عثمان، مجلسى در مسجد النبى برگزار شد كه بيش از دويست تن از شخصيت‏هاى برجسته در آن حضور داشتند. اين جلسه در پى اعتراضات مردم به حكومت عثمانى بر پاشده بود. در اين محفل، حضرت على(ع) به واقعه غدير اشاره كرد و ضمن توضيحى مفصل درباره حوادث آن روز فرمود:... پيامبر(ص) فرمود هر كه من مولاى او هستم اين على مولاى او است. پس از پايان اين جمله، سلمان برخاست و از رسول خدا پرسيد: آيا ولايت على مانند ولايت شما است؟ پيامبر پاسخ داد: آرى. ولايت او مانند ولايت من است. هر كس من صاحب اختيار و سزاوارتر به او از خودش هستم، على نيز صاحب اختيار او است و از وى به خودش سزاوارتر است».5

6. حضرت على(ع) در جنگ جمل، هنگام مناظره با طلحه، واقعه غدير را باز گفت و به آن استناد كرد.6

7. حضرت، پس از جنگ جمل، در نامه‏اى منظوم به معاويه واقعه غدير را ياد آور شد و او را از مخالفت با خود بر حذر داشت.7

8. امام در سخنرانى خود، بعد از جنگ جمل، در كوفه و در اعتراض به معاويه بر خلافت خود تأكيد ورزيد و در كنار استناد به بيعت مردم، مسأله خلافت انتصابى خويش در غدير خم را يادآور شد.8

9. هنگامى كه معاويه به خونخواهى عثمان برخاست، ابودردا و ابوهريره را نزد حضرت على(ع) فرستاد. حضرت - پيش از آن كه مسأله خونخواهى را پاسخ گويد - مشروعيت خلافت خودرا ثابت كرد و فرمود: «اگر خداوند مسأله خلافت را به دست مردم داده است و رأى آنان ملاك مشروعيت است، مهاجران و انصار، پس از سه روز مشورت، همراه مردم با من بيعت كردند و اين بيعت از بيعت با خلفاى پيشين سنگين‏تر است؛ زيرا در سه بيعت پيشين با مردم مشورت نشد؛ و اگر خداوند است كه بايد انتخاب كند و اختيار در دست او است كه ولايت من در قرآن و سنت اثبات شده است؛ و اين دليل براى من قوى‏تر است و حق مرا واجب‏تر مى‏كند.» سپس در خطبه‏اى به حديث غدير استدلال كرد و بر معناى ولايت كه همان اولويت است، تأكيد ورزيد.9

10. هنگام ورود اميرالمؤمنين(ع) به كوفه، حدود 30 سال از جريان تاريخى غدير خم مى‏گذشت و مردم كوفه اسلام را به روايت رسمى كه توسط خلفاى وقت ترويج داده شده بود، آموخته بودند. حضرت در ميدان بزرگ كوفه به سخنرانى پرداخت؛ براى اثبات خلافت خود به حديث غدير استناد كرد و از اصحاب پيامبر كه در غديرخم بودند خواست تا واقعه را - آن گونه كه شنيده بودند - بيان كنند. جريان استشهاد اميرالمؤمنين(ع) به حديث غدير در ميدان بزرگ شهر كوفه را بسيارى از بزرگان شيعه و سنى نقل كرده‏اند.10

11. حضرت امير(ع) بارها در مسجد كوفه سخنرانى فرمود و از صحابه پيامبر درباره حديث غدير شهادت گرفت تاتفسيرى صحيح و غير قابل انكار از اين واقعه ارائه دهد.11

12. حضرت على(ع)، در سى‏امين سالگرد غدير خم، اين روز را عيد بزرگ مسلمانان خواند و در خطبه‏اى براى اثبات خلافت خويش به واقعه غدير استدلال فرمود. اين خطبه آن حضرت خطبه غدير شهرت دارد و در مصباح المتهجد شيخ طوسى (صفحه 725) و مصباح كفعمى (صفحه 695) نقل شده است.

13. در پاسخ به شبهاتى كه معاويه درباره حقانيت حضرت على(ع) مى‏پراكند، آن حضرت؛ در نامه‏اى به واقعه غدير تمسك جست و به عبدالله بن ابى رافع دستور داد آن را هر جمعه براى مردم بخواند. آن بزرگوار همچنين ده نفر را معين كرد تا به پرسش‏هاى مردم درباره مضمون نامه پاسخ گويند.12

14. روزى امام على(ع) از صحابه درباره واقعه غدير شهادت گرفت. شش تن از آن‏ها از شهادت دادن پرهيز كردند. ظاهراً انگيزه آنان در پرهيز از شهادت به حمايت آن‏ها از خلفاى پيشين باز مى‏گشت. آنان از خلفاى پيشين حمايت كرده بودند و چنين شهادتى تكذيب كردار قبلى‏شان به شمار مى‏آمد. از سوى ديگر، احتمال پيروزى معاويه نيز وجود داشت و آنان نمى‏خواستند موقعيت آينده خود را به خطر اندازند. حضرت از خدا خواست آنان را به بلايى گرفتار سازد كه شناخته شوند و حتى براى برخى از آن‏ها بلايى خاص در خواست كرد. پس از آن كه خداوند نفرين آن حضرت را اجابت فرمود، آن‏ها به كتمان شهادت اعتراف كردند. اين افراد عبارتند از: زيد بن ارقم‏13، انس بن مالك‏14، براء بن عازب، جرير بن عبدالله‏15، اشعث بن قيس و خالدبن يزيد16.

 


پى‏نوشت:

 

1. الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص 184.

2. روضة كافى، ج 8، ص 18 و 25 و 27.

3. خصال، شيخ صدوق، ج 2، ص 551-594؛ الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص‏307؛ تاريخ طبرى، طبرى، ج‏2، ص‏236.

4. تاريخ دمشق، ابن عساكر، ج 3، ص 113؛ مناقب، خوارزمى، ص 313؛ الخصال، شيخ صدوق، ج 2، ص 533.

5. الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص 213، كمال الدين صدوق، ج 1، ص‏274.

6. مناقب، خوارزمى، ص 182؛ مروج الذهب، مسعودى، ج 2، ص 364.

7. الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص 429؛ تذكرة الخواص، ابن جوزى، ص 107 و 108.

8. ارشاد، شيخ مفيد، ج 1، ص 260؛ الاحتجاج، طبرسى، ج 1، ص 406.

9. الغيبة، نعمانى، ص 69؛ كتاب سليم بن قيس، ح 25.

10. مسند حنبل، ج‏1، ص 119 و ج‏4، ص 370؛ اسدالغابه، ابن اثير، ج 3، ص 307 و ج 5، ص 205.

11. ينابيع الموده، قندوزى، ج 1، ص 41؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج 2، ص 288؛ ارشاد، مفيد، ج 1، ص 352.

12. كشف المحجه، سيد بن طاووس، ص 269-235.

13. ارشاد، مفيد، ج 1، ص 352؛ مناقب، ابن مغازلى، ص 23؛ مجمع الزوائد، هيثمى، ج 9، ص‏106.

14. شرح نهج البلاغه، ابن ابى الحديد، ج‏19، ص 217.

15. انساب الاشراف، بلاذرى، ج 2، ص 156؛ مسند حنبل، ج 1، ص 119.

16. خصال، صدوق، ج 1، ص 219.

منبع : گروه قیام مسلمانان

نويسنده:حميد آقاجانى

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم فروردین 1389 توسط دره نور |

دو مولود ربیع

 (میلاد پیامبر صلی الله علیه و آله و امام صادق علیه السلام)

در محیطی که تمامی افقهای آن را جهل و نادانی فرا گرفته بود و کارهای ناروا، جنگهای خانمان برانداز، چپاولگری، دخترکشی، و .. . فضائل اخلاقی و سجایای انسانی را از بین برده بود . تا آنجا که جامعه عرب به طرف بربریت کامل پیش می رفت، و هیچ اثری از تمدن و انسانیت وجود نداشت; مولودی پا به عرصه وجود نهاد که با تولد خود سراسر جهان را نورافشانی کرده، جهل و نادانی را زدود و علم و تمدن را به بشر ارزانی داشته و جهان بشریت را از بدبختی و ضلالت نجات بخشیده و از انسانهای بدوی، امتی واحد و متمدن به وجود آورد . این مولود پر برکت نبود جز وجود مبارک پیامبر گرامی اسلام حضرت محمد صلی الله علیه و آله; که آخرین فرستاده خدا بر مردم بود .

تولد آن حضرت بنا به نوشته سیره نویسان در عام الفیل (سال 570 میلادی) بوده زیرا که آن حضرت در سال 632 میلادی رحلت فرموده اند و سن مبارک او هنگام وفات 62 یا 63 سال بوده . اکثر مورخان و محدثان اتفاق بر این معنا دارند .

ولی اختلاف در روز تولد آن حضرت است که مشهور و معروف بین محدثان شیعه این است که حضرت در روز 17 ربیع الاول، روز جمعه، پس از طلوع فجر; چشم به جهان گشود و موقع تولد فرمود: «الله اکبر والحمد لله کثیرا سبحان الله بکرة و اصیلا» .

هنگامی که آن حضرت متولد شد، ایوان کسری شکافته شد و کنگره های آن فرو ریخت، آتشکده فارس که هزار سال روشن بود ، خاموش شد، دریاچه ساوه خشک گردید، بتهای بتخانه مکه فرو ریخت، نوری از آن حضرت به سوی آسمان بلند شد که شعاع آن نور، فرسنگها از اطراف خود را روشن ساخت، انوشیروان خواب وحشتناکی دید و ... (تاریخ یعقوبی: ج 2، ص 8) . و اینها همه، نوید از یک تحول بزرگ و رویدادی مهم می داد که بساط پادشاهان و بتکده های بت پرستان را ویران خواهد کرد و طرحی نو درخواهد افکند .

در سال هشتاد هجری نیز درست در همین روز (17 ربیع الاول) سلاله پاک پیامبر عظیم الشان، رئیس مذهب جعفری یعنی امام جعفر صادق علیه السلام دیده به جهان گشود .

این دو تولد پربرکت را به مسلمانان جهان تبریک می گوییم .

نگارش در تاريخ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 توسط دره نور |

حوادث مقارن ولادت

حوادث شب ولادت

در روایات ما آمده است که در شب ولادت آنحضرت حوادث مهم و اتفاقات زیادی در اطراف جهان بوقوع پیوست که پیش از آن سابقه نداشت و یا اتفاق نیفتاده بود که از جمله «ارهاصات »بوده بدانگونه که در داستان اصحاب فیل ذکر شد،و در قصیده معروف برده نیز آمده که چند بیت آن چنین است:

یوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ایوان کسری و هو منصدع کشمل اصحاب کسری غیر ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف علیه و النهر ساهی العین من سدم و ساء ساوه ان غاضت بحیرتها و رد واردها بالغیظ حین ظم کان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم

و شاید جامعترین حدیث در اینباره حدیثی است که مرحوم صدوق «ره »در کتاب امالی بسند خود از امام صادق علیه السلام روایت کرده و ترجمه اش چنین است که آنحضرت فرمود:

ابلیس به آسمانها بالا می رفت و چون حضرت عیسی «ع »بدنیا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا می رفت،و هنگامیکه رسولخدا«ص »بدنیا آمد از همه آسمانهای هفتگانه ممنوع شد،و شیاطین بوسیله پرتاب شدن ستارگان ممنوع گردیدند،و قریش که چنان دیدند گفتند:

قیامتی که اهل کتاب می گفتند بر پا شده!

عمرو بن امیه که از همه مردم آنزمان به علم کهانت وستاره شناسی داناتر بود بدانها گفت:بنگرید اگر آن ستارگانی است که مردم بوسیله آنها راهنمائی می شوند و تابستان و زمستان از روی آن معلوم گردد پس بدانید که قیامت بر پا شده و مقدمه نابودی هر چیز است و اگر غیر از آنها است امر تازه ای اتفاق افتاده.

و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هیچ بتی درآنروز بر سر پا نبود،و ایوان کسری در آن شب شکست خورد وچهارده کنگره آن فرو ریخت.و دریاچه ساوه خشک شد.ووادی سماوه پر از آب شد.

آتشکده های فارس که هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گردید.

و مؤبدان فارس در خواب دیدند شترانی سخت اسبان عربی را یدک می کشند و از دجله عبور کرده و در بلاد آنها پراکنده شدند،و طاق کسری از وسط شکست خورد و رود دجله در آن وارد شد.

و در آن شب نوری از سمت حجاز بر آمد و همچنان بسمت مشرق رفت تا بدانجا رسید،فردای آن شب تخت هر پادشاهی سرنگون گردید و خود آنها گنگ گشتند که در آنروز سخن نمی گفتند.

دانش کاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گردید،وهر کاهنی که بود از تماس با همزاد شیطانی خود ممنوع گردید ومیان آنها جدائی افتاد.

آمنه گفت:بخدا فرزندم که بر زمین قرار گرفت دستهای خود را بر زمین گذارد و سر بسوی آسمان بلند کرد و بدان نگریست،و نوری از من تابش کرد و در آن نور شنیدم گوینده ای می گفت:تو آقای مردم را زادی او را محمد نام بگذار.

آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن گذارده گفت:

الحمد لله الذی اعطانی هذا الغلام الطیب الاردان قد ساد فی المهد علی الغلما

ستایش خدائی را که بمن عطا فرمود این فرزند پاک و خوشبورا که در گهواره بر همه پسران آقا است.

آنگاه او را به ارکان کعبه تعویذ کرد. (1) و در باره او اشعاری سرود.

و ابلیس در آن شب یاران خود را فریاد زد(و آنها را بیاری طلبید)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:ای سرور چه چیزتو را بهراس و وحشت افکنده؟گفت:وای بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمین را دگرگون می بینم و بطور قطع درروی زمین اتفاق تازه و بزرگی رخ داده که از زمان ولادت عیسی بن مریم تاکنون سابقه نداشته،اینک بگردید و به بینید این اتفاق چیست؟

آنها پراکنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما که تازه ای ندیدیم.

ابلیس گفت:این کار شخص من است آنگاه در دنیابجستجو پرداخت تا به حرم-مکه-رسید،و مشاهده کرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته اند،خواست وارد حرم شود که فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حری رفت و چون گنجشکی گردید و خواست در آید که جبرئیل بر او نهیب زد:

-برو ای دور شده از رحمت حق!ابلیس گفت:ای جبرئیل از تو سؤالی دارم؟

گفت:بگو،پرسید:از دیشب تاکنون چه تازه ای در زمین رخ داده؟

پاسخداد:محمد-صلی الله علیه و آله-بدنیا آمده.

شیطان پرسید:مرا در او بهره ای هست؟گفت:نه.

پرسید:در امت او چطور؟

گفت:آری.ابلیس که این سخن را شنید گفت:خوشنود وراضیم.

و در حدیث دیگری که در کتاب کمال الدین نقل کرده چنین است که در شهر مکه شخصی یهودی سکونت داشت ونامش یوسف بود،وی هنگامی که ستارگان را در حرکت وجنبش مشاهده کرد با خود گفت:این تحولات آسمانی بخاطرولادت همان پیغمبری است که در کتابهای ما ذکر شده که چون بدنیا آید شیاطین رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع گردند. و چون صبح شد بمجلسی که چند تن از قریش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آیا دوش در میان شما مولودی بدنیا آمده؟

گفتند:نه.

گفت:سوگند به تورات که وی بدنیا آمده و آخرین پیمبران است و اگر اینجا متولد نشده حتما در فلسطین متولد گشته است.

این گفتگو گذشت و چون قریشیان متفرق شدند و بخانه های خود رفتند داستان گفتگوی با آن یهودی را با زنان و خاندان خودبازگو کردند و آنها گفتند:آری دیشب در خانه عبد الله بن عبد المطلب پسری متولد شده.

این خبر را بگوش یوسف یهودی رساندند،وی پرسید:آیا این مولود پیش از آنکه من از شما پرسش کردم بدنیا آمده یا بعد ازآن؟گفتند:پیش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهید.

قریشیان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بیاور تا این یهودی او را به بیند،و چون مولود را آوردند ویوسف یهودی او را دیدار کرد جامه از شانه مولود کنار زد وچشمش به خال سیاه و درشتی که روی شانه وی بود بیفتاد دراینوقت قرشیان مشاهده کردند که حالت غش بر آن مرد یهودی عارض شد و بزمین افتاد قرشیان تعجب کرده و خندیدند.

یهودی برخاست و گفت:آیا می خندید؟باید بدانید که این پیغمبر پیغمبر شمشیر است که شمشیر در میان شما می نهد...

قرشیان متفرق شده و گفتار یهودی را برای یکدیگر تعریف می کردند.

و در حدیثی که مرحوم کلینی شبیه به روایت بالا از مردی ازاهل کتاب نقل کرده آنمرد کتابی به قرشیان که ولید بن مغیرة وعتبة بن ربیعه و دیگران در میانشان بود رو کرده و گفت:نبوت از خاندان بنی اسرائیل خارج شد و بخدا این مولود همان کسی است که آنها را پراکنده و نابود سازد!

قریش که این سخن را شنیدند خوشحال شدند،مرد کتابی که دید آنها خوشنود شدند بدیشان گفت:خورسند شدید! بخداسوگند این مولود چنان سطوت و تسلطی بر شما پیدا کند که زبانزد مردم شرق و غرب گردد.

ابو سفیان از روی تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمی یابد!

و نظیر آنچه در روایات ما آمده برخی از این حوادث درروایات اهل سنت نیز ذکر شده اما در بسیاری از آنها این حوادث قبل از بعثت رسولخدا«ص »ذکر شده نه مقارن ولادت.

مانند روایاتی که در سیره ابن هشام و تاریخ طبری و جاهای دیگر است و در صحیح بخاری نیز از ابن عباس روایت شده (2) و فخر رازی نیز در تفسیر آیه شریفه «فمن یستمع الآن یجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شیاطین از نفوذ در آسمانها وتیرهای شهاب همین گفتار را داشته و اقوالی در اینباره نقل کرده (4) و از ابی بن کعب نیز حدیثی در اینمورد نقل کرده اند که گفته است:

«لم یرم بنجم منذ رفع عیسی علیه السلام حتی بعث رسول الله-صلی الله علیه و آله-» (5) و در اشعار بعضی از شاعران عرب نیز قسمتی از این حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزیر که از شاعری بنام قیروانی نقل شده که می گوید:

و صرح کسری تداعی من قواعده و انفاض منکسر الاوداج ذامیل و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم یسل خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمی الجن بالشعل

یک سئوال

اکنون جای یک سئوال هست که اگر کسی بگوید:آیانظیر آنچه در این روایات آمده در کتابهای تاریخی و روایات غیراسلامی هم ذکری از آنها شده یا نه؟

که ما در پاسخ این سئوال می گوئیم:اولا اگر حدیث وروایتی از نظر سند و صدور از امام معصوم علیه السلام برای اثابت شد دیگر کدام روایت و تاریخی برای ما معتبرتر از آن حدیث و روایت می تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح «صغرای قضیه »است،ولی پس ازاثبات دیگر استبعاد و زیر سئوال بردن حدیث،جز ضعف ایمان وتاریخ زدگی محمل دیگری نمی تواند داشته باشد،وگرنه کدام تاریخ و روایتی معتبرتر از آن تاریخ و روایتی است که از منبع وحی الهی سرچشمه گرفته باشد و کدام داستان و حدیثی محکمتر از داستان و حدیثی است که از زبان پیمبران و ائمه معصوم علیهم السلام صادر گردیده باشد!

مگر نه این است که سرچشمه پر فیض و زلال همه علوم آنهایند؟و معیار صحت و سقم همه دانشهای بشری گفتار آنهااست؟

و ثانیا-می گوئیم:مگر تاریخ صحیح و دست نخورده ای از گذشتگان و زمانهای قدیم در دست داریم که ما بتوانیم این روایات را با آنها منطبق ساخته و یا تاییدی از آنها بگیریم؟

جائی که مقدس ترین کتابها مانند تورات و انجیل با آنهمه نسخه های متعددی که معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و کلمه بکلمه آنها مورد احترام و متن دستورات دینی آنها بوده از دستبرد و تحریف و تصحیف و اسقاط در امان نبوده،و طاغوتهای زمان و جیره خوارانشان احکام و فرامین آنها رابنفع ایشان تغییر داده و یا اسقاط کرده اند،دیگر چگونه کتابهای تاریخی معدودی که در زوایای کتابخانه ها با نسخه های خطی منحصر به فرد یا نگشت شماری وجود داشته می تواند مورد اعتمادباشد؟

و ثالثا-بر فرض که چنین تاریخی وجود داشته باشد که اوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت کرده باشد آیا همه وقایعی که در آنزمانها اتفاق افتاده در تاریخها ثبت و نگارش شده؟و آیا وسائل ارتباطی آنچنان بوده که تاریخ نگاران بتواننداز هر اتفاقی که در گوشه و کنار جهان آنروز اتفاق می افتاده مطلع گردند و آنرا در تاریخ ثبت کنند؟مگر امروزه با تمام این وسائل ارتباطی و مخابراتی و رادیوها و تلویزیونها و ماهواره هاو...چنین کاری انجام شده و چنین ادعائی می توان کرد؟... مگر وسائل ارتباطی جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سیاستها واختناقها و خارج از کانالهای مخصوص و صافیهای انحصاری می توانند کوچکترین خبری را منتشر کنند؟آن هم خبری که بصورت معجزه آسمانی برای شکست یک قدرت طاغوتی و یک دربار سلطنتی بوقوع پیوسته باشد...؟مگر معجزاتی امثال «شق القمر»که وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان می باشد و بگفته دکتر سعید بوطی-نویسنده مصری-در کتاب فقه السیرة از امورمتفق علیه در نزد علماء و دانشمندان اسلامی است در تاریخهای گذشته نقل شده...؟و بلکه معجزات انبیاء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهیم خلیل علیه السلام و شکافته شدن دریابوسیله عصای موسی و اژدها شدن و بلعیدن آن تمام مارهای جادوئی ساحران و زنده شدن مردگان بدعای حضرت مسیح وامثال آن جز در کتابهای مقدس و مذهبی در تاریخها و روایات دیگر آمده و ذکری از آنها دیده می شود؟!...

و حقیقت آن است که تاریخ نویسان و وقایع نگاران گذشته در انحصار طاغوتهای زمان بوده-چنانچه امروزه نیز عموما اینگونه است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قید و بند ایشان آزاد سازد-وانبیاء الهی نیز پیوسته بر ضد همان طاغوتها قیام می کرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بین بردن انبیاء و محو نام و آثار ایشان بوده و بهر وسیله می خواسته اند آنها را افرادی ماجراجو و بی شخصیت و افسادگر معرفی کنند،و هرگز اجازه نمی دادند آنها را بعنوان مردانی الهی که قدرت انجام معجزه رادارند معرفی کنند،و بهمین دلیل معجزاتی را که بوسیله ایشان انجام می شده انکار کرده و یا توجیه می نمودند،و اگر کتابهای آسمانی و روایات مذهبی نبود اثری از این معجزات بجای نمانده و بدست ما نرسیده بود...

چنانچه اکنون نیز ما در انقلاب اسلامی خود که یک انگیزه مذهبی داشته و ادامه آنرا نیز بیاری خدا همان انگیزه مذهبی وعشق شهادت طلبی در راه خدا و دین،تضمین کرده و بر ضدطاغوتهای شرق و غرب قیام کرده همین شیوه تبلیغی را می بینیم که هر حرکتی بنفع این انقلاب در داخل و یا خارج بشود مانندراهپیمایی میلیونی و غیر میلیونی که در داخل و یا خارج انجام می گیرد اصلا منعکس نمی شود و در رادیوها و وسائل ارتباطجمعی ذکری از آن نمی شود،اما کوچکترین حرکت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندکی که جمعا به صد نفر نمی رسدبا آب و تاب در همه رسانه های گروهی بعنوان یک حرکت ضدرژیم نه یکبار بلکه چند بار پخش می گردد.

و بهمین دلیل ما می گوئیم انگیزه و نیازی برای تحقیق در تاریخهای گذشته نداریم و اگر هم تتبع کنیم معلوم نیست بجائی برسیم،مگر اینکه بخواهیم بهر وسیله و هر ترتیبی که شده تاییدی از تاریخ برای این روایات پیدا کنیم اگر چه مجبور شویم برای تطبیق این روایات با تاریخ دست به توجیه و تاویلهای نامربوط بزنیم،چنانچه نظیر آنرا در داستان اصحاب فیل ذکرکرده و شنیدید و خواندید،که ما آنعمل را محکوم کرده و دلیل برضعف ایمان و غرب زدگی و تاریخ زدگی و غیره دانستیم...

پی نوشتها:

1-یعنی او را بکنار خانه کعبه آورد و برای سلامتی و پناه او از شر شیاطین و دشمنان،بدنش را بچهار گوشه کعبه مالید.

2-صحیح البخاری ج 6 ص 73.

3-سوره جن آیه 9.

4-مفاتیح الغیب ج 8 ص 241.

5-بحار الانوار ج 15 ص 331.

 

زمان سال ولادت و دوران حمل

منابع مقاله:

فروغ ابدیت ج1، سبحانی، جعفر؛

 

شاید یکی از پراختلاف ترین مسایل تاریخ زندگانی پیغمبر اسلام اختلاف موجود در تاریخ ولادت آن بزرگوار باشد که اگر کسی بخواهد همه اقوال را در این باره جمع آوری کند به بیش از بیست قول می رسد.

عموم سیره نویسان اتفاق دارند که،تولد پیامبر گرامی در عام الفیل،در سال 570 میلادی بوده است.زیرا آن حضرت به طور قطع،در سال 632 میلادی درگذشته است،و سن مبارک او 62 تا 63 بوده است.بنابراین،ولادت او در حدود 570 میلادی خواهد بود.

اکثر محدثان و مورخان بر این قول اتفاق دارند که تولد پیامبر،در ماه «ربیع الاول »بوده،ولی در روز تولد او اختلاف دارند.معروف میان محدثان شیعه اینست که آن حضرت،در هفدهم ماه ربیع الاول،روز جمعه،پس از طلوع فجر چشم به دنیا گشود،و مشهور میان اهل تسنن اینست که ولادت آن حضرت،در روز دوشنبه دوازدهم همان ماه اتفاق افتاده است. (1)

از این دو قول کدام صحیح است؟

بسیاری جای تاسف است که روز میلاد و وفات رهبر عالیقدر اسلام،بلکه موالید و وفیات بیشتر پیشوایان مذهبی ما،به طور تحقیق معین نیست.این ابهام سبب شده که بسیاری از روزهای جشن و سوگواری ما از نظر تاریخ قطعی نباشد،در صورتی که دانشمندان اسلام،نوعا وقایع و حوادثی را که در طی قرون اسلامی رخ داده است،با نظم مخصوصی ضبط کرده اند،ولی معلوم نیست چه عواملی در کار بوده که میلاد و وفات بسیاری از آنها به طور دقیق ضبط نگردیده است.

فراموش نمی کنم هنگامی که دست تقدیر،نگارنده را به سوی یکی از شهرهای مرزی «کردستان »ایران کشانیده بود،یکی از دانشمندان آن محل این موضوع را با من در میان گذارد و بیش از حد اظهار تاسف نمود و از سهل انگاری نویسندگان اسلامی بسیار تعجب می کرد،و می افزود:چطور آنان در یک چنین موضوع اختلاف نظر دارند. نگارنده به او گفت:این موضوع تا حدودی قابل حل است.اگر شما بخواهید بیوگرافی و شرح حال یکی از دانشمندان این شهر را بررسی کنید و فرض کنیم که این دانشمند پس از خود اولاد و کسان زیادی از خود به یادگار گذارده باشد،آیا به خود اجازه می دهید که با بودن فرزندان مطلع،و فامیل بزرگ آن شخص،که از خصوصیات زندگانی او طبعا آگاهند،بروید شرح زندگانی او را از اجانب و بیگانگان،یا از دوستان و علاقمندان آن شخص درخواست کنید؟بطور مسلم وجدان شما چنین کار را اجازه نمی دهد.

رسول گرامی از میان مردم رفت،و فامیل و فرزندانی از خود به یادگار گذارد، بستگان و کسان آن حضرت می گویند:اگر رسول خدا پدر ارجمند ماست،و ما در خانه او بزرگ و در دامن مهر او پرورش یافته ایم،بزرگ خاندان ما،در فلان روز به دنیا آمده و در فلان ساعت معین،چشم از جهان بربسته است.آیا با این وضع جا دارد که قول فرزندان او را نادیده گرفته و نظر دور افتادگان و همسایگان را بر قول آنان ترجیح دهیم؟!

دانشمند مزبور،پس از شنیدن سخنان نگارنده سر به زیر افکند،و سپس گفت:گفتار شما مضمون مثل معروف است که:«اهل البیت ادری بما فی البیت »و من نیز تصور می کنم که قول امامیه،در خصوصیات زندگی آن حضرت که ماخوذ از اولاد و فرزندان و نزدیکان اوست،به حقیقت نزدیکتر باشد.سپس دامنه سخن به جاهای دیگر کشیده شد که فعلا جای بازگوئی آنها نیست.

دوران حمل

معروف این است که نور وجود آن حضرت،در ایام تشریق(یازدهم و دوازدهم و سیزدهم از ماه حج را ایام تشریق می نامند)در رحم پاک «آمنه »قرار گرفت (2).ولی این مطلب با آنچه میان عموم مورخان مشهور است که میلاد آن حضرت در ماه «ربیع الاول »بوده است،سازگار نیست.زیرا در این صورت،باید دوران حمل «آمنه »را،سه ماه و یا یکسال و سه ماه بدانیم،و این خود از موازین عادی بیرون است و کسی هم آن را از خصائص پیامبر نشمرده است. (3)

محقق بزرگ،شهید ثانی(911-966)اشکال مزبور را چنین حل کرده است که:فرزندان اسماعیل به پیروی از نیاکان خود،مراسم حج را در«ذی الحجه »انجام می دادند، ولی بعدا به عللی به این فکر افتادند که مراسم حج را هر دو سال در یک ماه انجام دهند.یعنی دو سال در«ذی الحجه »،و دو سال در«محرم »،و بهمین ترتیب. بنابراین،با گذشتن بیست و چهار سال،دو مرتبه ایام حج به جای خود باز می گردد و رسم اعراب بر همین جاری بود،تا این که در سال دهم هجرت که برای اولین بار،ایام حج با ذی الحجه تصادف کرده بود،پیامبر گرامی با القاء خطبه ای،از هر گونه تغییر اکیدا جلوگیری فرمود،و ماه ذی الحجه را ماه حج معرفی نمود (4) و این آیه در خصوص جلوگیری از تاخیر ماههای حرام که رسم عرب جاهلی بود نازل گردیده است:

انما النسی ء زیادة فی الکفر یضل به الذین کفروا یحلونه عاما و یحرمونه عاما» (5).

«تغییر دادن ماههای حرام نشانه فزونی کفر است.کسانی که کافرند بوسیله آن گمراه می شوند یکسال آن را حلال می شمارند و یکسال حرام ».

روی این جریان،ایام تشریق در هر دو سال در گردش بوده است.اگر روایات می گوید که:نور آن حضرت در ایام «تشریق »،در رحم مادر قرار گرفته و در هفدهم ربیع الاول از مادر متولد گردیده است،این دو مطلب با هم منافات ندارند.زیرا در صورتی منافات پیدا می کنند که،منظور از ایام تشریق همان یازدهم و دوازدهم و سیزدهم «ذی الحجه »باشد.ولی همان طوری که توضیح داده شد،ایام تشریق پیوسته در تغییر و تبدیل بوده و ما با محاسبات به این مطلب رسیدیم که در سال حمل و ولادت آن حضرت، ایام حج مصادف با ماه جمادی الاولی بوده است.و چون آن حضرت در ربیع الاول متولد گردیده،در این صورت دوران حمل آمنه تقریبا ده ماه بوده است. (6)

اشکالات این بیان

نتیجه ای را که مرحوم شهید ثانی از این نظر گرفته است،صحیح نیست،و معنائی که برای(نسی ء)بیان نموده،از میان مفسران،فقط «مجاهد»آن را برگزیده و دیگران آن را طور دیگر تفسیر کرده اند و تفسیر مزبور چندان محکم نیست زیرا:

اولا-مکه،مرکز همه گونه اجتماعات بود و یک عبادتگاه عمومی برای تمام اعراب به شمار می رفت.ناگفته پیداست که تغییر حج در هر دو سال،طبعا مردم را دچار اشتباه می کند و عظمت آن اجتماع بزرگ و عبادت دسته جمعی را از بین می برد. روی این نظر بعید است که قریش و مکیان راضی بشوند که آنچه مایه افتخار و عظمت آنهاست،در هر دو سال در دست تحول باشد و سرانجام مردم،وقت آن را گم کنند و آن اجتماع از بین برود.

ثانیا-اگر به دقت محاسبه شود، لازمه این سخن این است که:در سال نهم هجرت، ایام حج مصادف با ذی القعده بوده باشد.در صورتی که در همین سال،امیر مؤمنان «ع »، از طرف پیامبر«ص »ماموریت یافت که سوره «برائت »را در ایام حج برای مشرکان بخواند.مفسران و محدثان متفقند که آن حضرت،سوره مزبور را در دهم ذی الحجه خواند و چهار ماه مهلت داد و آغاز مهلت را دهم ذی الحجه می دانند،نه ذی القعده.

ثالثا-معنای «نسی ء»اینست که:چون اعراب مجرای صحیحی برای زندگانی نداشتند، غالبا از راه غارتگری ارتزاق می نمودند.از این جهت،برای آنان بسیار سخت بود که در سه ماه(ذی القعده و ذی الحجه و محرم)جنگ را تعطیل کنند.از این جهت،گاهی از متصدیان کعبه درخواست می کردند،که اجازه دهند در ماه محرم الحرام جنگ کنند و به جای آن،در ماه صفر جنگ متارکه شود،و معنای «نسی ء»همین است و در غیر محرم،ابدا(نسی ء) نبوده است و در خود آیه اشاره ای بر این مطلب دیده می شود.

«یحلونه عاما و یحرمونه عاما:

یکسال جنگ را حلال و یکسال حرام می کردند».ما تصور می کنیم راه حل مشکل این است که: اعراب،در دو موقع «حج »می کردند.یکی ذی الحجه و دیگر ماه رجب،و تمام اعمال حج را در همین دو موقع انجام می دادند.در این صورت،ممکن است مقصود از اینکه:«آمنه »،در ماه حج یا در ایام تشریق،حامل نور رسولخدا شده،همان ماه رجب باشد،و اگر تولد آن حضرت را در هفدهم ماه ربیع الاول بدانیم،در این صورت مدت حمل،هشت ماه و اندی خواهد بود.

پی نوشت ها:

1. «کافی »،ج 1/439.

2. فقط طریحی در«مجمع البحرین »،در ماده «شرق »،به صورت قولی که گوینده آن معلوم نیست،آن را نقل کرده است.

3. رسول گرامی،این حقیقت را با جمله زیر بیان فرمود:و ان الزمان قد اشتداز کهیئته یوم خلق السماوات و الارض:زمان به نقطه ای که از آنجا آغاز شده بود بازگشت،روزی که خدا آسمانها و زمین را آفرید.

4. سوره توبه/37.

5. «بحار الانوار»،ج 15/252.

6. علامه مجلسی،در«بحار»،ج 100/253،این محاسبه را انجام داده است.علاقمندان می توانند به آن جا مراجعه بفرمایند،هر چند به اشکالی که در بالا یادآور شدیم،توجه نداده است.

نامگذاری

منابع مقاله:

فروغ ابدیت ج 1، سبحانی، جعفر؛

 

مراسم نامگذاری پیامبر اسلام

روز هفتم فرا رسید.«عبد المطلب »،برای عرض سپاسگزاری به درگاه الهی گوسفندی کشت و گروهی را دعوت نمود و در آن جشن با شکوه،که از عموم قریش دعوت شده بود،نام فرزند خود را«محمد»گذارد.وقتی از او پرسیدند:چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب کردید،در صورتی که این نام در میان اعراب کم سابقه است؟گفت:خواستم که در آسمان و زمین ستوده باشد.در این باره «حسان بن ثابت »شاعر رسولخدا چنین می گوید:

فشق له من اسمه لیجله

فذو العرش محمود و هذا محمد

آفریدگار،نامی از اسم خود برای پیامبر خود مشتق نمود.از این جهت(خدا) «محمود»(پسندیده)و پیامبر او«محمد»(ستوده)است و هر دو کلمه از یک ماده مشتقند و یک معنی را می رسانند. (1)

قطعا،الهام غیبی در انتخاب این نام بی دخالت نبوده است.زیرا نام محمد،اگر چه در میان اعراب معروف بود،ولی کمتر کسی تا آن زمان به آن نام نامیده شده بود.طبق آمار دقیقی که بعضی از تاریخ نویسان بدست آورده اند،تا آن روز فقط شانزده نفر به این اسم نامگذاری شده بودند.چنانکه شاعر در این باره گوید:

ان الذین سموا باسم محمد

من قبل خیر الناس ضعف ثمان (2)

کسانی که به نام محمد،پیش از پیامبر اسلام نام گذاری شده بودند،شانزده نفر بودند.

ناگفته پیداست که:هر چه مصداق یک لفظ کمتر باشد،اشتباه در آن کمتر خواهد بود و چون کتابهای آسمانی،از نام و نشان و علائم روحی و جسمی او خبر داده بودند،باید علائم آن حضرت آنچنان روشن باشد که اشتباه در آن راه پیدا نکند.یکی از آن علائم، نام آن حضرت است.باید مصداق آن به قدری کم باشد،که راه هر گونه تردیدی را در تشخیص پیامبر گرامی از بین ببرد.مخصوصا هنگامی که بقیه اوصاف و علائم وی ضمیمه نام او گردد.در این صورت،بطور واضح کسی که انجیل و تورات از ظهور او خبر داده است،به خوبی شناخته خواهد شد.

اشتباه خاورشناسان

قرآن مجید،رسول گرامی را به دو و یا چند نام معرفی می کند. (3) در سوره های آل عمران و محمد و فتح و احزاب،در آیه های 138 و 2 و 29 و 40،او را به نام «محمد»و در سوره «صف آیه 6»به نام «احمد»خوانده است.علت داشتن دو نام اینست که:مادر رسولخدا،پیش از جدش،نام او را«احمد»گذارده بود،چنانکه در تاریخ منعکس است. (4) بنابراین،آنچه را بعضی از خاورشناسان در مقام اعتراض گفته اند که:«انجیل »،به تصریح قرآن،در سوره «صف آیه 6»،ظهور پیامبری را بشارت داده است که نام او احمد است نه محمد،و شخصی که مسلمانان به رهبری او معتقدند،نام او«محمد»است نه احمد،بی اساس است. زیرا قرآنی که پیامبر ما را به نام «احمد»معرفی نموده است،در چند جا او را به نام «محمد»خوانده است.اگر مدرک آنها برای تعیین نام این پیامبر،قرآن مجید باشد(چنانکه همانست)،قرآن او را به هر دو اسم نامیده،و او را در جائی به نام محمد و در جای دیگر«احمد»معرفی نموده است.

پی نوشت ها:

1. «سیره حلبی »، ج 1/93.

2. همان مدرک/97.

3. به عقیده گروهی دیگر نام پیامبر اسلام نیست، بلکه از حروف مقطعه قرآن به شمار می روند.

4. «سیره حلبی »، ج 1/93. برخی عقیده دارند که: الفاظ «طه » و «یس »، از اسامی پیامبر گرامی است.

 

بررسی زبان شناختی نام ها و القاب پیامبر(ص)،در قرآن کریم

منابع مقاله:

مجلات ،پژوهش های قرآن و حدیث،شماره 2 ، دکتر محمد رضا فخرروحانی ؛

 

استادیار گروه زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه قم

چکیده

در قرآن کریم هم نام های پیامبر اسلام(ص) یعنی احمد و محمد و هم القاب آن حضرت مانند رسول و نبی و مزمل و مدثر به کار رفته است. تحلیل زبان شناختی فلسفه کاربرد این نام ها و القاب حسب مورد موضوع مقاله حاضر است. اگرچه زبان شناسان در این زمینه تحقیقاتی را صورت داده اند؛ اما نظر به این که تحقیقات آنان در زمینه زبان بشری، اغلب با توجه به جوامع غربی بوده است، نظریات آنان از عهده توجیه کاربردهای قرآنی اسامی و القاب پیامبر اسلام(ص) قاصر است که تفصیل آن را می توان در این مقاله مطالعه کرد.

کلیدواژه ها: خطابات قرآن، اسامی و القاب، پیامبر اسلام(ص)، ادب و احترام.

1. مقدمه

دانش زبان شناسی می تواند، در تبیین زبان شناختی قرآن مورد استفاده قرار گیرد. یکی از مقولات زبانی قرآن کریم نحوه یادکرد از پیامبر اسلام(ص) است. در آیات قرآن از آن حضرت به انحای گوناگون یاد شده است که در این مقاله پس از گزارش دستاوردهای زبان شناسان در این زمینه و بیان انواع یادکرد پیامبر اسلام(ص) در قرآن به تبیین آنها پرداخته می شود.

2. تحلیل خطاب ها از نگاه زبان شناسان

خطاب در زمره نخستین و شاید چشم گیرترین مطالعات در حوزه جامعه شناسی زبان و کاربردشناسی زبان بوده است. در این گونه مباحث به جنبه اجتماعی کاربردی استفاده از ضمیر دوم شخص مفرد در مقابل ضمیر یا ضمایر دوم شخص جمع پرداخته می شود.

تحقیقات انجام شده در این مباحث دارای قلّه های شامخی همچون آثار «گیرتس» درباره زبان جاوه ای است که از فضل تقدّم بر آثار دیگران برخوردار است. پس از آن از اثر ارزشمند «براون» و «لوینسن»(1987م) باید نام برد که حقیقتاً کتابی بسیار تأثیرگذاربوده است. جدیدترین و شامل ترین اثر، رساله دکترای «ایلن»(1999م)است که بعدها به صورت کتابی مستقل در سال 2001م منتشر شد.

«براون» و «لوینسن» ابتدا اثر خود را در قالب مقاله ای مفصّل در سال(1978م) منتشر کردند و سپس در سال 1987م آن را با جرح و تعدیل و با افزودن مقدمه ای پنجاه صفحه ای به هیئت کتابی مستقل در آوردند. کاری که «براون» و «لوینسن» انجام دادند، این بود که مفهوم ادب و به تبع آن کاربرد صورت های خطاب را بر اساس مفهوم وجهه از آثار «گافمن» مردم شناس آمریکایی برگرفتند. وجهه عبارت است از تصویری که فرد از خود در جامعه دارد(یول 1996، ص60).

آنچه «براون» و «لوینسن» انجام دادند، این بود که مفهوم وجهه را به دو نوع مثبت و منفی تقسیم کردند. وجهه مثبت آن است که شخص تمایل دارد، به آن در جامعه شناخته شود و وجهه منفی آن است که می خواهد آن را از جامعه مکتوم نگاه دارد. «براون» و «لوینسن» هم چنین مفهوم ادب را هم بر پایه مفهوم وجهه به مثبت و منفی تقسیم کرده است. ادب مثبت عملی است که به حفظ وجهه مثبت شخص می انجامد و ادب منفی عملی است که به وجهه مثبت شخص خدشه وارد می کند.

از آنچه در اثر «براون» و «لوینسن» آمده است، دو مفهوم ادب مثبت و ادب منفی بیشتر مورد توجه زبان شناسان واقع شده است. پس از آن زبان شناسان نقدها و اصلاحاتی بر مدل ارائه شده «براون» و «لوینسن» وارد کردند و صورت بندی های دیگری که از ادب مثبت و ادب منفی به دست دادند که از آن جمله «هاوسن»(1996م) و «اسکالن»(2001م) را می توان نام برد.

علیرغم نقدهای ارائه شده و مدل های تعدیل شده و اصلاح شده دیگران، باز هم چیزی از ارزش مدل براون و لوینسن کاسته نشد؛ بلکه سایر اصلاحات همگی در درون همان چهارچوب انجام گرفت.

بر اساس نظر «براون» و «لوینسن» یکی از دلایل رعایت ادب و کاربرد صورت های احترام آمیز، جلوگیری از آثار اعمالی است که وی آنها را اعمال مخدوش کننده وجهه می خواند. اعمال ناقض وجهه آنهایی هستند که از آنها احتمال نفوذ و دخالت در حریم شخصی افراد بر می آید و بدین سان به وجهه به آنها اجتماعی آسیب می رسد.

بنا بر این کاربرد ادوات تکریم و القاب احترام به عنوان اعمال حافظ وجهه تلقی می شوند. «براون» و «لوینسن» ادب را بر آیند دو عامل خودمانی بودن و فاصله نسبی اجتماعی می دانند که با یکدیگر نسبت عکس دارند.

بر اساس آنچه گفته شد، کاربرد نام شخصی فرد به حوزه ادب مثبت و یا خودمانی بودن تعلق می گیرد و در مقابل کاربرد نام خانوادگی، کنیه، لقب، مسئولیت (اداری، اجتماعی و یا دینی) به حوزه ادب منفی و یا فاصله نسبی اجتماعی برمی گردد.

برای مثال اگر شخصی با نام کوچک خوانده شود، تلویحاً نشانگر احساس خودمانی بودن و رفاقت از سوی گوینده نسبت به مخاطب است؛ در حالی که اگر وی مثلاً با نام خانوادگی، لقب و یا مسئولیت و شأن اجتماعی وی خوانده شود، نشانگر این است که از ورود به حریم شخصی وی خودداری شده، ادب منفی ملحوظ گردیده است. پس هر چقدر اشاره و خطاب ما نسبت به مخاطب غیر مستقیم تر باشد، میزان ادب و احترام منفی بیشتر لحاظ می گردد(آقا، 1994). بر اساس نظریه «براون» و «لوینسن»، کاربرد ادوات احترام و تکریم منفی برآیند دو عامل قدرت و فاصله نسبی اجتماعی است.

بنابر عامل اول، هرچقدر طرف مقابل از قدرت بیشتری برخوردار باشد، گوینده از ادوات تکریم بیشتری در مخاطب قرار داده و بیشتر استفاده می کند.

بنابر عامل دوم، هر چقدر فاصله اجتماعی میان دو نفر بیشتر باشد، یا آن دو نفر نسبت به هم ناآشنا باشند، احتمال استفاده از ادوات احترام و تکریم بیشتر می شود.

3. نام ها و القاب پیامبر(ص) در قرآن

در قرآن کریم از پیامبر اسلام(ص) با نام ها و القاب گوناگونی یاد شده است.

در قرآن نام های پیامبر اسلام(ص) به دو صورت احمد و محمد دیده می شوند. نام احمد تنها یک بار (صف، آیه 6) و نام محمد چهار بار (آل عمران، آیه 144؛ احزاب، آیه 40؛ محمد، آیه 2 و فتح، آیه 29) ذکر شده است.

در سرتاسر داستان های قرآنی به برخی از پیامبران هم اشاره شده است؛ امّا تفاوتی میان نام بردن از آنها و نام بردن از پیامبر اسلام(ص) وجود دارد. واضح است که هر پیامبری مورد خطاب الهی بوده است؛ امّا در قرآن هیچ کدام از آنها با لقب یعنی به صورت یا ایهاالنبی و یا ایهاالرسول و مانند آنها مورد خطاب قرار نگرفته اند. از این رو نتیجه گرفته می شود که تنها پیامبر اسلام(ص) به صورت یا ایهاالنبی و یاایهاالرسول مورد خطاب قرار گرفته اند.

در قرآن مجید نام دیگر پیامبران مکرّراً منادا واقع شده اند؛ مانند: یا عیسی(آل عمران، آیه 55)، یا یحیی(مریم، آیه 12)، یا موسی(نمل، آیات 109)، یا آدم(بقره، آیه 33)؛ لیکن صورت یا محمد و یا احمد هرگز به چشم نمی خورد.

4. تحلیل نام ها و القاب پیامبر(ص) با تکیه بر نظریات زبان شناسان

چنان که آمد، «براون» و «لوینسن» رعایت ادب و احترام افراد را از رهگذر خطاب به آنان با نام ناشی از خودمانی تلقی کردن مخاطب می دانست؛ اما به نظر می رسد، این نکته درباره پیامبر اسلام(ص) صدق نمی کند.

در توجیه این پدیده می توان گفت که کاربرد نام های شخصی پیامبر اکرم(ص)، یعنی احمد و محمّد، برای آن است که شخص ایشان با نام مشخّص شده باشند و شخص دیگری نتواند ادعای نبوت کند.

از سیاق آیه شریفه ای که نام احمد در آن آمده است، درمی یابیم که آن حضرت با این نام در تورات و انجیل معرفی شده بودند و لذا ذکر این مطلب برای آن است که یهودیان و مسیحیان ایشان را شناخته و آن بشارت در مورد شخص آن حضرت برای آنها جای شک و شبهه ای باقی نگذارد. نفس عبارت یَجِدُونَهُ مَکْتُوباً عِنْدَهُمْ فِی التَّوْراةِ وَ اْلإِنْجیلِ(1)(اعراف، آیه 157) هم می تواند حاکی از این باشد که به احتمال زیاد تورات و انجیل غیر محرّف در میان آنها یافت می شد. چنین معنایی از دیگر آیات که تنها نام محمد در آنهاست برداشت نمی شود.

نیز همان طور که آمد، «براون» و «لوینسن» رعایت ادب و احترام اشخاص را از طریق خطاب به آنان با لقب بر اثر قدرت یا فاصله اجتماعی می خواند؛ اما این نکته نیز در مورد پیامبر اکرم(ص) صدق نمی کند؛ زیرا خداوند از همه کس و همه چیز بالاتر و قدرت مندتراست(لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ(2) ، شوری، آیه 11).

فاصله نسبی اجتماعی نیز درباره پیامبر اسلام(ص) صادق نیست؛ زیرا هیچ کس نیست که نسبت به خداوند بیگانه و غریبه باشد و یا خداوند، از باب این که با آن فرد آشنایی ندارد، بخواهد از ادوات تکریم استفاده نماید. خداوند از همه کس به انسان نزدیک تراست: وَ نَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَریدِ(3) (ق، آیه 16).

بنابراین، دو عامل قدرت و فاصله نسبی اجتماعی کاربرد یا ایهاالنبی و یا ایهاالرسول را نمی توانند توجیه نمایند.

به نظر می رسد، در مواردی که ایشان به عنوان رسول یا نبیّ مورد خطاب قرار می گیرند، به طور مستقیم جنبه آموزندگی برای دیگران دارد که وی را بسیار والاتر و برتر از دیگر آدمیان دانسته، با وی به زبان تکریم سخن گویند؛ چنان که به همین امر در قرآن سفارش شده است: لا تَجْعَلُوا دُعاءَ الرَّسُولِ بَیْنَکُمْ کَدُعاءِ بَعْضِکُمْ بَعْضاً(4)(نور، آیه 63)

5. نتیجه

چنان که گذشت، به نظر زبان شناسان زمانی که گوینده، قصد رعایت ادب و احترام درباره مخاطبش داشته باشد، هرگاه نام کوچک او را به کار می برد، به لحاظ خودمانی بودن مخاطب است و هرگاه مخاطب را با لقب می خواند، به جهت برخورداری او از قدرت یا فاصله اجتماعی است.

اما هیچ یک از این نکات درباره پیامبر اسلام(ص) صدق نمی کند. نه آنجایی که نام احمد و محمد در آیات قرآن آمده است، به لحاظ خودمانی بودن اوست و نه آنجایی که القاب آن حضرت به کار رفته است، قدرت و فاصله اجتماعی او مورد توجه بوده است.

منابع···

Agha, A. (1993) Grammatical and indexicalconvention in honorific discourse, Journal of linguistic Anthropology, 3:131-163.

Agha, A. (1993) Honorification, Annual Review of Anthropology, 23: 277-302.

Brown, P., and Levinson, S.C. (1978) Universals in language usage, in Goody, ed., pp. 56-310.

Eelen, G. (1999) Ideology in politeness: A critical analysis/Idiologie in politeness: Een kritische analyse, unpub. PhD diss., Antwerp: Belgium: University of Antwerp.

Eelen, G. (2001) A critique of politeness theories. Manchester: St. Jerome.

Geertz, C. (1960) The religion of Java, New York: Free Press.

Goody, E. N., ed. (1978) Questions and politeness: Strategies in social interaction, Cambridge: Cambridge University Press.

Grundy, P. (2000) Doing Pragmatics, 2nd ed., London: Arnold; New York: Oxford University Press.

Hudson, D.A. (1996) Sociolinguistics, 2nd ed., Cambridge: Cambridge University Press.

Leech, G. (1985) Principles of pragmatics, London: Longman.

Levinson, S. C. (1983) Pragmatics. Cambridge: Cambridge University Press.

Scollon, R., and Scollon, S. W. (2001) Intercultural communication: A discourse approach, 2nd ed., Malden, MA: Blackwell.

Sifianou, M. (1992) Politeness phenomena in England and Greece: A cross-cultural perspective, Oxford: Clarendon Press.

Wardhaugh, R. (2002) Sociolinguistics, 4th ed., Malden, Mass.: Blackwell.

Yule, G. (1996) Pragmatics, Oxford: Oxford University Press.

 


1 . که نام او را نزد خود، در تورات و انجیل نوشته می یابند.

2 . هیچ چیزی مانند او نیست.

3 . ما از شاهرگ او به او نزدیکتریم.

4 . رسول را چون خودتان صدا نزنید.

نگارش در تاريخ پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388 توسط دره نور |

عام الفیل سال تولد پیامبر(ص)

 

مشهور در میان اهل تاریخ آن است که ولادت رسول خدا درعام الفیل بوده،و عام الفیل همان سالی است که اصحاب فیل بسرکردگی ابرهه بمکه حمله بردند و بوسیله پرنده های ابابیل نابود شدند.

و اینکه آیا این داستان در چه سالی از سالهای میلادی بوده اختلاف است که سال 570 و 573 ذکر شده،ولی با توجه به اینکه مسیحیان قبل از اسلام تاریخ مدون و مضبوطی نداشته اندنمی توان در اینباره نظر صحیح و دقیقی ارائه کرد،و از اینرو ازتحقیق بیشتر در اینباره خودداری می کنیم،و به داستان اصحاب فیل که از معجزات قرآن کریم بشمار می رود می پردازیم،و البته داستان اصحاب فیل با اجمال و تفصیل و با اختلاف زیادی نقل شده،و ما مجموعه ای از آنها را در زندگانی رسول خدا«ص »تدوین کرده و برشته تحریر در آورده ایم که ذیلا برای شما نقل می کنیم،و سپس پاره ای توضیحات را ذکر خواهیم کرد:

داستان اصحاب فیل

کشور یمن که در جنوب غربی عربستان واقع است منطقه حاصلخیزی بود و قبائل مختلفی در آنجا حکومت کردند و از آنجمله قبیله بنی حمیر بود که سالها در آنجا حکومت داشتند.

ذونواس یکی از پادشاهان این قبیله است که سالها بر یمن سلطنت می کرد،وی در یکی از سفرهای خود به شهر«یثرب »تحت تاثیر تبلیغات یهودیانی که بدانجا مهاجرت کرده بودند قرارگرفت،و از بت پرستی دست کشیده بدین یهود در آمد.طولی نکشید که این دین تازه بشدت در دل ذونواس اثر گذارد و ازیهودیان متعصب گردید و به نشر آن در سرتاسر جزیرة العرب وشهرهائیکه در تحت حکومتش بودند کمر بست،تا آنجا که پیروان ادیان دیگر را بسختی شکنجه می کرد تا بدین یهود درآیند،و همین سبب شد تا در مدت کمی عربهای زیادی بدین یهود درآیند.

مردم «نجران »یکی از شهرهای شمالی و کوهستانی یمن چندی بود که دین مسیح را پذیرفته و در اعماق جانشان اثر کرده بود و بسختی از آن دین دفاع می کردند و بهمین جهت از پذیرفتن آئین یهود سر پیچی کرده و از اطاعت «ذونواس »سرباز زدند.

ذونواس بر آنها خشم کرد و تصمیم گرفت آنها رابسخت ترین وضع شکنجه کند و بهمین جهت دستور داد خندقی حفر کردند و آتش زیادی در آن افروخته و مخالفین دین یهود رادر آن بیفکنند،و بدین ترتیب بیشتر مسیحیان نجران را در آن خندق سوزاند و گروهی را نیز طعمه شمشیر کرده و یا دست و پاو گوش و بینی آنها را برید،و جمع کشته شدگان آنروز رابیست هزار نفر نوشته اند و بعقیده گروه زیادی از مفسران قرآن کریم «داستان اصحاب اخدود»که در قرآن کریم(در سوره بروج)ذکر شده است اشاره بهمین ماجرا است.

یکی از مسیحیان نجران که از معرکه جان بدر برده بود ازشهر گریخت،و با اینکه ماموران ذونواس او را تعقیب کردندتوانست از چنگ آنها فرار کرده و خود را بدربار امپراطور-درقسطنطنیه-برساند،و خبر این کشتار فجیع را به امپراطور روم که بکیش نصاری بود رسانید و برای انتقام از ذونواس از وی کمک خواست.

امپراطور روم که از شنیدن آن خبر متاثر گردیده بود در پاسخ وی اظهار داشت:کشور شما بمن دور است ولی من نامه ای به «نجاشی »پادشاه حبشه می نویسم تا وی شما را یاری کند،وبدنبال آن نامه ای در آن باره به نجاشی نوشت.

نجاشی لشکری انبوه مرکب از هفتاد هزار نفر مرد جنگی به یمن فرستاد،و بقولی فرماندهی آن لشکر را به «ابرهه »فرزند«صباح »که کنیه اش ابو یکسوم بود سپرد،و بنا به قول دیگری شخصی را بنام «اریاط »بر آن لشکر امیر ساخت و«ابرهه »راکه یکی از جنگجویان و سرلشکران بود همراه او کرد.

«اریاط »از حبشه تا کنار دریای احمر بیامد و در آنجابکشتیها سوار شده این سوی دریا در ساحل کشور یمن پیاده شدند، ذونواس که از جریان مطلع شد لشکری مرکب از قبائل یمن با خود برداشته بجنگ حبشیان آمد و هنگامی که جنگ شروع شد لشکریان ذونواس در برابر مردم حبشه تاب مقاومت نیاورده و شکست خوردند و ذونواس که تاب تحمل این شکست را نداشت خود را بدریا زد و در امواج دریا غرق شد.

مردم حبشه وارد سرزمین یمن شده و سالها در آنجا حکومت کردند،و«ابرهه »پس از چندی «اریاط »را کشت و خود بجای او نشست و مردم یمن را مطیع خویش ساخت و نجاشی را نیز که از شوریدن او به «اریاط »خشمگین شده بود بهر ترتیبی بود ازخود راضی کرد.

در این مدتی که ابرهه در یمن بود متوجه شد که اعراب آن نواحی چه بت پرستان و چه دیگران توجه خاصی بمکه و خانه کعبه دارند،و کعبه در نظر آنان احترام خاصی دارد و هر ساله جمع زیادی به زیارت آن خانه می روند و قربانیها می کنند،وکم کم بفکر افتاد که این نفوذ معنوی و اقتصادی مکه و ارتباطی که زیارت کعبه بین قبائل مختلف عرب ایجاد کرده ممکن است روزی موجب گرفتاری تازه ای برای او و حبشیان دیگری که درجزیرة العرب و کشور یمن سکونت کرده بودند بشود،و آنها رابفکر بیرون راندن ایشان بیاندازد،و برای رفع این نگرانی تصمیم گرفت معبدی با شکوه در یمن بنا کند و تا جائی که ممکن است در زیبائی و تزئینات ظاهری آن نیز بکوشد و سپس اعراب آن ناحیه را بهر وسیله ای که هست بدان معبد متوجه ساخته و ازرفتن بزیارت کعبه باز دارد.

معبدی که ابرهه بدین منظور در یمن بنا کرد«قلیس »نام نهاد و در تجلیل و احترام و شکوه و زینت آن حد اعلای کوشش را کرد ولی کوچکترین نتیجه ای از زحمات چند ساله خودنگرفت و مشاهده کرد که اعراب هم چنان با خلوص و شور وهیجان خاصی هر ساله برای زیارت خانه کعبه و انجام مراسم حج بمکه می روند،و هیچگونه توجهی بمعبد با شکوه او ندارند.وبلکه روزی بوی اطلاع دادند که یکی از اعراب «کنانة »بمعبد«قلیس »رفته و شبانه محوطه معبد را ملوث و آلوده کرده و سپس بسوی شهر و دیار خود گریخته است.

این جریانات،خشم ابرهه را بسختی تحریک کرد و با خودعهد نمود بسوی مکه برود و خانه کعبه را ویران کرده و به یمن باز گردد و سپس لشگر حبشه را با خود برداشته و با فیلهای چندی و با فیل مخصوصی که در جنگها همراه می بردند بقصد ویران کردن کعبه و شهر مکه حرکت کرد.

اعراب که از ماجرا مطلع شدند در صدد دفع ابرهه و جنگ بااو بر آمدند و از جمله یکی از اشراف یمن بنام «ذونفر»قوم خود رابدفاع از خانه کعبه فرا خواند و دیگر قبایل عرب را نیز تحریک کرده حمیت و غیرت آنها را در جنگ با دشمن خانه خدابرانگیخت و جمعی را با خود همراه کرده بجنگ ابرهه آمد ولی در برابر سپاه بیکران ابرهه نتوانست مقاومت کند و لشکریانش شکست خورده خود نیز به اسارت سپاهیان ابرهه در آمد و چون اورا پیش ابرهه آوردند دستور داد او را بقتل برسانند و«ذونفر»که چنان دید و گفت:مرا بقتل نرسان شاید زنده ماندن من برای توسودمند باشد.

پس از اسارت «ذونفر»و شکست او،مرد دیگری از رؤسای قبائل عرب بنام «نفیل بن حبیب خثعمی »با گروه زیادی ازقبائل خثعم و دیگران بجنگ ابرهه آمد ولی او نیز بسرنوشت «ذونفر»دچار شد و بدست سپاهیان ابرهه اسیر گردید.

شکست پی در پی قبائل مزبور در برابر لشکریان ابرهه سبب شد که قبائل دیگری که سر راه ابرهه بودند فکر جنگ با او را ازسر بیرون کنند و در برابر او تسلیم و فرمانبردار شوند،و از آنجمله قبیله ثقیف بودند که در طائف سکونت داشتند و چون ابرهه بدان سرزمین رسید،زبان به تملق و چاپلوسی باز کرده و گفتند:مامطیع توایم و برای رسیدن بمکه و وصول بمقصدی که در پیش داری راهنما و دلیلی نیز همراه تو خواهیم کرد و بدنبال این گفتار مردی را بنام «ابورغال »همراه او کردند،و ابو رغال لشکریان ابرهه را تا«مغمس »که جائی در چهار کیلومتری مکه است راهنمائی کرد و چون بدانجا رسیدند«ابو رغال »بیمار شد ومرگش فرا رسید و او را در همانجا دفن کردند،و چنانچه ابن هشام می نویسد:اکنون مردم که بدانجا می رسند بقبرابو رغال سنگ می زنند.

همینکه ابرهه در سرزمین «مغمس »فرود آمد یکی ازسرداران خود را بنام «اسود بن مقصود»مامور کرد تا اموال ومواشی مردم آن ناحیه را غارت کرده و بنزد او ببرند.

«اسود»با سپاهی فراوان بآن نواحی رفت و هر جا مال و یاشتری دیدند همه را تصرف کرده بنزد ابرهه بردند.

در میان این اموال دویست شتر متعلق به عبد المطلب بود که در اطراف مکه مشغول چریدن بودند و سپاهیان «اسود»آنها را به یغما گرفته و بنزد ابرهه بردند،و بزرگان قریش که از ماجرا مطلع شدند نخست خواستند بجنگ ابرهه رفته و اموال خود را باز ستانند ولی هنگامی که از کثرت سپاهیان با خبر شدند از این فکرمنصرف گشته و به این ستم و تعدی تن دادند.

در این میان ابرهه شخصی را بنام «حناطه »حمیری بمکه فرستاد و بدو گفت:بشهر مکه برو و از بزرگ ایشان جویا شو وچون او را شناختی باو بگو:من برای جنگ با شما نیامده ام ومنظور من تنها ویران کردن خانه کعبه است،و اگر شما مانع مقصد من نشوید مرا با جان شما کاری نیست و قصد ریختن خون شما را ندارم.

و چون حناطه خواست بدنبال این ماموریت برود بدو گفت:

اگر دیدی بزرگ مردم مکه قصد جنگ ما را ندارد او را پیش من بیاور.

حناطه بشهر مکه آمد و چون سراغ بزرگ مردم را گرفت او رابسوی عبد المطلب راهنمائی کردند،و او نزد عبد المطلب آمد وپیغام ابرهه را رسانید،عبد المطلب در جواب گفت:بخدا سوگندما سر جنگ با ابرهه را نداریم و نیروی مقاومت در برابر او نیز درما نیست،و اینجا خانه خدا است پس اگر خدای تعالی اراده فرماید از ویرانی آن جلوگیری خواهد کرد،وگرنه بخدا قسم ماقادر بدفع ابرهه نیستیم.

«حناطه »گفت:اکنون که سر جنگ با ابرهه را ندارید پس برخیز تا بنزد او برویم.عبد المطلب با برخی از فرزندان خودحرکت کرده تا بلشگرگاه ابرهه رسید،و پیش از اینکه او را پیش ابرهه ببرند«ذونفر»که از جریان مطلع شده بود کسی را نزدابرهه فرستاد و از شخصیت بزرگ عبد المطلب او را آگاه ساخت و بدو گفته شد:که این مرد پیشوای قریش و بزرگ این سرزمین است،و او کسی است که مردم این سامان و وحوش بیابان رااطعام می کند.

عبد المطلب-که صرفنظر از شخصیت اجتماعی-مردی خوش سیما و با وقار بود همینکه وارد خیمه ابرهه شد و چشم ابرهه بدوافتاد و آن وقار و هیبت را از او مشاهده کرد بسیار از او احترام کرد و او را در کنار خود نشانید و شروع بسخن با او کرده پرسید:

حاجتت چیست؟

عبد المطلب گفت:حاجت من آنست که دستور دهی دویست شتر مرا که بغارت برده اند بمن باز دهند!برهه گفت:

تماشای سیمای نیکو و هیبت و وقار تو در نخستین دیدار مرامجذوب خود کرد ولی خواهش کوچک و مختصری که کردی از آن هیبت و وقار کاست!آیا در چنین موقعیت حساس وخطرناکی که معبد تو و نیاکانت در خطر ویرانی و انهدام است،و عزت و شرف خود و پدران و قوم و قبیله ات در معرض هتک و زوال قرار گرفته در باره چند شتر سخن می گوئی؟!

عبد المطلب در پاسخ او گفت:«انا رب الابل و للبیت رب »!

من صاحب این شترانم و کعبه نیز صاحبی دارد که از آن نگاهداری خواهد کرد!

ابرهه گفت:هیچ قدرتی امروز نمی تواند جلوی مرا از انهدام کعبه بگیرد!

عبد المطلب بدو گفت:این تو و این کعبه!

بدنبال این گفتگو،ابرهه دستور داد شتران عبد المطلب را باوباز دهند و عبد المطلب نیز شتران خود را گرفته و بمکه آمد و چون وارد شهر شد بمردم شهر و قریش دستور داد از شهر خارج شوند وبکوهها و دره های اطراف مکه پناهنده شوند تا جان خود را ازخطر سپاهیان ابرهه محفوظ دارند.

آنگاه خود با چند تن از بزرگان قریش بکنار خانه کعبه آمد وحلقه در خانه را بگرفت و با اشگ ریزان و قلبی سوزان بتضرع وزاری پرداخت و از خدای تعالی نابودی ابرهه و لشگریانش رادرخواست کرد و از جمله سخنانی که بصورت نظم گفته این دوبیت است:

یا رب لا ارجو لهم سواکا یا رب فامنع منهم حماکا ان عدو البیت من عاداکا امنعهم ان یخربوا قراکا

-پروردگارا در برابر ایشان جز تو امیدی ندارم پروردگاراحمایت و لطف خویش را از ایشان بازدار که دشمن خانه همان کسی است که با تو دشمنی دارد و تو نیز آنانرا از ویرانی خانه ات بازدار.

آنگاه خود و همراهان نیز بدنبال مردم مکه بیکی از کوههای اطراف رفتند و در انتظار ماندند تا ببینند سرانجام ابرهه و خانه کعبه چه خواهد شد.

از آنسو چون روز دیگر شد ابرهه به سپاه مجهز خویش فرمان داد تا بشهر حمله کنند و کعبه را ویران سازند.

نخستین نشانه شکست ایشان در همان ساعات اول ظاهر شدو چنانچه مورخین نوشته اند،فیل مخصوص را مشاهده کردند که از حرکت ایستاد و به پیش نمی رود و هر چه خواستند او را به پیش برانند نتوانستند،و در این خلال مشاهده کردند که دسته های بیشماری از پرندگان که شبیه پرستو و چلچله بودند ازجانب دریا پیش می آیند.

پرندگان مزبور را خدای تعالی مامور کرده بود تا بوسیله سنگریزه هائی که در منقار و چنگال داشتند-و هر کدامیک ازآن سنگریزه ها باندازه نخود و یا کوچکتر از آن بود-ابرهه ولشگریانش را نابود کنند.

ماموران الهی بالای سر سپاهیان ابرهه رسیدند و سنگریزه هارا رها کردند و بهر یک از آنان که اصابت کرد هلاک شد وگوشت بدنش فرو ریخت،همهمه در لشگریان ابرهه افتاد و ازاطراف شروع بفرار کرده و رو به هزیمت نهادند،و در این گیر ودار بیشترشان بخاک هلاک افتاده و یا در گودالهای سر راه،وزیر دست و پای سپاهیان خود نابود گشتند.

خود ابرهه نیز از این عذاب وحشتناک و خشم الهی در امان نماند و یکی از سنگریزه ها بسرش اصابت کرد،و چون وضع راچنان دید به افراد اندکی که سالم مانده بودند دستور داد او رابسوی یمن باز گردانند،و پس از تلاش و رنج بسیاری که بیمن رسید گوشت تنش بریخت و از شدت ضعف و بیحالی در نهایت بدبختی جان سپرد.

عبد المطلب که آن منظره عجیب را می نگریست و دانست که خدای تعالی بمنظور حفظ خانه کعبه،آن پرندگان را فرستاده و نابودی ابرهه و سپاهیانش فرا رسیده است فریاد برآورد و مژده نابودی دشمنان کعبه را بمردم داد و بآنها گفت:

بشهر و دیار خود باز گردید و غنیمت و اموالی که از اینان بجای مانده برگیرید،و مردم با خوشحالی و شوق بشهرباز گشتند. و گویند:در آنروز غنائم بسیاری نصیب اهل مکه شد،وقبیله خثعم که از قبائل دیگر در چپاول گری حریص تر بودند بیش از دیگران غنیمت بردند،و زر و سیم و اسب و شتر فراوانی بچنگ آوردند.

و این بود آنچه از رویهمرفته روایات و تفاسیر اسلامی استفاده می شود.

و اینک چند تذکر:

1-برخی خواسته اند داستان اصحاب فیل را بر آنچه درکتب تاریخی اروپائیان و ساسانیان و لشکرکشی انوشیروان به یمن و نابود شدن لشکر ابرهه در سر زمین حجاز بوسیله آبله وامثال آن منطبق ساخته و با تصرفاتی که در کلمات و تاویلاتی که در عبارات کرده اند بنظر خود جمع بین قرآن کریم و تواریخ نموده اند که نمونه هائی از آنرا در ذیل می خوانید:

فرید وجدی در دائرة المعارف خود در ماده «عرب »داستان اصحاب فیل و حمله آنها را بمکه ذکر کرده و سپس می گوید:

«فاصابت جیش ابرهه مصیبة اضطرته للرجوع عن عزمه »پس لشکر ابرهة به مصیبتی دچار شد که ناچار شد ازتصمیمی که در ویران کردن کعبه و مکه داشت باز گردد... و سپس سوره مبارکه فیل را ذکر کرده و آنگاه گوید:

«مفسران در تفسیر پرنده های ابابیل گفته اند:آنها پرندگانی بودند که از دریا بیرون آمده و لشکر ابرهه را با سنگهائی که در منقار داشتند بزدند و آنها نابود شدند...»

وی سپس گوید:

«ولی صحیح است که کلام خدا را بر خلاف ظاهر آن حمل کرد بخاطر کثرت استعارات و مجازات در زبان عرب،و قرآن به زبان لغت ایشان نازل شده و صحیح است که گفته شود آن اتفاق مهمی که بی مقدمه برای لشکر ابرهه پیش آمد بصورت پرندگانی تصویر شد که از آسمان آمده و آنها را بوسیله سنگهای خود سنگ باران کرده اند». (1)

و در ماده «ابل »و ابابیل پس از تفسیر لغوی و معنای لفظ ابابیل گوید:

«اما روایات در باره شکلهای این پرندگان بسیار است وهمین کثرت اقوال دلیل آنست که از رسول خدا«ص »دراینباره نص صحیح و صریحی یافت نمی شود...»

«و ابن زید گفته:که آنها پرندگانی بودند که از دریا آمدند،و در رنگ آنها اختلاف کرده اند،برخی گفته اند سفید بودند، و برخی گویند:سیاه بوده،و قول دیگر آنکه سبز بودند ومنقارهائی همچون منقار پرندگان و دستهائی همچون دست سگان داشتند،و برخی گفته اند:سرهاشان همچون سران درندگان بوده...»

«و در باره «سجیل »گفته اند:گل متحجر بوده،و قول دیگرآنکه گل بوده،و قول سوم آنکه:سجیل،همان «سنگ وگل »است،و قول دیگر آنکه سنگی بوده که چون به سوارمی خورد بدنش را سوراخ کرده و هلاکش می کرد،و عکرمه گفته:پرندگان سنگهائی را که همراه داشتند می زدند و چون به یکی از آنها اصابت می کرد بدنش آبله در می آورد،و عمروبن حارث بن یعقوب از پدرش روایت کرده که پرندگان مزبورسنگ ها را بدهان خود گرفته بودند،و چون می انداختند پوست بدن در اثر اصابت آن تاول می زد و آبله در می آورد».

مؤلف دائرة المعارف پس از نقل این سخنان گوید:

«و برخی از دانشمندان معاصر عقیده دارند که این پرندگان عبارت بودند از میکروبهائی که حامل طاعون بودند،و یا پشه مالاریا بودند،و یا میکروب آبله بوده اند،و در آیه شریفه هم کلامی که منافات با این نظریه و معنی باشد وجود ندارد، وبدین ترتیب منقول با معقول با هم متحد و موافق خواهدشد...»

وی سپس گوید:«و ما هم این نظریه را پسندیده و تایید می کنیم،بخصوص که هیچ مانعی نه لغوی و نه علمی برای رد این نظریه وجود نداردکه مانع تفسیر پرنده به میکروب گردد،و بسیار اتفاق افتاده که طاعون در لشگرها سرایت کرده و آنها را به هزیمت ونابودی کشانده.»

و سپس داستان لشکر کشی ناپلئون را به عکا نقل کرده که پس ازچند ماه محاصره لشکرش به طاعون مبتلا شده و بناچار جان خودو لشکریانش را برداشته و بمصر بازگشت... (2)

پیش از این نیز گفتار مؤلف «اعلام قرآن »را برای شما نقل کردیم (3) که اظهار عقیده کرده بود که «ابابیل »جمع آبله است، و«طیر»هم بمعنای سریع است،و اشکال آنرا هم ذکرکرده ایم،و نویسنده «اعلام قرآن »یک اظهار نظر دیگری هم کرده که جالب تر از نظر قبلی است و احتمالا جنگ ابابیل ونابودی ابرهه را به خود یمن کشانده و اظهار عقیده کرده که منظور از«حجارة من سجیل »سنگهائی باشد که برای ویران کردن صنعا و شکست ابرهه در منجنیق گذارده بودند،و در این باره چنین گوید:

«بعقیده بعضی سجیل لغتی از سجین است،و سجین که درقرآن نیز نام آن ذکر شده درکه ای است از جهنم یا طبقه هفتم زمین است.اگر تصویر اخیر را برای سجیل قبول کنیم و ازقسمت استعارات ادبی بهره ور شویم با عقیده ای که سبت به ابابیل در فوق ذکر گردید منافات و مباینتی بوجود نمی آید.

لکن اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقد شویم که آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 و یا 576است و مغلوبیت ایشان بوسیله لشکر انوشیروان حمله وجسارت ایشان بکعبه بوده است،و خداوند بوسیله انوشیروان پیروان جسور ابرهه و فرزندان او را کیفر داده است.در صورتی که سومین آیه از سوره فیل اشاره به لشکرکشی ایرانیان باشددور نیست که «طیر»با«تیار»یا تیاره که بر لشکر ساسانیان اطلاق می شده رابطه ای داشته باشد،و در این صورت آیه چهارم «ترمیهم بحجارة من سجیل »با نوع جنگ ایرانی آنزمان تناسب دارد،زیرا مسلما ایرانیان از قلل جبال یمن استفاده کرده و با منجنیق آنان را سنگ باران کرده اند و یا بامنجنیق و سنگ،حصارهای ایشان را بتصرف در آورده اند... » (4)

و نظیر این گونه تاویلات عجیب و غریب را در برخی کتابهای دیگر روز نیز می توانید مشاهده کنید که ما برای نمونه بهمین دو قسمت اکتفا می کنیم و وقت خود و شما را بیش از این نمی گیریم...

و ما قبل از هر گونه پاسخی به این سخنان و تاویلات می خواهیم از این آقایان بپرسیم چه اصراری دارید که آیات کریمه قرآن را با تاریخی تطبیق دهید و میان آنها را جمع کنیدکه صحت و سقم آن معلوم نیست و دستهای مرموز و غیر مرموز وتاریخ نویسان جیره خوار و درباری ساسانیان و دیگران هر یک بنفع خود و اربابانشان و برای کوبیدن حریفان،تاریخ را تحریف کرده اند تا جائیکه گفته اند:«تاریخ »«تاریک »است و واژه تاریخ از همان واژه تاریک گرفته شده...!

و براستی ما نفهمیدیم منظور از این گفتار فرید وجدی که می گوید:

«...با این ترتیب معقول و منقول با هم موافق خواهند شد»معقول کدام و منقول کدام است،آیا قرآن معقول است یا منقول، و ما نمی دانیم چرا یک معتقد به قرآن کریم و وحی الهی بایداینگونه قضاوت کند و چنین رایی را مورد تایید قرار داده و به پسندد! و یا این گفتار مؤلف اعلام قرآن خیلی عجیب است که می گوید:

«...اگر سجیل را معرب سنگ و گل بدانیم باید معتقدشویم که آیه ناظر به لشکر کشی ایران به یمن در سال 570 یا576 است...»

و این چه ملازمه ای است که میان این دو مطلب برقرار کرده و چه «باید»ی است که خود را ملزم به اعتقاد آن کرده،و چه اصراری به این انطباق ها دارید؟و اساسا ما در برابر قرآن و تاریخ چه وظیفه ای داریم؟آیا وظیفه داریم قرآن را با تاریخ منطبق سازیم یا تاریخ را با قرآن،آن هم تاریخ آن چنانی که گفتیم؟

و بهتر است در اینجا برای دقت و داوری بهتر اصل این سوره مبارکه را با ترجمه اش برای شما نقل و آنگاه پاسخ جامعی به اینگونه تاویلات داده شودبسم الله الرحمن الرحیم «الم تر کیف فعل ربک باصحاب الفیل،الم یجعل کیدهم فی تضلیل و ارسل علیهم طیرا ابابیل،ترمیهم بحجارة من سجیل،فجعلهم کعصف ماکول ».

ترجمه:

آیا ندیدی که پروردگار تو با اصحاب فیل چه کرد؟مگر نیرنگشان را در تباهی نگردانید و بر آنان پرنده ای گروه گروه نفرستاد و آنها را بسنگی از«سجیل »میزد،و آنانرا مانند کاهی خورد شده گردانید.

اکنون با توجه و دقت در آیات کریمه این سوره،بخوبی روشن می شود که سیاق این آیات و لسان آن،صورت معجزه وخرق عادت دارد،و یک مطلب تاریخی را نمی خواهد بیان فرماید،مانند سایر داستانهائی که در قرآن کریم با جمله «الم تر...»آغاز شده مانند این آیه:

«الم تر الی الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذرالموت...» (5)

که مربوط است بداستان گروهی که از ترس مردن ازشهرهای خود بیرون رفتند و به امر خدای تعالی مردند و سپس زنده شدند...بشرحی که در تفاسیر و تواریخ آمده که همه اش صورت معجزه دارد...

و چند آیه پس از آن نیز که داستان طالوت و جالوت در آن ذکر شده و آن نیز بصورت اعجاز نقل شده که فرماید:

«الم تر الی الملا من بنی اسرائیل من بعد موسی...» (6)

و هم چنین چند آیه پس از آن که در مورد نمرود و پس از آن داستان یکی دیگر از پیغمبران الهی که معروف است «عزیر»پیغمبر بوده و چنین می فرماید:

«الم تر الی الذی حاج ابراهیم فی ربه...» (7) و پس از آن بدون فاصله می فرماید:

«او کالذی مر علی قریة و هی خاویة علی عروشها قال انی یحیی هذه الله...» (8) و بخصوص در آیاتی که به دنبال این جمله «الم تر کیف »نیز آمده مانند:

«الم تر کیف فعل ربک بعاد...» (8) که خدای تعالی می خواهد قدرت کامله خود را در کیفیت نابودی ستمکاران و یاغیان و طغیان گران زمان های گذشته باتمام امکانات و نیروهائی را که در اختیار داشتند گوشزد دیگرطاغیان تاریخ نموده تا عبرتی برای اینان باشد.

و هم چنین آیات دیگری که لفظ «کیف »در آنهااست،و منظور بیان کیفیت خلقت موجودات و یا کیفیت ذلت و خواری ملتها و نابودی آنها بصورت.

اعجاز،و خارج از این جریانات طبیعی می باشد مانند این آیات:

«و امطرنا علیهم مطرا فانظر کیف کان عاقبة المجرمین » (10) و اغرقنا الذین کذبوا بآیاتنا فانظر کیف کان عاقبة المنذرین » (11) «فانظر کیف کان عاقبة مکرهم انا دمرناهم و قومهم اجمعین » (12) و بخصوص آیه اخیر که در باره کیفیت نابودی قوم ثمود نازل شده و از نظر مضمون با داستان اصحاب فیل شبیه است با این تفاوت که در آنجا لفظ «کید»آمده و در اینجا لفظ «مکر»باری این آقایان گویا با این تاویلات و توجیهات خواسته اند جنبه اعجاز را از این معجزه بزرگ الهی بگیرند و آنراقابل خوراک برای اروپائیان و غربیان و دیگر کسانی که عقیده ای به معجزه و کارهای خارق عادت نداشته اند بنمایند، در صورتی که تمام اهمیت این داستان بهمین اعجاز آن است،واین داستان بگفته اهل تفسیر از معجزاتی بوده که جنبه ارهاص (13) داشته،و بمنظور آماده ساختن زمینه برای ظهوررسولخدا صادر شده،و ملا جلال الدین رومی بصورت زیبائی آنرابنظم آورده و بیان داشته است که گوید:

چشم بر اسباب از چه دوختیم گر ز خوش چشمان کرشم آموختیم هست بر اسباب اسبابی دگر در سبب منگر در آن افکن نظر انبیاء در قطع اسباب آمدند معجزات خویش بر کیوان زدند بی سبب مر بحر را بشکافتند بی زراعت جاش گندم کاشتند ریگها هم آرد شد از سعیشان پشم بر ابریشم آمد کشکشان جمله قرآنست در قطع سبب عز درویش و هلاک بولهب مرغ با بیلی دو سه سنگ افکند لشکر زفت حبش را بشکند پیل را سوراخ سوراخ افکند سنگ مرغی کو ببالا پر زند دم گاو کشته بر مقتول زن تا شود زنده هماندم در کفن حلق ببریده جهد از جای خویش خون خود جوید ز خون پالای خویش هم چنین ز آغاز زقرآن تا تمام رفض اسباب است و علت و السلام

2-ما در آنچه گفتیم جمودی هم به لفظ نداریم و اگر بتوان معنای صحیحی که با اعجاز این آیات و معنای ظاهری آن منافات نداشته باشد برای آنها پیدا کرد که با سایر نقلها و تواریخ انطباق پیدا کند آنرامی پذیریم،و خیال نشود که ما نظر خاصی روی نقلی یا تاریخی ازتواریخ اسلامی و یا غیر اسلامی داریم که نمی خواهیم آنها را بپذیریم بلکه ما تابع واقعیاتی هستیم که قابل پذیرش باشد،مثلا در پاره ای ازنقلها و تفاسیر مانند تفسیر فیض کاشانی «ره »آمده که این سنگها بهرکس می رسید بدنش آبله می آورد،و پیش از آن هرگز آبله در آنجا دیده نشد.

و فخر رازی از عکرمة از ابن عباس و سعید بن جبیر نقل کرده که گفته اند:

«لما ارسل الله الحجارة علی اصحاب الفیل لم یقع حجرعلی احد منهم الا نفط جلده و ثار به الجدری » (14)

یعنی آن هنگامی که خداوند سنگ را بر اصحاب فیل فرستاد هیچ یک از آن سنگها بر احدی از آنها نخورد جز آنکه وست بدنش زخم شده و آبله بر آورد.

و یا نقل دیگری که از ابن عباس شده که گفته است چون آن سنگها به لشکریان ابرهه خورد...

«فما بقی احد منهم الا اخذته الحکة،فکان لا یحک انسان منهم جلده الا تساقط لحمه (15) هیچ یک از آن لشکریان نماند جز آنکه مبتلا به خارش بدن گردید،و چون پوست بدن خود را می خارید گوشتش می ریخت...

چنانکه پاره ای از این تعبیرات در روایات ما نیز از ائمه اطهارعلیهم السلام نقل شده مانند روایتی شده که در روضه کافی و علل الشرایع از امام باقر علیه السلام روایت شده که پس از ذکر وصف آن پرنده هاکه سرها و ناخنهائی همچون سرها و ناخنهای درندگان داشتند و هرکدام سه عدد از آن سنگها بهمراه داشتند یعنی دو عدد به پاها و یکی به منقار.

آنگاه فرمود:

«فجعلت ترمیهم بها حتی جدرت اجسادهم فقتلهم بهاو ما کان قبل ذلک رؤی شیی ء من الجدری،و لا رؤا ذلک من الطیر قبل ذلک الیوم و لا بعده...» (16)

یعنی مرغهای مزبور همان سنگها را به ایشان زدند تا اینکه بدنهاشان آبله در آورد و بدانها ایشانرا کشت،و پیش از این واقعه چنین آبله ای دیده نشده بود،و نه آنگونه پرنده هائی دیده بودند نه پیش از آنروزو نه بعد از آنروز.

اکنون اگر بگوئیم منظور مورخین هم همین است که این سنگهاکه بوسیله آن پرندگان به بدن لشکریان ابرهه خورد موجب زخم شدن بدنشان و تاول زدن و زخم شدن و سپس مرگ آنها گردید،و همانگونه که قرآن کریم فرمود بدنشان همچون کاه جویده و خورد شده گردید مااز پذیرش آن امتناعی نداریم،اما اگر بخواهید«سنگ »را بر ذرات گرد و غبار و«طیر»را بر میکروبهای حامل آن ذرات و ابابیل بر خودآبله ها و«عصف ماکول »را بر چرک و خون بدنهای آنها،و یا امثال اینها حمل کنید نمی توانیم بپذیریم،چون مخالف صریح آیات وکلمات قرآنی است.

این داستان از ارهاصات بوده

3-همانگونه که گفته شد داستان اصحاب فیل جنبه اعجازداشته،و اگر کسی سئوال کند مگر در معجزه شرط نیست که بدست پیغمبر انجام شود؟در پاسخ می گوئیم:برخی از معجزات بوده که جنبه ارهاصی داشته و از ارهاصات بوده،و آنها به اتفاقات خارق العاده و معجزاتی اطلاق می شود که معمولا مقارن با ظهور و یاولادت پیغمبری اتفاق می افتد مانند اتفاقات شگفت انگیز وخارق العاده دیگری که در شب ولادت رسول خدا«ص »در جهان واقع شده و در روایات زیادی از روایات ما آمده مانند آنکه در آن شب دریاچه ساوه خشک شد،و آتشکده فارس خاموش گشت و چهارده کنگره در ایوان کسری فرو ریخت...و امثال آن که شاید در بخثهای آینده بدان اشاره شود،که اینها زمینه ساز ظهور پیغمبری بزرگ بوده است.

و ارهاص در لغت عرب بمعنای آماده باش و آژیر خطر و آماده کردن مردم برای یک اتفاق مهم می باشد که معمولا مقارن با ولادت پیغمبران بزرگ دیگر نیز چنین اتفاقاتی بوقوع می پیوسته،چنانچه درولادت موسی و عیسی و ابراهیم علیهم السلام نیز وجود داشته است.

پی نوشتها:

1-دائرة المعارف ج 6 ص 254-253.

2-دائرة المعارف ج 1 ص 34-33.

3-به قسمت(ب)از صفحه 9 تا 11 همین کتاب مراجعه نمائید.

4-اعلام قرآن خزائلی ص 159-160.

5-سوره بقرة آیه 243.

6-آیه 246.

7-آیه 258.

8-آیه 259.

9-سوره فجر آیه 6.

10-سوره اعراف آیه 84.

11-سوره یونس آیه 73.

12-سوره نمل آیه 51.

13-معنای ارهاص را در صفحات آینده انشاء الله تعالی می خوانید.

14-تفسیر مفاتیح الغیب ج 32 ص 100.

15-بحار الانوار ج 15 ص 138.

16-بحار الانوار ج 15 ص 142 و 159.

 

منبع:حوزه

نگارش در تاريخ چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388 توسط دره نور |

ازدواج عبدالله با آمنه

در تاریخ آمده که پس از داستان ذبح عبد الله و نحر یکصدشتر،عبد المطلب،عبد الله را برداشته و یک سر بخانه وهب بن عبد مناف...که در آنروز بزرگ قبیله خود یعنی قبیله بنی زهره بود آورد و دختر او آمنه را که در آنروز بزرگترین زنان قریش ازنظر نسب و مقام بود به ازدواج عبد الله در آورد (1).

و یکی از نویسندگان این کار را در آنروز-و بلا فاصله پس ازداستان ذبح-غیر عادی دانسته و در صحت آن تردید کرده است، ولی بگفته برخی با توجه به خوشحالی زائد الوصفی که از نجات عبد الله از آن معرکه به عبد المطلب دست داده بود،و عبد المطلب می خواست با اینکار زودتر ناراحتی خود و عبد الله را جبران کرده باشد،اینکار گذشته از اینکه غیر عادی نیست، طبیعی هم بنظرمی رسد.

100 و البته این مطلب طبق گفته ابن اسحاق است که در سیره ازوی نقل شده،ولی طبق گفته برخی دیگر این ازدواج یک سال پس از داستان ذبح عبد الله انجام شده است، (2) و دیگر این بحث پیش نمی آید.

یک داستان جنجالی

در اینجا باز هم یک داستان جنجالی در تاریخ آمده که برخی از نویسندگان حرفه ای هم آنرا پر و بال داده و بصورت مبتذل و هیجان انگیزی در آورده و سوژه ای بدست برخی دشمنان مغرض اسلام داده و از اینرو برخی از سیره نویسان در اصل آن تردید کرده و آنرا ساخته و پرداخته دست دشمنان دانسته اند.

و البته این داستان بگونه ای که در سیره ابن هشام نقل شده مخدوش و مورد تردید است،ولی بر طبق نقل محدث بزرگوار مامرحوم ابن شهر آشوب و برخی از ناقلان دیگر،قابل توجیه بوده ووجهی برای رد آن دیده نمی شود.

آنچه را ابن هشام از ابن اسحاق نقل کرده اینگونه است که گوید:

«هنگامی که عبد المطلب دست عبد الله را گرفته بود و ازقربانگاه باز می گشت،عبورشان به زنی از قبیله بنی اسد بن عبد العزی بن قصی بن کلاب افتاد که آن زن کنار خانه کعبه بود و خواهر ورقة بن نوفل بوده (3) و هنگامی که نظرش به صورت عبد الله افتاد بدو گفت:ای عبد الله کجا می روی؟پاسخ داد:

بهمراه پدرم!زن بدو گفت:من حاضرم بهمان تعداد شتری که برای تو قربانی کردند به تو بدهم که هم اکنون با من درآمیزی!عبد الله گفت:من بهمراه پدرم هستم،و نمی توانم بااو مخالفت کرده و از او جدا شوم...!»ابن هشام سپس داستان ازدواج عبد الله را با آمنه بهمانگونه که ذکر شد نقل کرده و سپس می نویسد:

«گفته اند:پس از آنکه عبد الله با آمنه هم بستر شد،و آمنه به رسول خدا حامله شد،عبد الله از نزد آمنه بیرون آمده نزد همان زن رفت و بدان زن گفت:چرا اکنون پیشنهاد دیروز خود راامروز نمی کنی؟آن زن پاسخ داد:برای آنکه آن نوری که دیروز با تو بود امروز از تو جدا شده،و دیگر مرا به تو نیازی نیست!و آن زن از برادرش ورقة بن نوفل-که به دین نصرانیت در آمده بود و کتابها را خوانده بود-شنیده بود که در این امت،پیامبری خواهد آمد...» (4) ابن هشام سپس داستان دیگری نیز شبیه بهمین داستان از زن دیگری که نزد آمنه بوده نقل می کند که آن زن نیز قبل از ازدواج عبد الله با آمنه از وی خواست با وی در آمیزد ولی عبد الله پاسخ اورا نداده بنزد آمنه رفت و پس از هم بستر شدن با آمنه بنزد آنزن برگشت و بدو پیشنهاد آمیزش کرد ولی آنزن نپذیرفت و گفت:

دیروز میان دیدگان تو نور سفیدی بود که امروز نیست... (5)

البته نقل مذکور نه تنها با شان جناب عبد الله بن عبد المطلب-که در ایمان و عفت او جای تردید نیست-مناسب نیست، بلکه با شیوه هیچ مرد آزاده و با کرامتی که پای بند مسائل خانوادگی وعفت عمومی باشد سازگار نخواهد بود،و ما هم نمی توانیم آنرابپذیریم،و با دلیل عقلی و نقلی آنرا مردود می دانیم،اگر چه دیگر سیره نویسان نیز نوشته و نقل کرده باشند!

اما بر طبق نقلی که مرحوم ابن شهر آشوب و دیگران کرده اند (6) داستان اینگونه است:

«کانت امراة یقال لها:فاطمة بنت مرة قد قرات الکتب،فمر بهاعبد الله ابن عبد المطلب،فقالت:انت الذی فداک ابوک بماة من الابل؟قال:نعم،فقالت:هل لک ان تقع علی مرة و اعطیک من الابل ماة؟فنظر الیها و انشا:

اما الحرام فالممات دونه و الحل لا حل فاستبینه فکیف بالامر الذی تبغینه

و مضی مع ابیه فزوجه ابوه آمنة فظل عندها یوما و لیلة،فحملت بالنبی صلی الله علیه و آله،ثم انصرف عبد الله فمر بها فلم یر بها حرصا علی ما قالت اولا،فقال لها عند ذلک مختبرا:

هل لک فیما قلت لی فقلت:لا؟

قالت:

قد کان ذاک مرة فالیوم لافذهبت کلمتا هما مثلا!

ثم قالت:ای شی ء صنعت بعدی؟قال:زوجنی ابی آمنة فبت عندها،فقالت:

لله ما زهریة سلبت ثوبیک ما سلبت؟و ما تدری ثم قالت:رایت فی وجهک نور النبوة فاردت ان یکون فی و ابی الله الا ان یضعه حیث یحب،ثم قالت:

بنی هاشم قد غادرت من اخیکم امینة اذ للباه یعتلجان کما غادر المصباح بعد خبوه فتائل قد شبت له بدخان و ما کل ما یحوی الفتی من نصیبه بحرص و لا ما فاته بتوانی

و یقال:انه مر بها و بین عینیه غرة کغرة الفرس.» که خلاصه ترجمه اش چنین است که گفته اند:در مکه زنی بود به نام: «فاطمه دختر مرة »،که کتابها خوانده و از اوضاع گذشته و آینده اطلاعاتی بدست آورده بود،آن زن روزی عبد الله را دیدار کرده بدو گفت:توئی آن پسری که پدرت صد شتر برای تو فدا کرد؟

عبد الله گفت:آری.

فاطمه گفت:حاضری یکبار با من هم بستر شوی و صد شتربگیری؟

عبد الله نگاهی بدو کرده گفت:

اگر از راه حرام چنین درخواستی داری که مردن برای من آسان تر از اینکار است،و اگر از طریق حلال می خواهی که چنین طریقی هنوز فراهم نشده پس از چه راهی چنین درخواستی را می کنی؟

عبد الله رفت و در همین خلال پدرش عبد المطلب او را به ازدواج آمنه در آورد و پس از چندی آن زن را دیدار کرده و ازروی آزمایش بدو گفت:آیا حاضری اکنون به ازدواج من درآئی و آنچه را گفتی بدهی؟

فاطمه نگاهی بصورت عبد الله کرد و گفت:حالا نه،زیراآن نوری که در صورت داشتی رفته،سپس از او پرسید:پس از آن گفتگوی پیشین تو چه کردی؟

عبد الله داستان ازدواج خود را با آمنه برای او تعریف کرد،فاطمه گفت:من آن روز در چهره تو نور نبوت را مشاهده کردم ومشتاق بودم که این نور در رحم من قرار گیرد ولی خدا نخواست،و اراده فرمود آنرا در جای دیگری بنهد،و سپس چند شعر نیزبعنوان تاسف سرود.و گفته اند:هنگامی که عبد الله بدو برخوردسفیدی خیره کننده ای میان دیدگان عبد الله بود همانند سفیدی پیشانی اسب....

و همانگونه که مشاهده می کنید تفاوت میان این دو نقل بسیار است،و بدینصورت که در نقل مرحوم ابن شهر آشوب است منافاتی هم با مقام شامخ جناب عبد الله ندارد،و برای ما نیز نقل مزبور قابل قبول و پذیرش است،و دلیل بر رد آن نداریم.

پی نوشتها:

1-سیره ابن هشام ج 1 ص 156.

2-تاریخ پیامبر اسلام تالیف مرحوم آیتی ص 47.

3-در پاورقی سیره آمده که نامش رقیه بوده.

4-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155.

5-سیره ابن هشام ج 1 ص 157-155.

6-مناقب آل ابیطالب-ط قم-ج 1 ص 26.و پاورقی سیره ابن هشام ج 1 ص 156.

 

پدر رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

منابع مقاله:

تاریخ پیامبر اسلام، آیتی، محمد ابراهیم؛

 

عبد الله بن عبد المطلب، مادرش: «فاطمه» دختر «عمرو بن عائذ بن عمران ابن مخزوم» است، یکی از پنج فاطمه ای که در نسب رسول خدا بوده اند (1). «أبو طالب» و «زبیر بن عبد المطلب» و پنج نفر از دختران «عبد المطلب» جز «صفیه» مادر «زبیر» از همین بانو تولد یافته اند، کنیه «عبد الله» را: «أبو قشم» و «أبو محمد» و «ابو احمد» و لقبش را: «ذبیح» نوشته اند.

«عبد الله» پدر رسول خدا در بیست و پنج سالگی، در مدینه نزد دائی های پدرش طایفه «بنی النجار» در خانه ای معروف به «دار النابغه» وفات کرد (2) به قول مشهور، وفات وی پیش از میلاد رسول خدا روی داد، اما یعقوبی همین قول مشهور را خلاف اجماع گفته، و به موجب روایتی از «جعفر بن محمد» علیهما السلام، وفات او را دو ماه پس از ولادت رسول خدا دانسته (3) و سپس قول یک سال پس از میلاد را هم از کسانی نقل کرده است: قول 28 ماه پس از میلاد و قول هفت ماه پس از میلاد هم نقل شده است (4).

علت وفات عبد الله را در مدینه چنین نوشته اند که برای تجارت با کاروان قریش رهسپار شام شد، و در بازگشتن از شام در اثر بیماری، در مدینه در میان «بنی عدی بن النجار» توقف کرد، یک ماه بستری بود، و چون کاروان قریش به مکه رفتند و «عبد المطلب» از حال وی جویا شد، بزرگترین فرزند خود حارث را نزد وی به مدینه فرستاد، اما هنگامی «حارث» به مدینه رسید که «عبد الله» وفات کرده بود.

به قول واقدی: از «عبد الله» کنیزی به نام «أم ایمن» و پنج شتر و یک گله گوسفند و به قول ابن اثیر: شمشیری کهن و پولی نیز به جای ماند که رسول خدا آنها را ارث برد (5).

پی نوشت ها:

1 ر.ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 520 و الکامل، ج 2، ص .22

2 و نیز در همان دار نابغه جعدی دفن شد (الکامل) .

3 کلینی نیز همین قول را اختیار کرده است (ر.ک: اصول کافی، ج 1، ص 439) .

4 اسد الغابة، ج 1، ص 13، و بحار الانوار، ج 15، ص 125، به علاوه مسعودی قول یک ماه پس از میلاد و سال دوم میلاد را نیز نقل کرده است (التنبیه و الاشراف ص 196) .

5 ر.ک: بحار، ج 15، ص 125، اسد الغابة، ج 1، ص .14

 

مادر سول خدا صلی الله علیه و آله و سلم

منابع مقاله:

تاریخ پیامبر اسلام، آیتی، محمد ابراهیم؛

 

«آمنه» دختر «وهب» بن عبد مناف بن زهرة بن کلاب» که ده سال و به قولی ده سال و اندی پس از واقعه حفر زمزم، و یک سال پس از آن که «عبد المطلب» برای آزادی «عبد الله» از کشته شدن صد شتر فدیه داد، به ازدواج «عبد الله» در آمد، و شش سال و سه ماه پس از ولادت رسول خدا (1) ، در سفری که فرزند خویش را به مدینه برده بود تا خویشان مادری وی (از طرف مادر عبد المطلب) یعنی «بنی عدی بن النجار» او را ببینند، هنگام بازگشتن به مکه در سی سالگی در «أبواء» وفات کرد و همانجا دفن شد. «علامه مجلسی» می گوید: شیعه امامیه بر ایمان «أبو طالب» و «آمنه» دختر «وهب» و «عبد الله بن عبد المطلب» و اجداد رسول خدا تا آدم علیه السلام اجماع دارند (2).

پی نوشت ها:

1 و به قول کلینی در کافی، ج 1، ص 439: چهار سال.

2 ر.ک: به: مرآت العقول (شرح کافی) جلد 1 جزء 3، ص 364 سال 1321، در این خصوص روایات بسیاری هم وارد شده است، ر.ک.به: اصول کافی، چاپ آخوندی ج 1، ص 444 به بعد حدیث 17 و 18، 21، 28، 32 و 33 و......و به بحار الانوار، ج 15، باب 1، ص 3 حدیث 2 به بعد.م.

نگارش در تاريخ سه شنبه یازدهم اسفند 1388 توسط دره نور |

داستان نذر عبدالمطلب

از جمله مطالبی که در مورد اجداد رسول خدا(ص)باید دراینجا مورد بحث قرار گیرد،داستان نذر عبد المطلب و ذبح عبد الله و حدیث «انا ابن الذبیحین »است که از نظر ثبوت و اثبات و نیزکیفیت ماجرا مورد بحث قرار گرفته،و ما در اینجا نیز بطوراجمال می گوئیم.

اصل حدیث «انا ابن الذبیحین »که از رسول خدا(ص)نقل شده در کتابهای محدثین شیعه و اهل سنت آمده است. مانندکتاب عیون الاخبار و خصال صدوق «ره »و تفسیر علی بن ابراهیم و تفسیر مفاتیح الغیب فخر رازی (1) و منظور از ذبیح اول،عموما گفته اند حضرت اسماعیل علیه السلام بوده،و منظور از«ذبیح »دوم نیز را گفته اند«عبد الله »پدر رسول خدا«ص »بوده است.

و داستان ذبح عبد الله را نیز بسیاری از اهل حدیث و تاریخ وسیره نویسان با مختصر اختلافی در کتابهای خود آورده اند (2) وداستان-که خود در کتاب زندگانی پیغمبر اسلام برشته تحریردر آورده ایم-از اینجا شروع می شود که سالها قبل از ریاست اجداد رسول خدا در مکه دو قبیله بنام جرهم و خزاعه در آنجاحکومت داشتند که نخست جرهمیان بودند و سپس قبیله خزاعه آنها را بیرون کرده و خود در مکه بحکومت رسیدند.

و آخرین کسی که از طایفه جرهم در مکه حکومت داشت ودر جنگ با خزاعه شکست خورد شخصی بود بنام عمرو بن حارث که چون دید نمی تواند در برابر خزاعه مقاومت کند وبزودی شکست خواهند خورد بمنظور حفظ اموال کعبه از دستبرددیگران بدرون خانه کعبه رفت و جواهرات و هدایای نفیسی راکه برای کعبه آورده بودند و از آنجمله دو آهوی طلائی و مقداری شمشیر و زره و غیره بود همه را بیرون آورد و بدرون چاه زمزم ریخت و چاه را با خاک پر کرده و مسدود نمود و برخی گفته اند:حجر الاسود را نیز از جای خود برکند و با همان هدایادر چاه زمزم دفن کرد،و سپس بسوی یمن گریخت و بقیه عمر خود را با تاسف بسیار در یمن سپری کرد.این جریان گذشت ودر زمان حکومت خزاعه و پس از آن نیز در حکومت اجدادرسولخدا«ص »کسی از جای زمزم و محل دفن هدایا اطلاعی نداشت و با اینکه افراد زیادی از بزرگان قریش و دیگران درصدد پیدا کردن جای آن و محل دفن هدایا بر آمدند اما بدان دست نیافتند و بناچار چاههای زیادی در شهر مکه و خارج آن برای سقایت حاجیان و مردم دیگر حفر کردند و مورد استفاده آنان بود.

عبد المطلب نیز پیوسته در فکر بود تا بوسیله ای بلکه بتواندجای چاه را پیدا کند و آنرا حفر نموده این افتخار را نصیب خودگرداند،تا اینکه روزی در کنار خانه کعبه خوابیده بود که درخواب دستور حفر چاه زمزم را بدو دادند،و این خواب همچنان دو بار و سه بار تکرار شد تا از مکان چاه نیز مطلع گردید و تصمیم به حفر آن گرفت.

روزی که می خواست اقدام به این کار کند تنها پسر خود راکه در آنوقت داشت و نامش «حارث »بود همراه خود برداشته وکلنگی بدست گرفت و بکنار خانه آمده شروع بکندن چاه کرد.

قریش که از جریان مطلع شدند پیش او آمده و بدو گفتند:

این چاهی است که نخست مخصوص به اسماعیل بوده و ما همگی نسب بدو می رسانیم و فرزندان اوئیم،از اینرو ما را نیز دراین کار شریک گردان،عبد المطلب پیشنهاد آنانرا نپذیرفته وگفت:این ماموریتی است که تنها بمن داده شده و من کسی رادر آن شریک نمی کنم،قریش به این سخن قانع نشده و درگفتار خود پافشاری کردند تا بر طبق روایتی طرفین، حکمیت زن کاهنه ای را که از قبیله بنی سعد بود و در کوههای شام مسکن داشت،پذیرفتند و قرار شد بنزد او بروند و هر چه او حکم کردگردن نهند،و بهمین منظور روز دیگر بسوی شام حرکت کردند ودر راه به بیابانی برخوردند که آب نبود و آبی هم که همراه داشتند تمام شد و نزدیک بود بهلاکت برسند که خداوند از زیرپای عبد المطلب یا زیر پای شتر او چشمه آبی ظاهر کرد و همگی از آن آب خوردند و همین سبب شد که همراهان قرشی او مقام عبد المطلب را گرامی داشته و در موضوع حفر زمزم از مخالفت باوی دست بردارند و از رفتن بنزد زن کاهنه نیز منصرف گشته،بمکه باز گردند.

و در روایت دیگری است که عبد المطلب چون مخالفت قریش را دید بفرزندش حارث گفت:اینان را از من دور کن و خود بکارحفر چاه ادامه داد،قریش که تصمیم عبد المطلب را در کار خودقطعی دیدند دست از مخالفت با او برداشته و عبد المطلب زمزم را حفر کرد تا وقتی که بسنگ روی چاه رسید تکبیر گفت،وهمچنان پائین رفت تا وقتی آن دو آهوی طلائی و شمشیر و زره وسایر هدایا را از میان چاه بیرون آورد و همه را برای ساختن درهای کعبه و تزئینات آن صرف کرد،و از آن پس مردم مکه وحاجیان نیز از آب سرشار زمزم بهره مند گشتند.

گویند:عبد المطلب در جریان حفر چاه زمزم وقتی مخالفت قریش و اعتراضهای ایشان را نسبت بخود دید و مشاهده کرد که برای دفاع خود تنها یک پسر بیش ندارد با خود نذر کرد که اگرخداوند ده پسر بدو عنایت کرد یکی از آنها را در راه خدا-و درکنار خانه کعبه-قربانی کند،و خدای تعالی این حاجت او رابرآورد و با گذشت چند سال ده پسر پیدا کرد که یکی از آنهاهمان حارث بن عبد المطلب بود و نام نه پسر دیگر بدین شرح بود:

حمزه،عبد الله،عباس،ابو طالب-که بگفته ابن هشام نامش عبد مناف بود-زبیر،حجل-که او را غیداق نیز می گفتندمقوم، ضرار،ابو لهب.

داستان ذبح عبد الله

با تولد یافتن حمزه و عباس عدد پسران عبد المطلب به ده تن رسید،و در اینوقت عبد المطلب به یاد نذری که کرده بود افتاد،و از اینرو آنها را جمع کرده و داستان نذر خود را به اطلاع ایشان رسانید.

فرزندان اظهار کردند:ما در اختیار تو و تحت فرمان توهستیم.عبد المطلب که آمادگی آنها را برای انجام نذر خودمشاهده کرد آنانرا بکنار خانه کعبه آورد،و برای انتخاب یکی از ایشان قرعه زد،و قرعه بنام عبد الله در آمد،که گویند:

عبد الله از همه نزد او محبوبتر بود.

در این هنگام عبد المطلب دست عبد الله را گرفته و با دست دیگر کاردی بران برداشت و عبد الله را بجایگاه قربانی آورد تا درراه خدا قربانی نموده بنذر خود عمل کند.

مردم مکه و قریش و فرزندان دیگر عبد المطلب پیش آمده وخواستند بوسیله ای جلوی عبد المطلب را از اینکار بگیرند ولی مشاهده کردند که وی تصمیم انجام آنرا دارد،و از میان برادران عبد الله،ابو طالب بخاطر علاقه زیادی که به برادر داشت بیش ازدیگران متاثر و نگران حال عبد الله بود تا جائی که نزدیک آمد ودست پدر را گرفت و گفت:

پدر جان!مرا بجای عبد الله بکش و او را رها کن!

در اینهنگام دائیهای عبد الله و سایر خویشان مادری او نیزپیش آمده و مانع قتل عبد الله شدند،جمعی از بزرگان قریش نیز که چنان دیدند نزد عبد المطلب آمده و بدو گفتند:

تو اکنون بزرگ قریش و مهتر مردم مکه هستی و اگر دست بچنین کاری بزنی دیگران نیز از تو پیروی خواهند کرد و این بصورت سنتی در میان مردم در خواهد آمد.

پاسخ عبد المطلب نیز در برابر همگان این بود که نذری کرده ام و باید به نذر خود عمل نمایم.

تا بالاخره پس از گفتگوی زیاد قرار بر این شد (3) که شتران چندی از شتران بسیاری که عبد المطلب داشت بیاورند و برای تعیین قربانی میان عبد الله و آنها قرعه بزنند و اگر قرعه بنام شتران در آمد آنها را بجای عبد الله قربانی کنند و اگر باز بنام عبد الله در آمد به عدد شتران بیافزایند و قرعه را تجدید کنند وهمچنان به عدد آنها بیفزایند تا وقتی که بنام شتران در آید،عبد المطلب قبول کرد و دستور داد ده شتر آوردند و قرعه زدند بازدیدند بنام عبد الله درآمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند بازدیدند قرعه بنام عبد الله در آمد ده شتر دیگر افزودند و قرعه زدند باز هم بنام عبد الله در آمد و همچنان هر بار ده شتر اضافه کردند وقرعه زدند و همچنان عبد الله در می آمد تا وقتی که عدد شتران به صد شتر رسید قرعه بنام شتران در آمد که در آنهنگام بانگ تکبیرو صدای هلهله زنان و مردان مکه بشادی بلند شد و همگی خوشحال شدند،اما عبد المطلب قبول نکرده گفت:من دو باردیگر قرعه می زنم و چون دو بار دیگر نیز قرعه زدند بنام شتران در آمدو عبد المطلب یقین کرد که خداوند به این فدیه راضی شده وعبد الله را رها کرد و سپس دستور داد شتران را قربانی کرده گوشت آنها را میان مردم مکه تقسیم کنند.

و شیخ صدوق «ره »گذشته از اینکه این داستان را در کتاب عیون و خصال به تفصیل از امام صادق علیه السلام روایت کرده، در کتاب من لا یحضره الفقیه نیز از امام باقر علیه السلام اجمال آنرا در باب احکام قرعه روایت کرده است (4).

ولی در پاورقی همان کتاب من لا یحضره الفقیه فاضل ارجمند و صدیق گرانقدر آقای غفاری حدیث مزبور را سخت مخدوش دانسته و از نظر سند،ضعیف و بی اعتبار خوانده،و این داستان را ساخته و پرداخته دست داستان سرایان و محدثان عامه ذکر کرده که در مقابل عقیده شیعیان که معتقد به ایمان اجدادبزرگوار رسول خدا«ص »بوده اند،خواسته اند با جعل این حدیث جناب عبد المطلب را در زمره مشرکانی قلمداد کنند که برای خدایان خود فرزندانشان را قربانی می کرده و یا نذر می نموده اندو خداوند تعالی این عمل آنها را در قرآن کریم یک عمل زشت و شیطانی معرفی کرده و می فرماید:

و کذلک زین لکثیر من المشرکین قتل اولادهم شرکاؤهم لیردوهم و لیلبسوا علیهم دینهم... (5)

و ملخص آنکه این عمل عبد المطلب،با آن شخصیت روحانی و مقام و عظمتی که از وی نقل شده و رسول خدا بدوافتخار می کند سازگار نیست زیرا در روایات آمده که وی سنتهائی را بنا نهاد که اسلام نیز آنها را تایید نمود،مانند:

حرمت خمر،و زنا،و قطع دست دزد،و جلوگیری از کشتن دختران و نکاح محارم و طواف خانه کعبه عریان،و وجوب وفاءبنذر و امثال آن...

ولی در مقابل ایشان برخی دیگر از دانشمندان معاصر،همین سنتها را که ایشان دلیل بر ضعف داستان گرفته با توجه به آغاز حال عبد المطلب،دلیل بر سیر تکاملی ایمان عبد المطلب دانسته و نشانه قوت آن گرفته و در تصحیح همین روایت «انا ابن الذبیحین »و داستان ذبح عبد الله اینگونه قلمفرسائی کرده اند:

...ما ملاحظه می کنیم که عبد المطلب در آغاز زندگی در حدی بوده که حتی فرزندان خود را به نامهائی چون عبد مناف وعبد العزی (6) نامگذاری کرده،ولی تدریجا بحدی از تسلیم و ایمان بخدای تعالی می رسد که ایمان وی ابرهه-صاحب فیل-را مرعوب خود می سازد،و بدانجا می رسد که سنتهائی را مانند قطع دست دزد،و حرمت خمر و زنا و حرمت طواف عریان،و وجوب وفاءبنذر...بنا می نهد،و مردم را به مکارم اخلاق ترغیب نموده و ازاشتغال به امور پست دنیائی باز می دارد،.. .

و بالاخره بمقامی می رسد که مستجاب الدعوه شده و بتها را یکسره رها می کند...

و بخصوص پس از ولادت نوه عزیز و مورد علاقه اش حضرت محمد«ص »،بدان حد از ایمان می رسد که بسیاری از نشانه های نبوت آنحضرت را به چشم دیده و بسیاری از کرامات و نشانه های قطعی نبوت آنحضرت را مشاهده می کند...

و بنابر این چه مانعی دارد که گفته شود:اعتقاد اولیه وی آن بودکه چنین تصرفی در باره فرزند خود و چنین نذری را می تواندبکند...

و این مطلب را هم به گفته بالا اضافه کنید که در شرایع گذشته حرمت و جایز نبودن چنین نذری ثابت نشده بود،چنانچه در قرآن کریم آمده که مادر عمران در مورد فرزندی که در شکم دارد نذرمی کند که او را به خدمت خانه خدا بسپارد تا خدمتکاری خانه خدا را انجام دهد،یا آنکه خدای تعالی پیامبر خود ابراهیم علیه السلام را به ذبح فرزندش اسماعیل دستور داده و امرمی فرماید...! (7)

و دوست دیگرمان دانشمند گرانمایه جناب آقای سبحانی نیزدر کتاب فروغ ابدیت بدون دغدغه و خدشه و بصورت یک داستان مسلم و قطعی،داستان مزبور را نقل کرده،و در پاورقی آنرا نشانه عظمت و قاطعیت جناب عبد المطلب دانسته و گوید:

این داستان فقط از این جهت قابل تقدیر است که بزرگی روح ورسوخ عزم و اراده عبد المطلب را مجسم می سازد،و درست می رساند که تا چه اندازه این مرد پای بند به عقاید و پیمان خودبوده است...! (8)

و ما در امثال اینگونه روایات که نظیرش را در آینده نیزخواهیم خواند-مانند داستان شق صدر-می گوئیم:اگر روایت صحیحی در اینباره بدست ما برسد،و اصل داستان و یا اجمال آن در حدیث معتبری نقل شده باشد ما آنرا می پذیریم،و استبعادو بعید دانستن داستان با ذکر شواهد و دلیلهائی نظیر آنچه شنیدیدنمی تواند جلوی اعتقاد و پذیرفتن حدیث و روایت معتبر را بگیرد،و خلاصه استبعاد نمی تواند بجنگ حدیث معتبر برود،زیرا اگربنای قلمفرسائی و ذکر شاهد و دلیل باشد طرفین می توانند برای مدعای خود قلمفرسائی کرده و دلیل بیاورند،و بلکه همانگونه که خواندید،همان دلیلهائی را که یک طرف دلیل بر ضعف وبطلان داستان دانسته،طرف دیگر همان ها را شاهد و دلیل برصحت و تقویت داستان می داند،و از اینرو باید بسراغ سند این روایت برویم و برای ما بی اعتباری این روایات و احادیث درحدی که برادر ارجمندمان آقای غفاری گفته اند هنوز ثابت نشده است.

و بلکه می توانیم بگوئیم اگر ما این داستان را از بعد دیگری بنگریم،همانگونه که ذکر شد می توانیم دلیل بر کمال ایمان عبد المطلب بگیریم نه دلیل بر ضعف ایمان او بخدای تعالی و یاخدای نکرده نشانه بی ایمانی او،زیرا عبد المطلب اینکار را برای تقرب هر چه بیشتر بخدای تعالی انجام داد نه برای هدفهای دیگرکه برخی عمدا یا اشتباها فهمیده اند چنانچه در گفته های برادر محترم ما بود،و از اینرو می بینیم محدث خبیر و متتبع بزرگوارشیعه مرحوم ابن شهر آشوب داستان را با همین بعد مورد بحث قرارداده و از روی همین دید می نگرد،و بدون ذکر سند و بعنوان یک داستان مسلم در کتاب نفیس خود«مناقب آل ابیطالب »اینگونه عنوان می کند:

و تصور لعبد المطلب ان ذبح الولد افضل قربة لما علم من حال اسماعیل علیه السلام فنذر انه متی رزق عشرة اولاد ذکور ان ینحراحدهم للکعبة شکرا لربه،فلما وجدهم عشرة قال لهم،یا بنی ماتقولون فی نذری؟فقالوا:الامر الیک،و نحن بین یدیک فقال:

لینطلق کل واحد منکم الی قدحه و لیکتب علیه اسمه ففعلوا و اتوه بالقداح فاخذها و قال:

عاهدته و الان او فی عهده اذ کان مولای و کنت عبده نذرت نذرا لا احب رده و لا احب ان اعیش بعده

فقدمهم ثم تعلق باستار الکعبة و نادی:«اللهم رب البلد الحرام،و الرکن و المقام،و رب المشاعر العظام،و الملائکة الکرام، اللهم انت خلقت الخلق لطاعتک،و امرتهم بعبادتک،لا حاجة منک فی کلام له »ثم امر بضرب القداح و قال:«اللهم الیک اسلمتهم و لک اعطیتهم،فخذ من احببت منهم فانی راض بما حکمت،و هب لی اصغرهم سنا فانه اضعفهم رکنا»ثم انشا یقول:

یا رب لا تخرج علیه قدحی و اجعل له واقیة من ذبحی

فخرج السهم علی عبد الله فاخذ الشفرة و اتی عبد الله حتی اضجعه فی الکعبة،و قال:

هذا بنی قد ارید نحره و الله لا یقدر شی ء قدره فان یؤخره یقبل عذره

و هم بذبحه فامسک ابو طالب یده و قال:

کلا و رب البیت ذی الانصاب ما ذبح عبد الله بالتلعاب

ثم قال:«اللهم اجعلنی فدیته،وهب لی ذبحته »،ثم قال:

خذها الیک هدیة یا خالقی روحی و انت ملیک هذا الخافق

و عاونه اخواله من بنی مخزوم و قال بعضهم:

یا عجبا من فعل عبد المطلب و ذبحه ابنا کتمثال الذهب

فاشاروا علیه بکاهنة بنی سعد فخرج فی ثمان ماة رجل و هو یقول:

تعاورنی امر فضقت به ذرعا و لم استطع مما تجللنی دفعا نذرت و نذر المرء دین ملازم و ما للفتی مما قضی ربه منعا و عاهدته عشرا اذا ما تکملوا اقرب منهم واحدا ما له رجعا فاکملهم عشرا فلما هممت ان افی ء بذاک النذر ثار له جمعا یصدوننی عن امر ربی و اننی سارضیه مشکورا لیلبسنی نفعا

فلما دخلوا علیها قال:

یا رب انی فاعل لما ترد ان شئت الهمت الصواب و الرشد

فقالت:کم دیة الرجل عندکم؟قالوا:عشرة من الابل،قالت:واضربوا علی الغلام و علی الابل القداح،فان خرج القداح علی الابل فانحروها،و ان خرج علیه فزیدوا فی الابل عشرة عشرة حتی یرضی ربکم،و کانوا یضربون القداح علی عبد الله و علی عشرة فیخرج السهم علی عبد الله الی ان جعلها ماة،و ضرب فخرج القداح علی الابل فکبر عبد المطلب و کبرت قریش، و وقع عبد المطلب مغشیا علیه،و تواثبت بنو مخزوم فحملوه علی اکتفاهم،فلما افاق من غشیته قالوا:قد قبل الله منک فداء ولدک،فبینا هم کذلک فاذا بهاتف یهتف فی داخل البیت و هو یقول:قبل الفداء.ونفذ القضاء،و آن ظهور محمد المصطفی، فقال عبد المطلب:

القداح تخطی ء و تصیب حتی اضرب ثلاثا،فلما ضربها خرج علی الابل فارتجز یقول:

دعوت ربی مخلصا و جهرا یا رب لا تنحر بنی نحرا

فنحرها کلها فجرت السنة فی الدیة بماة من الابل (9) که چون تقریبا ترجمه آن بجز اشعار جالب آن قبلا در نقل داستان گذشته،از ترجمه آن خودداری می کنیم.اما روایت رابتمامی برای دوستان متتبعی که بخصوص با تاریخ و ادبیات عرب آشنا هستند نقل کردیم تا معلوم شود که هدف عبد المطلب از آغاز تا بانجام و در همه فصلها و فرصت ها یک هدف الهی بوده و بمنظور تقرب بخدای تعالی اینکار انجام گرفته،و همه جاسخن از خدا و ایثار و فداکاری در راه او و دعا و نیایش بدرگاه اوبوده،و می توان این داستان را به گونه ای که ابن شهر آشوب «ره »نقل کرده نمونه ای از عالی ترین تجلیات روحی و ایثار و گذشت و فداکاری عبد المطلب دانست،و بهترین پاسخ برای امثال فخر رازی بشمار آورد،و این شبهه را نیز با این روایت بگونه ای که نقل شد برطرف کرد،اگر چه نقل مزبور در برخی ازجاها خالی از نقل اجتهادی نیست ولی از مثل ابن شهر آشوب که خود خریت این فن و امین در نقل می باشد،پذیرفته است.

آمنه در جد چهارم (کلاب بن مره) با عبدالله همسر خود شریک بود برادران و کسان او در شهر مدینه می زیستند ولی پدر آمنه با خانواده اش مدتی بود که در مکه اقامت داشتند.

پی نوشتها:

1-عیون الاخبار ص 1170 و خصال صدوق ص 56 و 58.تفسیر قمی ص 559 و مفاتیح الغیب ج 7 ص 155.

2-مصادر گذشته و سیره ابن هشام ج 1 ص.151-155.

3-و در پاره ای از تواریخ است که قرار شد بنزد زن «کاهنه »قبیله بنی سعد که نامش «سجام »و یا«قطبه »بود و در خیبر سکونت داشت بروند و هر چه او گفت بهمان گفته اوعمل کنند،و پس از آنکه بنزد وی آمدند او این راه را بآنها نشان داد،و در روایت صدوق است که این پیشنهاد را عاتکه دختر عبد المطلب کرد و عبد المطلب نیز آنرا پسندید.

4-من لا یحضره الفقیه چاپ مکتبه صدوق ج 3 ص 89.

5-سوره انعام آیه 137.

6-در بحث قبلی گفتیم که عبد مناف نام ابو طالب و عبد العزی نام ابو لهب بوده.

7-الصحیح من السیرة ج 1 ص 70-69.

8-فروغ ابدیت ج 1 ص 94.

9-مناقب آل ابیطالب ج/1 ص 15 و 16

 

نظریه ساختگی بودن نذر عبد المطلب

منابع مقاله:

تاریخ اسلام، دوانی، علی؛

 

در تمامی تواریخ اسلامی و کتب مربوطه سنی و شیعی نوشته اند که عبدالمطلب نذر کرده بود که اگر خداوند ده پسر به او داد، یکی از آنها را در راه خدا قربانی کند و چون دارای ده پسر شد و قرعه زد، به نام عبدالله آمد، سپس او را با صد شتر به قرعه گذاشت و قرعه به نام شتران آمد، و شتران را به جای عبدالله قربانی کرد!

در بعضی از تواریخ و روایات اهل تسنن نوشته اند که این رای زنی جادوگر بود که گفت: او را با قربانی کردن شتران معاوظه کنید. در صورتی که این موضوع افسانه است و اصلی ندارد. و از عقل و درایت و دیانت عبدالمطلب کاملا به دور است.

ثقة الاسلام کلینی در «کافی » روایاتینقل کرده کهدلالت بر عظمت و جلالت و کمال ایمان و عقل و بینش روشن او دارد. از جمله امام صادق (علیه السلام) می فرماید: «عبدالمطلب روز قیامت تنها و به سیمای پیغمبران وارد صحرای محشر می شود» که می رساند نظر به شخصیت نافذ وعقیده و ایمان خاصی که در عصر جاهلیت داشته به طور شاخص محشور می گردد.

دلیل بر مجعول بودن این داستان اموری است که ذیلا به آن اشاره می کنیم:

1- داستان برخورد عبدالمطلب با ابرهه فرمانده حبشی بهترین گواه بر کمال عقل و درایت عبدالمطلب است که می رساند چنین کار و نذر مضحکی از وی بعید بوده است.

2- یعقوبی مورخ مشهور می نویسد: عبدالمطلب در زمان جاهلیت سنت هائی داشت که در اسلام نیز تثبیت شد; مانند حرام دانستن شراب، و زنا و حد زدن زناکار، و بریدن دست دزد و تبعید زنان بدنام از مکه، و جلوگیری از زنده به گور کردن دختران و ازدواج با محارم، و سرزده وارد خانه شدن، و عریان طواف کردن، و حکم به وجوب وفای بنذر، و احترام چهار ماه محترم(رجب، ذی القعده، ذی الحجه و محرم) و مباهله کردن (یعنی برای اثبات حقانیت نفرین کردن و حق یکدیگر) (1) بنابر این شخصی این چنین، هرگز نذری آن چنان نمی کند.

3- پیغمبر در حدیث معتبر افتخار می کرد که فرزند عبدالمطلب است و می فرمود: «من پیغمبرم دروغ نیست، من فرزند عبدالمطلب هستم » (2)

4- چطور ممکن است مردی با این بزرگواری نذر به چیزی کند که در اکثر شرایع آسمانی نهی شده بود و در نزد عقل بسیار زشت و از بزرگترین جنایات به شمار می رفته است؟

5- نذر کردن و کشتن فرزندان به عنوان نذر برای معبود از سنن بت پرستان و ستاره پرستان (صابئین) بوده، و خداوند در قرآن مجید آن را ازجمله اعمال شنیع آنها شمرده و فرموده است: بدین گونه بسیاری از مشرکین خوش داشتند که اولاد خود را بکشند. (3)

این غیر از زنده بگور کردن دختران بوده که قبیله بنی تمیم معمول می داشتند. زیرا که «اولاد»درآیه شریفه اعم از پسر و دختر است، و نیز غیر از کشتن اولاد به واسطه فقر و بیم از گرسنگی است، بلکه این قتلها اولاد که مشرکین معمول می داشتند برای تقرب به خدا بوده است.

6- اگر بگویند شاید عبدالمطلب مانند ابارهیم مامور بوده فرزندش را در راه خدا فدار کند، می گوئیم این درست نیست، چون در انی روایات صریحا می گوید عبدالمطلب نذر کرده بود، مضافا به این که اگر مامور بود می باید آن را عملی سازد و دیگر قرعه انداختن معنا نداشت، و اصولا چرا نگفت: من مامور به این کارم؟

7- در سلسله راریان این داستان ساختگی و امثال آن مانند «انا ابن الذبیحین » افرادی ضعیف و مجهول و مهمل که بعضی هم شیعه امامیه نبوده اند، قرار دارند، و به همین جهت روایات آن ضعیف و مغشوش و بیشتر از طریق عامه روایت شده و از آنها به شیعه سرایت کرده است.

8- علامه مجلسی می گوید: شیعه اعتقاد دارد که پدران پیغمبر تا آدم، خداپرست بودند،و ازفخررازی نقل می کند که گفته است: «شیعه عقیده دارد که هیچ یک از پدران پیغمبر کافر نبوده اند» (4)

بنابر آنچه ذکر شد ماجرای نذر عبدالمطلب از اختراعات قصه گویان عامه بوده که خواسته اند علی رغم شیعه امامیه، عبدالمطلب را مانند دیگر مشرکان قلمداد کنند، و کسانی امثال زمخشری و فخر رازی و نیشابوری ازقدمایعلمای عامه و بعضی از متاخرین آنها همچون مراغی و سید قطب و بسیاری دیگر از مفسران آنها این داستان ساختگی را در تفسیر آیه; «کذلک لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم » نقل کرده و مصداق آن را عبدالملطلب دانسته اند!! تا از این راه اعتقاد خود را در مشرک دانستن پدران پیغمبر (صلی الله علیه و آله) تثبیت کنند و عقیده پاک شیعه امامیه را در این خصوص تخطئه نمایند.

شاید هم رد زمان بنی امیه برای بکه دار ساختن عبدالمطلب جد امیرالمومنین علی (علیه السلام) این افسانه را ایج ساخته اند، همان طور که فرزندش ابوطالب را مسلمان ندانسته و سعی کرده اند او را مشرک قلمداد کنند تا از آن راه به شخصیت امیر المومنین علی (علیه السلام) لطمه وارد سازند، به شرحی که در بخش «وفات ابوطالب » خواهیم گفت.

ماجرای داستان ساختگی نذر عبدالمطلب مانند برخی دیگر از مباحث این کتاب، بحمدالله برای نخستین بار توسط نویسنده وارد بحث «تاریخ اسلام » شده است، تا در آینده رهگشای کسانی باشد که می خواهند در اسلام کار کنند و بدون تقلید از پیشینیان و حسن ظن به آنان، تحقیق و بررسی نمایند، و مانند بعضی ها بدون تحقیق کافی آنرا تکرار نکنند، و بعد ناگزیر به «توجیه مالا یرضی صاحبه » نشوند، و آنرا نشانه عظمت روح عبدالمطلب ندانند!

نذر و قربانی اولاد مطابق صریح قرآن از عادات ناپسند بسیاری از مشرکین بوده است، و این عمل شنیع، با هیچ توجیه و ملاکی زیبنده مقام با عظمت عبدالمطلب نبوده و نیست.

داستان نذر عبدالمطلب در منابع و ماخذ عامه توام با خرافات زیاد و حکمیت زنی جادوگر و کاهن از قبیله «بنی سعد» که عبدالمطلب با هشتصد نفر مرد برای کسب تکلیف نزد وی رفته بود، آمد، و بعضی از آن هم به کتب شیعه رخنه کرده است، ولی ما همه را دیده ایم، و به طور قطع می گوئیم به افسانه بیشتر شبیه است تا به واقعیت.

علامه مجلسی در «بحار الانوار» به تفصیل روایات آنرا نقل کرده که افسانه بودن همه آنها در یک نتیجه گیری، به خوبی آشکار است. ما از مجموع مطالعات خود به خصوص «تاریخ اسلام » به روشنی دریافته ایم که یا افسانه سرایان صدر اسلام ویا مغرضان بنی امیه و مخالفان حکومت الهی علی (علیه السلام)، این افسانه را ساخته اند، تا مانند موارد دیگر مقام آنها را نزد مسلمین پایین آورند، و زمینه را برای حک.مت افراد معمولی هموار سازند، برای بنی هاشم باقی نماند. (5)

پی نوشتها:

1- (تاریخ یعقوبی ج 2 ص 6)

2- (انا النبی لا کذب، انا ابن عبدالمطلب)

3- (کذلک زین لکثیر من المشرکین قبل اولادهم شرکائهم - سوره نعام آیه 137چ)

4- (نگاه کنید به پاورقی فاضل محترم آقای علی اکبر غفاری بر، ج 3 کتاب «من لا یحضره الفقیه » شیخ صدوق چاپ مکتبه صدوق ص 89)

5- (نویسنده این سطور چند سال پیش، روزی ضمن گفتگو با دوست فاضل آقای علی اکبر غفاری، اظهار داشتم من در مطالعات خود در تاریخ اسلام و رجال و تراجم و حدیث و تفسیر و غیره به بسیاری از اشتباهات قدما پی برده ام که در مجلدات «مفاخر اسلام » و «تاریخ اسلام » و سایر آثارم برخی از آنها را یادآور شده ام.

ایشان هم گفتند من نیز در بسیاری از موارد که کتب حدیث از قبیل کافی، معانی الاخبار، من لا یحضر و غیره را تحقیق و بررسی می نمودم، به مطالبی برخورد کرده ام که هیچکس متعرض آن نشده است. از جمله موضوع نذر کذائی عبدالمطلب است که در پاورق حدیثی که شیخ صدوق در «باب قرعه » کتاب «من لا یحضره الفقیه » نقل کرده، ساختگی بودن آنرا شرح داده ام.

چند سال بعد که خواستم «تاریخ اسلام » را منتشر سازم، با مرجعه به توضیحات ایشان که در گوشه ای از پاورقی من لایحضر بود، و کسی توجه نداشت، و در جائی دیگر بازگو نکرده بودند، برای ادای حق ایشان (برخلاف عادت ناپسند بعضی از افراد بی مروت) طی 8 مطلب که مسطور گشت ترجمه نمودم، و براینخستین بار به عنوان داستان ساختگی نذر عبدالمطلب وارد بحث «تارخ اسلام » کردم، و توضیح هود را بر آن افزودم.

پس از انتشار این کتاب، در گوشه و کنار، بعضی آنرا بدون ذکر ماخذ گرفته و با شاخ و برگ طی سخنزانیها و نوشته ها بعنوان اظهارنظر شخصی مطرح ساختند که آری عبدالمطلب چنین نذری نکرده، ولی بدون تحقیق پیرامون آن، و بعضی دیگر آنراتخطئه کرده و نتیجه گرفته اند که خیر عبدالمطلب چنین نذری کرده و قبلا موحد نبوده بدلیل اینکه نام پسرش عبدالعزی بوده و بعدها با ایمان و خدا پرست شده است، و به دلیل چند روایت و اشعار که در کتابها آمده است.

در صورتی که عبدالعزی به نقل حدیثی نام ابولهب بوده و معلوم نیست توسط قبدالمطلب نامگذاری گردیده و چه بسا که ازخود ابولهب ناشی شده باشد، بعلاوه این قبیل اسامی در زمان جاهلیت سابقه داشته و به منظور مماشات با قوم بوده، مانند اسامی خلفا که بعضی ار ائمه روز اولاد خود می نهادند!

همانطور که در متن آمده به انظمام شواهد دیگر، به عقیده جامعه شیعه امامیه، عبدالمطلب از اول خداپرست و موحد ناب بوده است.

در «زیارت وارث » خطاب به حضرت امام حسین سیدالشهداء علیه السلام می خوانیم که: «اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخه و الارحام المطهره لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها» که می رساند در اعتقاد شیعه پدران و مادران پیغمبر و علی علیهما السلام هیچگونه آلودگی به شرک و اوهام و خرافات و پلیدیهای زمان جاهلیت را نداشته اند، و نور حقیقت آنها در صلبهای شامخ پدران و رحمهای پاک ماردان موحد و خداپرست قرار داشته است.

و از پیغمبر صلی الله علیه و آله هم روایت شده است که فرمود: «فلم ازل خیارا بعد خیار» یعنی: من درتمام نسلها موحد و پاکسرشت بوده ام.

جا دارد که فضلای محقق راجع به احادیث نذر عبدالمطلب از نظر متن و سند در متون سنی و شیعه تحقیق و بررسی نموده و آنرا به صورت کتابی در آورند.

آنچه نویسنده تحقیق نموده داستان همانطور که آقای غفاری اشاره کرده است، بی اصل و ساختگی و دون شان شخصیتی همچون عبدالمطلب سید بطحاء است.)

منبع:حوزه

نگارش در تاريخ دوشنبه دهم اسفند 1388 توسط دره نور |

اجداد پیامبر همگی موحد بودند

ملا محمد باقر مجلسی(ره)در بحار الانوار فرموده:

«اتفقت الامامیة رضوان الله علیهم علی ان والدی الرسول و کل اجداده الی آدم علیه السلام کانوا مسلمین بل کانوا من الصدیقین،اما انبیاء مرسلین او اوصیاء معصومین،و لعل بعضهم لم یظهر الاسلام لتقیة او لمصلحة دینیة » (1)

یعنی-شیعه امامیه متفقا گفته اند که پدر و مادر رسولخدا و همه اجداد آن بزرگوار تا به آدم ابو البشر همگی مسلمان(و معتقدبخدای یکتا)بوده و بلکه از«صدیقین »بوده اند که یا پیامبرمرسل و یا از اوصیاء معصومین بوده اند،و شاید برخی از ایشان بخاطر تقیه یا مصالح دینی دیگری اسلام خود را اظهارنکرده اند.

و شیخ طبرسی(ره)در مجمع البیان در مورد«آزر»که درقرآن بعنوان پدر ابراهیم نامش ذکر گردیده گوید:

«ان آزر کان جد ابراهیم علیه السلام لامه،او کان عمه من حیث صح عندهم ان آباء النبی-صلی الله علیه و آله-الی آدم کلهم کانواموحدین،و اجمعت الطائفة علی ذلک...» (2)

یعنی-اصحاب ما-علماء شیعه-گفته اند که «آزر»جدمادری ابراهیم علیه السلام و یا عموی آنحضرت بوده چون این مطلب نزد آنها ثابت شده که پدران رسول خدا-صلی الله علیه و آله-تا آدم همه شان موحد بوده اند،و طائفه شیعه بر اینمطلب اجماع دارند...

و چنانچه مشاهده می کنید در گفتار این دو عالم بزرگوار شیعه ادعای اجماع و اتفاق بر اینمطلب شده و بلکه اینمطلب نزددانشمندان اهل سنت نیز معروف بوده که فخر رازی در تفسیر خودگوید:

«...و قالت الشیعه:ان احدا من آباء الرسول-صلی الله علیه و آله و اجداده ما کان کافرا...» (3)

یعنی-شیعه گفته اند که احدی از پدران رسول خدا و اجدادآنحضرت کافر نبوده اند...

و از اینکه بطور عموم اینمطلب را به شیعه نسبت میدهد چنین استفاده میشود،که این مطلب از مسائل مورد اتفاق و اجماع شیعه بوده همانگونه که از مرحوم مجلسی و شیخ طبرسی نقل کردیم.

و اما دانشمندان اهل سنت

ولی در میان علماء اهل سنت در این باره اختلاف زیادی است،و جمعی از آنها مانند سیوطی و برخی دیگر همانند شیعه عقیده دارند که پدر و مادر رسولخدا و اجداد آنحضرت همگی موحد بوده اند،و بخصوص سیوطی در اینباره بطور تفصیل سخن گفته و این مطلب را از نظر عقل و نقل به اثبات رسانده (4) ،و جمعی نیز آنها را و حتی عبد الله پدر آنحضرت را کافر و مشرک دانسته اند (5)

برخی از دلیلهای نقلی بر این مطلب

و گاهی دیده می شود که برای اینمطلب به این آیه شریفه نیزاستدلال شده که خدای تعالی فرموده:

«و توکل علی العزیز الرحیم،الذی یراک حین تقوم،و تقلبک فی الساجدین...» (6)

و بر خدای مقتدر و مهربان توکل کن،آن خدائی که تو رادر هنگامی که به نماز می ایستی می بیند،و به کشتنت در میان سجده کنندگان،که بر طبق پاره ای روایات و استدلال برخی ازاهل تفسیر آمده که منظور از«تقلب در میان ساجدان »دوران تحول رسول خدا از صلبهای شامخ و رحمهای پاک است،و از این آیه استفاده میشود که اجداد آنبزرگوار همگی موحد و ساجد درپیشگاه خدای تعالی بوده اند.

و روایتی هم در اینباره از رسول خدا-صلی الله علیه و آله-نقل شده که فرمود:

«لم ازل انقل من اصلاب الطاهرین الی ارحام الطاهرات » (7)

یعنی پیوسته من منتقل شدم از صلبهای مردان پاک به رحمهای زنان پاک...

و در روایتی نیز که در مجمع البیان طبرسی(ره)پس ازعبارتی که قبلا ذکر شد آمده اینگونه است که رسول خدا(ص)

فرمود:

«...لم یزل ینقلنی الله من اصلاب الطاهرین الی ارحام المطهرات،حتی اخرجنی فی عالمکم هذا،لم یدنسنی بدنس الجاهلیة ».

یعنی پیوسته خداوند مرا از صلبهای مردان پاک به رحمهای زنان پاک منتقل کرد تا وقتی که در این عالم شما وارد کرد و به چرکیهای جاهلیت آلوده ام نکرد.

و در زیارت وارث در باره امام حسین علیه السلام نوه رسولخدا(ص)نظیر همین عبارت را میخوانیم:

«اشهد انک کنت نورا فی الاصلاب الشامخة و الارحام المطهرة،لم تنجسک الجاهلیة بانجاسها و لم تلبسک من مدلهمات ثیابها»

ولی باید گفت:اثبات این مطلب از روی این تفسیرو روایت کار دشواری است زیرا این اثبات،فرع بر صحت روایاتی است که در تفسیر این آیات وارد شده و هم چنین فرع برصحت این روایت نبوی است که اثبات آن نیز مشکل و قابل خدشه است چنانچه منظور از صلبهای طاهر و رحمهای مطهره نیزممکن است پاکی و طهارت مولد در برابر ازدواجهای ناصحیح و شبهه ناک و سفاح زمان جاهلیت باشد،و از تعبیر«دنس جاهلیت »نیز ظاهرا همین معنی استفاده می شود (8) ،و بنابر این مهم برای ما در اینجا،همان اجماع و اتفاقی است که در گفتارعلمای اعلام و دانشمندان بزرگوار ما آمده است.

پاره ای اشکالات بر این مطلب

یکی از اشکالهائی که بر اینمطلب شده این اشکال است که چگونه مردان موحدی مانند عبد المطلب و قصی بن کلاب نام فرزندان خود را عبد مناف،و عبد العزی گذارده اند... (9)

و چنانچه میدانیم «مناف »و«عزی »نام دو بت بوده است؟

ولی با توجه به اینکه مسئله نامگذاری در گذشته و بلکه هم اکنون نیز غالبا بدست مادران و یا مادر بزرگان و یا بزرگ قبیله و یا دیگران انجام میشده و در بسیاری از موارد پدران چندان دخالتی نداشته اند،و یا زیاد دیده شده که پدر و مادر برای فرزندنامی انتخاب کرده اند ولی همان فرزند در میان مردم به نام دیگری مشهور شده و همان نام مشهور روی او مانده است،چنانچه در باره خود عبد المطلب آمده است که نامش «شیبة الحمد»بود (10) ولی چون در وقت ورود به مکه پشت سر عمویش مطلب بر شتر سوار بود مردم خیال کردند او بنده مطلب است که او را از یثرب خریداری کرده و به مکه آورده است-بشرحی که در زندگانی رسولخدا(ص)نوشته ایم- (11)

و یا در باره خود عبد مناف در تاریخ آمده که نام اصلی او«مغیرة »بوده ولی مادر و یا کسان او نامش را«عبد مناف »گذارده اند.

و ما هم اکنون پس از گذشت قرنها از ظهور اسلام،و با همه سفارشهائی که در باره نام گذاری و اهمیت آن از طریق ائمه بزرگوار و رهبران الهی شده است می بینیم هنوز در مسئله نام گذاری دقت نمی شود،و روی چشم و هم چشمی و رسوم و سنتهای محلی،و به تعبیر ساده نامهای «من درآوری »نامهای بی معنی و غلطی مثل «شمس علی »و«چراغعلی »و«زلفعلی »و امثال آنها روی فرزندان خود می گذارند که بدون توجه به معنی آنها این نامها را روی بچه ها نهاده اند...

اشکالی دیگر

باری این سئوال و اشکال چندان مهم نیست که ما وقت خودو شما را روی جواب آن زیاد بگیریم،و در اینجا اشکال دیگری است که لازم است قدری روی آن بحث و تحقیق شود و آن این اشکال است که ظاهر قرآن کریم مخالف با این اجماع و اتفاق است.زیرا در قرآن نام پدر ابراهیم-که یکی از اجدادرسولخدا(ص)است-«آزر»ذکر شده و او به صریح آیات قرآنی مرد بت پرستی بوده که ابراهیم پیوسته با او در اینباره محاجه میکرد.

بحث در باره «آزر»و ارتباط او با ابراهیم خلیل علیه السلام

این اشکال را با توضیح بیشتری اینگونه طرح کرده اند که در قرآن کریم در چند جا نام «آزر»بت پرست و طرفدار ت بعنوان پدر ابراهیم،و در برخی از جاها نام پدر ابراهیم بعنوان شخص بت پرست و مدافع بت پرستی که ابراهیم را در مبارزه اش با این مرام مورد تهدید و مؤاخذه قرار داده است آمده مانند این آیات:

«و اذ قال ابراهیم لابیه آزر اتتخذ اصناما آلهة،انی اراک و قومک فی ضلال مبین » (12)

«و اذکر فی الکتاب ابراهیم انه کان صدیقا نبیا،اذ قال لابیه یا ابت لم تعبد ما لا یسمع و لا یبصر و لا یغنی عنک شیئا» (13)

«و اتل علیهم نبا ابراهیم،اذ قال لابیه و قومه ما تعبدون،قالوا نعبداصناما فنظل لها عاکفین...» (14)

و آیات دیگری نظیر آیات فوق (15) که پدر ابراهیم علیه السلام را-که در یکجا یعنی در همان سوره انعام نامش را«آزر»ذکر کرده است-بعنوان مردی بت پرست،و طرفدار بت نام برده،و بلکه در سوره مریم بدنبال آیات فوق از زبان پدر ابراهیم نقل شده که با او بمحاجه پرداخته و در پایان ابراهیم علیه السلام را سرزنش و تهدید کرده و میگوید:

«...قال اراغب انت عن الهتی یا ابراهیم.لئن لم تنته لارجمنک و اهجرنی ملیا» (16) اکنون گفته میشود با توجه به اینکه ابراهیم علیه السلام ازاجداد رسول خدا است و پدرش آزر بت پرست و حامی بت پرستی بوده چگونه پاسخ میدهید؟

جواب این اشکال هم آنست که در لغت عرب و بلکه زبانهای دیگر که یکی از آنها هم زبان فارسی خودمان است لفظ «اب »و«پدر»همانگونه که به پدر صلبی گفته میشود،به سر پرست و عمو و پدر مادر و معلم و شوهر مادر انسان و بهر کس که نوعی حق تربیت و سرپرستی انسان را داشته باشد اطلاق می شود،چنانچه از آنطرف لفظ «ابن »و«پسر»نیز هم بر پسرصلبی گفته می شود،و هم بر پسر دختر و شاگرد و هر کس که بنوعی تحت تکفل و تربیت انسان باشد.

در قرآن کریم در سوره بقره آنجا که حضرت یعقوب در وقت مرگ به پسرانش وصیت میکند آمده است که به آنها گفت:

پس از من چه چیز را می پرستید؟

«قالوا نعبد الهک و اله آبائک ابراهیم و اسماعیل و اسحق...» (17)

گفتند:ما معبود تو و معبود پدرانت ابراهیم و اسماعیل و اسحاق را می پرستیم که اطلاق پدر بر اسماعیل شده در صورتیکه اسماعیل عموی یعقوب بود و پدرش اسحاق بوده.

و از آنطرف نیز در سوره انعام عیسی علیه السلام را از ذریه و پسران ابراهیم علیه السلام شمرده در صورتیکه نسبت آنحضرت از طرف مادرش مریم به ابراهیم میرسد،آنجا که فرماید:

«و من ذریته داود و سلیمان...»تا آنجا که فرماید«...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس » (18)

و بدانچه گفته شد باید اینمطلب را نیز اضافه کرد که بنابگفته اهل تاریخ میان اهل انساب اختلافی نیست در اینکه نام پدر ابراهیم «تارخ »به خاء معجمة،و یا«تارح »به حاء مهملة بوده است (19) ،چنانچه از تورات نیز نقل شده که نام پدر ابراهیم را«تارخ »ذکر کرده (20) و از اثبات الوصیة مسعودی نقل شده که گفته است:

آزر جد مادری ابراهیم و منجم نمرود بود،و پدر ابراهیم نامش تارخ بود که در هنگام کودکی ابراهیم،وی از دنیا رفت و ابراهیم تحت سرپرستی «آزر»جد مادری خود قرار گرفت (21).

و مرحوم استاد علامه طباطبائی در این باره استدلال جالبی ازروی خود آیات کریمه قرآن آورده و از آنها استفاده کرده است که طبق آیات قرآن کریم «آزر»پدر صلبی ابراهیم نبوده و پدرصلبی او شخص دیگری بوده که از او تعبیر به «والد»شده است،و خلاصه گفتار ایشان در تفسیر آیه 74 سوره انعام اینگونه است که فرموده:

دقت و تدبر در آیات کریمه ای که در باره حضرت ابراهیم علیه السلام و داستانهای آنحضرت در قرآن آمده انسانرا به اینمطلب راهنمائی می کند که ابراهیم علیه السلام در آغاز با مردی روبرومیشود که قرآن میگوید وی پدر ابراهیم و نامش آزر بوده و اصرارداشته که او دست از بت پرستی بردارد و از مرام توحید پیروی کند،و آن مرد نیز ابراهیم را تهدید کرده و طرد نموده و بدو دستورهجرت و دوری از وی را داده است. (22)

ابراهیم علیه السلام که چنان می بیند به او درود فرستاده و وعده آمرزشخواهی و استغفار از درگاه حق را بدو میدهد،و بدنبال آن از آزر و قوم او اعتزال جسته و دوری می گزیند،زیرا که بدنبال همان آیات فوق(سوره مریم)است که میفرماید:

...قال سلام علیک ساستغفر لک ربی انه کان بی حفیا،و اعتزلکم و ما تدعون من دون الله و ادعو ربی عسی ان لا اکون بدعاء ربی شقیا (23)

و آیه دوم بهترین شاهد و قرینه است بر اینکه این وعده استغفاردر دنیا بوده نه وعده شفاعت در قیامت اگر چه بحال کفر از دنیابرودآنگاه خدای تعالی در سوره شعراء(آیه 89)حکایت میکندکه ابراهیم علیه السلام به این وعده خود عمل کرده و برای آزراستغفار کرده آنجا که در مقام دعای بدرگاه پروردگار متعال ازجمله گوید:

«...و اغفر لابی انه کان من الضالین...»

و پدرم را بیامرز که او از گمراهان بود...

و از لفظ «کان »که در این آیه است معلوم می شود که این دعا پس از مرگ پدرش و یا پس از دوری گزیدن و هجرت از وی انجام گرفته،و این هم بخاطر وفای به وعده ای بوده که داده بود،چنانچه خدای تعالی نیز در سوره توبه از این حقیقت پرده برداشته و چنین گوید:

ما کان للنبی و الذین آمنوا ان یستغفروا للمشرکین و لو کانوا اولی قربی من بعد ما تبین لهم انهم اصحاب الجحیم،و ما کان استغفار ابراهیم لابیه الا عن موعدة وعدها ایاه فلما تبین له انه عدو لله تبرا منه... (24)

که خلاصه ترجمه آن است که پیغمبر و مؤمنین نمی توانندبرای مشرکان اگر چه نزدیکانشان باشند استغفار کنند...

و استغفار ابراهیم نیز برای پدرش بخاطر وعده ای بود که بدو داده بود،و چون برای او معلوم شد که وی دشمن خدا است از اوبیزاری جست...

و سیاق آیه گواهی دهد که این دعاء و بیزاری جستن همه دردنیا و عالم تکلیف بوده نه در آینده و در قیامت...

و همه این جریانات پیش از مهاجرت ابراهیم علیه السلام به سرزمین مقدس بوده،و سپس خدای تعالی عزم ابراهیم علیه السلام را بر مهاجرت به سرزمین مقدس(بیت المقدس)نقل فرموده که گوید:

فارادوا به کیدا فجعلناهم الاسفلین،و قال انی ذاهب الی ربی سیهدین،رب هب لی من الصالحین (25)

که داستان هجرت ابراهیم علیه السلام و بدنبال آن دعای آنحضرت را برای روزی فرزندان صالح و شایسته نقل فرموده...

و سپس در جای دیگر داستان ورود آنحضرت را به سرزمین مقدس و دارا شدن وی فرزندان صالحی را همچون اسحاق و یعقوب نقل فرموده و گوید:

...و ارادوا به کیدا فجعلناهم الاخسرین،و نجیناه و لوطا الی الارض التی بارکنا فیها للعالمین،و وهبنا له اسحاق و یعقوب نافلة و کلا جعلنا صالحین (26) و در جای دیگر گوید:

فلما اعتزلهم و ما یعبدون من دون الله وهبنا له اسحاق و یعقوب و کلا جعلنا نبیا (27)

و پس از همه این ماجراها و دارا شدن فرزندان صالح و سکونت وی در سرزمین مقدس و تعمیر خانه کعبه دعای آنحضرت را در مکه و در پایان عمر اینگونه نقل می کند:

و اذ قال ابراهیم رب اجعل هذا البلد آمنا... (28) تا آنجا که گوید: الحمد لله الذی وهب لی علی الکبر اسماعیل و اسحاق... -و در پایان همین آیات بالاخره فرماید: ربنا اغفر لی و لوالدی و للمؤمنین یوم یقوم الحساب (29)

که در اینجا می بینیم بعد از آن بیزاری جستن و تبری از پدرش «آزر»باز هم برای پدر و مادرش که در اینجا تعبیر به «والدی »شده است برای روز جزا طلب آمرزش و استغفار می کند،و ازرویهمرفته همه آیاتی که ذکر شد«والد»در این آیه با قرائنی که در کار است پدر صلبی و واقعی ابراهیم علیه السلام بوده و اوشخص دیگری غیر از«آزر»بوده،و لطف مطلب در همان تعبیر به «والد»است که معمولا به پدر صلبی اطلاق میشود،بر خلاف «اب »که همانگونه که گفته شد بر پدر و سرپرست و عموو پدر مادر و شوهر مادر نیز اطلاق میگردد...

و این بود خلاصه ای از گفتار مرحوم استاد علامه طباطبائی درکتاب شریف المیزان (30) که چون برای بحث ما جالب بوددر اینجا آوردیم،و خلاصه این بود که در اطلاق و استعمال لفظ «اب »و«والد»فرق است،استعمال و اطلاق لفظ «اب » و مشتقات آن دائره وسیعی دارد که بر پدر و دیگران همانگونه که گفته شد اطلاق می گردد،ولی لفظ «والد»و مشتقات آن مانند«ولد»و«والده »و«مولود»اینگونه نیست،و«والد»معمولابر پدر صلبی اطلاق میگردد،چنانچه «ولد»بر فرزند صلبی، و«والده »بر مادر حقیقی اطلاق میگردد.

به عقیده بسیاری از دانشمندان شیعه و اهل سنت عبد المطلب درمکه معظمه منادی توحید و یکتا پرستی و مخالف با هر نوع شرک و بت پرستی بوده است،اگر چه برخی معتقدند که از اظهارعقیده خویش تقیه می کرد و روی مصالحی در اجتماعات ومراسم بت پرستان شرکت می نمود.چنانچه شیخ صدوق(ره)

گوید:

«و کان عبد المطلب و ابو طالب من اعرف العلماء و اعلمهم بشان النبی-صلی الله علیه و آله-و کانا یکتمان ذلک عن الجهال و اهل الکفر و الضلال » (31)

عبد المطلب و ابو طالب از جمله دانشمندانی بودند که بیش ازدیگران دانائی و معرفت در حق رسول خدا(ص)داشتند و چنان بودند که معرفت خود را نسبت به آنحضرت از نادانان و کافران وگمراهان کتمان می کردند.

و از اصبغ بن نباته روایت کرده که گوید:ازامیر المؤمنین(ع)شنیدم که می فرمود:بخدا سوگند نه پدرم و نه جدم عبد المطلب و نه هاشم و نه عبد مناف هیچکدام هرگز بتی را پرستش نکردند،بدانحضرت عرض شد:پس آنها چه چیزی راپرستش می کردند؟فرمود:

«کانوا یصلون علی البیت علی دین ابراهیم علیه السلام متمسکین به ».

آنها بر طبق آئین ابراهیم(ع)بسوی خانه کعبه نماز گذارده و بردین او تمسک می جستند (32) و یعقوبی در تاریخ خود درباره عبد المطلب گوید:

-و رفض عبادة الاصنام،و وحد الله عز و جل و وفی بالنذرو سن سننا نزل القرآن باکثرها...

او کسی بود که پرستش بتها را ترک کرد و خدای عز و جل را به یکتائی شناخت،و وفای بنذر کرد و سنتهائی را مقرر داشت که بیشتر آنها را قرآن امضاء کرد...

و سپس سنتهای او را ذکر کرده آنگاه گوید:

-فکانت قریش تقول عبد المطلب ابراهیم الثانی یعنی چنان شد که قرشیان عبد المطلب را ابراهیم دوم می گفتند.

و در پایان،داستان خشک سالی مکه و قحطی زدگی قریش وبدنبال آن دعای عبد المطلب و آمدن باران به دعای او را به تفصیل ذکر کرده و اشعار برخی از قرشیان را در این باره بیان داشته که گوید:

بشیبة الحمد اسقی الله بلدتنا و قد فقدنا الکری و اجلوز المطر منا من الله بالمیمون طائرة و خیر من بشرت یوما به مضر مبارک الامر یستسقی الغمام به ما فی الانام له عدل و لا خطر

و ثقة الاسلام کلینی(ره)در اصول کافی بسند خود از زراره ازامام صادق علیه السلام روایت کرده که فرمود:

«یحشر عبد المطلب یوم القیامة امة واحدة علیه سیماءالانبیاء و هیبة الملوک » (33)

-عبد المطلب در روز قیامت بصورت یک امت تنها (34) محشور می شود درحالی که سیمای پیمبران و هیبت پادشاهان را دارد.

و در حدیث دیگری که از مقرن و محمد بن سنان و مفضل بن عمر از امام صادق(ع)روایت کرده با مختصر اختلافی اینگونه است:

«یبعث عبد المطلب امة وحدة علیه بهاء الملوک و سیماءالانبیاء...» (35)

-عبد المطلب بصورت یک امت مبعوث شود،و درخشندگی پادشاهان وسیمای پیمبران را داراست...

و از فخر رازی در کتاب «اسرار التنزیل »و شهرستانی در کتاب «الملل و النحل »نیز دلیلهائی درباره ایمان و اسلام عبد المطلب سخنانی نقل شده و تا جائی که شهرستانی گوید:عبد المطلب به برکت نور نبوت سخنان حکمت آمیز و بزرگی اظهار کرد که حکایت از ایمان او به روز جزا و اسلام او می کند مانند اینکه دروصایای خود می گفت:هرگز از دنیا ستمکاری بیرون نخواهدرفت جز آنکه کیفر ستم و ظلم خود را خواهد دید،تا آنکه هنگامی مرد ستمکاری از دنیا رفت بی آنکه کیفر ببیند،و چون به عبد المطلب جریان را گفتند او در پاسخ گفت:

«و الله ان وراء هذه الدار دار یجزی فیها المحسن باحسانه و یعاقب فیها المسی ء باساءته »-بخدا سوگند از پس این خانه خانه دیگری است که نیکوکار پاداش نیکو کاری خود را دریافت کند و بد کار در برابر عمل بد خود کیفر بیند.

و به برکت همان نور مقدس بود که به ابرهه گفت:

«ان لهذا البیت ربا یحفظه ».

براستی که این خانه را پروردگاری است که او را نگهبانی خواهدکرد... (36)

و شیخ صدوق(ره)در کتاب خصال بسند خود از امیر المؤمنین(ع)

روایت کرده که در وصیت رسول خدا(ص)به آنحضرت آمده که بدو فرمود:

ای علی براستی که عبد المطلب پنج سنت را در جاهلیت مقرر داشت که خدای تعالی آنها را در اسلام امضاء فرمود.

آنگاه آن سنتهای پنجگانه را به تفصیل ذکر فرموده که بطورخلاصه اینگونه است:

1-حرمت زن پدر بر پسران 2-خمس گنجها و غنائم 3-سقایت حاجیان 4-دیه قتل به صد شتر 5-عدد طواف به هفت شوط.

و سپس فرمود:

«یا علی ان عبد المطلب کان لا یستقسم بالازلام.و لا یعبد الاصنام و لا یاکل ما ذبح علی النصب،و یقول:انا علی دین ابراهیم » (37)

ای علی،براستی که شیوه عبد المطلب چنان بود که(مانند مردم زمان جاهلیت)بوسیله ازلام(تیرهای مخصوص آن زمان) قرعه نمی زد و قسمت نمی کرد،و بتها را پرستش نمی کرد،و از آنچه برای بتان می کشتند(طبق رسوم مردم جاهلیت) نمی خورد،و می گفت:من بر دین و آئین ابراهیم هستم.

پی نوشتها:

1-بحار الانوار ج 15 ص 117.

2-مجمع البیان ج 4 ص 322.

3-مفاتیح الغیب ج 4 ص 103.

4-به کتاب مسالک الحنفاء ص 17 سیوطی به بعد مراجعه شود.

5-به تفسیر فخر رازی مراجعه شود.

6-سوره شعراء 217-219.

7-بحار الانوار ج 15 ص 118(متن)و 119(پاورقی)

8-چنانچه در روایتی نیز که از دلائل النبوة بیهقی نقل شده(پاورقی ج 15 بحار الانوار ص (119)اینگونه است که فرمود: «ما افترق الناس فرقتین الا جعلنی الله فی خیرهما،فاخرجت من بین ابوی فلم یصبنی شی ء من عهد الجاهلیة،و خرجت من نکاح و لم اخرج من سفاح من لدن آدم حتی انتهیت الی ابی و امی...»

که تصریح به این مطلب شده است و با تامل و دقت منظور روشن است.

9-بر طبق گفته اهل تاریخ نام ابو لهب عبد العزی بوده،و نام ابو طالب هم مطابق روایتی عبد مناف بوده که عبد المطلب در هنگام مرگ خود سفارش رسول خدا-و یتیم عبد الله-را بدوکرده و میگوید:

اوصیک یا عبد مناف بعدی بموحد بعد ابیه فرد

10-معنای «شیبة الحمد»را ما در زندگانی رسولخدا ص 13-در پاورقی-نقل کرده ایم.

11-زندگانی رسول خدا صفحة 14.

12-سوره انعام آیه 74 یعنی و هنگامی که ابراهیم به پدرش آزر گفت:آیا بتان را برای خود خدا و معبود گرفته ای،براستی که من تو و قوم تو را در گمراهی آشکاری می بینیم.

13-سوره مریم آیه 41-42،یعنی ابراهیم را در کتاب یاد کن که بسیار راستگو و پیغمبر بود،آنگاه که بپدرش گفت چرا می پرستی چیزی را که نمی شنود و نمی بیند و بی نیاز نمی کندتو را چیزی.

14-سوره شعراء آیه 69-71 یعنی بخوان برایشان خبر ابراهیم را هنگامی که بپدرش و قوم اوگفت چه می پرستید؟گفتند: بتها را می پرستیم و در برابر آنها پیوسته پرستش کرده و هستیم.

15-مانند آیه 52 سوره انبیاء،و صافات آیه 85 و زخرف آیه 26.

16-سوره مریم آیه 46 یعنی گفت:ای ابراهیم آیا از معبودان من روگردانی؟اگر دست برنداری تو را سنگسار کرده و سالهای بسیار از من دوری کن.

17-سوره بقره آیه 133

18-سوره انعام آیه 83-84.یعنی و از فرزندان ابراهیم است داود و سلیمان...و زکریاو یحیی و عیسی و الیاس.

19-بحار الانوار ج 12 ص 48.

20-المیزان ج 7 ص 168.

21-پاورقی بحار الانوار ج 12 ص 49.

22-آیات سوره مریم(45-49)

23- سوره مریم آیه 2448-سوره توبه آیه 114.

25-سوره صافات آیه 100

26-سوره انبیاء آیه 72.

27-سوره مریم آیه 49.

28-سوره بقره آیه 126.

29-سوره ابراهیم آیات 31-41.

30-المیزان ج 7 ص 168-171.

31-اکمال الدین ج 1 ص 171.

32-اکمال الدین ج 1 ص 174.

33-اصول کافی ج 1 ص 446.

34-معنای «امه واحدة »یا«وحدة »چنانچه مفسران در تفسیر آیه «ان ابراهیم کان امة قانتالله »(سوره نحل آیه 120)گفته اند این است که او به تنهائی بجای یک امت محشورمی شود چون در دنیا نیز در برابر مرام کفر و شرک تنها بود و شخص دیگری با او هم عقیده وهم آهنگ نبود.

35-اصول کافی ج 1 ص 447.

36-بحار الانوار ج 15 ص 118-122 و الملل و النحل ج 3 ص 282.

37- خصال ج 1 ص 150

نگارش در تاريخ یکشنبه نهم اسفند 1388 توسط دره نور |

 


بسم الله الرحمن الرحیم

أجداد رسول خدا(ص)

از رسول خدا صلی الله علیه و آله (که بدون شک از اولاد اسماعیل ذبیح، رسول خدا فرزند ابراهیم خلیل (1) ، رسول خدا است) روایت شده است که فرمود: «إذا بلغ نسبی إلی عدنان فامسکوا (2) و نیز فرمود: «کذب النسابون قال الله تعالی: و قرونا بین ذلک کثیرا» (3).

بدین جهت تاریخ اسلام را که معمولا با ذکر مقدماتی راجع به عربستان و عرب و در این کتاب با شرح حال اجداد پیامبر اسلام آغاز می شود از جد بیستم رسول اکرم یعنی «عدنان» شروع می کنیم:

20 عدنان (4) پدر عرب عدنانی است که در تهامه، نجد و حجاز تا شارف الشام و عراق مسکن داشته اند و آنان را عرب معدی، عرب نزاری، عرب مضری، عرب اسماعیل، اسماعیلیان، عرب شمالی، عرب متعربه، عرب مستعربه، بنی اسماعیل بنی مشرق، بنی قیدار و قیدار نیز می گویند و نسبشان به اسماعیل بن ابراهیم علیهما السلام می رسد (5).

و مادر فرزندان اسماعیل «رعله» دختر یکی از جرهمیان به نام مضاض بن عمرو جرهمی بود.قبیله «جرهم» که از اعقاب «جرهم بن قحطان» بوده و از جنوب به شمال عربستان آمده بودند، از «عرب قحطانی» اند که آنان را «عرب عاربه» و «عرب جنوبی» نیز می گویند، و نسبشان به «یعرب بن قحطان» می رسد.

قحطان بن عابر بن شالخ بن أرفخشد بن سام بن نوح (6) در موقع پراکنده شدن فرزندان نوح از بابل به یمن آمد و پادشاه شد، و فرزندان وی یعرب، عمان و حضر موت حکومت آن نواحی را به دست گرفتند و سپس «یشجب بن یعرب» و آنگاه «سبأ بن یشجب» به سلطنت رسیدند. «حمیر» و «کهلان» پسران «سبأ» بودند و اسامی 23 نفر از پادشاهان سبأ به دست آمده است.

پیش از «عرب قحطانی» ، «عرب بائده» در عربستان سکونت داشته اند و قوم جنوبی عاد، قوم شمالی ثمود و اقوام طسم و جدیس و عمالقه از این دسته اند.

عاد و ثمود و دو پیغمبرشان هود و صالح در قرآن مجید ذکر شده اند (7).و «طسم» هم ممکن است همان «لطوشیم» مذکور در تورات باشد (8).چنانکه مؤرخین اسلامی «جدیس» را با «گودیسیت» (9) بطلمیوس یونانی یکی دانسته اند.و به قول ابن اسحاق: ثمود و جدیس، پسران «عابر بن إرم بن سام بن نوح» اند.

عدنان دو پسر داشت: «معد» و «عک» که «بنی غافق» از «عکث» پدید آمده اند.

19 معد بن عدنان (10) مادر معد از قبیله «جرهم» بود و ده فرزند داشت و کنیه وی «أبو قضاعه» (11) بود.در موقع سلطه «بخت نصر» ، «إرمیا» و «برخیا»«معد» را با خود به «حران» بردند و او را در آنجا سکونت دادند و چون جنگ آرام گرفت به مکه اش باز آوردند.آنگاه برادران و عموهای خود را یافت که به طوائف یمن پیوسته و با آنان پیوند زناشوئی برقرار کرده اند، و چون از طرف مادر «جرهمی» بوده از قبایل یمن مهربانی دیده اند (12).برخی نوشته اند که چون «بخت نصر» از فتح بیت المقدس بپرداخت، برای تسخیر بلاد عرب آماده گشت و با «عدنان» بسیار جنگید تا بر وی غلبه یافت و بسیاری از یارانش را کشت. «عدنان» با فرزندان خویش به سوی یمن رفت و همانجا بود تا وفات یافت.عدنان را چند پسر بود که معد بر همه آنان سروری یافت (13).

به قول ابن اسحاق: معد بن عدنان چهار پسر به نامهای: «نزار» ، «قضاعه»«قنص» و «إیاد» داشت.

18 نزار بن معد سرور و بزرگ فرزندان پدرش بود و در مکه جای داشت و او را چهار پسر به نامهای «مضر» ، «ربیعه» ، «أنمار» و «إیاد» (14) بود.دو قبیله «خشعم» و «بجیله» از أنمار بوجود آمده اند.

مادر «مضر» و «إیاد» ، «سوده» دختر «عک بن عدنان» و مادر «ربیعه» و «أنمار»: «شقیقه» و به قولی «جمعه» دختر «عک بن عدنان» بوده است.دو قبیله بزرگ ربیعه و مضر از نزار پدید آمده اند.

17 مضر بن نزار دو پسر داشت: «الیأس» (15) و «عیلان» که مادرشان زنی از قبیله «جرهم» بود.از رسول اکرم روایت شده است که فرمود : «لا تسبوا مضر و ربیعة فإنهما کانا مسلمین» مضر و ربیعه را دشنام ندهید، چه آن دو مسلمان بوده اند» (16).

«مضر» سرور فرزندان پدرش و مردی بخشنده و دانا بود.از وی روایت شده که به فرزندانش گفت : «کسی که بدی کشت کند پشیمانی بدرود، و بهترین نیکی با شتابتر آن است.پس نفوس خود را در آنچه شما را به صلاح آورد، بر آنچه ناخوش دارد وادار کنید، و در آنچه شما را تباه سازد از آنچه خوش دارد باز دارید، که در میان صلاح و فساد جز شکیبائی و پرهیزگاری چیزی نیست» (17)

قبایل «بنی ذبیان» و «بنی هلال» و «بنی ثقیف» از «مضر بن نزار» منشعب شده اند (18).

16 الیأس بن مضر پس از پدر در میان قبایل بزرگی یافت و او را «سید العشیره» لقب دادند .سه پسر به نامهای «مدرکه» ، «طابخه» و «قمعه» (19) داشت و مادرشان «خندف» دختر «عمران بن الحاف بن قضاعه» و نام اصلی وی «لیلی» بود.

قبایلی را که نسبشان به الیأس می رسد «بنی خندف» گویند.

دنباله اجداد پیامبر گرامی اسلام:

15 مدرکة بن الیأس، نامش «عامر» (20) و کنیه اش «أبو الهذیل» و «أبو خزیمه» بود. «مدرکه» چهار فرزند داشت: «خزیمه» و «هذیل» ، «حارثه» و «غالب» (21).نسب قبیله «هذیل» و «عبد الله بن مسعود» صحابی معروف به «مدرکة بن الیأس» می رسد.

14 خزیمة بن مدرکة، که مادرش «سلمی» دختر «أسد بن ربیعة بن نزار» و به قول ابن اسحاق زنی از «بنی قضاعه» بود، بعد از پدر حکومت قبایل عرب را داشت و او را چهار پسر به نام های کنانه، أسد، أسده و هون بود.

نسب قبیله بنی أسد و «قاره» یعنی «بنی هون بن خزیمه» و أم المؤمنین «زینب» دختر «جحش بن رئاب» و برادرانش «عبد الله» و «عبید الله» ، فرزندان «أمیمه» دختر «عبد المطلب» به «خزیمة بن مدرکة» منتهی می شود.

13 کنانة بن خزیمة، که از وی فضائل بی شماری آشکار گشت و عرب او را بزرگ می داشت، کنیه اش «ابو مضر» بود و مادرش «عوانه» دختر «سعد بن قیس بن عیلان بن مضر» و فرزندانش : نضر، مالک، عبد مناة، ملکان و حدال.قبایل: «بنی لیث» و «بنی عامر» از «کنانة بن خزیمه» پدید آمده اند.

12 نضر بن کنانه، مادرش به قول یعقوبی «هاله» دختر «سوید بن غطریف» و به قول ابن اسحاق و طبری و دیگران «بره» (22) دختر «مر بن أد بن طابخه» بود.و فرزندان وی: مالک و یخلد و صلت و کنیه اش «أبو الصلت» بوده است (23).

یعقوبی می گوید: «نضر بن کنانه» اول کسی است که «قریش» نامیده شد گویند او را برای پاکدامنی (تقرش) و بلند همتی که داشت «قریش» گفته اند.و به قولی چون بازرگان و دارا بود، و به قولی دیگر مادرش او را «قریش» نامید که تصغیر «قرش» است و آن جانوری است دریائی.پس کسی که از فرزندان «نضر بن کنانه» نباشد «قرشی» نیست و به قولی دیگر «قریش» را برای آن «قریش» گفته اند که پس از پراکندگی فراهم شدند، و «تقرش» هم به معنی فراهم گشتن (تجمع) است . مالک بن نضر، مادر وی «عاتکه» دختر «عدوان بن عمرو بن قیس بن (24) عیلان» و فرزند وی «فهر بن مالک» بود.

10 فهر بن مالک، مادر وی «جندله» دختر «حارث بن مضاض بن عمرو جرهمی» است و فرزندان وی: غالب، محارب، حارث، أسد و دختری به نام «جندله» می باشند.

نسب أبو عبیده جراح (عامر بن عبد الله بن جراح) به «ضبة بن حارث بن فهر» و نسب «ضحاک بن قیس» به «شیبان بن محارب بن فهر» می رسد و «بنی حارث بن فهر» و «بنی محارب بن فهر» دو قبیله اند.

برخی قریش را لقب «فهر بن مالک» و برخی دیگر «قریش» را نام و «فهر» را لقب وی دانسته اند، به گفته اینان «بنی مالک بن نضر» و «بنی نضر بن کنانه» را اگر از اولاد «فهر» نباشند «قرشی» نگویند.

9 غالب بن فهر، مادر وی «لیلی» دختر «سعد بن هذیل» بود، و فرزندان وی: لؤی و تیم الأدرم (25) و فرزندان تیم بن غالب، «بنو أدرم بن غالب» معروف شده اند. لؤی بن غالب، مادر وی: «سلمی» دختر «کعب بن عمرو خزاعی» (26) بود.و فرزندانش: کعب، عامر، سامه، عوف و خزیمه، نسب قبیله «بنی عامر بن لؤی» به «عامر» می رسد.نسب أم المؤمنین «سوده» دختر «زمعة بن قیس» و «عمرو بن عبدود» به «لؤی بن غالب» می رسد.

7 کعب بن لؤی، مادر وی «ماویة» دختر «کعب بن قین بن جسر» قضاعی است.فرزندانش: مره، عدی و هصیص، و کنیه اش «أبو هصیص» ، نسب «بنی سهم» و «بنی جمح» از جمله: «عمرو بن عاص سهمی» و «عثمان بن مظعون جمحی» صحابی معروف و «صفوان بن أمیة بن خلف جمحی» به «هصیص بن کعب» و نسب «بنی عدی» از جمله: «عمر بن خطاب بن نفیل» و «سعید بن زید بن عمرو بن نفیل» به «عدی بن کعب» می رسد.

«کعب بن لؤی» از همه فرزندان پدرش بزرگوارتر و ارجمندتر بود، وی اولین کسی است که در خطبه اش «أما بعد» گفت، و روز جمعه را «جمعه» نامید، و پیش از آن عرب آن را «عروبه» می نامید، «کعب» مردم را در روز جمعه فراهم ساخت و برای آنان سخنرانی کرد و چنین گفت :

«اسمعوا و تعلموا و افهموا و اعلموا أن اللیل ساج، و النهار ضاح و الأرض مهاد، و السماء عماد و الجبال أوتاد، و النجوم أعلام، و الأولون کالآخرین، و الأبناء ذکر، فصلوا أرحامکم و احفظوا أصهارکم، و ثمروا أموالکم، فهل رأیتم من هالک رجع أو میت نشر؟ الدار أمامکم و الظن غیر ما تقولون، و حرمکم زینوه و عظموه و تمسکوا به فسیأتی نبأ عظیم، و سیخرج منه بنی کریم ثم یقول:

نهار و لیل کل أوب بحادث*سواء علینا لیلها و نهارها

یوبان بالأحداث حین تأوبا*و بالنعم الضافی علینا ستورهاصروف و أنباء تغلب (27) أهلها*لها عقد ما یستحل مریرها

علی غفلة یأتی النبی محمد*فیخبر أخبارا صدوقا خبیرها

ثم یقول:

یا لیتنی شاهد فحواء دعوته*حین العشیرة تبغی الحق خذلانا

لو کنت ذا سمع و ذا بصر و ید و رجل لتنصبت له تنصب الجمل، و لأرقلت له إرقال الفحل فرحا بدعوته، جذلا بصرخته (28).

«بشنوید و یاد گیرید، و بفهمید و بدانید، که شب آرام است، و روز روشن، و زمین بستری هموار، و آسمان کاخی بلند است و کوه ها میخها، و ستارگان نشانه ها و گذشتگان مانند آیندگان و پسران یاد آوری (پدران) اند، پس با خویشان خود پیوند کنید، و دامادهای خود را نگهداری کنید، و مالهای خود را به ثمر آورید، آیا رفته ای را دیده اید که باز آید، یا مرده ای را که برانگیخته شود؟ خانه (جاوید) در جلو شماست.و گمان جز آن است که می گوئید، حرم (کعبه) خود را آراسته دارید، و بزرگش شمارید و دست از آن باز ندارید، چه زود است خبری بزرگ برسد، و پیامبری بزرگوار از آن بیرون آید» .سپس می گفت:

«روزی است و شبی، هر دوری با پیشامدهای تازه، برای ما شب و روز آن یکسان است (شب و روز) هر گاه باز آیند، حوادث تازه ای را به همراه دارند، و نعمت هائی نیز که پرده های آن بر ما فرو هشته است، دگرگونی ها و خبرهائی که بر مردم چیره می شود (مردم را دگرگون می سازد) آنها را گره هائی است که تلخ آن را نمی توان گشود (به احتمالی: نمی توان شیرین یافت)، ناگهان پیامبر خدا، محمد صلی الله علیه و آله می رسد پس خبرهائی می دهد که گوینده اش بسی راستگوست» .

سپس می گفت: «ای کاش (زنده مانده) آنگاه که خویشان و بستگان دست از یاری حق می کشند، دعوت او را می شنیدم، اگر (در زمان او) دارای گوشی و دیده ای و دست و پائی بودم، از خوشحالی دعوتش و شادمانی فریادش، مانند شتر نری برمی خاستم و به یاری او می شتافتم» .

چون «کعب» از دنیا رفت، قریش روز مرگ او را مبدأ تاریخ خویش قرار دادند و تا «عام الفیل» همچنان مبدأ تاریخ بود.

6 مرة بن کعب، مادر وی: «وحشیه» دختر «شیبان بن محارب بن فهر بن مالک بن نضر» است، و فرزندان وی: کلاب، تیم و یقظه.و کنیه اش «أبو یقظه» (به فتح قاف و ظا) نسب طایفه «بنی مخزوم» از جمله: أم المؤمنین «أم سلمه» و «خالد بن ولید» و «أبو جهل: عمرو بن هشام بن مغیره» به «یقظه» و نسب طائفه «بنی تیم» از جمله: أبو بکر و طلحة بن عبید الله، به «تیم بن مره» می رسد.

5 کلاب بن مره، مادرش: «هند» دختر «سریر (29) بن ثعلبة بن حارث بن (فهر بن) مالک (بن نضر) بن کنانة بن خزیمه» است و فرزندانش: «قصی بن کلاب» و «زهرة بن کلاب» و یک دختر، و کنیه اش «أبو زهره» و نامش «حکیم» (30) است. «کلاب بن مره» پس از پدر، بزرگواری یافت و شأن و مقامش بالا گرفت و شرافت پدر و نیای مادری برای وی فراهم گردید.چه نیاکان مادرش امر حج را به دست داشتند و ماه ها را حلال و حرام می کردند، و از این رو «نسأه» و نیز «قلامس» (31) نامیده می شدند.

رسول اکرم در باره دو فرزند «کلاب بن مره» یعنی: «قصی» و «زهره» گفت: صریحا قریش ابنا کلاب (دو بطن خالص قریش دو پسر کلاب اند) .

نسب بنی زهره، از جمله: «آمنه» دختر «وهب بن عبد مناف بن زهره» مادر بزرگوار رسول اکرم و «سعد بن أبی وقاص: مالک بن أهیب بن عبد مناف» زهری برادر زاده حضرت «آمنه» و «هاشم بن عتبة بن أبی وقاص» معروف به «مرقال» برادر زاده سعد، و از شهدای صفین و أصحاب أمیر المؤمنین و «عبد الرحمن بن عوف زهری» به «زهرة بن کلاب» می رسد.

4 قصی بن کلاب، مادرش: «فاطمه» دختر «سعد بن سیل» (به فتح سین و یاء) است، و فرزندانش : عبد مناف، عبد الدار، عبد العزی و عبد قصی و دو دختر، و کنیه اش «أبو المغیره» (32) و نامش زید و لقب دومش «مجمع» .

مادر قصی، پس از وفات شوهرش: «کلاب» به ازدواج «ربیعة بن حرام عذری» در آمد، و «ربیعه» وی را به سرزمین قوم خویش برد.

فاطمه، فرزند خردسال خویش: «قصی» را که نامش «زید» بود با خود همراه برد و چون از سرزمین پدرانش دور گشت، او را «قصی» نامید.

چون قصی در خانه «ربیعه» به جوانی رسید، مردی از «بنی عذره» به اوگفت: به قوم خود ملحق شو که از ما نیستی، گفت: مگر من از کدام قبیله ام؟ گفت: از مادرت بپرس.قصی از مادرش جویا شد و او گفت: تو هم خود، و هم از حیث پدر و نسب از او بزرگوارتری، توئی فرزند «کلاب بن مره» و قوم تو نزدیکان خدا و در حرام اویند.قصی تا رسیدن ماه حرام صبر کرد، و آنگاه با حاجیان «قضاعه» به مکه آمد تا آنکه بزرگ و بزرگوار شد، و فرزندانی از وی پدید آمدند .در این موقع دربانی و کلیدداری خانه کعبه با قبیله «خزاعه» بود که پس از «جرهمیان» بر مکه غالب شده بودند.و اجازه حج (حرکت از عرفات، و اجازه رمی جمرات، و کوچ کردن از منی) با قبیله «صوفه» یعنی «غوث بن مر بن أد بن طابخه» که خود و فرزندان وی را «صوفه» می گفتند، بود.

«قصی» زیر بار «صوفه» نرفت.و پس از جنگی سخت بر آنان پیروز گشت، و دست آنان را از اجازه حج کوتاه ساخت، خزاعه و بنو بکر دانستند که «قصی» کاری را که با «صوفه» کرده است به زودی با آنها نیز خواهد کرد و دستشان را از کارهای مکه و کلیدداری کعبه، کوتاه خواهد ساخت، لذا از قصی کناره گرفتند و پس از آنکه در میان ایشان جنگ سختی در گرفت و از دو طرف مردمی بسیار کشته شدند، پیشنهاد صلح دادند، و «یعمر بن عوف بن کعب کنانی» را به داوری برگزیدند، و او به نفع قصی رأی داد و از آن روز «شداخ» نامیده شد.

«قصی» امور کعبه و مکه را به دست گرفت، و دست «خزاعه» را کوتاه کرد و قوم خود را در مکه فراهم ساخت.او از اولاد «کعب بن لؤی» نخستین کسی بود که بر قوم خویش حکومت و سلطنت یافت .و حجابت (33) و رفادت (34) و سقایت (35) و ندوه (36) و لواء (37) همه را به دست آورد، و قریش او را «مجمع» نامیدند، شاعر عرب «حذافة بن نصر بن غانم عدوی» در باره وی می گوید:

أبو کم قصی کان یدعی مجمعا*به جمع الله القبائل من فهر (38)

برخی گفته اند که چون «قصی» ، «حبی» (39) دختر «حلیل بن حبشیه خزاعی» (40) را به زنی گرفت، و از او دارای فرزند شد، «حلیل» هنگام مرگ خویش «قصی» را وصی خود قرار داد.و بدو گفت: فرزندان تو فرزندان منند.و تو به امر کعبه سزاوارتری.

دیگران گفته اند که: «حلیل بن حبشیه» کلید خانه را به «أبو غبشان»: «سلیمان بن عمرو ملکانی» (41) داد.و «قصی» آن را با سرپرستی کعبه به یک خیک شراب و یک شتر از وی خرید.و در میان عرب مثل گردید که، أخسر من صفقة أبی غبشان: زیان بخش تر از داد و ستد أبو غبشان.به قول بعضی «أبو غبشان» کنیه «مخترش» (42) پسر «حلیل» است که کلید داری را از پدر به ارث برد (43).کار قصی به جائی رسید که قریش در زمان حیات و پس از مرگ وی کارهای او را چون حکم دینی واجب الاطاعه می دانستند.

«قصی» نخستین کسی است که قریش را به عزت رسانید، و شرف و بزرگواری و سربلندی و هماهنگی ایشان به وسیله وی آشکار شد.پس قریش را که برخی در دره ها و قله های کوه منزل داشتند فراهم ساخت و در وادی مکه و نزدیک خانه جای داد.و جای هر کدام را معین کرد، با آنکه پیش از وی پراکنده جا و کم آبرو بودند، و در گمنامی زندگی می کردند.

«قصی» پذیرائی حاجیان را بر قریش واجب ساخت و به آنان چنین فرمود: یا معشر قریش إنکم جیران الله و أهل بیته و أهل الحرم و إن الحجاج ضیف الله و أهله و زوار بیته و هم أحق الضیف بالکرامة، فاجعلوا لهم طعاما و شرابا أیام الحج حتی یصدروا عنکم. «ای گروه قریش شمائید همسایگان خدا، و اهل خانه او، و اهل حرم، و حاجیان، میهمان خدا و نزدیکان او و زائران خانه اویند و آنان از هر میهمان به پذیرائی و احترام سزاوارترند، پس برای ایشان در ایام حج خوراکی و نوشابه ای فراهم سازید تا از نزد شما باز گردند» .

نسب قبیله «بنی عبد الدار» از جمله: «بنی شیبه» کلیدداران کعبه به «عبد الدار بن قصی» و نسب «بنی عبد العزی» از جمله: أم المؤمنین «خدیجه» دختر «خویلد» و «زبیر بن عوام بن خویلد» و «ورقة بن نوفل» به «عبد العزی بن قصی» می رسد.به گفته یعقوبی: «قصی» مناصب را در میان فرزندان خویش تقسیم کرد، آب دادن و سروری را به «عبد مناف» ، «دار الندوه» را به «عبد الدار» ، پذیرائی حاجیان را به «عبد العزی» و دو کنار وادی را به «عبد قصی» وا گذاشت (44).

به روایت مسعودی «حجابت» و «دار الندوه» و «لواء» را به «عبد الدار» و «سقایت» و «رفادت» را به «عبد مناف» داد (45).

اما به روایت ابن اسحاق که طبری هم آن را نقل کرده است: «هر چه را به دست داشت از دار الندوه و حجابت و لواء و سقایت و رفادت همه را به «عبد الدار» داد که از همه فرزندانش بزرگتر، و در عین حال زبونتر بود، و به وی گفت: گر چه برادرانت بر تو برتری یافته اند، اما به خدا سوگند ترا به آنان می رسانم، تا جز تو کسی در کعبه را نگشاید، و جز با دست تو پرچم جنگ قریش بسته نشود، و کسی در مکه جز به سقایت تو آب ننوشد، و هیچ کس در موسم حج جز از خوراکی که تو فراهم سازی نخورد، و قریش جز در سرای تو کاری را به انجام نرسانند .قریش از نظر بزرگواری «قصی بن کلاب» مرگ وی را مبدأ تاریخ خود قرار دادند، و چون «عام الفیل» پیش آمد و سال مشهوری بود، آن را مبدأ تاریخ شناختند و در نتیجه سال میلاد رسول خدا آغاز تاریخ آنها گردید (46).

شهرستانی می نویسد که قصی از پرستش جز خدا که بت ها باشد نهی می کرد و همو است که می گوید :

أربا واحدا أدم ألف رب*أدین إذا تقسمت الأمور

ترکت اللات و العزی جمیعا*کذلک یفعل الرجل الصبور

و به قولی این شعرها را «زید بن عمرو بن نفیل» گفته است (47).

عبد مناف بن قصی، مادرش: «حبی» دختر «حلیل خزاعی» است و فرزندانش: هاشم، عبد شمس، مطلب، نوفل، أبو عمرو و شش دختر.و کنیه اش: «أبو عبد شمس» و نامش: «مغیره» و او را «قمر البطحاء» می گفتند (48).

نسب «عبیدة بن حارث» شهید بدر و «محمد بن ادریس شافعی» به «مطلب بن عبد مناف» و نسب «بنی أمیه» به «عبد شمس» می رسد.

چون «قصی» از دنیا رفت و در «حجون» (49) دفن شد، «عبد مناف بن قصی» سروری یافت و مقامش بالا گرفت و امور مکه بدون نزاع و اختلاف به دست فرزندان «قصی» اداره می شد.

نسب «بنی عبد شمس» از جمله: «بنی أمیه» و «بنی مطلب» و «بنی نوفل» به «عبد مناف» می رسد .

2 هاشم بن عبد مناف، مادرش: «عاتکه» دختر «مرة بن هلال بن فالج» است، یکی از دوازده عاتکه ای که در میان مادران رسول اکرم بوده اند و نامشان در تاریخ یعقوبی و مآخذ دیگر به تفصیل ذکر شده (50) و روایت شده است که رسول خدا بسیار می گفت: «أنا ابن العواتک» (منم پسر عاتکه ها) و نیز می گفت: «أنا ابن العواتک من سلیم» (منم پسر عاتکه ها از بنی سلیم) .

و فرزندان وی: عبد المطلب، أسد، أبو صیفی، نضله و پنج دختر، و کنیه اش: «أبو نضله» ، و نامش: عمرو و معروف به «عمرو العلی» و القاب وی: هاشم و «قمر» و «زاد الراکب» (51) بود.پس از وفات «عبد مناف» و «عبد الدار» میان «بنی عبد مناف» یعنی «هاشم» و «عبد شمس» و «مطلب» و «نوفل» و «بنی عبد الدار» که سرورشان «عامر بن هاشم بن عبد مناف بن عبد الدار» بود بر سر مناصب کعبه نزاعی سخت در گرفت. «بنی أسد بن عبد العزی» و «بنی زهرة بن کلاب» و «بنی تیم ابن مره» و «بنی حارث بن فهر» با «بنی عبد مناف» همراه شدند و میانشان پیمانی منعقد شد که به «حلف المطیبین» معروف گشت.

«بنی مخزوم» و «بنی سهم» و «بنی جمح» و «بنی عدی» با «بنی عبد الدار» هم پیمان گشتند و «أحلاف» (52) نامیده شدند، و «بنی عامر بن لؤی» و «بنی محارب بن فهر» بی طرف ماندند.

با این ترتیب مقدمات جنگ میان طوائف قریش فراهم گشت، اما جنگ روی نداد و با یکدیگر صلح کردند، و قرار بر این شد که «سقایت» و «رفادت» به «بنی عبد مناف» داده شود، «حجابت» و «لواء» و «دار الندوه» به دست «بنی عبد الدار» باشد، در میان «بنی عبد مناف» ، «هاشم» متصدی رفادت و سقایت گردید، چه برادر بزرگترش «عبد شمس» هم فقیر و هم عیالوار بود، و هم بیشتر اوقات به سفر می رفت و کم در مکه اقامت داشت.به گفته یعقوبی، دو پیمان: «مطیبین» و «لعقه» در زمان «عبد المطلب بن هاشم» به انجام رسید، و دختر عبد المطلب کاسه طیب را برای «مطیبین» فراهم ساخت، که دست در آن فرو بردند.

در موسم حج «هاشم» در میان قریش به پا می خاست و چنین می گفت:

«یا معشر قریش، إنکم جیران الله و أهل بیته الحرام، و إنه یأتیکم فی هذا الموسم زوار الله (و حجاج بیته) یعظمون حرمة بیته، فهم أضیاف الله، و أحق الضیف بالکرامة ضیفه، و قد خیرکم الله بذلک و أکرمکم به، ثم حفظ منکم أفضل ما حفظ جار من جاره فاکرموا ضیفه و زواره فإنهم یأتون شعثا غبرا من کل بلد علی ضوامر کالقداح و قد أعیوا و تفلوا و قملوا و أرملوا، فاقروهم، و أغنوهم (فأجمعوا لهم ما تصنعون لهم به طعاما أیامهم هذه التی لا بد لهم من الإقامة بها، فإنه و الله لو کان لی مال یسع بذلک ما کلفتموه) (53).

«ای گروه قریش، شما همسایگان خدا و أهل بیت الحرام او هستید، در این موقع زوار خدا (و حاجیان خانه او) نزد شما می آیند، تا حرمت خانه او را بزرگ دارند و اینان میهمانان خدایند، و سزاوارترین میهمان به این که گرامی داشته شود، میهمان خداست.خدا شما را برای این کار برگزید و به این افتخار سرفراز داشت، سپس حقوق همسایگی شما را بهتر از هر همسایه ای برای همسایه اش رعایت فرمود، پس میهمانان و زائران او را گرامی دارید، زیرا که ایشان، ژولیده و غبار آلوده از هر شهری بر شتران لاغر مانند چوبه های تیر، می رسند، در حالی که خسته و بد بو و ناشسته و نادار گشته اند، پس آنان را پذیرائی کنید و بی نیازشان سازید (پس برای ایشان چیزی فراهم سازید، تا در این ایامی که ناچار باید در مکه بمانند برای ایشان خوراکی تهیه کنید، چه سوگند به خدا اگر مرا ثروتی برای این کار به قدر کفایت می بود، زحمت آن را به شما نمی دادم) (54).

«هاشم» حاجیان را در مکه و منی، عرفات و مشعر، غذا می داد و برای آنان نان و گوشت و روغن و سویق تریت می کرد، و آب را همراهشان می برد، تاوقتی که مردم متفرق می شدند و به شهرهای خود رهسپار می گشتند و نیز در سال قحطی برای قوم خود نان خرد کرده و تریت می ساخت و بدین جهت «هاشم» نامیده شد.

«هاشم» نخستین کسی بود که دو سفر بازرگانی: زمستانی و تابستانی، یعنی: «دو رحله شتاء و صیف» (55) را برای قریش برقرار ساخت، سفری در زمستان به شام و سفری در تابستان به حبشه (56).یا سفری در زمستان به یمن و عراق و سفری در تابستان به شام و فلسطین (57).

و نیز می گویند که «عبد شمس» برادر «هاشم» با پادشاه حبشه چنین پیمانی بسته بود، و نوفل با پادشاه ایران و مطلب با پادشاه یمن (58).مطرود بن کعب خزاعی در باره هاشم گفته است:

عمرو الذی هشم الثرید لقومه*قوم بمکة مسنتین عجاف

سنت إلیه الرحلتان کلاهما*سفر الشتاء و رحلة الأصیاف (59)

«آن عمرو که برای قوم خود، قومی که در مکه قحطی زده و لاغر شده بودند تریت خرد کرد، دو سفر تابستانی و زمستانی به وسیله او برقرار گشت» .

نسب «بنی هاشم» عموما به «هاشم بن عبد مناف» می رسد و مادر أمیر المؤمنین علیه السلام «فاطمه» دختر «أسد بن هاشم» است. «هاشم» در یکی از سفرهای شام در «غزه» وفات کرد، سپس «عبد شمس» در مکه، آنگاه «مطلب» در «ردمان» یمن، و پس از او نوفل در «سلمان» عراق در گذشتند.

1 عبد المطلب بن هاشم، مادرش «سلمی» دختر «عمرو بن زید بن لبید (بن حرام) بن خداش بن عامر بن غنم بن عدی بن نجار: تیم اللات بن ثعلبة بن عمرو بن خزرج» بود و فرزندانش : عباس، حمزه، عبد الله، أبو طالب (عبد مناف)، زبیر، حارث، حجل (غیداق)، مقوم (عبد الکعبه)، ضرار أبو لهب (عبد العزی) (60) ، قشم (61) و شش دختر از جمله: «عاتکه» مادر «عبد الله بن أبی أمیه مخزومی» برادر پدری «أم سلمه» که چون مادرش نیز عاتکه نام داشت بعضی به اشتباه او را دختر عمه رسول اکرم نوشته اند، و «أمیمه» مادر أم المؤمنین «زینب» دختر «جحش أسدی» و برادرش «عبد الله بن جحش» شهید أحد.و «صفیه» مادر «زبیر بن عوام» و «بره» مادر «أبو سلمه مخزومی» .

کنیه عبد المطلب «أبو الحارث» و نامش «شیبة الحمد» و نام اولش «عامر» بوده است (62).نسب أئمه معصومین علیهم السلام و همه طالبیان (63) که انسابشان در کتاب «عمدة الطالب فی أنساب آل أبی طالب» تألیف «جمال الدین أحمد بن علی حسینی» معروف به «ابن عنبه» متوفی به سال 828 هجری و شرح فداکاری آنان در کتاب «مقاتل الطالبیین» تألیف «أبو الفرج علی بن حسین اصفهانی» متوفی به سال 356 هجری آمده است به «أبو طالب بن عبد المطلب» و نسب «بنی العباس» از جمله: 37 نفر خلفای عباسی عراق (132 656 ه). به «عباس بن عبد المطلب» و نسب 17 نفر خلفای عباسی مصر (659 923) به سی و پنجمین خلیفه عباسی عراق یعنی «الظاهر بالله» (622 623) می رسد (64).

«هاشم» در یکی از سفرهای خود به مدینه با «سلمی» دختر «عمرو خزرجی» ازدواج کرد و «عبد المطلب» از وی تولد یافت، و در موقع وفات «هاشم» ، «عبد المطلب» نزد مادر خویش در مدینه ماند و هنوز پسری نابالغ بود، «مطلب بن عبد مناف» بعد از برادرش «هاشم» امر مکه و سقایت و رفادت حاجیان را به عهده گرفت، و چون «عبد المطلب» بزرگ شد مطلب خود به مدینه رفت و از مادر وی اجازه گرفت و او را با خود به مکه آورد، و چون او را ردیف خویش سوار کرده بود مردم بی خبر از حقیقت امر گفتند: «مطلب» بنده ای خریده است، اما «مطلب» می گفت: وای بر شما این پسر برادر من «هاشم» است، و او را از مدینه می آورم.

از آن روز برای او نام «عبد المطلب» معروف گشت، و نام اصلی وی که شیبه یا شیبة الحمد بود از یاد رفت.

چون «مطلب» در «ردمان» یمن وفات یافت، عبد المطلب در مکه به سروری و بزرگواری و آقائی رسید، و آوازه او بلند و برتری اش آشکار گشت و قریش هم سروری او را پذیرفتند.یعقوبی گوید: «عبد المطلب» در آن روز سرور قریش بود و رقیبی نداشت، چه خدا بزرگواری او را به أحدی نداده، و از چاه زمزم (در مکه) و ذو الهرم (در طائف) سیرابش کرده بود، قریش او را در مال های خود داوری دادند، و در قحطی و گرسنگی به مردم خوراک داد تا آنجا که پرندگان و ددان کوهستان را نیز خورانید.

أبو طالب در این باره گفته است:

و نطعم حتی یأکل الطیر فضلنا*إذا جعلت أیدی المفیضین ترعد

«هنگامی که دست های قمار بازان شروع به لرزیدن می کند (آنگاه که سخاوتمندان بخل می ورزند) به مردم آن قدر خوراک می دهیم که پرندگان هم از ما زاد طعام ما می خورند» .

«عبد المطلب» از پرستش بت ها بر کنار بود، و خدا را به یگانگی می شناخت و به نذر وفا می کرد، و سنت هائی نهاد که بیشتر آن ها در قرآن نازل گشت و در سنت رسول خدا پذیرفته گشت و آنها عبارتست از: وفای به نذر، و پرداخت صد شتر در دیه و حرمت نکاح محارم و موقوف ساختن در آمدن به خانه ها از پشت آن ها و بریدن دست دزد و نهی از زنده به گور کردن دختران و مباهله، و حرمت می گساری، و حرمت زنا، و حد زدن زناکار، و قرعه زدن و این که نباید هیچکس برهنه پیرامون کعبه طواف نماید و پذیرائی از میهمان و اینکه نباید هزینه حج را جز از اموال پاکیزه خود بپردازند و بزرگ داشتن ماه های حرام، و تبعید کردن زنان مشهور زناکار (65) و خمس دادن از گنج ها و سقایت حاجیان، و هر طوافی را هفت شوط قرار دادن (66).

یعقوبی از رسول خدا روایت کرده است که گفته است: إن الله یبعث جدی عبد المطلب أمة واحدة فی هیئة الأنبیاء و زی الملوک: «خدا جد من: «عبد المطلب» را به تنهائی در سیمای پیامبران و هیبت پادشاهان محشور می نماید» .

در زمان عبد المطلب مکه در معرض خطر سختی قرار گرفت، چه جنگجویان حبشی به فرماندهی «أبرهه» از یمن به مکه روی آور شدند و می خواستند حجاز را مانند یمن به دست آورند، و کیش مسیح را که در یمن پس از انتقام گرفتن به خاطر شهر مسیحی مذهب نجران رواج داده بودند، در مکه نیز رایج سازند (67) اینان نیز عازم بودند که کعبه را ویران کنند، چه به وی گزارش داده بودند که مردی از بنی کنانه در کلیسای «قلیس» صنعای یمن بی حرمتی کرده است، و سوگند یاد کرده بود که کعبه قریش را ویران سازد.

در این پیشامد «عبد المطلب» بردباری و مردانگی و شجاعتی نشان داد که دیگربزرگان قریش نشان ندادند، تا چه رسد به متوسطین و عامه مردم، او قریش را فرمود تا مکه را واگذارند و به قله کوه ها پناه برند، و این لشکر انبوه را برای انجام هر چه می خواهند آزاد گذارند، قریش فرمان «عبد المطلب» را شنیدند و از جنگ دوری جستند، و خود «عبد المطلب» در مکه ماند، و چون دیگران از شهر کناره نگرفت و در نزد کعبه دعا می کرد و از خدای یاری می خواست، و اشعاری را که از وی نقل شده است در مقام مناجات می خواند (68) ، تا خدای متعال چنانکه در قرآن مجید فرموده است (69): «اصحاب فیل» را به وسیله دسته های مرغانی که بر آنان فرستاد تا آنها را به سنگی از گل سفت شده زدند، و مانند کاه خورده شده در هم کوبیدند، نابود ساخت.و قریش بی آنکه چیزی از دست داده باشند، به عافیت به مکه بازگشتند و بزرگی و بزرگواری «عبد المطلب» را بیش از پیش دریافتند تا آنجا که می گفتند: «عبد المطلب» ابراهیم دوم است.

نوشته اند که لشکر «أبرهه» ضمن غارتگری های خود شتران قریش را به غارت بردند، و چون «عبد المطلب» از «أبرهه» فرمانده حبشه بار خواست و بر وی در آمد، جز در باره شتران خود که لشکریان حبشه با شتران قریش گرفته بودند، با او سخنی نگفت و در نتیجه در نظر «أبرهه» کوچک شد، و «أبرهه» به وی گفت: گمان کردم آمده ای تا در باره مکه و این خانه ای که مورد تعظیم شماست با من صحبت کنی، اما اکنون خواهشت از من جز آن نیست که شترانت را پس دهم .

عبد المطلب گفت: من راجع به مال خود با تو سخن می گویم، خانه را هم صاحبی است که اگر بخواهد آن را حمایت خواهد کرد.

«عبد المطلب» پس از آنکه داستان اصحاب فیل به انجام رسید، اشعاری گفت که یعقوبی آن را نقل کرده است (70).و اشعاری دیگر که مجلسی از مجالس مفید، و امالی شیخ طوسی، و کنز کراجکی نقل کرده است (71).شیخ طوسی در مصباح المتهجد می گوید: در دهم ماه ربیع الاول و هشت سالگی رسول اکرم، سال هشتم عام الفیل، «عبد المطلب» وفات یافت (72).قبر «عبد المطلب» و «عبد مناف» و «أبو طالب» و أم المؤمنین «خدیجه» در حجون واقع، و به «قبرستان أبو طالب» معروف است (73).دختران «عبد المطلب»: صفیه، بره، عاتکه، أم حکیم: بیضاء، أمیمه و أروی هر کدام پیش از مرگ پدر و به امر وی مرثیه ای گفته اند که ابن اسحاق آن را نقل کرده است (74).

«حذیفة بن غانم عدوی» نیز قصیده ای طولانی در مرثیه «عبد المطلب» و بزرگواری خاندان «بنی هاشم» گفته است، «مطرود بن کعب خزاعی» هم قصیده ای در مرثیه «عبد المطلب» و جوانمردی «بنی عبد مناف» دارد (75).

ابن اثیر می نویسد: «عبد المطلب» نخستین کسی بود که در کوه «حراء» به اعتکاف پرداخت و چون ماه رمضان می رسید، به کوه «حراء» می رفت و در تمام ماه بینوایان را اطعام می کرد و در صد و بیست سالگی وفات یافت (76).ابن قتیبه (77) می گوید: در روی زمین هاشمی نسبی جز از فرزندان «عبد المطلب» نیست، چه هاشم را پسرانی بود، اما نسلی از ایشان باقی نماند (78).

پی نوشت ها:

1 نسب بنی اسرائیل: یعقوب بن اسحاق بن ابراهیم و بنی عیصو بن اسحاق.یعنی: «أدومیان» که از بین رفته اند، در ابراهیم خلیل با رسول خدا یکی می شود.

2 بحار الانوار ج 15 ص 105.یعنی: هر گاه نسب من به عدنان رسید از ذکر اجداد جلوتر خودداری کنید.

3 بحار الانوار ج 15 ص 105، التنبیه و الاشراف، ص 195، الجامع الصغیر، ج 2 ص 90.یعنی نسب شناسان نادرست گفته اند، خداوند متعال گفته است از آنان جماعتهای بسیاری را هلاک کرده ایم. (سوره فرقان، آیه 38) .

4 بفتح عین و سکون دال.

5 رک: تورات، سفر پیدایش، باب 25، آیه 18.باب 37، آیه 25.سفر داوران باب 6، آیه 33 .باب 7، آیه 12.باب 8، آیه 24.کتاب اشعیای نبی، باب 21، آیه 16 17.کتاب ارمیای نبی، باب 49، آیه 28.غزل غزلهای سلیمان، باب اول، آیه .5

6 در تورات: سفر تکوین، باب 10، آیه 21 30 و نیز اول تواریخ، باب اول، آیه 17 23: یقطان بن عابر بن شالح بن ارفکشاد بن سام بن نوح آمده است.

7 قصص هود در سوره های اعراف 65 72.هود 50 60، 89.شعراء 123 140.و قصص صالح در سوره های اعراف 73 79.هود 61 68.شعراء 141 159.نمل 45 53.قمر 23 31.شمس 11 15 و نیز نام صالح در سوره هود 89، و نیز داستان ثمود در سوره ذاریات 43 46.و داستان عاد و ثمود در سوره حاقه 4 7، فصلت 13 18 آمده است.

دیار و مساکن قوم ثمود در وادی القری میان مدینه و شام، همان «حجر» بود که در قرآن مجید آمده است.

به عقیده برخی، عاد و «عاد ارم» همان «هدورام» است که در تورات: سفر تکوین باب 10، آیه 27 و اول تواریخ، باب 1، آیه 21، جزو فرزندان یقطان (یعنی قحطان) ذکر شده است و گمان دارند که قبیله وی در ساحل جنوبی عربستان سکونت داشته اند (ر.ک: قاموس کتاب مقدس، ص 920)، اما قوم ثمود در شمال حجاز مسکن داشته و از قدیمترین اقوام عرب شمالی بوده اند .

8 سفر تکوین، باب 25، آیه .3

9 «~ Godisitae ~»

10 بفتح میم و عین و تشدید دال.

11 ترجمه تاریخ یعقوبی: ج 1، ص .278

12 تاریخ الامم و الملوک: ج 2، ص 27، الکامل ج 2، ص .21

13 ترجمه تاریخ یعقوبی: ج 1، ص .278

14 قس بن ساعده ایادی خطیب معروف عرب، و ابو دواد ایادی: جاریة بن حجاج، شاعر معروف عرب، به ایاد بن نزار نسبت داده می شوند، و قبایل بنی بکر بن وائل، بنی تغلب بن وائل، بنی عنز بن وائل، و بنی عبد القیس که در نسبت به آنان، عبدی، قیسی و عبقسی نیز گویند و بنی عنزة (بفتح عین و نون) بن اسد بن ربیعه و بنی نمر بن قامط، به ربیعة بن نزار (جوامع السیره ص 4) .

15 در بعضی از صفحات جلد اول کتاب سیره ابن هشام کلمه الیاس به کسر همزه قطع در اول مانند الیاس پیغمبر ضبط شده است (ص 77) ولی ظاهرا این اشتباه است و چنانکه از کتاب تاج العروس (ماده الس و یأس) به دست می آید، کلمه الیاس در الیاس بن مضر از ماده یأس است و الف و لام آن مانند الف و لام الفضل است (رجوع شود به ج 4) .م.

16 ر.ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص .285

17 مدرک سابق، ص .284

18 از قبیله بنی ذبیان است: نابغه ذبیانس شاعر معروف عرب، از اصحاب معلقات عشر و از قبیله بنی هلال است: سلیم بن قیس هلالی از اصحاب امیر المؤمنین و حسنین و سجاد و باقر علیهم السلام.و از قبیله بنی ثقیف است عروة بن مسعود ثقفی و مختار بن أبی عبید ثقفی و حجاج بن یوسف ثقفی.و دیگر قبایل قیس: سلیم، مازن، فزاره، عبس، أشجع، مره، غطفان، عقیل، قشیر، حریش جعده، عجلان، کلاب، بکاء، سواءه، بنو جشم، بنو نصر، سعد، هوازن، محارب، عدوان، فهم، باهله، غنی، طفاوه و غیره به مضر منتسب است.

19 نامشان به ترتیب عامر، عمرو و عمیر است.

20 به قول ابن اسحاق، اما به قول طبری نام وی «عمرو» بود.

21 ر.ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص .289

22 آنچه در معارف ابن قتیبه ص 30، 50 و تاریخ طبری، ج 2، ص 23 24 و الکامل ج 2، ص 18 و سیرة النبی، ج 1، ص 102 آمده است که مادر نضر بن کنانه «بره» دختر «مر بن أد بن طابخه» بود که پیش از این زن خزیمه پدر کنانه بوده است.غلطی است که علمای انساب به آن گرفتار شده اند، و جاحظ در کتاب «الاصنام» بر آن تنبیه کرده و گفته است: کنانة بن خزیمه زن پدرش را گرفت و از وی هیچ فرزندی نداشت و زنی دیگر همنام او یعنی بره دختر مر بن أد بن طابخه داشت که مادر نضر بن کنانه بود. (ر.ک معارف ابن قتیبه، ص 30، حاشیه) .

23 فرزندان صلت در قبیله خزاعه در آمدند و از آنهاست: کثیر بن عبد الرحمن خزاعی، شاعر طبقه دوم از شعرای اسلامی که از طایفه بنی ملیح بن عمرو خزاعی است که به صلت بن نضر نسبت داده می شوند.وفات «کثیر عزه» در سال 105 روی داد و امام باقر علیه السلام در تشییع وی شرکت فرمود (ر.ک: طبقات فحول الشعراء ص 452، سفینة البحار، ج 2، ص 471، سیره ابن هشام، ج 1، ص 104، و فیات الاعیان، ج 3، ص 265، رقم 519، ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 296) .

24 بعضی از کتب کلمه ابن را ندارد (ر.ک به: جمهرة انساب العرب ص 10، 243، 247، 468، 480 و غیره، چاپ سوم دار المعارف مصر و به معارف ابن قتیبه ص 64 ص 2 و 14، ص 79 ص 7 و غیره) .م.

25 و یلعب و وهب و کثیر و حراق که از ایشان نسلی باقی نماند (ترجمه یعقوبی، ص 298) و قیس بن غالب (ابن هشام، ج 1، 99، ط مصطفی حلبی 1355.م).

26 یاسلمی، دختر عمرو بن ربیعه خزاعی (ترجمه تاریخ یعقوبی، ص 298 پاورقی 1) یا عاتکه دختر یخلد بن نضر بن کنانه (الکامل، ج 2، ص 16) .

27 خ ل: تقلب.

28 ر.ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 301 303.جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 33، صبح الاعشی، ج 1، ص .211

29 سریر اول کس است که ماه های حرام را جابجا کرد (یعقوبی) .

30 حکیم بن مرة ساد الوری*ببذل النوال و کف الأذی

أباح العشیرة إفضاله*و جنبها طارقات الردی

(عمدة الطالب، ص 26) .

31 قلامس: جمع قلمس و قلمس بر وزن عملس: مردی از کنانه که نزد جمره عقبه می ایستاد و می گفت: خدایا من ماه ها را پس و پیش می کنم (رجوع شود به قاموس) .

32 چه نام عبد مناف «مغیره» بود.

33 کلید داری خانه کعبه.

34 مهمانداری و پذیرائی حاجیان.

35 آب دادن حاجیان.

36 اجتماع برای مشورت، چه قصی در پهلوی مسجد الحرام خانه ای برای این کار بنا کرد و آن را «دار الندوة» نام نهاد.

34 یعنی هر گاه قصی سپاهی از مکه بیرون می فرستاد، برای فرمانده آن سپاه لواء می بست .

38 پدر شما قصی است که مجمع خوانده می شد، خداوند به وسیله او همه قبایل فهر را فراهم ساخت.م.

39 به ضم حاء و تشدید باء و الف مقصوره.

40 حلیل به ضم حاء و فتح لام، حبشیه: به ضم حاء و سکون باء و یا به فتح حاء و باء .

41 نام أبو غبشان در تاریخ یعقوبی سلیمان بن عمرو ضبط شده است، ولی در تاریخ طبری و غیره سلیم بن عمرو (تاریخ یعقوبی، ج 1 ص 293 چاپ بیروت 1379 ه.تاریخ طبری 1/1094 چاپ اروپا 1890 1879 م). .م.

42 در نسخه به پیروی از طبقات (ج 1 ص 68 چاپ بیروت 1380 ه). محترش به حاء مهمله ثبت شده بود، اینجانب آن را به پیروی از تاج العروس (خ ر ش) و انساب الاشراف بلاذری (ج 1 ص 49 دار المعارف مصر) مخترش به خاء معجمه تصحیح نمودم.م.

43 ر.ک: الطبقات الکبری، ج 1 ص .98

44 تاریخ یعقوبی، ج 1 ص 241 چاپ بیروت 1379 ه.م.

45 ر.ک: التنبیه و الاشراف، ص .180

46 ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1 ص .359

47 الملل و النحل، ج 3، ص 332 333

48 چنانکه عبد الله بن عبد المطلب «قمر حرم» و عباس بن امیر المؤمنین «قمر بنی هاشم» گفته می شدند (قمر بنی هاشم) .

49 حجون به فتح حاء، کوه یا مکانی است در مکه (معجم البلدان، ج 2، ص 225 چاپ بیروت 1375 ه). م.

50 ر.ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 517 .520

51 عمدة الطالب، ص .25

52 و نیز «لعقه» یعنی خون لیسان، چه بنی سهم که از «حلف المطیبین» خبر یافتند، گاوی کشتند و گفتند: هر کس دست خود را در خون آن داخل کند و آن را بلیسد از ماست.بنی سهم و بنی عبد الدار و بنی جمح و بنی عدی و بنی مخزوم دستهای خود را در آن فرو بردند و «لعقه» یعنی خون لیسان نامیده شدند. (ترجمه تاریخ یعقوبی، ص 322) .

53 در نسخه اینطور ضبط شده است، ولی بهتر چنانکه در روض الانف ج 2، ص 65 مسطور است کلفتکموه است.م.

54 ر.ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ص 311 312، سیرة النبی، ج 1، ص 147، شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 3، ص 457 و نیز در ص 458 از شرح نهج البلاغه و همچنین در جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 32، خطبه دیگری نیز از هاشم نقل شده است.

55 قرآن مجید، سوره قریش.

56 تاریخ یعقوبی، ج 1، ص .242

57 در این باره به کتب تفاسیر مانند طبری، فخر رازی تبیان شیخ طوسی، مجمع البیان، آلوسی و غیره، تفسیر سوره قریش و نیز به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ج 15، ص 202 و 210 چاپ عیسی البابی 1962 م و بحار الانوار ج 15، ص 123 چاپ علوی و آخوندی مراجعه شود.م.

58 تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 244، چاپ بیروت 1379 ه.و تفسیر آلوسی ج 30، ص 240، چاپ بیروت نقل از بحر و غیره.م.

59 در نسخه به جای مسنتین (به یاء) مسنتون (به واو) و به جای الاصیاف (به صاد مهمله) الاضیاف (به ضاد معجمه) بود، اینجانب با توجه به منابع و معنی، شعر را به این نحو تصحیح کردم.م.

60 سیرة النبی، ج 1، ص .119

61 برخی غیداق و حجل را دو نفر شمرده و نام حجل را «مغیره» نوشته و برای عبد المطلب دوازده پسر نوشته اند (نسب قریش) برخی دیگر مقوم و عبد الکعبه را نیز دو نفر دانسته و بدین ترتیب پسران عبد المطلب را سیزده نفر شمرده اند، بعضی مثل ابن هشام، قثم را هم ذکر نکرده و پسران عبد المطلب را ده نفر دانسته اند (مصباح الاسرار، ص 179 نقل از ذخائر العقبی) .

62 عبد المطلب را ده نام بود که عرب و پادشاهان ایران و حبشه و روم او را به آن نام ها می شناختند.از جمله: عامر، شیبة الحمد، سید البطحاء، ساقی الحجیج، ساقی الغیث، غیث الوری فی العام الجدب، أبو السادة العشرة، عبد المطلب، حافر زمزم (بحار، ج 15، ص 128) و ابراهیم ثانی (تاریخ یعقوبی، ج 2، ص 11 چاپ بیروت 1379 ه). و از معارف ابن قتیبه نقل شده که او را «فیاض» و «مطعم طیر السماء» می گفته اند و مستجاب الدعوه بوده است.

63 یعنی: بنی علی، بنی جعفر و بنی عقیل.

64 نسب بنی حارث و بنی أبی لهب نیز به عبد المطلب می رسد.

65 ر.ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص .363

66 ر.ک: بحار، ج 15، ص .127

67 بعد از آنچه ذو نواس پادشاه یهودی مذهب یمن با مردم نجران کرد، مردی از قبیله «سبأ» به نام «دوس ذو ثعلبان» از وی گریخت، و نزد قیصر روم رفت و از وی کمک خواست، قیصر او را نزد پادشاه حبشه معرفی کرد و به وی نامه ای نوشت و نجاشی هفتاد هزار حبشی را همراه وی ساخت و «أریاط» را بر آنان فرماندهی داد، أریاط و دوس با این سپاه بر یمن حمله بردند و بر ذو نواس پیروز گشتند و او خود را در دریا غرق کرد و أریاط بر یمن سلطنت یافت.اما پس از چند سال میان او و أبرهه حبشی اختلاف و جنگی پیش آمد و در جنگ تن به تن، أریاط به دست أبرهه کشته شد و أبرهه بر یمن تسلط یافت.أبرهه در قضیه فیل به هلاکت رسید و پسرش «یکسوم» پادشاه یمن شد، بعد از مرگ یکسوم برادر دیگرش «مسروق بن أبرهه» حکومت یمن را به دست گرفت و همچنان بر سر کار بود تا «سیف بن ذی یزن» شاهزاده یمنی حمیری نزد قیصر روم به درخواست کمک رفت و ناامید نزد «نعمان بن منذر» شاه حیره باز آمد و به وسیله نعمان و همراه وی به دربار خسرو انو شیروان بار یافت و از وی کمک خواست و خسرو هشتصد مرد زندانی را به فرماندهی «وهرز» همراه وی ساخت و در هشت کشتی رهسپار یمن شدند، دو کشتی در بین راه غرق شد، و ششصد نفر دیگر در ساحل «عدن» پیاده شدند و در جنگی که پیش آمد، مسروق و بسیاری از حبشیان را کشتند و یمن تا کشته شدن خسرو پرویز، زیر دست ایرانیان آمد.مدت حکومت چهار نفر حبشی یعنی «أریاط» و «ابرهه» و دو فرزندش به گفته ابن اسحاق 72 سال بود (ر.ک: سیرة النبی، ج 1، ص 43 73) .أریاط 20 سال، ابرهه 23 سال، یکسوم 17 سال و مسروق 12 سال. (ر.ک: تاریخ حمزه ص 89) .

68 ر.ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 329 و ص 364.سیرة النبی، ج 1، ص 51.تاریخ طبری ج 1، ص 553، بحار ج 15، ص 135 137، .145

69 سوره فیل.

70 ر.ک: ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص .330

71 ر.ک: بحار، ج 15، ص 132، 140 .141

72 ص 553

73 در کتاب عیون اخبار الرضا، ص 306، و أمالی صدوق، ص 107 و ج 15 بحار چاپ جدید، ص 125 126، اشعاری از عبد المطلب نقل شده است که امام علی بن موسی آنها را برای ریان بن صلت خواند.

74 ر.ک: سیرة النبی، ج 1، ص 181 .186

75 ر.ک: سیرة النبی، ج 1، ص 187 .193

76 الکامل، ج 2، ص .9

77 معارف، ص .33

78 خطبه عبد المطلب در تهنیت سیف بن ذی یزن، یا در تهنیت معدی کرب بن سیف پادشاه یمن هنگامی که پادشاهی به وی بازگشت و بر حبشیان پیروز آمد در مروج الذهب، ج 1، ص 83 84، جمهرة خطب العرب، ج 1، ص 31 32 (نقل از عقد الفرید ج 1، ص 107، و انباء نجباء الابناء ص 11) نقل شده است.

منبع:حوزه

نگارش در تاريخ شنبه هشتم اسفند 1388 توسط دره نور |

مسئله صلح عرب ها و اسرائیل هنوز هم در صدر مسائل سیاسی روز است، و از همین روست که ایالت متحده امریکا فشارهای سیاسی روز افزونی را در میانجیگری بین عرب ها و اسرائیل برای تحمیل صلح بر عرب ها و مسلمانان وارد می آورد؛در حالی که دایره انتخاب مسلمانان برای حفظ مصالح ملی و منافع امت در چهار چوب ارزش های خود و آموزه های شرعی - اسلامی هر چه بیشتر محدود و تنگ می گردد.

مهم ترین شاهد این پدیده، سخت گیری های دولت امریکا در برابر دولت جمهوری اسلامی ایران است که از پذیرش صلح به دلایل شرعی سر باز می زند. به عبارت دیگر دولت ایران فرایند صلح با اسرائیل را مشروع نمی داند.

به منظور شناخت دیدگاه های فقهی - اسلامی پیرامون صلح، و عادی سازی روابط مسلمانان و یهودیان - شهروندان رژیم ادعایی و موهوم اسرائیل - و بسته سازی برای بحث درباره آن، ناگزیر باید به تبیین نوع مالکیت سرزمین فلسطین از نظرقوانین و احکام اسلامی بپردازیم؛ چرا که هرگونه حکم و داوری ای، چه مثبت و چه منفی، بستگی تام به شناخت ماهیت پیوندی دارد که بین مسلمانان و سرزمین فلسطین گره خورده است؛ به عبارت دیگر این سرزمین موضوع حکمی شرعی است، حکمی که کشف آن در گرو شناخت ماهیت و حقیقت موضوع می باشد.

در این مورد دو یافته از دیدگاه تاریخی مسلم بوده و کسی با آن مخالفت نورزیده است:

یکم. این که، سرزمین فلسطین قبل از فتوحات اسلامی تحت سلطه رومیان بوده است و دوم آن که، فتح این سرزمین به دست مسلمانان از راه لشکر کشی و جنگ صورت گرفته است، که در اصطلاح فقه اسلامی «مفتوحة عنوة» خوانده و چنین تعریف می شود:

«سرزمین هایی که با لشکرکشی مسلمانان و به کمک قوای نظامی و پس از جنگ بین آنان و ساکنان آن سرزمین گشوده شده باشد.»

از جمله حقایق خدشه ناپذیر تاریخی - چنان که اشاره شد - آن است که سرزمین فلسطین به دست لشکر اسلام و به فرماندهی عمرو بن عاص در عهد خلیفه دوم عمر بن خطاب و پس از جنگی که بین لشگریان اسلام و بیزانس درگرفت، گشوده شد.

درباره حکم فقهی این سرزمین از دو بعد می توان بحث و کاوش نمود، یکی از نظر مالکیت آن و دیگر از نظر مالیاتی که بر آن تعلق می گیرد (خراج)؛ باید توجه داشت که فقهای مسلمان در این باره (مالکیت و خراج) سرزمین ها را به دو قسم تقسیم می کنند: یکی با توجه به مالیاتی که بر آن بسته می شود و دیگر با توجه به نوع مالکیت آن سرزمین.

1. سرزمین هایی که بدون جنگ و خون ریزی و از راه های مسالمت آمیز گشوده شوند (مفتوحة صلحا).

2. سرزمین هایی که با قهر و جنگ گشوده شوند (مفتوحة عنوة).

از آن جا که هدف ما در این نوشتار، شناخت نوع مالکیت سرزمین فلسطین از دیدگاه شرع می باشد، نخست بحث را از این منظر پی گرفته و سپس منابع و مصادر فقهی مورد اطمینان و معتبر در این زمینه را بیان خواهیم کرد.

اسلام سرزمین هایی را که به طور مسالمت آمیز فتح شده باشد، به مالکانش بازگردانده و مالکیت آنان بر سرزمین شان وهمچنین هرگونه بهره برداری آنان از سرزمین مثل خرید و فروش، اجاره، بخشش و هدیه و نظایر آن را به رسمیت شناخته ومورد تایید قرار می دهد.

در مورد سرزمین هایی که با جنگ و قهر و زور فتح شده باشد، دو دیدگاه وجود دارد:

1) دیدگاه اهل سنت

نظریه اهل سنت در مورد سرزمین های فتح شده توسط مسلمانان در جنگ ها در این خلاصه می شود که: امام (رهبرمسلمانان) می تواند یکی از این دو عمل زیر را انجام دهد.

1. سرزمین ها را بین کسانی که سهمی از غنیمت می برند، تقسیم کند؛

2. آنها را برای عموم مسلمانان وقف کند.

چنانچه امام سرزمین ها را تقسیم نکرد، بر او فرض است که گزینه دوم را انجام دهد. البته در این مسئله اختلاف نظرهایی نیز بین فقهای اهل تسنن وجود دارد که در آینده به آن اشاره خواهیم کرد.

2) دیدگاه مذهب شیعه امامیه

این نظریه که فقهای شیعه در آن اختلاف نظری ندارند، عبارت است از: «تقسیم سرزمین بین غنیمت برندگان جایز نیست وواجب است در جهت منافع مسلمانان وقف شود.»

آیت الله منتظری در کتاب دراسات فی ولایة الفقیه و فقه الدولة الاسلامیه() می گوید:

در مورد سرزمین هایی که به جنگ و غلبه فتح شده باشد - که بخشی از غنایم جنگی محسوب می شود - بین فقهای شیعه تردیدی نیست که نباید بین جنگجویان و سربازان تقسیم شود، بلکه می بایست این سرزمین ها را در جهت منافع مسلمانان وقف نمود. شایان ذکر است این فتوا با فتواهای فقهای شیعه و احادیثی که آنان روایت کرده اند، کاملا تطابق دارد.

مستند فقه شیعه در این فتوا احادیثی است که از امامان و اهل بیت پیامبر(ص) نقل شده است که به چند نمونه آنها در ذیل می توان اشاره کرد:

1. شیخ کلینی از پدرش از حماد بن عیسی از برخی از اصحابش از امام کاظم(ع) حدیثی نقل می کند که:

... سرزمین هایی که به جنگ - چه سواره نظام چه پیاده نظام - گرفته شده باشد، وقف شده و به دست کسانی سپرده می شودکه بخواهند آن را آباد و احیا سازند. آن گاه والی مسلمانان بر این سرزمین ها با توجه به میزان قرار داد و توانایی آنان، مالیات می بندد، حال یا نصف، یا 3/1 و یا 3/2 درآمد آن، به گونه ای که به نفع آنان، نه به ضررشان باشد.

2. شیخ طوسی حدیثی را در این باره نقل می کند و سلسله راویان آن را به حسین بن سعید می رساند که وی از صفوان بن یحیی و او از ابن مسکان و وی از محمد حلبی نقل می کند:

از امام صادق(ع) سؤال کردم، حکم فقهی زمین های بایرچیست؟ امام صادق(ع) فرمود:

این زمین ها از آن مسلمانان است، چه آنهایی که اکنون می زیند و چه آنانی که در آینده به اسلام می گروند، نیز آنانی که از این پس آفریده می شوند.

3. و نیز شیخ طوسی از حسن بن محبوب و او از خالد بن جریر و وی از ابو ربیع شامی و او از امام صادق(ع) نقل می کند:

خرید و فروش زمین های بایر بر هیچ فردی جایز نمی باشد، جز کسانی که دی نی به گردن دارند (مقروضند) چرا که این زمین هاجزء بیت المال (فی ء) مسلمانان است.

4. شیخ طوسی در حدیث دیگری به روایت حسن بن محمد بن سماعه از عبدالله بن جبله و او از علی بن حارث بکار بن ابی بکر و او از محمد بن شریح نقل می کند: از امام صادق(ع) درباره خرید قطعه ای از زمین هایی که بر آن مالیات (خراج) بسته می شود، پرسیدم، حضرت این کار را خوش نداشت (مکروه شمرد) و فرمود: «این زمین ها از آن مسلمانان است».

به وی عرض کردند: چنانچه شخصی بخرد و مالیاتش را بپردازد، چطور است؟ حضرت فرمود: «جایز است جز آن که از عیب این کار شرمنده و خجل می شود.»()

اکنون به پی گیری اختلافات فقهی اهل تسنن در این مسئله باز می گردم و به دو منبع بسنده می کنم که عبارتند از:

الموسوعة الفقهیه چاپ کویت و المغنی اثر «قدامة المقدسی»، چرا که موضوع در این دو منبع به طور گسترده مطرح و بررسی شده است.

در الموسوعة الفقهیه این آرا و نظریات آورده شده است:

1. امام مالک - این فتوا از امام حنبل نیز روایت شده است - چنین فتوا داده است:

سرزمین های فتح شده تقسیم نمی شود، بلکه برای مسلمانان وقف می شوند و مالیات زمین جهت منافع عمومی آنان هزینه می شود، مثل هزینه سربازان، ساختن پل ها، مساجد و کارهای عام المنفعه؛ البته در صورتی که امام در تقسیم آن مصلحتی در نظر نداشته باشد. در غیر این صورت می تواند آن را بین جنگجویان (سربازان) تقسیم کند.

وی می افزاید:

دلیل فقهی فتوای ما آن است که صحابه پیامبر در انجام چنین روشی اتفاق نظر داشتند، چنان که عمر، از تقسیم زمین های بایر به درخواست بلال و سلمان خودداری کرد.

2. امام ابوحنیفه و ثوری - چنان که همین نظر در روایت دیگری از امام احمد بن حنبل نقل شده - عقیده بر این داشتندکه:

امام (رهبر مسلمانان) با این زمین ها دو کار می تواند انجام دهد: آنها را بین جنگجویان مسلمان تقسیم کند یا به دست اندرکاران زمین واگذاشته، از آنان مالیات بگیرد.

او می افزاید:

دلیل این فتوا روش پیامبر(ص) در چنین مواردی است، چنان که در سیره و سنت وی ثابت است که این دو کار را انجام داده است. وقتی وی با جنگ و لشگرکشی بر مکه چیره شد، به رغم وجود اموالی [غنایم غیر منقول] آنها را تقسیم نکرد. نیز بالشگرکشی و جنگ بر بنی قریظه، بنی نضیر و غیر آن چیره شد، ولی زمینی را تقسیم ننمود، در حالی که نصف زمین های خیبررا بین مسلمانان تقسیم کرد و نصف دیگر را برای کارهای خیر و نیازمندی های خود وقف نمود.

چنان که سهل بن ابی حثمه ضمن حدیثی گفته است: رسول خدا(ص) خیبر را دو نیم کرد: نیمی را برای مخارج و هزینه های خود قرار داد و نیم دیگر را به هجده سهم تقسیم کرد و به مسلمانان بخشید.

ابوداود همین حدیث را نقل کرده و در مورد آن بحثی نکرده است.

3. امام شافعی در این مسئله - البته از امام احمدبن حنبل نیز این روایت نقل شده است - چنین فتوا می دهد: زمین نیز مثل اموال منقول بین جنگجویان تقسیم می شود، مگر آن که از سهم خود در ازای متاع دیگری بگذرند (سهم خود را بفروشند)، چنان که عمر با جریر بجلی چنین کرد. وی سهم خود را از زمین های غنیمت گرفته شده در ازای وجهی واگذار کرد. دلیل این فتوا گفته خداوند در قرآن (انفال، آیه 41) است:

«بدانید 5/1 آنچه را به غنیمت گرفته اید، از آن خداست».

فرمان الهی عمومیت دارد و شامل اموال منقول و غیرمنقول (زمین) می شود.

اگر زمین ها تقسیم نشد و در دست ساکنان آن وانهاده شد، مسلمانان می توانند از مالیاتی که از آنان گرفته می شود، بهره مندشوند. نتیجه گرفته می شود، دو نظر در نوع تصرفی که در زمین می شود، وجود دارد که موسوعة الفقهیه آن را چنین آورده:

الف) فتوای اکثر صحابه و فقها:

سرزمین های به غنیمت گرفته شده جزو موقوفات می باشند، بنابراین خرید و فروش و هدیه آنها به دیگری جایز نیست. و نیزاز کافری که آن را به تصرف خود درآورده است، نمی توان ارث برد.

دلیل این فتوا حدیثی می باشد که اوزاعی روایت کرده است:

هنگامی که عمر و صحابه پیامبر بر شام چیره شدند، زمین های شهرها و روستاها را به ساکنان آن سپرده و مالکیت شان را برزمین ها به رسمیت شمردند و مورد تایید قرار دادند. البته این قرار که آنها را آباد سازند و مالیات زمین را به مسلمانان بپردازند.

اینان (عمر و صحابه) معتقد بودند مسلمانان مجاز نیستند زمین هایی را که در دستشان است، خواسته یا ناخواسته، داد و ستدکنند.

ب) آرای امام ابوحنیفه و یارانش (ابویوسف و شیبانی):

سرزمین های مفتوحة عنوة از آن مالکان و ساکنان اصلی آنهاست و مجازند هرگونه خواستند بهره برداری نمایند، مثل داد وستد و هدیه دادن. نیز نزدیکان و خویشاوندان مجازند این زمین ها را از آنان به ارث برند.

دلیل این فتوا روایتی است از عبدالرحمن بن زید: ابن مسعود زمینی را از دهقانی خرید مشروط بر آن که دیگر مالیات آن رانپردازد.()

و نیز در کتاب «معجم المغنی فی الفقه الحنبلی»() حکم سرزمین هایی که به زور و قهر گرفته شده اند آمده است.

در این کتاب سه گونه روایت داریم:

1. امام (رهبر مسلمانان) می تواند یکی از این دو کار را انجام دهد: آنها را بین غنیمت برندگان جنگی تقسیم کند یا به وقف مسلمانان درآورد.

2. این سرزمین ها به مجرد استیلا و تسلط مسلمانان بر آنها، خود به خود موقوفه خواهد شد؛ بر این فتوا همه صحابه اتفاق نظر دارند.

3. واجب است این سرزمین ها بین غنیمت برندگان تقسیم شود.

منظور از وقف آن است که این زمین ها از آن مسلمانان است، ولی در دست مالکان و ساکنان قبلی آن باقی می ماند تا از آن بهره برداری نمایند، اما از آنان مالیات گرفته شده و جهت مصالح عمومی مسلمانان هزینه خواهد شد. همچنین هیچ قطعه ای از این زمین ها به مالکیت شخصی در نخواهد آمد.

آرا و فتاوایی که بحث شد، در گستره تئوری و نظر بود؛ یعنی از این اختلاف ها و تفاوت ها برداشت می شود که چنانچه ارتش اسلام بخشی از سرزمین های غیراسلامی را تصرف کند، رهبر مسلمانان می تواند در پرتو این احکام و فتواها - به عنوان مقلد یا مجتهد - به گونه ای مناسب عمل نماید.

در مورد سرزمین فلسطین، به عنوان یک پدیده تاریخی از آن رو که فتح سرزمین فلسطین توسط مسلمانان قطعی تلقی می شود، نگاه ما به تدابیری است که امام و رهبر مسلمانان در مورد این سرزمین به اجرا گذاشته تا در راستای آن حرکت کنیم.

بنابراین چاره ای نیست جز این که بدانیم عمر بن خطاب به عنوان خلیفه مسلمانان با این سرزمین پس از فتح آن چگونه برخورد کرد و چه تدبیری را به اجرا گذاشت؟ آیا آن را بین کسانی که از غنیمت سهمی می بردند، تقسیم کرد یا آن را وقف نمود؟

از سوی دیگر باید دید رویکرد شرعی مسلمانان امروز درباره این مسئله چیست؟

عبارت المغنی() در این باره چنین است:

برای ما معلوم نیست سرزمین هایی که به قهر و غلبه، در زمان پیامبر فتح شده است، به جز خیبر بین مسلمانان تقسیم شده باشد، چرا که رسول خدا(ص) این سرزمین را دو نیم کرد. نیمی از آن را به نفع خاندانش مصادره نمود که مالیاتی بر آن تعلق نمی گرفت.

اما هیچ قطعه ای از سایر زمین هایی که به قهر و غلبه در زمان عمر و پس از وی فتح شده، مثل سرزمین های شام، عراق و مصربین مسلمانان تقسیم نشد.

ابوعبیده در کتاب الاموال آورده است: عمر وارد «جابیه» شد و تصمیم گرفت زمین ها را بین مسلمانان تقسیم کند. معاذ پس ازآگاهی از تصمیم عمر به او گفت:

به خدا سوگند! با این عملت آنچه تو نمی پسندی پیش خواهد آمد و اتفاق خواهد افتاد. اگر تو امروز این سرزمین را تقسیم کنی، این قوم از درآمد هنگفت و محصول فراوانی برخوردار می شوند، اما زمانی بعد این قوم نابود خواهند شد، تا زمانی که فقط یک مرد و زنی از آنان باقی بماند. سپس گروه دیگری خواهند آمد که رخنه نفوس مسلمانان را بر خواهند کرد، ولی چیزی دست شان نمی آید. پس تدبیری بیندیش که درآمد این زمین ها به همه مسلمانان برسد. پس از آن عمر به پیشنهاد معاذ عمل کرد.

این عبارات به روشنی حکایت دارد همه فقهای مسلمان بر این عقیده اند که زمین های فلسطین، وقف عموم مسلمانان است، چه افرادی که در زمان فتح این سرزمین وجود داشته اند و چه آنهایی که پس از این واقعه و تاکنون به دنیا آمده اند.همچنین آشکار می شود حکم و فتوای فقهی در این مسئله یکی است و هیچ کس به مخالفت با آن برنخاسته است.

با توجه به مطالب ارائه شده این سؤال مطرح می شود:

مسلمانان از دیدگاه شرع چه موضع و رویکردی درباره این سرزمین پس از اشغال و غصب آن توسط یهودیان می توانندداشته باشند؟

بحث بعدی ما پاسخ به این سؤال می باشد.

پیش از پاسخ به پرسش فوق می بایست ماهیت و حقیقت اشغال سرزمین فلسطین توسط اسرائیل را روشن سازیم، زیرا ابهام زدایی از ماهیت اشغال، رابطه مستقیمی با پاسخ دارد.

برای آن که پژوهش در این موضوع با زیاده روی در نام بردن از منابعی که به شفاف سازی ماهیت اشغال اسرائیلی پرداخته اند،پر حجم نشود، تنها به دستاوردهای مهمی که استاد رفیق شاکر النتشه در تحقیقات بی طرفانه و معتبرش به نام «الاستعمار وفلسطین - اسرائیل مشروع استعماری» به آن رسیده است، اشاره می کنیم.

النتشه اظهار کرده است:

می خواهم در این بحث به استناد دلایلی که توانسته ام بر آنها دست یابم، بر این مطلب تاکید ورزم که طرح تشکیل دولت اسرائیل در اصل طرحی استعماری است.

اندیشه این طرح و سازماندهی و برنامه ریزی در مراحل نخستش به دست یهودیان نبود، زیرا صهیونیست های غیریهودی پیش از صهیونیست های یهودی این پروژه را مطرح کرده و برای آن تلاش کردند و سپس آن را به مرحله اجرا درآوردند. اما صهیونیست های یهودی در مرحله بعد در این پروژه وارد شدند تا به عنوان کارگزاران و مجریان دولت های استعماری - که صاحبان اصلی این طرح هستند - نقش خود را ایفا کنند.()

منظور نویسنده از دولت های استعماری که طراحان اصلی این پروژه هستند - همچنان که در فصل های متعدد به طور مفصل توضیح داده است - دولت های فرانسه، آلمان، ایتالیا، بریتانیا و امریکا می باشند.

وی می افزاید:

«هنگامی که دولت های استعماری در نتیجه تلاش ها و فعالیت های پیوسته و مستمر بریتانیا و امریکا در طرح خود موفق شدند و توانستند دولت اسرائیل را به عنوان دستاوردی برای پروژه صهیونیستی، پایه گذاری کنند، طبیعی بود که این دولت پایگاه استعمار غرب و پلی برای گذر به جهان عرب و اسلام شود، زیرا موجودیت این رژیم جز طرحی تجاری - استعماری وبرخاسته از طرح های استعماری پیاده شده در جهان نمی باشد.»()

وی می گوید: «انتخاب سرزمین فلسطین برای برپایی این دولت، یک طرح استعماری است که ناشی از اهمیت سوق الجیشی و استراتژیکی این سرزمین - چه از نظر اقتصادی و چه از نظر جغرافیایی (ژئوپلیتیکی) - می باشد، زیرا از یک سو بین سه قاره آسیا، اروپاو افریقا واقع شده و از سوی دیگر از راه دریای مدیترانه به اروپا و از راه خشکی به خاور دور و از طریق خلیج عقبه به افریقا متصل می شود.»

«اهمیت خاورمیانه برای دنیای آزاد به حدی است که هر چه در توان نظامی و اقتصادی آن بگوییم، افراط نکرده ایم.» ژنرال آیزنهاور آشکارا می گوید:

«چنانچه تنها از دیدگاه ارزش منطقه ای به جهان بنگریم، منطقه ای را در آن نمی یابیم که پر اهمیت تر از خاورمیانه از نظرسوق الجیشی و استراتژیک باشد.» وی از هوشیاری و آگاهی خود نسبت به تنها محور منطقه پرده برداشته است.

آلفرد لیلینتال، نویسنده یهودی امریکایی می گوید:

«در سال 1838 تنها 25% نفت مورد نیاز اروپای غربی برای مصارف نظامی و صنعتی از خاورمیانه وارد می شد.

اما امروزه، میادین و حوزه های نفتی عربی، بیش از 90% نیازهای اروپا را تامین می کند. اگر درهای کشورهای عربی به روی غرب بسته شود، سازمان یا حوزه دفاع از جهان غرب که به نام «ناتو» یا «پیمان آتلانتیک شمالی» شناخته شده، به قدری ناتوان خواهد شد که به سوگ خود می نشیند».

به همین دلیل دولت های استعماری در راستای سیاست «تفرقه بینداز و حکومت کن» در منطقه تلاش کردند و برای پیشبردهدفشان، از تعصب های قومی و گروهی برای شکستن وحدت جهان عرب بهره برداری کردند تا بتوانند بر جهان عرب و دنیای اسلام سیطره پیدا کنند.()

با روشن شدن مسئله اشغال اسرائیلی و ابهام زدایی از اهداف آن، پاسخ کوتاه پرسشی که مطرح شد، این گونه خواهد بود:

بر مسلمانان فرض است که جهت باز پس گیری تمامی سرزمین فلسطین تلاش کنند، همچنان که هرگونه ارتباط و بده بستان با این دولت که پایگاه استعماری دولت های غربی است، جایز نمی باشد و مسلمانان می بایست از آن پرهیز نمایند.

شایان ذکر است موضع ایران در قبال صلح با اسرائیل و عدم پذیرش آن، ناشی از همین حکم شرعی اسلامی است؛ چرا که اسرائیل، براساس فتوای همه فقهای مسلمان، سرزمین فلسطین را که متعلق به همه مسلمانان است، اشغال کرده است.

در این جا ناگزیریم به پارادوکس مهم و تناقض آشکاری که بسیاری به آن گرفتار شده اند، اشاره کنیم که اینان با استدلال به آیه صلح (انفال، آیه 61)، صلح با اسرائیل را از دیدگاه شرع جایز شمرده اند.

باید گفت به دو دلیل، استدلال به این آیه صحیح نمی باشد:

1. موضوع بحث، با مصادیق آیه همخوانی ندارد، زیرا از یک سو فلسطین سرزمینی اشغال شده و به یغما رفته ای است. درنتیجه از دیدگاه شرع و قوانین آن می بایست این سرزمین بازپس گرفته شده و به صاحبان قانونی و شرعی آن (مسلمانان) بازگردانده شود.

از سوی دیگر آنچه قرآن بر آن تاکید دارد کافرانی هستند که در دیار و سرزمین خود در جنگ با مسلمانانند، نه کفاری که درسرزمین غصب شده مسلمانان به جنگ برخاسته اند. شاهد این مطلب سیاق آیه است.

2. حکمی که در آیه بیان شده، مقطعی است که به نزول سوره برائت منتهی می شود.

مرحوم سید قطب در تفسیر فی ظلال القرآن ضمن توضیح این مطلب گفته است:

فرموده خداوند در آیه در بردارنده آخرین فرمان و حکم مطلق برای هر زمان نیست، بلکه فرمان نهایی در سوره برائت فرو فرستاده شده است. در این آیه، خداوند به پیامبرش فرمان داده است صلح طلبی ابراز شده از گروهی را که از هر برخوردی باوی دوری گزیده و عزم جنگ با او را ندارند بپذیرد، چه تا آن زمان معاهده ای بینشان به امضا رسیده باشد یا نه.

با نزول این آیه وضع به گونه ای شد که هرگونه اظهار نرمش و آشتی جویی از کافران و اهل کتاب (پیروان موسی و عیسی)نسبت به مسلمانان پذیرفته می شد، تا آن گاه که فرامین و احکام سوره برائت فروفرستاده شد. پس از این کافران تنها دو راه در پیش رو داشتند: گرویدن به اسلام یا جزیه دادن و به غیر از این دو، گزینه سومی از آنان پذیرفته نمی شد.

وضعیت صلح طلبی و مسالمت جویی تا زمانی توسط مسلمانان به رسمیت شناخته می شود که مطرح کنندگان آن بر عهد وپیمان خود باقی بوده و خیانت نورزند. در غیر این صورت مسلمانان می بایست تا آن جا که در توان شان هست، با آنان بجنگند تا همه به دین خدا گردن نهند و به آن درآیند.()

سید قطب می افزاید:

لازم دیدم مقداری از اصل موضوع منحرف شده و پرانتزی بگشایم، زیرا ابهامات و شبهاتی مطرح شده که ناشی از خودباختگی و کم خردی ای است که بسیاری به آن مبتلا هستند؛ یعنی آنانی که درباره جهاد در اسلام مطالبی را مطرح می کنند، چرا که واقعیت و وضع موجود دنیای امروز فشار سنگین و طاقت فرسایی را بر روح و اندیشه آنان وارد می کند. درنتیجه، این نگاه که روش تغییرناپذیر اسلام را در رویارویی با بشریت از راه های پذیرش اسلام، جزیه دادن و یا جنگ باشد نگاهی تند روانه و افراط می پندارند و دینشان را - که حقیقتش را درک نمی کنند - به افراط گرایی و زیاده روی متهم می کنند، در حالی که می بینند از یک سو جاهلیت نوین با تمام قوا به جنگ با اسلام برخاسته و در برابر آن ایستادگی می کند و ازسوی دیگر مسلمانان - کسانی که به اسلام می پیوندند، ولی ماهیت و حقیقت آن را درک نمی کنند و در نتیجه نسبت به آن درک عمیقی ندارند - در برابر نیروهای پیرو ادیان و مذاهب دیگر ناتوانند. چنان که می بینند و مشاهده می نمایند پیشگامان وطلایه داران تعصب مشروع و حمیت پذیرفته شده، کم می باشند، بلکه نادرند و نقطه اتکایی در گستره زمین ندارند تا برآن تکیه زنند و به حول و قوه آن اعتماد ورزند؛ با این پندارها این نویسندگان به متون دینی روی آورده و ظواهر و مفاهیم آن را به گونه ای برمی گردانند تا تفسیری که می کنند سازگار با فشارها و سنگینی واقعیت های موجود در دنیای کنونی شود.

در نتیجه دیگر برداشت ها از دین را تندروانه و افراط می دانند! بی شک اینان به گزاره هایی [از متون دینی] متوسل می شوند که مقطعی است، ولی آنها را احکام نهایی می شمرند و یا متوجه گزاره هایی می شوند که منوط به وضعیت خاصی است، ولی آنها را برای هر وضعیتی قرار می دهند [و مفاهیم مطلق و عام به حساب می آورند]؛ حتی زمانی که به گزاره ها و متون نهایی و مطلق می رسند، به گونه ای آنها را تفسیر می کنند که با گزاره ها ومتن های مقید و مقطعی، که تحت شرایط خاص نازل شده اند، سازگار شوند!

تمامی تغییر و تحولاتی که در متون و گزاره های دینی انجام می دهند، برای آن است که بگویند: جهاد در اسلام به طورانحصاری راهکاری برای دفاع از کیان مسلمانان و سرزمین هایشان به هنگام تهاجم دیگران است، اما اسلام با روی آوردن به جهاد، نابودی خود را امضا کرده است!

مفهوم دفاع از نظر اسلام به طور صرف بازداری از تهاجم به سرزمین های اسلامی است. در واقع اسلام از دید اینان، درمحدوده خود منحصر است یا می بایست برای همیشه در محدوده مرزهایش منحصر باشد. نیز اسلام حق ندارد دیگران رابرای پذیرش اسلام فرا بخواند و حق ندارد از دیگران بخواهد تسلیم فرامین و راه های الهی شوند، مگر با ابزارهایی چون گفتار،انتشار و بیان مطالب یا با ابزارهای مادی که ابزار سلطه جاهلیت نوین بر مردم است. پس اسلام نباید به جاهلیت مدرن هجوم برد، مگر این که به اسلام هجوم برند. در این صورت اسلام می تواند برای دفاع از خود اقدام نماید.()

چنین افرادی سخنگوی سلطه طلبان و بلندگوی قدرتمداران هستند که کوس رسوایی آنان به صدا درآمده است و در برابرآگاهی و بیداری رشد یابنده مردم مسلمان مقهور و مغلوب خواهند شد.

آنچنان که خداوند وعده داده است:

خداوند کسانی را که یاری او کنند [و از آیینش دفاع نمایند] یاری می کند. خداوند قوی و شکست ناپذیر است.()

منبع:حوزه
نگارش در تاريخ شنبه دهم بهمن 1388 توسط دره نور |

منابع عمومی

الأخبار و الأنساب، ابوجعفر احمدبن یحیی مشهور به بلاذری.(84)

الأخبار و الأنساب و السیر، ابوالعباس عبداللّه بن اسحاق.(85)

الإشتقاق، ابوبکر محمدبن حسن ازدی معروف به ابن درید (د. 321ق)، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، بیروت. 1991م.

این اثر با این که موسوعه ای از معارف است ولی چون بسیاری از اطلاعات نسب شناسی در آن وجود دارد، در زمره ی کتاب های نسب نگاری طبقه بندی شده است.(86)

الأنساب و الأخبار، محمدبن قاسم تمیمی معروف به ابوالحسن نسابه.(87)

أنساب الأشراف، احمدبن یحیی بلاذری (227 279ق).

این کتاب درباره ی انساب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، علویان، عباسیان، آل هاشم و امویان است. بخش پایانی کتاب را مفقود دانسته اند.(88) ولی به نظر می رسد نسخه ی کامل آن در دسترس است. آقایان عالم زاده و سجادی، چاپ های مختلف آن را همراه با توصیفی جامع معرفی کرده اند.(89)

بحث مختصر فی أنساب العرب، محمدنبیل القوتلی.(90)

جلد اول این اثر درباره ی قحطان و قضاعه است که نویسنده به جدول بندی انساب و تشجیر آنها پرداخته است.

التشجیر، دَغْفَل بن حنظلة بن زید سدوسی شیبانی (د. 65ق).

عبدالغنی به نقل منابع مختلف از جمله همدانی در الاکلیل(91) و ابن ندیم در الفهرست(92) از آن یاد کرده است.

التعریف بالأنساب، ابوالحسن احمدبن محمد اشعری یمنی (د. 500 یا 600ق).

این اثر مختصرِ الأنساب سمعانی است و التعریف بالأنساب را زیر عنوان اللباب فی معرفة الأنساب تلخیص کرد.(93)

التعریف فی الأنساب و التنویه لذوی الأحساب، احمدبن محمدبن ابراهیم اشعری قرطبی (د. 550ق) تصحیح و چاپ سعد عبدالمقصود ظلام.

این اثر به اجداد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم و دیگر شخصیت های عرب پرداخته است. اشعری گویا کتاب دیگری در انساب زیر عنوان اللباب فی معرفة الأنساب دارد. زندگی وی توسط سعد عبدالمقصود ظلام در مقدمه آمده است.

تهذیب الأنساب و نهایة الأعقاب، ابوالحسن محمدبن ابی جعفر شیخ شرف العبیدلی معروف به ابی الحسن نسابه (د. 435ق)، تحقیق محمد کاظم محمودی، قم، کتابخانه آیت اللّه نجفی، 1413ق.

این چاپ به همراه استدراک و تعلیق عبداللّه الشریف الحسین معروف به ابن طباطبا حسنی نسابه (د. 449ق) است.

جمهرة الأنساب العرب، ابومحمد علی بن احمد معروف به ابن حزم اندلسی (384 456ق)، تحقیق عبدالسلام محمد هارون، اسکندریه، دار المعارف، بی تا.

جمهرة النسب،(94) هشام ابومنذربن محمدبن سائب کلبی (د. 204ق).

جزء اول آن دو چاپ مهم دارد یکی به کوشش عبدالستار احمد فرّاج و دوم به کوشش محمود فردوس العظم و مقدمه ی سهیل زکار در دمشق چاپ شده است.

جزء دوم و سوم هم به کوشش محمود فردوس العظم چاپ شده است. این کتاب جایگاه بلندی در نسب شناسی دارد و اولین منبع در این زمینه شناخته شده است. کلبی در واقع مؤسس مکتب عراق در نسب نگاری است.

الحاوی، ابن عبدالسمیع خطیب.

این اثر به سبک مشجر تدوین شده است.(95)

سراج الأنساب، سیداحمدبن محمدبن عبدالرحمن کیاء گیلانی (سده دهم قمری)، تحقیق سیدمهدی رجائی، قم، کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی.

طرفة الأصحاب فی معرفة الأنساب، عمربن یوسف بن رسول، چاپ سترستین K. W (Zettersteen)، دمشق، 1949م / 1369ق.

صلاح الدین منجد مقدمه ی تحلیلی مفیدی بر این اثر نگاشته است.

الکافی فی النسب، محمدبن عبده بن سلیمان معروف به ابن عبده.

او را به ثقه ستوده اند.(96) کتاب های دیگر او در زمینه ی نسب شناسی عبارت اند از:

النسب الکبیر، بر اساس کتاب هشام کلبی؛ نسب ولد ابی صفرة الملهب و ولده؛ نسب الاخنس و کتاب نسب کنانة.(97)

کتاب الأنساب، ابوسعید عبدالکریم بن محمد معروف به سمعانی (د. 562ق).

کتاب النسب، ابوعبداللّه سعیدبن حکم معروف ابن ابی مریم.(98)

کتاب النسب، ابوعبید قاسم ابن سلام (154 224ق)، به اهتمام مریم محمد حیز الدرع و مقدمه ی سهیل زکّار، بیروت، دارالفکر، 1989م، چاپ اول.

کتاب النسب، ابوزید عمربن شبّربن عبیدبن ریطة (د. 262ق).(99)

کتاب نوادر أخبار النسب، ابوعبداللّه الزبیربن ابی بکر بکاربن عبداللّه بن مصعب (د. 256ق). وی کتاب دیگری در نسب قریش نوشته است.(100)

کشف الإرتیاب فی ترجمة صاحب لباب الأنساب و الأعقاب و الألقاب، سید شهاب الدین مرعشی نجفی (نسب شناس معاصر).

این اثر به عنوان مقدمه لباب الأنساب بیهقی نگاشته شده و محمدرضا عطایی ترجمه ی فارسی آن را در پایان کتاب مهاجران آل ابوطالب آورده است. مرعشی از دویست تن از دانشمندان مشهور نسب شناس، از قرن اول تا پانزدهم، به ترتیب یاد کرده است. این اثر در واقع فهرستواره و کارنامه ای از نسب شناسی اسلامی است.

لباب الأنساب و الألقاب و الأعقاب، ابوالحسن علی بن ابی القاسم بن زید بیهقی معروف به ابن فندق (د. 565ق)، دو جلد، تحقیق سیدمهدی رجائی، مقدمه ی آیت اللّه نجفی مرعشی، قم، کتابخانه ی آیت اللّه نجفی، 1400ق.

مقدمه ی آیت اللّه نجفی دارای این عنوان است: «کشف الارتیاب فی ترجمة صاحب لباب الأنساب و الأعقاب و الألقاب».

لبّ اللباب فی تحریر الأنساب، جلال الدین عبدالرحمن سیوطی، بیروت، دار صادر.

المقتضب من کتاب جمهرة النسب، یاقوت حموی (575 626ق)، تحقیق و نشر ناجی حسن.

این اثر خلاصه ی کتاب جمهرة النسب کلبی است.

المؤتلف و المختلف فی النسب، ابوجعفر محمدبن حبیب بن امیة بن عمر.

وی از نسب شناسان بزرگ عرب است و کتاب های دیگری نیز درباره ی نسب عرب تهیه کرد که عبارت اند از:

کتاب النسب؛ العمائر و الربائل فی النسب و کتاب المشجر.

النسب الکبیر، ابوعبداللّه بن مصعب بن ثایت معروف به مصعب بن عبداللّه الزبیری (د. 230ق).

وی غیر از این اثر، کتاب نسب قریش را هم در نسب شناسی تدوین کرد.(101)

النسب الکبیر، ابویقظان (د. 170ق).

وی مورخ و نسب شناس است و آثاری در این زمینه ها دارد. در نسب شناسی، کتاب نسب خندف و اخبارها را نیز تدوین کرده است.(102)

النسب الکبیر، هشام بن محمدبن سائب معروف به هشام کلبی (د. 206ق). وی مورخ و نسب شناس بزرگ عرب است.(103)

نهایة الارب فی معرفة أنساب العرب، ابوالعباس احمد معروف به قلقشندی (د. 821ق).

آثاری درباره ی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم

جمهرة أنساب امهات النبی صلی الله علیه و آله وسلم ، حسین بن حیدر محبوب هاشمی، مقدمه ی یوسف بن عبدالرحمن مرعشی، مدینه ی منوره، دار البخاری، 1418ق.

النفحة العنبریة فی أنساب خیرالبریة، محمد کاظم بن ابی الفتوح یمانی موسوی (سده نهم)، تحقیق سیدمهدی رجائی، قم، کتابخانه آیت اللّه نجفی مرعشی، 1419ق / 1377، چاپ اول.

آثاری درباره ی دیگر شخصیت ها

جامع الأنساب، محمدعلی روضاتی.

جلد اول این اثر شامل مشجرات نسب، احوال و آثار تواریخ و مزارات فرزندان امام موسی بن جعفر علیه السلام است.

کتاب نسبر النمر بن قاسط، علان الشعوبی.

وی یکی از محققان بیت الحکمة رشید و مأمون عباسی است و کتاب دیگری در نسب تغلب بن وایل نگاشته است(104).

آثاری درباره ی قبایل و خاندان ها

الأصیلی فی أنساب الطالبیین، صفی الدین محمدبن تاج الدین علی، معروف به ابن طقطقی (د. 709ق)، تحقیق سیدمهدی رجائی، قم، کتابخانه آیت اللّه نجفی، 1418ق.

الأکلیل من أخبار الیمن و أنساب حمیر، ابی محمد حسن بن احمدبن یعقوب همدانی (د. 350ق).

او یمنی الاصل است و این اثر را در تاریخ یمن و انساب یمنی در ده جلد نوشته است.

أب انستاس کرملی، جلد هشتم و محب الدین خطیب، جلد دهم و محمدبن علی اکوع حوالی، جلد دوم آن را منتشر کردند. اولین چاپ جلد دهم در قاهره، 1368 انجام یافت.

أنساب آل أبی طالب، ابونصر سهل بن عبداللّه بخاری.

این کتاب در دوره ی ناصر باللّه (575 622ق) نگاشته شده و آقابزرگ از نسخه ی خطی آن در کتابخانه ی حسن صدرالدین یاد کرده است.(105)

أنساب أزد عمان، ابوعبداللّه بن صالح بن نظّاح.(106)

انساب بنی عبدالمطلب، حسن بن سعید معروف به سکونی.(107)

أنساب قریش و أخبارها، ابوعبداللّه بن محمدبن حمید معروف به جهمی.(108)

التبیین فی أنساب القرشیین، موفق الدین عبداللّه بن احمدبن قرامه مقدسی (د. 620ق)، به اهتمام محمد نایف الدلیمی.

بحر الأنساب، منصورالباب الاشهب (د. 578ق).

این اثر در انساب علویان است.(109)

تحفة لب اللباب فی ذکر نسب السادة الأنجاب، سید ضامن بن شدقم حسینی مدنی (سده 11 قمری)، تحقیق سیدمهدی رجائی، قم، کتابخانه ی آیت اللّه نجفی، 1418ق.

الجوهر الشفاف فی أنساب السادة الأشراف، عارف احمد عبدالغنی، دو جلد، دمشق، دار کنان، 1997م.

این اثر به نسب شناسی فرزندان امام حسین علیه السلام پرداخته است. نویسنده ابتدا زندگی نامه ای از امام علی علیه السلام و امام حسین علیه السلام آورده، سپس به معرفی سادات از شهادت امام تا دوره ی جدید پرداخته و سادات شبه قاره ی هند و فلسطین را در دو فصل مستقل آورده است.

شجره ی خاندان مرعشی، سیدعلی اکبر مرعشی (مورخ معاصر)، تهران، 1365.

الشجرة المبارکة فی أنساب الطالبیة، فخر رازی (د. 606ق)، تحقیق سیدمهدی رجائی، قم، کتابخانه ی آیت اللّه نجفی 1409ق.

عمدة الطالب فی أنساب آل أبیطالب، جمال الدین احمدبن علی الحسینی معروف به ابن عنبر (د. 614ق)، با مقدمه ی محمد صادق آل بحرالعلوم، قم، مؤسسه انصاریان، 1417ق / 1996م.

الفخری فی أنساب الطالبین، اسماعیل بن حسین بن محمدبن حسین مروزی (577 بعد از 614ق) با مقدمه ی آیت اللّه شهاب الدین نجفی مرعشی، و تحقیق سیدمهدی رجائی، قم، کتابخانه آیت اللّه نجفی مرعشی، 1409ق.

القول الجازم فی نسب بنی هاشم، جمیل ابراهیم حبیب، بغداد، منشورات مکتبة دار الکتب العلمیة، 1987م.

کتاب حذفِ من نسب قریش، مورّج بن عمرو السَدوسی، به اهتمام صلاح الدین المنجد، بیروت، دار الکتاب الجدید، 1976م.

کتاب نسب طیّ، ابوعبدالرحمان هیثم بن عدی الثُعَلی (د. 207ق).

المجدی فی أنساب الطابیین، علی بن ابی غنائم عمری، با مقدمه ی آیت اللّه مرعشی نجفی با عنوان المجدی فی حیاة صاحب المجدی، تحقیق احمد مهدوی دامغانی، قم، کتابخانه آیت اللّه مرعشی نجفی، 1409ق.

منتقلة الطالبیة، اسماعیل ابراهیم بن ناصر ابن طباطبا (سده پنجم قمری)، تحقیق سیدمحمد مهدی خرسان، نجف اشرف، 1969م.

مهاجران آل أبوطالب، (ترجمه ی کتاب المنتقلة الطالبیة)، محمد رضا عطایی، مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی، 1372، چاپ اول.

این اثر به ترتیب نام شهرهایی را که نوادگان ابوطالب، پدر امام علی علیه السلام ، در آن جا پراکنده و ساکن شدند و اسامی افراد را آورده است.

نویسنده کتاب دیگری با عنوان دیوان الانساب و مجمع الاسماء و الألقاب دارد.(110)

الموسوعة الذهبیة فی أنساب قبائل و اُسَر شبه الجزیرة العربیة، ابراهیم جار اللّه بن دخنة الشریفی، نه جلد، بی جا، 1998م.

نسب بنی عبد شمس، علی بن حسین معروف به ابوالفرج اصفهانی (د. 360ق)(111).

نسب السادة العلویین السوامرة فی دیالی، محمد جاسم حمادی مشهدانی و عبدالرسول سلمان زیدی، بغداد 1994 میلادی.

نسب عرب، عاتق بن غیث البلادی، مکه مکرمه، دار مکه، 1984م، چاپ دوم.

نویسنده از مورخان معاصر است که به انساب، تاریخ و جغرافیای قبیله های عرب پرداخته است.

نسب قریش، المصعب زبیری.

أ.لیفی بروفنسال آن را به صورت ناقص منتشر کرد.

نسب معد و الیمن الکبیر، هشام بن محمد مشهور به ابن کلبی، سه جلد، تحقیق محمود فردوس العظم، دمشق، بی تا.

خاورشناسان و نسب شناسی

خاورشناسان اسلام شناس مجذوب این دانش بودند و تألیفات زیادی در این باره دارند. کتاب Index Islamicus حدود هزار کتاب و مقاله را که در 50 سال اخیر مستشرقان تألیف و منتشر ساخته اند فهرست کرده است. کارهای پژوهشی آنها متفاوت است. ترجمه ی آثار نسب شناسی، تصحیح و نشر آنها و نقد و بررسی این دانش، سه نوع کار شناخته شده ی آنهاست.

گاهی آنان نقدهای جدی به ارکان این دانش دارند؛ مثلاً نسب شناسان، عرب را به دو دسته ی عدنانیان و قحطانیان تقسیم کرده و شاخه هایی زیر مجموعه ی آنها می آورند. کسانی هم چون دللافید برخی از این زیر مجموعه ها را خیالی و غیر واقعی دانسته و اساسا تقسیم به قحطانی و عدنانی را غیر معقول می دانند.(112) اینان معتقدند: طبقه بندی انساب، مربوط به دوره ی بعد از عمر و ساخته و پرداخته ی ذهن نسب شناسان برای تمشیت امور اجتماعی بود. برخی مورخان مسلمان، هم چون جواد علی، بر بعضی از رهیافت های پژوهشی خاورشناسان تأکید دارند. گاهی نیز این گونه طبقه بندی ها و تشجیرها را برگرفته از اسرائیلیات تورات دانسته اند.(113)

در اینجا فقط بخشی از تحقیقات آنها معرّفی می شود تا با مطالعه آنها واقعیت ها بهتر روشن گردد:

A. Hofheinz. "Sons of a hidden Imam: the genealogy of the Mirghani family", (فرزندان امامی غایب(عج): نسب شناسی خاندان میرغنی)Sudanic Africa, 3, 1992, pp. 9-27.

A. M. Mokeev. "Novyi istochnik po genealogii kirgizskogo naroda",(نسب شناسی مربوط به قرقیزستان)Instochnikovedenie i tekstologiya srednevekovogo Blizhnego i Srednego Vostoka Bartol'dovskie Chteniya. Moscow: Nauka, 1984. pp. 146-151.

A. Rush. Al-Sabah: history and genealogy of Kuwait's ruling 1752-1987 (الصباح: تاریخ و نسب شناسی خاندان حاکم کویت 25717891)،London: Ithaca Press, 1987, pp. 304.

A. Scarabel. "La trasmissione del nome proprio nella genealogia saudita: osservazioni e raffronti", (رساله های ویژه ی نسب شناسی: ملاحظاتی مقایسه ای)Problemi di onomastica semitica meridionale Seminari di Orientalistica, Pisa: Giardini, 1989. pp. 161-208.

A. de L. Rush. Al-Sabah: a genealogy of the ruling family of Kuwait, (دودمان شناسی خاندان حاکم کویت)،London: Rush, [1983] pp. [146].

Abbas Hamdani, "A re-examination of al-Mahdi's letter to the Yemenites on the genealogy of the Fatimid caliphs" (بازنگری نامه های «المهدی» به یمنی ها درباره ی نسب شناسی خلفای فاطمی) Journal of the Royal Asiatic Society, 1983, pp. 173-207.

Abdalla Omar Mansur, "The nature of the Somali clan system", (ماهیت سیستم طایفه ای سومالی)Ali Jimale, Lawrenceville: Red Sea Press, 1995, pp. 117-134.

Abdur-Rahman Momin. "On "Islamic fundamentalism": the genealogy of a stereotype", (درباره اصول گرایی اسلامی: نسب شناسی یک کلیشه) Hamdard Islamicus, 10 iv, 1987. pp. 35-46.

Ali Sadki. "L'interpretation genealogique de I'histoire nord-africaine pourrait-elle etre depassee?",(نسب شناسی تشریحی، تاریخ اعقاب افریقای شمالی) Hesperis-Tamuda, 25, 1987. pp. 127-146.

B. A. Akhmedov. ""Silsilat as-Salatin" ("Genealogiya gosudarei")" (سلسلة (السلاطین (نسب شناسی تاریخی) Instochnikovedenie i tekstologiya srednevekovogo Blizhnego i Srednego Vostoka Bartol'dovskie Chteniya. Mowcow: Nauka, 1984. pp. 30-35.

B. Flemming. "Political genealogies in the sixteenth century"(نسب شناسی سیاسی در قرن 61) osmanli Arastirmalari / Journal of Ottoman Studies, 7-8, 1988. pp. 123-137.

B. Martinez Caviro. "En torne al linaje de los Gudiel", (نسب شناسی قاضی) Genealogias Mozarabes Serie B. Toledo: Inst. Estudios Visigotico - Mozarabes de San Eugenio, 1981. pp. 81-90.

Bahadur Khan Abu' l-Ghazi. Rodoslovnoe drevo tyurkov / Abul' -Gazi-Khan, (تاریخ شجره ی ترک: بهادر خان ابوالقاضی)(Perevod g. Sablukova.). Ashkhabad: Metbugat, 1994. 208p.

D. C. Conrad. "Oral soucres on links between great states: Sumanguru, servile lineage, the Jariso, and Kaniaga",(منابع شفاهی درباره ی پیوند ممالک بزرگ: ملاحظاتی در نسب شناسی جارسیو، کانیاگا)History in Africa, 11, 1984. pp. 35-55.

D. M. Varsico. "Metaphors and sacred history: the genealogy of Muhammad and the Arab "tribe"". (استعارات و تاریخ مقدس: دودمان شناسی حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و قبیله ی عربی)Anthropological Quarterly, 68 iii, 1995. pp. 139-156.

E. Mano. "Two notes on the genealogy of Moghul Khans in the early fifteenth century", (دو یادداشت در نسب شناسی خان های مغول در اوایل قرن 51)Journal of Turkish Studies, 17, 1993. pp. 117-123.

E. S. Smart. "A genealogical table of the Mughal family", (شجره نامه ی خاندان مغول) Journal of the walters Art Gallery, 39, 1981. pp. 33-35.

E. Vasil'eva. "The social aspect of genealogical descent among the Kurds",(ابعاد اجتماعی اخلاف نسب شناسانه در میان کردها»)Acta Kurdica, 1, 1994. pp. 73-76.

E. Wagner, "The genealogy of the later walashama' Sultans of Adal and Harar,(نسب شناسی سلاطین «والاشما» «عدال و حَرار»)Zeitschrift der Deutschen Morgenlandischen Gesellschaft, 141 ii, 1991. pp. 376-386.

Emel Esin. "-Hanlat ula-ki (The succesion of kings): on the illustrated genealogy, with Uygur inscriptions, of Mongol and Temurid dynasties, at the Topkapi Library",(جانشینی شاهان: درباره نسب شناسی مصوّر خاندان های مغول و تیموری در کتابخانه ی توپقاپی، همراه با کتیبه های اویغوری)،Asiatische Forschungen, Wiesbaden: Harrassowitz, 1989. pp. 113-127.

G. C. Miles. "A provisional reconstruction of the genealogy of the Arab Amirs of Crete", (بازسازی موقت نسب شناسی امرای عرب جزیره کرت) Kpthika ×ponika, 15 (1963). pp. 59-73.

G. Calasso. "Genealogie e miti di fondazione: note sulle origini di Fas secondo le fonti merinidi", (نسب شناسی ریشه ای: ملاحظاتی در مورد بنی مرین یا مرینی ها) La Bisaccia dello sheikh: omaggio ad A. Bausani Quaderni del Seminario di Iranistica. Venice, 1981. pp. 17-27.

G. Morrison. "The Sassanian genealogy in Mas'udi", (نسب شناسی «ساسانیان» در تاریخ مسعودی) Al-'Mas'udi millenary commememorative volume, 1960. pp. 42-44.

I. Cunnison. "Classfication by genealogy: a problem of the Baqqara Belt", (طبقه بندی به وسیله ی نسب شناسی: مسئله کمربند بقّره)Sudan in Africa (Ed. Yusuf Fadl Hasan). Khartoum, 1971. pp. 186-196.

J. Porres Martin-Cleto. "El linaje de D. Esteban Illan", (نسب شناسی استبان ایلان) Genealogias mozarabes Serie B. Toledo: Inst. Estudios Visigotico-Mozarabes de San Eugenio, 1981. pp. 65-79.

J. Rodriguez Marquina. "Linajes Mozarabes de Toledo, en los siglos ×II y ×III", (نسب شناسی نصارای طُلَیطُلة در قرون هفتم تا سیزدهم) Genealogias mozarabes Serie B. Toldo: Inst. Estudios Visigotico - Mozarabes de San Eugenio, 1981. pp. 11-64.

J. Ryckmans. "A three generations' matrilineal genealogy in a Hasaean incription: matrilineal ancestry in pre-Islamic Arabia",(نسب شناسی سه نسلی از سوی مادر در کتیبه حسائن: اجداد مادری در جزیرة العرب پیش از اسلام)Britain through the ages: the archaeology. London: KP.l, 1986. pp. 407-417.

K. Ohrnberg (ed.). The offspring of Fatima : dispersal and ramification, (اولاد : پراکندگی و انشعاب) فاطمه علیهاالسلام Helsinki: Finnish Oriental Society, 1983. 167.

K. Pachniak. "Listy Kalifow al-Mahdiego i al-Mu'izza o genealogii Fatymidow". (نامه ی المهدی خلیفه نسبت به نسب شناسی فاطمیان)Sutudia Arabistyczne i Islamistyczne, 3, 1995. pp. 61-82.

Khalil Athamina. "The sources of al-Baladhuri's Ansab al-Ashraf", (مصادر انساب الاشراف البلاذری)Jerusalem studien in Arabic and Islam, 5, 1984. pp. 237-262.

L. Molina. "Familias andalusies: los datos del Ta'rij u'lama' al-Andalus de Ibn al-Faradi", (خاندان اندلسی ها: تاریخ علمای اندلس ابن الفرضی) Estudios onomastico - biograficos de al-Andalus, 1989. pp. 19-99.

M. Honda. "On the genealogy of the early Northern Yuan", (پیرامون نسب شناسی «یُوان» شمالی اولیه)Ural - Altaische Jahrbucher, 30 (1958), pp. 232-248.

M. J. L. Young, "Islamic family history", (تاریخ خانوادگی در اسلام) Crossroads, 1, 1977. pp. 4-8.

M. Martin. "La obra genealogica de Ibn 'Abd al-Barr", (نسب شناسی ابن عبدالبرّ) Actas de las Jornadas de Cultura e Islamica (1978). Madrid: Instituto Hispano-Arabe de Culture, 1981. pp. 205-230.

Mahmud 'Ali Makki. "Los Banu Burunyal, una familia de intelectuales denienses", (ردّ خاندان روشنفکر بانو برونیال)Sharq al-Andalus, 10-11, 1993-94. pp. 527-534.

Mir Husain Shah. "Ansab-i- Mahmudi, by Dervish Mohammad. [Treatise on the genealogy of Mohamud of Ghazna.]",

[ (انساب محمودی: تألیف درویش محمد ]رساله ای درباره ی نسب شناسی محمود غزنوی

Adab [Kabul], 12 i (1964). pp. 1-2.

Mohammad Rahim Elham. "Pashto studies International Centre international seminar on the genealogy of Pashto",(سمینار بین المللی مرکز بین المللی مرکز مطالعات پشتو درباره ی نسب شناسی پشتون ها)Pasto Q, 1 (1977). pp. 23-28.

Mohammad Rahim Elham. "On the genealogy of Pashto", (درباره نسب شناسی پشتو)Adad [Kabul], 23 iii (1975). pp. 1-7.

Mohammed Mohammed Abdi. "Une nouvelle methode d'utilisation des arbres genealogiques", (شیوه ی جدید استفاده ی شجره نامه ی نسب شناسی)Anthropologie somalienne: actes..., Besancon: Universite de Besancon; Paris: Belles Lettres, 1993.pp. 131-136.

P. M. Holt. "The genealogy of a Sudaneses holy family", (نسب شناسی خاندان شریف مقدسی از سودان) Bulletin of the School of Oriental and African Studies, 44, 1981. pp. 262-272.

P. M. Holt. "The exalted lineage of Ridwan Bey: Some observations on a seventeenth - century Mamluk genealogy", (تیره ی شریف رضوان: تأملاتی در خصوص نسب شناسی «مملوک» در قرن 71)Bulletin of the school of Oriental and African Studies, 22 (1959). pp. 221-230.

R. A. Lobban. "A genelogical and historical study of the Mahas of the "Three Towns", Sudan", (مطالعه ای نسب شناسانه و تاریخی مهاراجاهای «سه شهر» در سودان) International journal of African historical studies, 16, 1983. pp. 231-262.

R. Burn. "The genealogy of Ahmad Shah III of Gujarat",(نسب شناسی «احمد شاه سوم» در گجرات)Journal of the Numismatic Society of India, 1 (1939). P. 42.

R. Nollet. "La famille royale. (Resume: The royal family)", (خاندان سلطنتی) Afrique et Asie Modernes, 134, 1982. pp. 22-52; 109.

R. T. Mortel. "The genealogy of the Hasanid Sharifs of Makkah",(دودمان شناسی شرفای حسنی مکه)Journal of the College of Arts, King Saud University, 12, 1985, pp. 221-250.

R. Vesely. "Neues zur Familie Al-Qusuni: ein Beitrag zur Genealogie einer agyptischen Arzte-und Gelehrtenfamilie", (خاندان فعلی الغصونی: بخشی از نسب شناسی حکّام مصر)Oriens, 33, 1992. pp. 437-444.

Ramazan Sesen. "Quelques remarques sur la genealogie de l'illustre astronome ottoman Takiyuddin al-Rasid", (ملاحظاتی پیرامون نسب شناسی مصوّر منجم عثمانی «تقی الدین الرشید») Erdem, 4 / 10, 1988. pp. 173-180.

S. Ando." Timuridische Empire nach dem Mu'izz al-ansab: Untersuchung zur Stammesaristokratie zentralasiens im 14. und 15." Jahrhundert,(امپراطور تیموریان بعد از معزّالانساب: بررسی وضعیت حکومت های اشرافی آسیای مرکزی در قرون 41 و 51)Berlin: Schwarz, 1992. pp. 337.

S. Digby. "The coinge and genealogy of the later Jams of Sind", (مسکوکات و نسب شناسی جمس متأخر سند) Journal of the Royal Asiatic Society (1972). pp. 125-134.

Sadi Byaram. "An 'Akhi' genealogical tree", (شجره نامه ای از اخیان)Belleten (Trurk Tarih Kurumu), 58 / 222, 1994. pp. 331-327.

Sejarah Melaya or Malayu annals. An annotated translation by C. C. Brown with a new introduction by R. Roolvink, (سجاره مالاکا یا کارنامه سالانه ترجمه ای موشح توسط براون با مقدمه ای جدید از رولونیک Revd. ed. Kuala Lumpur: Oxford University Press, 1970 rp., 1983. 273P.

Sidi Ali Hachlaf. Les Chorfa: les nobles du monde musulman: la chaine des origines a propos de la genealogie des descendants du prophete,(حکّام بزرگ مسلمان: نسب شناسی دودمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم )Paris, Published, 1995. 156+168P.

T. I. Sultanov. ""Mu'izz al-Ansab" i chingizidy "Kizhe" (Summar [y]: Muizz al-Ansab and quasi - Chingizids.)", (معزّالانسابِ چنگیزی)Vostok, 1994 vi. pp. 81-87; 220.

T. W. Haig. "The Chronology and genealogy of the Muhammadan kings of Kashmir", (وقایع نگاری و نسب شناسی شاهان محمدی کشمیر) Journal of the Royal Asiatic Society, 1918. pp. 452-468.

Yusuf Fadl Hasan. "The Umayyad genealogy of the Funj", (نسب شناسی اموی، فونج)Sudan notes notes and records, 46 (1965). pp. 27-32.

پی نوشت ها:

1. Genealogy.

2. غلامرضا ستوده، مرجع شناسی و روش تحقیق در ادبیات فارسی، ص 87 .

3. حاجی خلیفه، کشف الظنون، ج 1، ص 178.

4. جواد علی، المفصل فی تاریخ العرب، ج 4، ص 414 به بعد.

5. ر.ک: مقدمه ی سهیل زکار برکتاب النسب ابن سلام، ص 68 69، (بررسی ویژگی های مناسبات اجتماعی جامعه ی عرب).

6. محمدتقی اکبری و دیگران، فرهنگ اصطلاحات علوم و تمدن اسلامی، ص 270.

7. Ethnology.

8. دائرة المعارف فارسی، ج 3، ص 3021.

9. سیداحمد کیاگیلانی، سراج الانساب، مقدمه، ص 4 5.

10. ابن سلام، کتاب النسب، مقدمه، ص 14.

11. سیداحمد کیاگیلانی، همان.

12. ابن سلام، همان، ص 62.

13. همان، ص 19.

14. همان، ص 11 13.

15. این کتاب با تحقیق احمد زکی پاشا در قاهره، به سال 1995 منتشر شد.

16. جواد علی، همان، ج 1، ص 466.

17. همان جا.

18. همان، ص 470.

19. سوره ی شوری، آیه ی 23.

20. ماوردی در الاحکام السلطانیة، ابن فراء در الاحکام السلطانیة، ابن حزم در الجمهرة و قلقشندی در النّهایة بر این عقیده پافشاری دارند.

21. سنن ابن ماجه، باب نکاح.

22. صحیح مسلم، تحقیق البانی، باب فضل المدینة.

23. ابن سلام، همان، ص 23 و برای تفصیل بیش تر ر.ک: مهدی دامغانی، المجدی، مقدمه، ص 48 65.

24. عمربن یوسف بن الرسول، طرفة الاصحاب، مقدمه، ص 14 15.

25. برای تعریف و توضیح این اصطلاحات ر.ک: ابن طباطبا، مهاجران آل ابوطالب، ترجمه ی محمدرضا عطایی، ص 46 50؛ مقدمه الاصیلی ابن طقطقی، ص 35 40.

26. ابن طباطبا، همان، ص 42.

27. ر.ک: ابن طقطقی، الاصیلی، مقدمه، ص 34.

28. ابن سلام، همان، ص 128 132.

29. برای اطلاع از این مکاتب ر.ک: ابن سلام، همان، ص 23 24 و 101 122.

30. مقدمه ی المقتضب من کتاب جمهرة النسب، ص 7.

31. عناوین برخی از منابع تراجم را حلوجی آورده است: ر.ک: مدخل لدراسة المراجع، عبد الستار الحلوجی، ص 55 60.

32. غلامرضا ستوده در مرجع شناسی نیز آن را ذیل شرح حال ها آورده است.

33. همان، ص 203.

34. برای نمونه کتاب فهرست مستند اسامی مشاهیر و مؤلفان، تهران، کتابخانه ملی جمهوری اسلامی ایران، 1373، از این قبیل است.

35. عبدالحسین زرین کوب، کارنامه ی اسلام، ص 80.

36. همان.

37. غلامرضا ستوده، همان، ص 205.

38. عبدالعزیز دوری، «مکتب تاریخنگاری عراق در قرن سوم هجری»، ص 90.

39. همان، ص 91.

40. همان.

41. همان، ص 97.

42. همان، ص 98.

43. حذف من نسب قریش، مقدمه، ص 5.

44. غلامرضا ستوده، همان، ص 87.

45. السید حسن الصدر، تأسیس الشیعة، ص 247.

46. جواد علی، همان، ج 4، ص 414؛ یاقوت حموی، المقتضب من کتاب جمهرة النسب، مقدمه ص 10.

47. همان، ج 1، ص 467؛ ابن طباطبا، همان، مقدمه، ص 30.

48. تورات، پیدایش، باب 10، آیه 1.

49. بلاذری، فتوح البلدان، ص 630؛ ابن سعد، الطبقات الکبری، ج 3، ق 1، ص 202.

50. جواد علی، همان، ج 1، ص 470.

51. الکامل، ج 2، ص 502.

52. جواد علی، همان، ج 1، ص 471.

53. همان.

54. همان، ص 473.

55. همان، ص 472.

56. ابن سلام، همان، ص 74 78.

57. همان، ص 23 و 78 89.

58. ر.ک: ابن سلام، همان، ص 84 87؛ عمربن یوسف بن رسول، همان، ص 7.

59. ابن سلام، همان، ص 87 95؛ سترستین، طرفة الاصحاب، مقدمه، ص 6.

60. ابن سلام، همان، ص 23.

61. همان، ص 23؛ درباره ی علل و عوامل دیگر پیدایش و رشد نسب شناسی ر.ک: المجدی، مقدمه، ص 67 80.

62. محمد حسین طباطبایی، تفسیر المیزان، ترجمه سیدمحمدباقر موسوی همدانی، ج36، ص 202.

63. همان، ص 204.

64. همان، ج 8، ص 141 142.

65. همان، ص 146.

66. سوره ی حج، آیه ی 78؛ ر.ک: جواد علی، همان، ج 1، ص 473.

67. ابن طباطبا، همان، مقدمه، ص 29 30.

68. ابن سلام، همان، ص 21؛ مقدمه ی ابن خلدون، ج 1، ص 294 296.

69. همان.

70. ر.ک: سترستین، همان، ص 4 5.

71. جواد علی، همان، ج 1، ص 466.

72. همان، ص 467.

73. محمدکمال شبانه، «السیاسة الخارجیة لمملکة غرناطة النصریة»، ص 36.

74. جواد علی، همان، ج 1، ص 470.

75. همان، ص 496.

76. همان، ص 470.

77. همان، ص 473.

78. ر.ک: یسری الجوهری، الانسان و سلالاته.

79. عارف احمد عبدالغنی، الجوهر الشفاف، ج 1، ص 16 59.

80. طرفة الاصحاب، مقدمه، ص 16 31.

81. ر.ک: جواد علی، همان، ج 4.

82. حاجی خلیفه، کشف الظنون، ج 1، ص 178 180.

83. عبدالجبار عبدالرحمن، کشاف الدوریات العربیة، ج 4، ص 330 331.

84. ابن ندیم،الفهرست، ص 125 126.

85. همان، ص 126 127.

86. مقدمه کتاب النسب، ابن سلام، ص 40.

87.ابن ندیم، همان، ص 127.

88. همان، ص 40.

89. تاریخنگاری در اسلام، ص 134 135.

90. مشخصات کتابشناختی: دمشق، دارالبشائر، 1997 میلادی.

91. الجوهر الشفاف، ج 1، ص 16.

92. ابن ندیم،همان،ص 102.

93. تاریخ الأدب العربی، قسم سوم، جزء 5 6، ص 409.

94. برای توصیف جامع از آن ر.ک: تاریخنگاری در اسلام، ص 133 134.

95. مهاجران آل ابوطالب، ص 44.

96. ابن ندیم،همان، ص 118.

97. همان.

98. همان، ص 107.

99. ابن ندیم،همان،، ص 125.

100. همان، ص 123.

101. همان، ص 123.

102. همان، ص 107.

103. همان، ص 108 و 110.

104.ابن ندیم، همان،، ص 118 119.

105. الذریعه، ج 2، ص 377؛ تاریخ الادب العربی، قسم سوم، جزء 5 6، ص 413.

106.ابن ندیم،همان،، ص 120.

107. همان، ص 120.

108. همان، ص 124.

109. تاریخ الأدب العربی، قسم سوم، جزء 5 6، ص 409.

110. همان، ص 66.

111.ابن ندیم، همان،، ص 127 128.

112. ابن سلام، کتاب النسب، مقدمه، ص 134 140.

113. همان، ص 134 140.

منابع:

- آژند، یعقوب، تاریخ نگاری در اسلام (تهران، نشر گستره، 1361)

ابن اثیر، الکامل فی التاریخ، (بیروت، دار صادر، 1965م).

ابن خلدون، مقدمه، ترجمه محمد پروین گنابادی، (تهران، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، 1359).

ابن سلام، أبی عبیدقاسم، کتاب النسب، به کوشش مریم محمد خیر الدرع، (بیروت، دارالفکر، 1989م).

ابن طباطبا، أبو أسماعیل أبراهیم بن ناصر، مهاجران آل أبوطالب، تصحیح محمدمهدی سیدحسن موسوی خرسان، ترجمه محمدرضا عطایی، (مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی، 1372)، چاپ اول.

ابن ندیم، الفهرست، به کوشش رضا تجدد، (تهران، 1349).

اکبری، محمدتقی و دیگران، فرهنگ اصلاحات علوم و تمدن اسلامی، (مشهد، بنیاد پژوهش های اسلامی، 1372).

بن رسول، عمربن یوسف، طرفة الاصحاب فی معرفة الأنساب، تحقیق ک. و. سترستین، (بیروت، دارصادر، 1992م).

جمل اللیل، یوسف بن عبداللّه ، الشجرة الزکیة فی الأنساب و سیر آل البیت النبوة، (الریاض، دارالحارثی، بی تا).

الجوهری، یسری، الإنسان و سلالاته، (قاهره، المعارف، بی تا).

الحلوجی، عبدالستار، مدخل لدراسة المراجع، (قاهره، دارالثقافة، 1991م).

حموی، یاقوت المقتضب من کتاب جمهرة النسب، تحقیق ناجی حسن، (بیروت، الدارالعربیة للموسوعات، 1987م)، چاپ اول.

خلیفه، حاجی، کشف الظنون، (بیروت، دارالکتب العلمیة، 1992م).

زرین کوب، عبدالحسین، کارنامه اسلام، (تهران، شرکت سهامی انتشار، 1348).

ستوده، غلامرضا، مرجع شناسی و روش تحقیق در ادبیات فارسی، (تهران، سمت، 1375).

السدوسی، مورّج بن عمرو، کتاب حذف من نسب قریش، به کوشش صلاح الدین المنجد، (بیروت، دارالکتاب الجدید، 1976م).

شبانه، محمدکمال، «السیاسة الخارجیة لمملکة غرناطة النصریة» مجلة البحث العلمی، ش 50.

الصدر، السیدحسن، تأسیس الشیعة لعلوم الإسلام، (بیروت، دار الرائد، 1981م).

طباطبایی، سیدمحمد حسین، تفسیر المیزان، ترجمه ی سیدمحمدباقر موسوی همدانی، (تهران، کانون انتشارات محمدی، 1359).

عالم زاده، هادی و صادق سجادی، تاریخنگاری در اسلام، (تهران، سمت، 1375).

عبدالرحمن، عبدالجبار، کشاف الدوریات العربیة، (بی جا، مرکز التوثیق الاعلامی لدول الخلیج، بی تا).

عبدالغنی، عارف احمد، الجوهر الشفاف فی أنساب السادة الأشراف، دو جلد، (سوریه، دارکنان، 1997م).

علی، جواد، المفصل فی تاریخ العرب قبل الإسلام، (بغداد و بیروت، مکتبة النهضة و دار العلم للملایین، 1980م).

العمری، علی بن ابی الغنائم، المجدی فی أنساب الطالبین، مقدمه ی آیت اللّه مرعشی نجفی، چاپ اول، (قم، کتابخانه ی آیت اللّه مرعشی نجفی، 1409ق).

مرادی، نوراللّه ، مرجع شناسی، (تهران، فرهنگ معاصر،1376).

مصاحب، غلامحسین(به اهتمام) دائرة المعارف فارسی، (تهران، فرانکلین و امیر کبیر).

 


1 پژوهش گر و دانش آموخته حوزه علمیه قم.

* Zettersteen.

 

منبع: حوزه

نگارش در تاريخ چهارشنبه سی ام دی 1388 توسط دره نور |

  

علم انساب از تعیین نسب مردم و روش های پژوهش در آن، با هدف پرهیز از خطا در تعیین نسب اشخاص سخن می گوید. نسب شناسی از جمله علوم پایه برای مورخ محسوب می شود و می توان آن را در زیر مجموعه تراجم طبقه بندی کرد.

تاریخ نسب شناسی در میان عرب به قبل از اسلام بر می گردد لکن خلافت اموی بیشترین حمایت را از نسب شناسی داشت. در دوره عباسیان نیز مسأله ی کلامی و فقهیِ حقانیتِ قریش و نفی بنی امیه از آن، به طرح مباحث جدیدتر و جدی تر در عرصه ی نسب شناسی انجامید. در مقاله حاضر ضمن معرفی علم انساب و مکاتب آن سیر تاریخی پیدایش و تطور این دانش در اسلام تا عصر حاضر مورد بررسی قرار گرفته و در انتهای مقاله گزیده ای از منابع مهم این شعبه از معرفت، شامل منابع عمومی، انساب پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم قبایل، و بالاخره پاره ای از تحقیقات خاورشناسان به اجمال ارائه شده است.

واژه های کلیدی: جاهلیت، اسلام، علم انساب، نسّابه، نژاد.

مقدمه

علم انساب(1) از تعیین نسب مردم و روش های تحقیق آن سخن می گوید و غرض آن، پیش گیری از خطا در تعیین نسب اشخاص است.(2) حاجی خلیفه نسب شناسی را این گونه تعریف کرده است:

علمی است که به شناسایی نسب های مردم می پردازد و دارای منفعت زیاد است و هدف آن احتراز خطا در نسب اشخاص است.(3)

این علم گاهی به بررسی نسب قبایل و به دست آوردن پیوند و ارتباط یک قبیله با قبایل دیگر می پردازد که از آن به انساب قبایل یاد می کنند.(4)

مسائل مربوط به نسب را در سه دسته می توان طبقه بندی کرد:

1 - واقعیتی است در نظام قبیله ای دوره ی جاهلیت که در دوره ی اسلامی تداوم یافته است. در آن جامعه ها، پیوندهای خانوادگی و مناسبات اجتماعی با مشخصه های خاص تابع این واقعیت بود.(5)

2 - به عنوان نهادی دولتی که از زمان خلیفه ی دوم (عمربن خطاب) تأسیس شد و می توان تسامحاً و توسعاً آن را با ثبت احوال امروز قیاس کرد.

3 - به عنوان دانشی با ویژگی های یک علم که در گذشته با عنوان علم انساب، جزئی از دانش تاریخ بود و در این مقاله از آن به نسب شناسی یاد می کنیم.

برخی از محققان، نسب و نژاد را یکی دانسته اند؛(6) ولی نژاد شناسی(7) شاخه ای از مردم شناسی است نه تاریخ. این دانش به فرهنگ های ممیّز گونه های مختلف نوع بشر می پردازد. نژاد یا Race در زیست شناسی و ژن شناسی هم کاربرد دارد.(8)

بعضی نسب شناسان عصر حاضر، متعرّض کم توجّهی یا بی توجّهی به این دانش شده و این بی مهری ها را موجب متروک شدن آن دانسته اند(9) ؛ و بعضی، از احیای این دانش سخن گفته و استدلال کسانی را که به دلیل پیشرفت

های بشر در علوم زیستی و جامعه شناسی و آمار، نیاز به نسب شناسی را نفی می کنند پاسخ گفته اند.

طرف داران احیا معتقدند که آگاهی از پیشینه ی هر نسل، فرد و قبیله ضروری است و این در پرتو نسب شناسی به دست می آید. نیز نیازهای شرعی، ادبی و اجتماعی بر ضرورت آن تأکید دارد؛ از این رو، نسب شناسی دارای فواید علمی و عملی فراوانی است.(10)

مرحوم آیت اللّه نجفی مرعشی با احیای کتاب های اصیل نسب شناسی، در بازسازی این دانش با جدیّت کوشید و، حداقل، علم انساب شیعی به همت ایشان حیات دوباره یافت.(11)

در دوره های پیشین، نیاز به نسب همانند نیاز به شناسنامه ی امروزی بود؛ چنان که آدمی بدون آگاهی به نسب خود، مانند انسان بی شناسنامه، مجهول بود و نمی توانست به استیفای حقوق خود بپردازد؛(12) بنابراین، دسترسی به انساب از طریق علم انساب، فقط برای تبعیض نژادی و تفاخر طبقاتی و برتری جویی قبیله ای نبود، بلکه وسیله ای برای ترقی اجتماعی نیز بود.(13)

به درستی می توان ادعا کرد که نسب شناسی در گذشته یک ضرورت اجتماعی بوده، ولی امروزه این کارآیی خود را از دست داده و به مثابه جزئی از میراث فرهنگی مسلمانان و عرب است که هویت تاریخی و تمدنی مسلمانان منوط به آن است.(14)

در گذشته نسب شناسی آن قدر پیشرفت کرده بود که برای برخی حیوانات هم تحقیقات کارشناسانه انجام می دادند. هشام بن محمّد، معروف به ابن کلبی، پس از پژوهش درباره ی انساب اسب، کتاب انساب الخیل فی الجاهلیة و الاسلام را تدوین کرد.(15)

استفاده های نسب شناسی

عرب، به ویژه عرب بادیه نشین، شأن و اهمیّت ویژه ای برای نسب قایل بود. در بین عرب های صحرایی، حقوق انسانی و حتی ارزش زندگی هر کس به نسب او بستگی داشت. نسب هر فرد تعیین کننده ی درجه ی حمایت اجتماعی و دفاع طبقه یا قشری از او بود؛(16) به همین دلیل، نسّابه (نسب شناس)ها موقعیت بالایی در جامعه ی عرب داشتند و به بزرگی از آنان یاد می شد، زیرا مرجعِ حل بسیاری از اختلافات بودند.(17) البتّه این تلقی برای فرهنگ غیرعرب، غیر عادی و غیر معقول است.

نتایج به دست آمده از نسب شناسی، موضوع و اساس بسیاری از مؤلفه های جامعه شناختی (مانند نوع روابط مصلحت آمیز بین افراد قبیله و مناسبات افراد یک قبیله با قبیله ی دیگر و حمایت درون قبیله ای و برون قبیله ای) و روان شناختی (مانند رشد روحیات و اخلاقیات ویژه در قالب تحقیر یا تفاخر) و حتی حقوقی و فقهی (مانند بهره مندی از بیت المال یا تأمین حقوق اجتماعی) بود.(18)

مسائل چندی در فقه و کلام شیعه، تابع نتایج پژوهش های نسب شناسی است؛ مانند:

1. تولّی و قبول امامت اهل بیت علیهم السلام واجب است. چنان که در قرآن آمده است:

به امت بگو که من مزد رسالت نمی خواهم جز محبت به خویشاوندان.(19)

2 - حرمت پرداخت صدقه به اهل بیت علیهم السلام و نوادگان آنها و وجوب پرداخت خمس به آنها؛ البته تشخیص اهل بیت علیهم السلام و نوادگان پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم بر عهده ی نسب شناسی است.

فقیهان یکی از شرایط مشروعیت امام علیه السلام را اعتبار نسب وی، به ویژه قریشی بودن او، می دانند.(20) در وقف، ارث و ازدواج مسائلی وجود دارد که مصادیق آنها قریشی بودن است و نیاز به تعیین مصداق توسط دانش انساب دارد.

غیر از بهره وری از تجارب و دستاوردهای این دانش در حقوق، روایت هایی به دیدگاه های اخلاقی پرداخته اند؛ برای نمونه، در روایتی از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم چنین آمده است:

تَخَیَّرُوا لنطفکم وَ انکحُوا الأکفاء وَ انکحُوا إلَیهِم؛(21)

در روایت دیگری آمده است:

مَن انتَسَب إلی غَیر أَبِیه أَو تولی غَیر مَوالِیه فَعَلَیه لَعنَةُ اللّه وَ المَلائِکَة وَ النَّاس أَجمَعِین.(22)

شعر عرب در زمینه های فخر به آبا و اجداد و هجو و ناسزاگویی به آنها، از مطالب نسب شناسی بسیار سود برده است.(23)

سترستین(2) فواید دینی، فرهنگی و اجتماعی نسب شناسی را این گونه طبقه بندی کرده است:

1. ایمان به پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم منوط به شناخت ایشان است و بخشی از این شناخت از طریق علم انساب صورت می گیرد؛

2.مشروعیت امامت؛

3.شناخت مردم از یکدیگر؛

4.ضرورت شناخت همسر لایق.(24)

زبان نسب شناسی

نسب شناسی، مانند هر دانش دیگری، دارای زبان و در نتیجه، واژگان و اصطلاحات ویژه ی خود است. برخی از این اصطلاحات عبارت اند از: صحیح النسب، مقبول النسب، مشهورالنسب، مردود النسب، نسب القطع، معقب، مطعون، درج، منقرض، مذیل، وحده، قعید، حفید، عریق، ناقله، مکثر، نازله.(25)

نسب شناسان چندگونه اصطلاح دارند:

1.اصطلاحاتی که بیانگر نوع و درجه ی فرد در یک سلسله یا نوع و درجه ی خود سلسله اند؛ مانند: مقبول النسب، حفید و... .

2. اصطلاحاتی که بیانگر صحت یک حلقه در یک سلسله یا صحت خود سلسله اند، مانند: له ذریة، له ذیل و... اگر درجه ی صحت متوسط یا پایین باشد، اصطلاحاتی نظیر: «صحیح»، «لاریب فیه» و «لا غبار علیه» را به کار می برند.

3. اصطلاحاتی که گویای عدم صحت و جرح است؛ مانند: «فیه نظر»، «لقیط» و...

4. در طبقه بندی گروه های اجتماعی هم اصطلاحاتی نظیر: قبیله، شعب، بطن، فخر و... به کار می رود.

مکاتب و انواع نسب شناسی

نسّابه ها برای این دانش دو نوع کتاب مُشجّر (بحر الانساب) و مبسوط نوشته اند. کتاب های مشجر بیش تر از مبسوط است. برخی معتقدند شافعی روش مشجر را ابداع کرد.(26) در این روش همه ی شخصیت های یک سلسله در شاخه های اصلی و فرعی، به صورت درخت، نمایش داده می شوند. ابن عبدالسمیع خطیب از مشجرنویسان مشهور و مؤلف الحاوی، و ابوعبیده قاسم بن سلام از مبسوط نویسان و نویسنده ی مبسوط نسب الطالبیین می باشد.

در روش مبسوط از بالاترین (قدیمی ترین) نیا و پدر بزرگ آغاز می کنند و پس از آن فرزندان از نسل دوّم را نام می برند و آن گاه اولاد یکی از همین فرزندان و فرزندان او را و... دنبال می کنند؛ پس از اتمام آن شاخه به برادر دیگر نسل دوّم به ترتیب می پردازند.

تفاوت عمده ی روش مشجر و مبسوط این است که در اولی بررسی از پایین (جدید) به بالاست؛ یعنی از نوادگان به سمت نیا می روند، ولی در مبسوط از نیا به نوادگان می رسند.(27)

در مورد نسب شناسی قبایل هم طبقه بندی ویژه ای وجود دارد. ترتیب طبقه بندی مرسوم چنین است: شعب، قبیله، عماره، بطن، فَخِذ و فصیله؛(28) مثلاً سلسله ی بنی عباس این گونه است: خزیمه، کنانه، قریش، قصی، هاشم و عباس.

نسب شناسان مسلمان در چهار مکتب مهم جای می گیرند:

1.مکتب مدینه و شام؛

2.مکتب عراق؛

3.مکتب یمن؛

4.مکتب غرب اسلامی.

مثلاً ابن کلبی متعلق به مکتب عراق و، ابن حزم متعلق به مکتب غرب اسلامی (اندلس) است. هریک از این مکاتب رویکرد و گرایش های تئوریک خاص خود را دارند.(29)

جایگاه نسب شناسی در بین شاخه های دانش تاریخ

نسب شناسی از علوم پایه برای مورخ است؛ زیرا اطلاعات لازم مربوط به افراد را در اختیار مورخ قرار می دهد. بخشی از هویت شخص با شناخت اجداد و پدر و مادر مشخص می گردد که از طریق نسب شناسی صورت می گیرد. بعضی نسب شناسی را یکی از ارکان تاریخ نگاری می دانند.(30)

نسب شناسی با شاخه های دیگر تاریخ، یعنی اسم شناسی (کنیه و لقب شناسی)، رجال، تراجم یا زندگی نامه، طبقات و تذکرة القبور ارتباط دارد.

نسب شناسی بیش ترین رابطه را با زندگی نامه نویسی دارد که در فرهنگ اسلامی به تراجم یا ترجمه ی حال یا شرح حال موسوم است.(31) شاید بتوان نسب شناسی را از شاخه های زیرمجموعه ی تراجم دانست؛ (32) زیرا ترجمه یا زندگی نامه به تاریخ زندگی یا تاریخ دوره ای از زندگی شخص گفته می شود؛(33) از این رو، اولین اطلاعات ارائه شده در مورد زندگی نامه ی هر شخص، مربوط به پدر و مادر و اجداد شخص است؛ چون بدون این اطلاعات هویت فرد شناسایی نمی گردد، تا بتوان به خوبی به آن پرداخت.

اسم شناسی که به کنیه و لقب و نام اصلی فرد می پردازد، از گذشته تاکنون تحولاتی داشته است؛ مثلاً به منظور جلوگیری از اشتباهات در نام های مشابه یا نزدیک به هم، آثاری نوشته شد؛ از جمله المؤتلف و المختلف از الحسن بن بشر (درگذشت 370 ق). در دوره ی جدید کتاب های «مستند مشاهیر» به منظور یکدست(استاندارد) کردن ضبط های مختلف یک نام، نوشته و منتشر شده است.(34)

تاریخ نسب شناسی

عرب در جاهلیت فقط به نوعی از تاریخ نگاری، یعنی «انساب قبایل» و «ایام حروب» آشنایی داشت که با قصه و شعر و گاهی اساطیر آمیخته بود.(35) این سبک، به دلیل شورانگیزی، حتی در دوره ی اسلامی و در کاخ های خلفا طرف دارانی داشت.(36)

چون از دوره ی جاهلیت متون مکتوبی در این باره به دست ما نرسیده است، اطلاعات نسب شناسیِ مربوط به دوره ی جاهلیت، از اشعار، نوشته های روی قبرها و کتیبه ها و خاطرات شفاهی، که در دوره ی اسلامی مکتوب گردیده اند، به دست می آید. البته اشعار جاهلی مهم ترین منبع است.

عرب اهتمام ویژه ای به تمایز اقوام و افراد داشت و شأن و رتبه ی افراد را در هویت خانوادگی آنان و پدر و مادرشان می جست. در مقایسه با زندگی نامه نویسی، که دارای اهداف اخلاقی یا علمی بود، (مثلاً زندگی نامه ی شهدا و عالمان به منظور ارائه ی الگوهای مطلوب تدوین می شد)،(37) نسب شناسی فقط با هدف های تمایز و تفکیک و فخرفروشی شکل گرفت.

اگر نسب شناسی را با رجال (راوی شناسی) مقایسه کنیم، باید بگوییم که هدف رجال فقط صحت و سقم راویان احادیث است. از تلاش های خالصانه ی مورخانی که برای اثبات طهارت و بزرگی اجداد پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم کوشیدند و نسب شناسی ایشان را تهیه نمودند، نباید غفلت کرد؛ در واقع این تلاش ها دانش نسب شناسی را گام ها به پیش برد.

عامل دیگر در نضج و رشد این دانش، استفاده های سیاسی از نسب افراد حاکم، برای دست یابی به مشروعیت، بود.

برخی از نویسندگان رشد نسب شناسی اسلامی را در پرتو رویکرد قبیله گراییِ پاره ای از مورخان، در مقابل رویکرد حدیث گرایی دیگر مورخان دانسته اند.(38) در اوایل قرن دوّم هجری برخی از نویسندگان انساب قبایل خود را تدوین کردند و حتی تک نگاری هایی درباره ی انساب قبیله ی خود نوشتند.(39) این سبک نگارش ها از مایه هایی هم چون شعر و اقوال شفاهی عامیانه بیش تر بهره می برد.(40)

بسط قلمرو اسلامی با فتوحات، بینش نسّابان را از نظر کمی، گسترش بخشید و در شالوده ها و روش های آنها نیز تحول ایجاد کرد.(41) نسب شناسی به تدریج در تاریخ های عمومی ادغام و هضم گردید.(42)

گاهی اولین نسب نگار را محمّدبن مسلم شهاب زُهری (د. 124ق) نویسنده ی کتاب نسب قومه می دانند؛ البته کتابش به دست ما نرسیده است.(43) ابویقظان (د. 190 ق) کتاب اخبار تمیم و کتاب نسب خندف را نوشت و این دانش را بسط داد. از این آثار چیزی جز قطعه های پراکنده در کتاب ها در دسترس نیست.

برخی گفته اند: نخستین کسی که در این زمینه فعالیت علمی انجام داد، هشام بن محمّدبن سائب کلبی (د. 206 یا 204 ق) بود و پنج کتاب در این موضوع تألیف کرد.(44) این نظر چندان صحیح نیست؛ البته هشام و پدرش محمّد (د. 146 ق) تحول اساسی در نسب شناسی به وجود آوردند، ولی از پدر، کتابی به ما نرسیده است. سید حسن صدر، ابوعبداللّه احمد جهمی را از اولین نویسندگان دوره ی اسلامی و کتاب انساب قریش و اخبارها را از او می داند.(45)

جواد علی، مورخ عراقی، می نویسد:

نوشته ای از نسب شناسی دوره ی جاهلی نمی شناسیم. اولین گزارش مدون رسمی مربوط به زمان خلیفه ی دوم، عمربن خطاب است. در این دوره ثبت نام مردم برای پرداخت حقوق شهروندان از بیت المال بر اساس شأن اجتماعی و خاندان، ضرورت نسب شناسی پیش آمد. متأسفانه، ثبت های آن دیوان به دست ما نرسیده و از نسابه ها کسی به اخذ و اقتباس از آن دفاتر ثبتی اعتراف و تصریح نکرده است.(46)

اهتمام به انساب، ابتکار عرب ها نبود. بلکه ملت های دیگر، مانند یونانی ها، رومی ها، فارس ها، هندی ها، اروپایی ها و سامی ها نیز به روابط نسبی خود اهمیّت می دادند.(47) تورات گاهی اجداد یک نفر را تا چندین نسل آورده است؛(48) اما قرآن این گونه به اجداد و نسل های یک نفر نپرداخته، گویا نگاه قرآن به نسب با نگاه تورات متفاوت است.

عمر در سال پانزدهم یا بیستم قمری به ثبت و ضبط انساب و طبقه بندی آنها در دیوان دستور داد.(49) روش دیوانیان عمر این گونه بود که عرب را به دو بخش قحطانیان و عدنانیان تقسیم می کردند و عدنانیان را به دلیل ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از آنها، مقدم می داشتند؛ پس از آن عدنانیان را به ربیعه و مضر تقسیم می کردند و مضر را مقدم می شمردند؛ سپس مضر را به دو گروه قریش و غیر قریش تفکیک کرده، قریش را برتری می دادند؛ نیز قریش به بنی هاشم و غیر بنی هاشم تقسیم می شد که بنی هاشم برتری داشتند. ملاک برتری در نظر آنها، ظهور پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم از بین آنها بود؛ بنابراین محور اصلی طبقه بندی، بنی هاشم بود و به ترتیب بر اساس نزدیکی به بنی هاشم، لایه لایه می شدند.(50) البته ابن اثیر ضمن حوادث سال 15 هجری گزارش زیر را آورده است:

وقتی خلیفه ی دوّم دیوان محاسبات را برای پرداخت حقوق تأسیس کرد به صفوان بن امیه و حارث بن هشام مبلغی پرداخت و آنها از گرفتن آن به دلیل کمی امتناع کردند. خلیفه به آنها گفت: إنّی إنما اعطیتکم علی السابقة فی الإسلام لا علی الأنساب.(51)

این گونه گزارش ها نشان می دهد که فقط خصوصیات قبیله ای ملاک احتساب ها نبوده است. طرح انساب در دیوان مذکور را عقیل بن ابی طالب، مخرمة بن نوفل و جبیربن مطعم تهیه کردند.(52) گاهی چنین طرحی را گرته برداری از رومی ها در اعطائات به اهالی شام دانسته اند.(53) اقدام به ثبت نسب ها و تأسیس دیوان، تأثیر فوق العاده ای در ارتقای این دانش داشت.(54)

با وجود عملیات تسجیلی مذکور، انساب قبایل از دوره ی امویان به بعد به درستی ثبت و ضبط نشده است. شاخه ها و فرع های جدید در یک قبیله و روابط یک قبیله با قبیله های دیگر معلوم نیست. اسناد و مدارک دیوانی دولتی از دوره ی عمر به بعد هم در دسترس نیست که بر ابهامات موجود افزوده است.(55)

علاوه بر این ها، «فتوحات» نیز از چند جهت بر نسب شناسی تأثیر داشت:

1.اموال و غنایم زیادی در فتوحات به خلافت اسلامی می رسید و ضرورت تأسیس نظام حساب رسی و توزیع ثروت احساس شد. ملاک پرداخت ها در این نظام، غیر از نسب، قرابت به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله وسلم ، سابقه ی گرایش به اسلام و ابراز شجاعت در جهادها بود.(56)

2. جامعه ی بسته ی مکه و مدینه باز شد و تعدادی از عرب ها در نقاط مختلف جهان اسلام پراکنده شدند و با دیگر اقوام اختلاط یافتند.

3. ورود ملیت های غیر عرب به جامعه عرب شدّت گرفت.

4. تعصبات قبیله ای با رشد تمدن و فرهنگ جدید کاهش یافت.

در عصر خلافت اموی با وجود گشایش جامعه ی عرب، منازعات قبیله ای دامن زده شد. گویا سیاست امویان بر تشدید اختلافات بود. ادبیات این دوره پر از تفاخرات و تنقیص ها است؛ از سوی دیگر خلافت اموی، برای کسب و ارتقای مشروعیت سیاسی و اجتماعی به انساب و مفاخر قبیله ای خود پناه می برد که خود به خود به ترویج انساب منجر می شد. در مجموع، خلافت اموی بیش ترین حمایت را از نسب شناسی داشت.(57)

دوره ی خلافت عباسی با شعار «الرضا من آل محمّد» آغاز شد و هدف عباسیان بازگرداندن خلافت به اهلش، یعنی نوادگان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، بود؛ از این رو، مسأله ی کلامی و فقهی حقانیت قریش برای خلافت را پیش کشیدند. منظورشان از قریش منسوبان به علی علیه السلام (علویان)، جعفر(جعفریان) و عباس(عباسیان) بود و بنی امیه را بیرون از قریش می دانستند. بدین ترتیب این اختلافات سیاسی به طرح مباحث جدیدتر و جدّی تر در عرصه ی نسب شناسی منجر شد.(58)

در همین دوره، عروبت گرایی بنی امیه به شعوبیه گرایی انجامید که به طعن عرب می پرداختند. اینان بسیاری از مفاخر عرب ها را تبدیل به مثالب کردند.(59) در مقابل این حملات شعوبیه اعراب کتاب های زیادی در فضایل نسب عرب نوشتند، مانند فضایل قریش از علی بن محمد مدائنی و مناقب قریش از ابن عبده. در این جدال ها و منازعات نسب شناسی هم رشد یافت.(60)

عامل دیگر در رشد نسب شناسی منازعات گسترده بر سر خلافت یا مجادله بر سر آموزه های دینی در مشروعیت حاکم بود؛ مانند درگیری بین بنی هاشم و بنی عباس بر سر خلافت و شرایط حاکم.(61)

قرآن و نسب شناسی

قرآن از یک سو، تفاخر نسبی را کنار نهاده و از سوی دیگر به آثار حقوقی نسبت های خانوادگی پرداخته و روش هایی را برای تصحیح نسب ها یا شیوه هایی برای جلوگیری از آثار سوء اختلاط نسبت ها پیش نهاده است.

بسیاری از مفسران ذیل آیه «یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ ذَکَرٍ وَأُنثَی وَجَعَلْنَاکُمْ شُعُوبا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَکْرَمَکُمْ عِنْدَ اللّه ِ أَتْقَاکُمْ» به بررسی نظر اسلام درباره ی فلسفه ی تعدد و تکثر قبایل پرداخته اند. علامه طباطبایی معتقد است:

این آیه در مقام از میان برداشتن تفاخر به انساب است.(62) اختلافات بین مردم، فقط به منظور شناسایی یکدیگر و تمایز افراد است نه این که دست مایه ی فخرفروشی و امتیازات طبقاتی و نژادی گردد.(63)

رابطه ی نسبی یعنی رابطه ای که از راه ولادت و رحم، فردی را به فرد دیگر پیوند می دهد که در اصل یک رابطه ی طبیعی است. این واقعیت در قوانین اسلامی، مانند ازدواج و ارث، مؤثر است.(64) از سوی دیگر برای جلوگیری از آلودگی نسب ها، زنا در شریعت اسلام تحریم شده است.(65)

اساس علم نسب شناسی عرب بر تقسیم عرب به قحطانیان و عدنانیان است.حتی عمر بین آنها، در پرداخت، تفاوت و تمایز قایل بود؛ ولی در قرآن از این طبقه بندی خبری نیست و همه ی عرب را از یک جد اعلی یعنی ابراهیم می داند.(66)

برخی از دانشمندان اهمیّت دادن به نسب را مولود نیاز انسان به تعاون و بهره مندی از کمک دیگران دانسته اند و برای اثبات نظرشان به آیات قرآن استشهاد می کنند:

قرآن کریم شرح حال دو تن از فرستادگان خدای متعال را نقل کرده که یکی از آنها به دلیل نداشتن خویشاوندان از ناتوانی خود خبر داده و گفته است: ای کاش مرا بر منع شما توانی بود(هود، آیه 91).(67)

البته باید متذکر شد نسب شناسی غیر از تعاضد و تعاون اجتماعی است.

اساس جامعه ی جاهلی بر قبایل و قبایل بر عصبیت نهاده شده بود. عصبیت محور وفاق و تعاون درونی قبیله را ایجاد می کرد. و در واقع پیوند درونی اعضای قبیله بود که بدون نسب تحقق نمی یافت.(68)

با ظهور اسلام نظام قبیله ای به نظام بزرگ تر مدنی و سیاسی تبدیل شد و اسلام فرهنگ و گفتمان جدیدی در مناسبات و روابط اجتماعی طرح کرد و تعریف جدیدی از نسب ارائه نمود.(69) قرآن در این بازسازی فرهنگی نقش زیادی داشت.(70)

نسب شناسی در دوره ی معاصر

جامعه های مسلمان با پشت سر گذاشتن دوره ی کهن و سادگی، به مرور گسترش یافت و پیچیده شد؛ به طوری که مناسبات اجتماعی و روابط افراد قابل کنترل و گزارش نیست. از سوی دیگر، بسط و گسترش روابط انسانی و ازدیاد جمعیت موجب شد که مردم دوره ی جدید کم تر از گذشته به انساب اعتنا کنند؛ حتی شهرنشینان دوره های گذشته نیز نسبت به بادیه نشینان چنین بودند؛(71) از این رو، هر چه به عصر جدید نزدیک تر شدند، اختلاط نسب ها از تمایزها بیش تر گردید؛ به طوری که تشخیص اجداد و پدران افراد گاهی بسیار دشوار است. در این دوره که پدیده ی «جهانی شدن» در حال رسوخ و نفوذ در همه ی جوامع است، اختلاط و امتزاج نسل ها، منحصر به یک کشور نیست، بلکه در حال گسترش به همه ی کشورهاست؛ از این رو پیش بینی می گردد که در آینده روابط و مناسبات سببی جای گزین ممیزهای خون و نژاد و روابط نسبی گردد. این وضعیت حتی در دوره ی گسترش اسلام با فتوحات و نضج امپراتوری بزرگ مسلمانان وجود داشت.(72) با اختلاط عرب با عجم نسل «مستعرب جدید» پدید آمد. با فروپاشی خاندان حکومت گزار بنی نصر در 897 قمری در اندلس و تسلط دولت مسیحی بر آن مناطق، مسلمانان اندلس که عمدتاً سه تیره ی عرب، مختلط و اروپایی بودند، به «داجنین» (مدجّنان) مشهور شدند و با اروپاییان اختلاط بیش تری پیدا کردند؛ (73) به طوری که بعدها در کشوری مانند فرانسه، «مسلمانان فرانسوی و اسلام فرانسه» اصطلاح رایجی شده بود که گویای از بین رفتن اصالت عربی آنان است.

به هر حال در زندگی شهرنشینی، به ویژه در دوره ی جدید، حفظ نسب غیر ممکن است؛ از این رو دانش نسب شناسی باید متحوّل گردد و در قالب «ثبت احوال» مدرن با ابزارها و شیوه های جدید به ارائه ی هویت فردی یا خانوادگی هرکس بپردازد.

در دوره ی جدید نوع دیگری از قومیت گرایی عربی رشد یافت که در ناصریسم به اوج خود رسید و زمینه ساز بازگشت به سنن و از جمله انساب عرب بود. آثاری که در این دوره و بر پایه ی ناسیونالیسم عربی منتشر شد، تفاخرات نسبی را ترویج کرد.

تحول علم نسب شناسی

این دانش همانند دیگر علوم بشری در سده های گذشته دست خوش تحولات محتوایی و روشی شده است. این تحولات به شرح زیر است:

1. تحول از نقل و حفظ به نوشتار و کتابت: در جاهلیت و حتی دوره ی اسلامی، بسیاری از نسّابه ها به جای تألیف به حفظ و انتقال سینه به سینه می پرداختند؛(74) ولی به تدریج تألیف ها بیش تر شد و ابن ندیم با اختصاص فصلی به «اخباریین و النسابین» به معرفی این تألیف ها پرداخت.(75) برخی گزارش ها درباره ی بعضی از نسابین دوره های جاهلیت و اسلام، حیرت آور است و قدرت فوق العاده ی حافظه آنها در حفظ انساب را نشان می دهد.(76)

2. تنظیم قواعد و بنیان ها: فرمان عمر برای تأسیس دیوان و ثبت نسب ها برای طبقه بندی مردم به منظور پرداخت حقوق و مزایا، تحول بزرگی در رشد و گسترش و مهم تر از آن، پی ریزی قواعد این دانش به وجود آورد. پایه هایی که در ملاک های گروه بندی مردم در نظر گرفته شد و نوع تقسیم و تفکیک ها، مبانیِ ماندگاری برای پژوهش های بعدی نسب شناسان گردید.(77)

3. در دوره ی جدید، نهاد ثبت احوال جای دیوان انساب گذشته را گرفت و با آمدن شناسنامه، هویت نگاری افراد به وسیله ی علم انساب، کنار نهاده شد. می توان گفت نظام های اجتماعی امروزی، ضرورتی برای پی گیری انساب به سبک و روش گذشته نمی بینند.

4. در دوره ی جدید به نسب شناسی صرفا به عنوان یک میراث باستانی فرهنگی نگاه می کنند. البته در بازخوانی مطالب این میراث، روش ها و ابزارهای کهن هم دگرگون شده است؛ مثلاً از سکه خوانی، کتیبه خوانی و دیگر روش های باستان شناسی که در انساب شناسیِ قرون اولیه ی اسلام خبری نیست، استفاده ی فراوان می شود. لین پل و زامباور همین مشی را پی گرفتند.

5. با پیشرفت دانش های زیست شناسی، جغرافیای انسانی و ژنتیک، در دوره ی جدید، سلسله بندی و طبقه بندی انسان ها تغییر یافت. در واقع این علوم بسیاری از دسته بندی های قدیم در انساب افراد را نمی پذیرند و مبانی دیگری طرح کرده اند.(78)

آشنایی با منابع نسب شناسی

از سده ی اول هجری / هفتم میلادی تاکنون صدها اثر در حوزه ی نسب شناسی مسلمانان تألیف شده است. عبدالغنی نام های نسب شناسان عرب از سده ی اول تا چهاردهم هجری را فهرست کرده است.(79) البته فهرست او کامل و جامع نیست، اما گویای کثرت تألیفات و فراوانی مؤلفان در این قلمرو است. اولین نسب شناسی را که وی نام برده، عقیل بن ابی طالب (د. 50ق) و آخرین آنها حسین طباطبایی بروجردی (د. 1385ق) است. سترستین فهرست بلندی از آثار نسب شناسی را آورده است.(80)

جواد علی هم فصل مطولی را به نسب شناسی اختصاص داده و اطلاعات مفیدی ارائه کرده است.(81) ابن ندیم در الفهرست و ابن خیر در الفهرسة نیز فصل هایی را به اطلاعات مربوط به نسب شناسان اختصاص داده اند. حاجی خلیفه در کشف الظنون ذیل علم الانساب به معرفی کتاب های مهمّ می پردازد.(82) آیت اللّه سیدشهاب الدین مرعشی کشف الارتیاب را در مقدمه ی لباب الانساب بیهقی نوشت و کارنامه ی نسب شناسان از سده ی اول تا پانزدهم را معرفی کرد. کتاب کشاف الدوریات العربیة، که مقالات عربی را فهرست کرده است، در بخشی به مهم ترین مقالات درباره ی انساب پرداخته است.(83)

سبک و اسلوب و خاستگاه همه ی نسابه ها در کتاب هایشان یکسان نیست. گروهی به نسب شناسی قبایل یا شخصیت ها پرداخته و گروهی دیگر به تألیف منابع عمومی دست زده اند. به منظور تکمیل این مقاله گزیده ای از منابع مهم این علم معرفی می گردد:

نگارش در تاريخ چهارشنبه سی ام دی 1388 توسط دره نور |


 

امام محمد باقر (ع) در روز جمعه یا دوشنبه یا سه شنبه غره ماه رجب یا سوم ماه صفر سال 57 هجری یا به روایتی دیگر سال 56 هجری، در مدینه به دنیا آمد و در روز دوشنبه هفتم ذی حجه یا ربیع الاول و یا ربیع الاخر سال 114 هجری، در همان شهر بدرود حیات گفت. بنابراین، آن حضرت 57 سال در این جهان زیست. از این مدت چهار سال با جدش امام حسین (ع) و پس از وی 35 سال با پدرش زندگی کرد و هیجده سال بقیه عمرش را به تنهایی به سر برد. بنابر روایتی که در کافی از قول امام صادق (ع) نقل شده است، وی 19 سال و دو ماه بیش از پدرش زیسته است و در همین دوران، مامت شیعیان را عهده دار بوده است. امام باقر (ع) در مدت امامت خود چند صباحی از خلافت ولید بن عبد الملک و نیز خلافت سلیمان بن عبد الملک و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک را درک کرد و سرانجام در روزگار خلافت هشام بن عبد الملک وفات یافت. در کتاب اعلام الوری نیز همین قول آمده که با آنچه بعدا خواهیم گفت، صحیح می نماید. ابن شهر آشوب در مناقب نوشته است:

آن حضرت در سال 114 هجری، در سن 57 سالگی زندگی را به درود گفته که از این مدت سه یا چهار سال را در جوار جد بزرگوارش امام حسین (ع) و 34 سال و ده ماه یا 39 سال با پدرش و 19 یا مطابق قول دیگر 18 سال پس از پدرش زیسته است که همین مدت دوره امامت آن حضرت محسوب می شود. امام باقر (ع) در طول سالهایی که مامت شیعیان را عهده دار بود، دوران خلافت ولید بن یزید و سلیمان و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک و برادرش، هشام، و ولید بن یزید و برادرش. ابراهیم، را درک کرد و در اوایل خلافت ابراهیم، رحلت یافت. ابو جعفر بن بابویه گوید که ابراهیم بن ولید بن یزید، امام باقر (ع) را مسموم ساخت. در دو نسخه ای که از این کتاب در دسترس بود همین مطلب به چشم می خورد. ولی در این گفته از جانب ابن شهر آشوب یا نساخ و یا هر دو سهوی رخ داده که از دید آگاهان پوشیده نیست. چون در میان خلفای یاد شده تنها یک تن به نام ولید بن یزید وجود داشته و این همان کسی است که نامش در آخر عبارت ذکر شده. و نام درست کسی که در آغاز وایت به او اشاره شده ولید بن عبد الملک است که ولید بن یزید الخ نام، درست آن ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید بن عبد الملک و ابراهیم و برادرش می باشد. علاوه بر این هشام در سال 125 هجری، وفات یافت و پس از او ابراهیم به خلافت رسید که او هم در سال 127 هجری، کشته شد و اگر امام باقر (ع) در سال 114 هجری، وفات یافته باشد، چنان که ابن شهر آشوب نیز همین سخن را می گوید، می توان به آسانی پی برد که وفات آن حضرت در زمان خلافت هشام روی داده است نه ابراهیم.

در کتاب کشف الغمة آمده است: محمد بن عمرو می گوید، بنابر روایتی که در دست ما است آن حضرت در سال 117 هجری، وفات یافت و دیگران تاریخ رحلت آن حضرت را در سال 118 هجری، ذکر کرده اند.

امام باقر (ع) در قبرستان بقیع و در کنار آرامگاه علی بن حسین، پدرش، و حسن بن علی عموی بزرگوارش، به خاک سپرده شده است.

مادر آن حضرت

مادر آن حضرت، فاطمه دختر حسن بن علی بود که با کنیه ام عبد الله و بنابر قول دیگر، ام الحسن خوانده شده است. بنابراین امام باقر (ع) از سلاله پدر و مادری هاشمی علوی و فاطمی به شمار می آید. بدین جهت او نخستین کسی است که از نسل امام حسن (ع) و امام حسین (ع) به دنیا آمده است.

کنیه آن حضرت

کنیه وی را بعضی ابو جعفر و برخی ابو جعفر اول خوانده اند.

لقب امام

آن حضرت القاب بسیاری داشت که از آن میان لقب «باقر یا باقر العلم »از همه مشهورتر است.

چرا آن حضرت را باقر لقب داده بودند؟

در فصول المهمة آمده است: آن حضرت را بدین لقب می خواندند زیرا علوم را می شکافت و باز می کرد. در صحاح آمده است: «تبقر، یعنی توسع در علم ». و در قاموس گفته شده است: محمد بن علی بن حسین را باقر می خواندند چون در علم تبحر داشت. در لسان العرب نیز ذکر شده است: آن حضرت را باقر می خواندند چرا که علم را می شکافت و به اصل آن پی می برد و فروع علم را از آن استنباط می کرد و دامنه علوم را می شکافت و وسعت می داد. ابن حجر در صواعق می نویسد: «او را باقر می خواندند و این کلمه از«بقر الارض »اخذ شده است، یعنی آنکه زمین را می شکافد و مکنونات آن را آشکار می کند. زیرا او نیز گنجینه های نهانی معارف و حقایق احکام و حکمتها و لطایف را که جز از دید کوته نظران و ناپاکان پنهان نبود، آشکار می کرد. »از این رو درباره وی گفته می شد که آن حضرت شکافنده علم و جامع آن و نیز آشکار کننده و بالا برنده علم و دانش است. در تذکرة الخواص نیز آمده است: او را باقر لقب داده بودند زیرا در اثر سجده های فراوان، پیشانی اش شکاف برداشته بود. برخی هم گویند چون آن حضرت از دانش بسیار برخوردار بود او را باقر می خواندند. آنگاه به نقل سخن جوهری در صحاح می پردازد.

شیخ صدوق در علل الشرایع به نقل از عمرو بن شمر آورده است: از حابر جعفی پرسیدم چرا به امام پنجم، باقر می گفتند؟گفت: «چون علم را می شکافت و اسرار آن را آشکار می کرد». در مناقب ابن شهر آشوب نوشته شده است: گفته اند برای هیچ یک از فرزندان حسن و حسین (ع) این اندازه از علوم، از قبیل تفسیر و کلام و فتوا و احکام و حلال و حرام فراهم نشد که برای امام باقر (ع) . محمد بن مسلم نقل کرده است که از آن حضرت سی هزار حدیث پرسش کردم.

نقش انگشتری امام باقر (ع)

شیخ صدوق در کتابهای عیون اخبار الرضا و امالی از قول امام رضا (ع) نقل کرده است که فرمود: «نقش انگشتری امام حسین (ع) «ان الله بالغ امره »بود و علی بن حسین (ع) انگشتری پدر خود را به دست می کرد. محمد بن علی نیز همان انگشتری امام حسین (ع) را خاتم قرار می داد. اما در فصول المهمه آمده است که نقش انگشتری آن حضرت «رب لا تذرنی فردا بود»نویسنده این کتاب[فصول المهمه]همچنین اضافه کرده است: ثعلبی در تفسیر خود نوشته است بر روی انگشتری امام باقر (ع) این کلمات نقش بسته بود:

ظنی بالله حسن

و بالنبی الموتمن

و بالوصی ذی المنن

و بالحسین و الحسن »

شیخ صدوق نیز مانند این روایت را در کتاب عیون اخبار الرضا از پدرش از امام صادق (ع) نقل کرده است. شیخ طوسی در تهذیب از امام صادق (ع) نقل کرده است که فرمود: نقش انگشتری پدرم این عبارت بود: «العزة لله جمیعا». در کتاب حلیة الاولیا نیز از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: نقش انگشتری پدرم «القوة لله جمیعا»بود. در کتاب کافی از یونس بن ظبیان و حفض بن غیاث نقل شده است که بر روی انگشتری ابو جعفر محمد بن علی (ع) که بهترین کس از سلاله آل محمد (ص) بود، عبارت «العزة لله »نقش بسته بود. در کتاب مکارم الاخلاق از کتاب العباس از امام صادق (ع) روایت شده که فرمود: «نقش انگشتری ابو جعفر (باقر (ع) ) «العزة لله »بود»البته بعید نیست که آن حضرت چندین انگشتری داشته که بر روی هر یک عبارتی متفاوت از دیگری حک شده بوده است.

شاعر آن حضرت، کثیر عزه و کمیت و برادرش ورد، و سید حمیری بوده اند. دربان آن حضرت نیز جابر جعفی نام داشته است.

خلفای معاصر با امام باقر (ع)

در زمان امام باقر (ع) ولید بن عبد الملک و سلیمان بن عبد الملک و عمر بن عبد العزیز و یزید بن عبد الملک و هشام بن عبد الملک خلافت داشته اند. برخی هم نامهای ولید بن یزید بن عبد الملک و یزید بن ولید بن عبد الملک و ابراهیم بن ولید بن عبد الملک را بر تعداد فوق افزوده اند.

فرزندان امام باقر (ع)

شیخ مفید در ارشاد می نویسد: امام باقر (ع) هفت فرزند داشت. ابو عبد الله جعفر بن محمد، [فرزند بزرگ ایشان]، کنیه امام باقر (ع) را به همین علت ابو جعفر می گفتند. فرزند دیگرش عبد الله نام داشت که مادر این دو ام فروه، دختر قاسم بن محمد بن ابو بکر بود. دو فرزند دیگر آن حضرت ابراهیم و عبید الله نام داشتند که از مادری به نام ام حکیم، دختر اسد بن مغیره ثقفی زاده شدند. از این دو پسر نسلی به وجود نیامده. علی و زینب دو فرزند دیگر آن حضرت بودند که از مادری کنیز به دنیا آمده اند. ام سلمه هم فرزند دیگر امام بود که او هم از مادری کنیز متولد شده بود. برخی گفته اند: زینب همان ام سلمه بوده است. در کتاب اعلام الوری نیز همین قول آمده است. ابن شهر آشوب در کتاب مناقب، اولاد امام باقر (ع) ، را هفت تن دانسته و آنها را مانند شیخ مفید برشمرده است مگر با این تفاوت که عبد الله افطح را نیز جزو فرزندان امام باقر (ع) محسوب کرده و گفته است: به جز فرزندان امام صادق (ع) ، اولاد امام باقر (ع) همگی از دنیا رفتند و نسلی از پس خود به یادگار نگذاشتند.

منبع: حوزه

نگارش در تاريخ چهارشنبه سی ام دی 1388 توسط دره نور |